
میان برنامه
این داستان:
چرا نباید سر صحبتو با گادفری باز کنیم.
کامنت:
در ابتدای اومدن به اینجا و دیدن دیوار نوشتتون فقط خوندم .... اما دوباره که سر زدم به اینجا و دیدم این بار خوووندم ..عمیق تر،درست تر ،با چشم دل .... و دلم میخواد بارها و بارها بخونم فقط به یک علت که به شکل عجیبی خودم رو در بطن نوشته میبینم .... من به دنبال پذیرش واقعیتی که بتونم آروم بگیرم هر چقدر تلخ هر چقدر مچاله کننده ...
البته عذرخواهی میکنم اگر بی ربط بوده برداشت من.🌹
--
جواب من:
شادی جانم،
اتفاقا خیلی ازت ممنونم که حستو واسم گفتی.
کامنتت یه چیزیو تو قلبم تکون داد.
چون یکی از دلایلی که می نویسم اینه که دغدغه های درونیمو با بقیه به اشتراک بذارم و وقتی می بینم یکی دیگه ام همون حسیو داره که من دارم، همون تقلا رو، انگار یه پل بین من و اون شخص ساخته میشه.
هر کدوم از شخصیتای دنیای داستانیم، نوکترنال کتدرال یه تیکه از خودمن، اما گادفری بیشترین شباهتو به خود کلیم داره.
در واقع کتدرال با گادفری شروع شد.
وقتی بیست و هشت سالم بود، باورام واسم تبدیل به علامت سوال شدن و تو همین زمان بود که کتاب مصاحبه با خون آشامو ترجمه کردم و شدیدا با شخصیتاش همذات پنداری کردم، چون دغدغه هاشون شبیه دغدغه های خودم بود.
اونام مثل من سوال داشتن. راجع به خدا، شیطان، خیر، شر، مرگ، بهشت و جهنم.
تو اون دوران من حال بدی داشتم و فکر می کردم زندگیم تموم شده و فقط یه بدن متحرکم، اما این کتاب منو آروم کرد و باعث شد برم سراغ گوتیک نویسی و کم کم دنیای نوکترنال کتدرالو بسازم.
الان دوست دارم امید داشته باشم که مرگ واقعیت زندگی نیست، اما دنبال یه جواب قطعی ام نیستم.
پرسیدن سوالام تو دنیای داستانیم آرومم می کنه و از یه طرفم به خودم میگم اگه جوابا رو داشته باشیم، انگیزمون واسه ادامه دادن از بین نمیره؟
مثل شخصیتای داستان که تا وقتی به جوابا نرسیدن، میرن جلو. تا وقتی سوالا هستن، داستانم هست.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

افرادی که لایک کردند