جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: دیروز ساعت 15:52
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

میان برنامه


این داستان:
چرا نباید سر صحبتو با گادفری باز کنیم.


کامنت:

در ابتدای اومدن به اینجا و دیدن دیوار نوشتتون فقط خوندم .... اما دوباره که سر زدم به اینجا و دیدم این بار خوووندم ..عمیق تر،درست تر ،با چشم دل .... و دلم میخواد بارها و بارها بخونم فقط به یک علت که به شکل عجیبی خودم رو در بطن نوشته میبینم .... من به دنبال پذیرش واقعیتی که بتونم آروم بگیرم هر چقدر تلخ هر چقدر مچاله کننده ...
البته عذرخواهی میکنم اگر بی ربط بوده برداشت من.🌹

--

جواب من:

شادی جانم،
اتفاقا خیلی ازت ممنونم که حستو واسم گفتی.
کامنتت یه چیزیو تو قلبم تکون داد.
چون یکی از دلایلی که می نویسم اینه که دغدغه های درونیمو با بقیه به اشتراک بذارم و وقتی می بینم یکی دیگه ام همون حسیو داره که من دارم، همون تقلا رو، انگار یه پل بین من و اون شخص ساخته میشه.

هر کدوم از شخصیتای دنیای داستانیم، نوکترنال کتدرال یه تیکه از خودمن، اما گادفری بیشترین شباهتو به خود کلیم داره.
در واقع کتدرال با گادفری شروع شد.

وقتی بیست و هشت سالم بود، باورام واسم تبدیل به علامت سوال شدن و تو همین زمان بود که کتاب مصاحبه با خون آشامو ترجمه کردم و شدیدا با شخصیتاش همذات پنداری کردم، چون دغدغه هاشون شبیه دغدغه های خودم بود.
اونام مثل من سوال داشتن. راجع به خدا، شیطان، خیر، شر، مرگ، بهشت و جهنم.

تو اون دوران من حال بدی داشتم و فکر می کردم زندگیم تموم شده و فقط یه بدن متحرکم، اما این کتاب منو آروم کرد و باعث شد برم سراغ گوتیک نویسی و کم کم دنیای نوکترنال کتدرالو بسازم.

الان دوست دارم امید داشته باشم که مرگ واقعیت زندگی نیست، اما دنبال یه جواب قطعی ام نیستم.
پرسیدن سوالام تو دنیای داستانیم آرومم می کنه و از یه طرفم به خودم میگم اگه جوابا رو داشته باشیم، انگیزمون واسه ادامه دادن از بین نمیره؟
مثل شخصیتای داستان که تا وقتی به جوابا نرسیدن، میرن جلو. تا وقتی سوالا هستن، داستانم هست.
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: دیروز ساعت 08:19
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

با غده ای در گلویم

از زبان گادفری

حالا کمی آرام گرفته ام.
نه چون آن طور که سرورم مالخازار خواسته، افکار خودم را دور ریخته ام و افکار مورد علاقه ی او را در مغزم ریخته ام، بلکه چون گذاشته ام محتویات ذهنم ته نشین شوند.
چنگال هایم را برای لحظاتی از داخل جمجمه ام بیرون کشیده ام و دست از هم زدن مواد داخل آن برداشته ام.

انگار حالا دارم می فهمم.
آنچه رنجم می دهد، چند گانگی ام نیست. نه اینکه نمی دانم به کدام سوی بروم. این است که می خواهم خودم را مجبور به انتخاب کنم. در حالی که شاید من خون آشام معلق ماندن بین مرزهایم، نه فرود بر یک زمین.

و من فکر می کردم، اگر تنها از یک چیز مطمئن شوم، که آن را به سان حقیقت بپذیرم، بالاخره آرام خواهم گرفت.
و شاید هم بگیرم. اگر آن حقیقتی تلخ باشد، شاید آرام بگیرم، با لبخندی اندوهگین اما تسلیم آلود.
و این پایان من خواهد بود.

حالا دارم می فهمم.
زندگی من به همین وابسته است. ندانستن. اطمینان نداشتن. اگر بر زمین سفت فرود آیم، ملول می شوم. من به احتمالات نیاز دارم.

و دیگر نمی خواهم لرد سابیس را ببینم. نمی خواهم او به من بگوید که آیا فکر می کند ما روح داریم یا نه. که اگر بمیرم، بی هیچ بازگشتی، واقعا چه بر سرم خواهد آمد.

بله، من نمی خواهم ببینمش. نه چون او مجنون است و من هم. پاسخ او چه از عقل باشد و چه از دیوانگی، مرا مچاله خواهد کرد.
من می خواهم بپندارم که ممکن است روح باشد و اگر نباشد، ممکن است چیز دیگری باشد. حتی شده توده ای کمرنگ از مه، سایه ای ضعیف.
چیزی که از ما به جا می ماند.

و من می خواهم به مرز بروم.
حالا دیگر مطمئن شده ام که نوکتیرا جای من نیست. و دلیلش فقط این نیست که از نوشیدن خون در جام ملولم، که دلم برای فرو بردن نیش در رگ تنگ است، و برای مراسم خون نوشی.

دروغ است اگر بگویم دلیلش فقط این هاست.
مساله هاله ای است که هر از گاه بر فرازم پدیدار می شود و می خواهد خود را به عنوان حقیقتی بر من غالب کند که از آن می گریزم.
که من سرورم مالخازار را از دست داده ام.

سینه ام سنگین می شود. دستم را بر قلبم می گذارم.
چه زمان آن اتفاق رخ داد؟
در کدامین لحظه بود که پیوندش با شاه گابریل آن قدر عمیق شد‌ که من به گوشه ای رانده شدم؟
و او فقط می خواهد کنارش باشم، چون برایش دشوار است بپذیرد که من برایش دیگر آن گادفری سابق نیستم؟
که دیگر حضورم برایش خالی از معنا شده؟

زمانی سایه ی من، تاریکی ام او را نگه می داشت.
حالا من برایش هیچ شده ام.
حالا فقط نور گابریل هست.
و او می ترسد این را بپذیرد.

و من به او دروغ خواهم گفت.
می گویم که بالاخره سر عقل آمده ام. که فرمانبردارش خواهم بود. که آماده ام به نوکتیرا خدمت کنم، و به او و آرمان هایش.
و از او می خواهم مرا به مرز اعزام کند تا ناآرامی ها را بخوابانم و مراقب اوضاع باشم.

از او فرار خواهم کرد.
قبل از آنکه به من نگاه کند و دیگر مرا نشناسد.

و من نفس می کشم.
اما با غده ای در گلویم که هر آن بزرگ تر می شود.

سرورم، مالخازار.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1405 13:08
نمایش جزئیات
من پادشاه نوکتیرا هستم

از زبان مالخازار

در قصر نوکتیرا هستم. قصر من.
در تالار اصلی. بر تختم تکیه زده ام. یک آرنج بر دسته ی آن و انگشتانم زیر چانه ام. لب هایم به دو سمت صورتم کشیده شده اند. لبخند بر لب دارم. خوشحالم.
در حالی که دنیای نوکترنال کتدرال از همیشه دیوانه تر شده و احمق های غمگین می خواهند خون به پا کنند تا به وجود پوچشان معنی بدهند.
و در حالی که بدن انسان ها تبدیل به ضیافتگاه کرم های انگلی لولنده شده و تن های مرده و نیمه زنده ی آن ها را در گوشه و کنار به آتش می کشند‌.

اما من خوشحالم.
درست در میان این آشوب، من بالاخره دارم حسش می کنم. بیش از هر زمان دیگری.
این را که پادشاه نوکتیرا هستم.

سقف بلند این تالار. مه های خاکستری مصنوعی که با جادو درست شده اند و زیر آن در حرکتند. رگه های سرخ بین آن ها.
قبلا به آن ها نگاه می کردم و میله های زندان را می دیدم. اما حالا خانه می بینم.
اینجا قصر من است و نوکتیرا سرزمین من.
و من پادشاه آنم.
بالاخره می توانم به این فکر کنم. حسش کنم.
نمی توانستم، در آن وقت که داغ خدایی بر پیشانی ام خورده بود.
اما من چنگال در پوست و گوشتم فرو کردم و آن داغ را کندم و در آتش انداختم.

سلستیا، ایلورا، میرن. همسر و دخترانم.
هنوز دلتنگ آن ها می شوم و قلبم با فکر کردن به آن ها به درد می آید. اما حالا من این رنج را به عنوان باری که باید حمل کنم، پذیرفته ام.
دیگر به دنبال آن نیستم که بر شانه ی لرد سابیس یا نوکتیرایی ها بیندازمش.

حالا من اینجا هستم و از آنچه می کنم، لذت می برم. فرمانروایی بر نوکتیرا. سرزمینی که ساعات شب در آن طولانیست و کمتر رنگ خورشید را به خود می بیند. درخت هایش رفیعند، با برگ هایی که انگار دوده بر آن ها نشسته. و اقیانوسی در انتهای آن است که وعده ی وسوسه انگیز رسیدن به دنیایی دیگر را می دهد، اما اگر در آن پا بگذاری، تنها خوراک سایرن ها خواهی شد.

من عاشق تمام این ها هستم.
این دیوانگی فقط فرصتیست برای من تا بتوانم مثل خمیری در میان دستانم بفشارمش و به آن شکل بدهم، نظم بدهم.

نفسم را با رضایت بیرون می دهم. نگاهم را پایین می برم و وقتی چشمانم به موجود آشفته ای که در برابرم ایستاده، می افتد، لبخند از لبانم محو می شود.
او راهب پطروس است. صورتش با درماندگی در هم رفته، پلک هایش متورم و سرخ است و موهای بلند و مجعد طلایی اش به هم ریخته است.
راهب اعظمم آتلور کنارش ایستاده و از او درباره ی حادثه ای که در مرز رخ داده، می پرسد. پطروس که واضح است حواسش جای دیگری سیر می کند، با لکنت جواب هایی نه چندان مربوط به او می دهد.
می دانم چه چیز او را به این حال انداخته.
مساله آن همروحی سرخ مویش، لوی جادوگر است.

بعد از نابودی قلب سیاه، دنیا کاملا ویران نشد. همچنان به روح لرد سابیس متصل ماند، اما روند سراشیبی را در پیش گرفت. و لوی در تلاشی برای نجات این دنیا، البته به گفته ی خودش، تونلی بین قلب خودش و آن ساخت. و حالا در حال ایجاد یک شبکه است. تنیده شده از رگه های بی شمار آبی و درخشان. از حیات خودش و این دنیا. او سعی دارد جایگزینی برای قلب سیاه بسازد و از ما خواسته وقتی کارش تمام شد، قلبش را از سینه اش بیرون بیاوریم و در بدن لرد سابیس بگذاریم.

و پطروس فکر می کند لوی دارد به مرگ می رود. به او گفته ایم که قلب لرد سابیس را در سینه اش می گذاریم و او زنده می ماند. اما او قبول نمی کند. مساله ممکن بودن این فرآیند نیست. او گمان می کند لوی دارد می میرد، چون دیگر میلی به زندگی ندارد.

چیزی گلویم را فشار می دهد. حال خوشی که داشتم، خاکستر می شود.
دوباره. جنون. غم. سوگ. استیصال. میل به ویرانی.
اما این بار نه.

پطروس را صدا می کنم. صحبت بین او و آتلور قطع می شود. رویشان را به سمت من برمی گردانند. پطروس چشمان آبی غمناکش را به من دوخته. چیزی در قلبم نرم می شود. به خاطر سوگ خود او. به خاطر شباهتش با گابریل.

من:
"پطروس!
تو فکر می کنی من و گابریل می گذاریم لوی، متحد با ارزشمان که ما را در جنگ یاری کرده و اکنون یاریگر نزدیک ماست، به همین راحتی خودش را به مرگ تقدیم کند؟

نه. ما او را زنده نگه می داریم، مهم نیست که خودش اکنون چه بخواهد.

به من و به پدرت اطمینان کن و نگذار فکر عزایی که هنوز رخ نداده، تو را از پا دربیاورد و به گور ببرد."

پطروس لبانش را به هم فشار می دهد، اما صورتش کمی از هم باز می شود.
"چشم، سرورم."

من:
"حالا به پناهگاهت برگرد و استراحت کن. آن حادثه ی مرزی را آتلور خودش به آن رسیدگی می کند."

پطروس و آتلور هر دو به من تعظیم می کنند و بعد به سمت خروجی می روند و تالار را ترک می کنند.

من از روی تخت بلند می شوم و به سمت پنجره می روم و نگاهم به گادفری می افتد که دارد لا به لای گیاهان راه می رود.
چهره ام در هم می رود.
"آه، گادفری!
جنون تو را فراموش کرده بودم."

بعد از ناله ها و زاری های بی پایان او درباره ی خون آشام بی عقلی که کشته، من گروهی از نگهبانان را فرستادم تا آن خون آشام را پیدا کنند و برایش بیاورند تا بفهمد که او را نکشته.
و او آرام گرفت.
اما آن حالت فکور از چهره اش نرفت.
می دانم که هنوز به دنبال فرصتیست که از قصر بیرون برود و با لرد سابیس ملاقات کند.

لبخندی کج بر لبم می نشیند.
"باشد، گادفری.
دوباره به آشوب و جنون برو. اما من دوباره جلویت را خواهم گرفت. نه فقط چون بدل کننده ی تو هستم، چون پادشاه نوکتیرا هستم."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مرداد 1405 18:28
نمایش جزئیات
درد دارم، می خندم

از زبان ماتئو

خودم را از دست داده ام.
آن خودی که می توانست باشد، اگر هوا را با لذت داخل ریه هایم می کشاندم. اگر به درختان نگاه می کردم و سبز شدنشان در بهار را می دیدم، نه آن هنگام که برگ فرو می ریزانند و به مرگ می روند.

بله، من از اول هم خودی نداشته ام.
سرورم، سابیس من هیچ گاه یک موجود زنده نبوده ام. یک فرشته نبوده ام. حتی یک دلقک هم نبوده ام. فقط درد بودم. رنج، عذاب. قطره اشک قیرآلودی که از قلب سیاه بر زمین ریخت.

و تو به خاطرش همیشه از من نفرت داشته ای.
تو از من نفرت داری.
چرا؟
چون دیدی آنچه می خواستی نابودش کنی، قلب سیاه، فقط تاریکی نیست، حیات می زاید؟
اما سرورم، من حیات نیستم. زنده نیستم.
من فقط چاهی عمیق پر از حسرتم.

تمام این سال ها من در تنهایی اشک می ریختم. قلب سیاه از من دور بود. در سینه ی تو. می خواستم سرم را بر آن بگذارم و فقط برای یک لحظه از سرما و ظلمات نجات پیدا کنم. اما هر بار فقط با نگاه سرد تو رو به رو می شدم.

در تاریکی می نشستم و فکر می کردم. به اینکه چه طور محبت تو را به دست آورم.
من در تمام این سال ها نفس نکشیدم. نسیم را بر پوستم حس نکردم. عطر گیاهان را نبوییدم. آواز پرندگان را نشنیدم. من فقط فکر می کردم و می آزمودم. هزاران راه حل عبث که به دیواری سنگی می خورد. به چشمان خاکستری روشن و بی روح تو که از پس پلک های سنگینت به من خیره می شد.

حالا سرورم، سابیس‌،
من اینجایم. بر سکوی نمایش. از میان پوست و گوشتم خون جاریست. لبخند می زنم و خوشحالم. این سوزش، این درد، رنج عظیم تری که در روحم می زی اد را کم می کند.
مخلوقاتت، آن ها جلو می آیند و کنارم خون می ریزند. اما من اهمیتی به آن ها نمی دهم.
هیچ گاه برایم مهم نبوده اند. آن ها نمی فهمند من چه حسی دارم. آن ها هیچ وقت آن قدر به تو نزدیک نبوده اند و آن قدر دور.

سرورم، تو عاشق آن ها بودی، مخلوقاتت. اما حالا شبیه به من هستی. برای تو حالا فقط قلب سیاه هست. همان طور که برای من.

شاید یک روز همه ی این ها بمیرند. این موجودات پست که فرزندانت می نامی. شاید آن کرم های انگلی محبوبت آن قدر داخلشان بلولند و از آن ها بخورند که دیگر چیزی از آن ها باقی نماند.
همان کرم هایی که من هر روز با دقت و عشق به آن ها غذا می دادم و می شستمشان.
همان ها که آتلور تو با بی رحمی سوزاندشان.
و به خاطرش هیچ گاه پشیمان نشد.

و تو او را، آتلور را به کنارت آوردی!
به او محبت کردی.
او را که کرم های انگلی نگون بختت را آتش زده بود. آن موجودات سفید و باریک نرم که بی اندازه شبیه من هستند. آسیب پذیر و در معرض مرگ. ویرانگر، بی آنکه بخواهند.

سرورم، سابیس،
دارم خون می ریزانم.
درد دارم.
می سوزم.
می خندم.
از چشمانم اشک جاریست.
قیرآلود.
و دل تو برای آن تنگ است، نه؟

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مرداد 1405 23:25
نمایش جزئیات
میان برنامه

من موقع خوندن یه مقاله ی پزشکی 😂:
همشم ازین شروع شد که نویسنده وسط مقاله خواست یه نقل قول بکنه و من خیلی عادی انتظار داشتم یه نقل قول فلسفی ادبی پر احساس باشه.


قارچ‌ قهوه ای پوستی انواع مختلفی دارد که هر کدام علائم و ویژگی‌های خاص خود را دارند. برخی از رایج‌ترین انواع قارچ‌های پوستی که باعث ایجاد لکه‌های قهوه‌ای روی پوست بدن می‌شوند عبارتند از:

ورسیکالر
پیتریازیس روبرا
کاندیدا

ورسیکالر، دست بر قلب:
آه، این تپش.
حس عجیبی دارد.
مرا به یاد قلبی دیگر می اندازد.
همان که زاده شدم از آن.
به سان قیری سیاه.
و حال بی تابم که جهان را با آن یکی کنم.
من، ورسیکالر (ماتئو) فرشته ی دوم پیتریازیس روبرا (لرد سابیس).

پیتریازیس روبرا (لرد سابیس):
آن چیست که یک خدا را بازمی دارد.
از سوگ بر مخلوقاتش؟
بر فرشتگانش؟
که ببیند با چشمانش که آن ها رنج می کشند.
اندک اندک به مرگ می روند و هیچ نکند.
که فقط بر زمین جمع شود.
خیره به یک گوشه ی تاریک.
و بیندیشد به حضوری که...

با چشمانی اندک بیرون زده:
قلب سیاه است.

کاندیدا (آتلور، فرشته ی اول):
و روح من،
که باید بسوزد هنوز،
از آتشی که زمانی بر انگل ها ریخت.
گویا آنچه سوخت، فقط آن ها نبودند.
بخشی از روح من نیز سوخت با آن ها.

قارچ های قهوه ای و مقاله ی پزشکی:
آم؟
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: دوشنبه 5 مرداد 1405 12:43
نمایش جزئیات
نمی خواهم بمیرم

از زبان سابیس

تهی.
این است آنچه حس می کنم.
این لایه ی مبهم خاکستر که در خواب و بیداری می بینم و نفس می کشم.
تلخ آن است که به شکل یک پیروزی به من ظاهر می شود. آن لحظه که دست در سینه فرو بردم و بیرونش کشاندم و بر زمین انداختم تا آتشش بزنند.
قلب سیاه را.

به زمین می افتم و هق هق می کنم.
نور کم جان شمع بیمارگونه نگاهم می کند. به یاد آن ها می افتم. عزیزانم، مخلوقاتم که دارند از دست می روند و من نمی توانم، قادر نیستم کاری برایشان بکنم.
سوگ قلب سیاه مرا اسیر خود کرده.

لوی را می بینم که تبدیل به تکه ای پوست و استخوان شده. صدای دومینیک مورن را می شنوم که پشت دیوارها با او حرف می زند و از جنون گادفری می گوید.
می بینم‌.
می شنوم.
و هیچ نمی کنم.

نگاهم را به نقطه ای تاریک در آن سوی تالار می دوزم. خشک و گرفته زمزمه می کنم:
"ممکن است آنجا باشی؟ خیره به من و شاهد نگون بختی ام؟
ببین داری با من چه می کنی؟
چرا؟
از کینه است؟"

زیارت.
بله، خون آشام ها و انسان ها. می بینمشان که از آمالثورا، نوکتیرا و مرز به نوکترنال کتدرال سرازیر می شوند. با شمع هایی در دست. با پیکرهایی بی جان یا نیمه جان بر شانه.
می آیند برای زیارت اهل قبور.

خشمگین می شوم از آن ها. چرا مردگان باید بتوانند آن ها را نجات دهند؟ چرا تصور می کنند رستگار نمی شوند، چون مرا ناامید کرده اند؟ چرا به سوی من نمی آیند؟ چرا مردگان را واسطه می کنند؟

پیکرهایی که بر میز مقدس بر پای مجسمه های قدیسین می آرامند. در نور ضعیف شمع. و با حفره های خالی کرم ها در بدن هایشان که با مایعی سوزان نابود شده اند. با تخم هایی در میان پوست و گوشت که نوزادان کرم به زودی از آن سر بر می آورند.

آتش‌.
شعله بر آن ها خواهند ریخت.
کرم ها از درد می لولند و می سوزند.
انگار که در رقص مرگ.
و پاک شدن.
و زیارت کنندگان اشک خواهند ریخت.

صدای ناله هایشان بر تنم فرو خواهد رفت. مثل خارهای کاکتوس های غول پیکرم. زهرشان در من جاری می شود. سوگشان را می چشم. به یاد سوگ خود می افتم. قلب سیاهی که نمی تپد. که دیگر نیست. که خاکستر شده.

دوباره به آن گوشه ی تاریک نگاه می کنم. صورتم در هم می رود. طوری که انگار آتش بر آن گرفته اند. چشمانم مرطوب می شود.
"ممکن است آنجا باشی؟ در حال نگاه کردن به من؟
که بخواهی مرا از این رنج نجات دهی؟

ممکن است رستگار شده باشی؟
با آتش؟
با مرگ؟"

هق هق می کنم.
"این تو هستی که حس می کنم یا فقط یک امید ظالم تب آلود؟"

اشک می ریزم.
ناله می کنم.
و می فهمم.

که آنچه قبلا داده بودم، کفاره نبود.
تنها یک آیین. ملبس به ردایی از نور ستارگان. اما یک فریب. خاموش شده با اولین نگاه سپیده دم.

و من کجا ایستاده ام؟
در یک آستانه؟

ممکن است بلغزم و سقوط کنم؟
که این بار همه جا تاریک شود، اما بدون درد؟

نمی خواهم بمیرم.
فقط می خواهم اندکی آرام بگیرم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1405 09:12
نمایش جزئیات
ما شبیه هم هستیم

از زبان دومینیک مورن

گادفری،
تو چه قدر شبیه من هستی.

می دانم تو اغلب به تفاوت هایمان فکر می کنی.
تو مرا یک راهنمای سختگیر اما مهربان می دانی که هر گاه خیلی پایین یا بالا می روی، تو را به زمین برمی گرداند.

همیشه همین طور است.
آنکه عاقل تر و آرام تر است، منم.
و آنکه پرشورتر و دیوانه تر است، تویی.

من با تو شیطنت می کنم، می خندم.
اما در ذهنت باز هم دومینیک مورن، راهب اعظم شاه گابریل هستم.

و در این شب ها، در حالی که به بالینت در قصر نوکتیرا می آیم، در حالی‌ که تو با نگاهی گمگشته در تقلایی تا در چاه درونت دفن نشوی،
من باید تو را نگه دارم.

اما تو نمی دانی جنون چگونه دارد از مغز خود من می خورد.
تو از آن خون آشام بی مغز می گویی.
از اینکه چه طور گوشت و پوست و خونش را از هم دریدی، که چه طور با نگاهی گمگشته به تو خیره شد.
و من باید دستت را در میان دستانم بگیرم و آرامت کنم. بگویم لازم نیست این کابوس تا ادامه پیدا کند. این تاریکی غلیظ و قیرگون. که درد تو گناهت را به نور بدل می کند.

اما در همین حین به بدن های خشکیده و چشمان گودرفته فکر می کنم. آنان که نورم را دیده بودند و می خواستند به واسطه ی آن رستگار شوند. دیگر نخوردند. ننوشیدند. اما به جای نیکبختی، تنها گور سیاه نصیبشان شد. و کرم هایی که در آن ها لولیدند.

آن ها در ذهنم هستند. در روحم می خزند. مدام می میرند و زنده می شوند.
مثل خون آشام بی مغز تو.

می بینی، گادفری؟
ما شبیه هم هستیم.
نورا پردفوت
نورا پردفوت جمعه 2 مرداد 1405 23:31
#14
گادفری... منی که لینکدین ندارم چجوری باید داستانتون رو بخونم؟ این متن ایقدر قشنگ بود وسوسه شدم بخونمش.

افرادی که لایک کردند

گادفری میدهرست
گادفری میدهرست یکشنبه 4 مرداد 1405 02:48
#13
قربونت برم نورا جانم.
بسی خوشحالم که خوشت اومده و می خوای داستانمو بخونی. 🤩
من چند وقت پیش پستای قدیمی ترمو که در واقع فصلای کتابم بودن، از پلتفرمای مختلف پاک کردم، چون می خواستم چاپش کنم.
الان دارم با یه تهیه کننده رو نمایشنامه ای که از رمان دراوردم، کار می کنم و بعدش میریم سراغ کارای انتشار رمان.
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1405/5/4 2:52:31

افرادی که لایک کردند

نورا پردفوت
نورا پردفوت یکشنبه 4 مرداد 1405 23:19
#12
امیدوارم موفق باشی! یه چوب‌کبریت این گوشه منتظره تا خبرهای خوبی از طرف انتشار رومانتون بشنوه!

افرادی که لایک کردند

گادفری میدهرست
گادفری میدهرست دوشنبه 5 مرداد 1405 02:35
#11
این خون آشام بسی بسیار ممنونه که حمایتش می کنی. 😍😍❤️❤️

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: دوشنبه 22 تیر 1405 12:12
نمایش جزئیات
تنها مرگ

از زبان گابریل

نشسته ام. تکیه داده بر تخت پادشاهی. اما نه در قصر. در یک معبد. دومینیک مورن کنارم ایستاده. دستش بر شانه ام است. حضورش ریسمانیست که مرا نگه می دارد. نمی گذارد فرو روم در تصویری که در ذهنم می درخشد.
می توانم خودم را ببینم. چنان که حالا هستم. طوری که انگار آینه ای مقابلم است.
تکیه زده بر تخت. ردایی سپید با تکه دوزی های طلا رنگ. یقه ای که باز شده و پوست رنگ پریده را آشکار کرده. دعوت می کند. به تعظیم؟ به پرستش؟ یا به خنجری که در آن فرو رود و خون جاری کند؟
من نفرت را پراکنده بودم. از خون خودم به عزیزانم نوشاندم. بخشیده شدم. نفرت رفت. اما ترس هست.

من:
"مجسمه ای در محراب. برای پرستش.
آیا درد دل گفتن به یک موجود که خون ریخته، تباه کرده، رنج داده، رنج کشیده، رستگار کرده،
آیا سخن راز گفتن با این موجود، با یک پادشاه، پرستش است؟"

دومینیک مورن دستش را روی شانه ام می فشارد.
"کلمات. راحت می توانند گمراه کنند.
سرورم، شما می توانید پادشاه بمانید، اگر تنها رستگاری را به ارمغان آورید و نه آنکه ابزارش شوید."

من:
"اما دومینیک مورن،
آیا شاهان هم خون خود را نمی ریزند تا مردمانشان خاکستر نشوند؟"

دومینیک مورن:
"بله، اما خنجر به دست خودشان بر قلبشان فرود می آید."

زمزمه می کنم:
"به دست خودشان."

من خون آشام نشده بودم تا هدیه ی ابدیت را بگیرم. اما چرا حالا نمی توانستم تصور کنم که خنجر به دست خودم در سینه ام فرو رود؟
دستم را بالا می آورم و بر قلبم می گذارم.
به یاد می آورم آن لحظه را که دست خنجر دار مالخازار را بر آن نشاندم.
آن لحظه که از او خواستم یا از من بنوشد و یا به من مرگ دهد.
و او از من نوشید.
اما آیا حالا دارم به مرگ نمی روم؟

من او را هر لحظه بیش از پیش به نور خود می کشانم. اگر خاکستر شود، می میرم. و اگر تاریکی اش را بر من آوار کند، باز هم خواهم مرد.

رستگاری با مرگ یک پادشاه.
رستگاری با مرگ یک خدا.

من از این می ترسم که خدای قربانی شوم؟
یا از الوهیت؟
یا از مرگ؟

من:
"دومینیک مورن،
در چشمان او، گادفری نفرت بود، وقتی به دیدارش رفتم.
دستم را گرفت و گفت من مالخازار را از او دور می کنم، تو را از او دور می کنم و با این حال نمی تواند از من منزجر باشد. می گفت از خودش بیزار است که در برابرم زانو زده و مرا فرشته ی خدا خوانده."

دومینیک مورن:
"سرورم،
نور به زانو درمی آورد، عشق می زاید و نفرت. آرامش و وحشت. اما این چیزیست که شما را شاه آمالثورا کرده.
به یاد داشته باشید. چه فرشته شوید و چه خدا و چه هیچ کدام از این دو، شما پادشاه آمالثورا هستید."

سینه ام را می بینم که شکاف برمی دارد. خون سرخ جاری می شود. در یک جام. در یک دست. در یک دهان.
برای رستگاری.
و یا شاید هم تنها مرگ.
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1405 23:04
نمایش جزئیات
به خاطر قلب سیاه

از زبان سابیس

حالا باید تنها خوشحال باشم.
آنچه می خواستم، اتفاق افتاد. دیگر روحم از رنج فرزندانم نمی نوشد. دیگر آن برکه ای که عذاب را مثل آب می خواست تا نخشکد، نیست.
و من سبک شده ام.

اما نمی توانم لبخند بزنم.

دستم را روی سینه ام می گذارم. چیزی زیر آن می تپد. اما قلب سیاه نیست.
غده ای در گلویم جمع می شود.
تیرگی بر من غالب می شود.
زجر می کشم.

خودخواه نیستم؟
نمی دانم.
به گمانم هستم.

اما نمی توانم به آن فکر نکنم. اینکه چه طور می خواستم قلب سیاه پر نور شود. من می خواستم رستگاری را با او تجربه کنم. در حالی که زنده در سینه ام می تپد.
اما حالا او مرده.
خاکستر شده.

هق هق می کنم. اشک می ریزم.
و به خاطرش از خودم بیزار می شوم.
اما سوگواری اکنون همروحی من است.
گره خورده به وجودم.
ترکم نمی کند.

بلند می شوم و به سمت پنجره می روم. به منظره ی شنزار زیر نور ماه نگاه می کنم. به خارهای درشت و نوک تیز کاکتوس های غول پیکرم که هم به رنج تهدید می کنند و هم انگار نگاهی غم آلود دارند.
رویم را از پنجره برمی گردانم و از اتاق بیرون می روم. به سمت راه پله. خارج از قلعه. نزد کاکتوس هایم.
انگشتانم را روی تنشان، در فاصله ی بین خارهایشان می کشم. حس می کنم با نگرانی به من خیره می شوند. لبخند می زنم.
آه، بله.
این کشیدگی لب ها روی پوست بیمارم.
من دارم لبخند می زنم.
"نگران نباشید، عزیزانم.
خارهایتان اگر در من فرو روند هم شکایتی ندارم.
آن ها به یادم می آورند.
سوزش قلب سیاه را.

به سینه ام فشار می آورد و مرا می سوزاند.
می دانید،
یک بار حتی آن را بیرون کشاندم و بین انگشتانم فشردمش.
داشتم فکر می کردم که او را بکشم.
اما در همان لحظه،
ماتئو از میان او متولد شد."

انگشتم در تیزی یک خار فرو می رود.
یک قطره خون بر شن ها می چکد.
سرخ نیست.
سیاه است.
بقایای خون قلب سیاه.

من:
"ماتئو، فرشته ی دوم من.
در حقش بد کردم، می دانم.
و حالا باید شاهد این باشم که به خاطرم بیش از پیش رنج بکشد.
تکه تکه شود.
خون سرخش بریزد.

و من هیچ گاه نتوانستم از او بیزار نباشم.
فکر می کردم او بود که سبب شد نتوانم در آن لحظه قلب سیاه را بکشم.

اما حالا ببینید‌.
قلب سیاه مرده. من به خاطرش سوگوارم. و هنوز نمی توانم ماتئو را دوست داشته باشم."

حرکتی را در بین شن ها حس می کنم. لوی است که دارد از پیاده روی شبانه اش برمی گردد. لبخند به لب دارد. اما چشمانش بی فروغ شده اند و پوستش مرگ را به یادم می آورد.
او دارد خودش را ویران می کند، به این خیال که مرا نگه دارد.
قلب سرخِ با من بیگانه ام باید به خاطرش بسوزد، اما در عوض خشم را حس می کنم. شاید یاد ماتئوست.

باید جلو بروم و لوی را بگیرم. نگذارم از هم باز شود. اما نمی روم. رویم را از او برمی گردانم. می دانم که دلچرکین نمی شود. فکر می کند به خاطر قلب سیاه است. و هست.
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1405 13:00
نمایش جزئیات
مرگی نه برای مرگ

از زبان مالخازار

"فقط گرسنه ام."

ناگهان از جا می پرم.
به خواب رفته بودم. تکیه زده بر دیواره ی معبد. مقابل تن سنگی یک قدیس. آن زمزمه چه بود؟ صدایش شبیه به او بود. گادفری.
به خود می لرزم. مدتیست خون ننوشیده ام. اما انگار آنچه اکنون نیازش دارم، رفع عطش نیست. نمی توانم بنوشم. نه قبل از اینکه اندکی آرام بگیرم.

جسدی پوسیده. آنکه رستگار می کند. مرگ می دهد، اما نه برای مرگ. برای حیات. پر کردن آن حفره های خون آلود که کرم های انگلی در آن لولیده اند و از پوست و گوشت خورده اند و به استخوان رسیده اند.

آه، آن کلمات. نوشته شده با خطوطی لرزان در دفتر شومی که آن خون آشام، آدرین با خود حمل می کند. او که حالا پای قربانی شده اش را ناخواسته به دست آورده، اما در جنون، در ایمان بیشتر فرو رفته. با قاطعیت و عظمی راسخ تر.
او حالا در راهروهای یک دیوانه خانه در نوکتیرا قدم برمی دارد. خودم به گابریل پیشنهاد دادم از آمالثورا به اینجا منتقلش کند. می خواستم از گابریل دور باشد.
چرا؟

چون گابریل را به یاد لرد سابیس می اندازد؟
و من نمی خواهم این طور باشد، مهم نیست چه قدر خود را بی تفاوت نشان می دهم، وقتی گابریل از وحشت خورنده اش از لرد سابیس با من سخن می گوید.

و حالا گادفری.
دیشب مجنون تر از همیشه پشت درب های تالار آمده بود و فریادزنان خواسته بود مرا ببیند. از آتلور خواستم برود و آرامش کند.
چه بیهوده. گادفری به او نفرت می ورزد، در حالی که از او متنفر نیست. هر آنچه که به من نزدیک باشد، یا برایش قدیس می شود، مثل گابریل، یا پیام آور عقلانیتی که او نمی خواهدش.

نگهبان ها کشان کشان بردندش به معبد.
دور شده بود از اینجا، اما هنوز صدای فریادهایش را در گوش هایم می شنیدم.
نمی خواستم او را ببینم. نمی خواستم نزدیکش شوم.
مدتی به او نرم شده بودم، اما حالا دوباره خشمم به او شعله ور شده بود. نمی توانستم تحمل کنم که به مرز می رود. نزد آن راهبه ی ملعون، دختر گابریل، رزالی. نزد دخترش، نوه ی انگلی ملعون من و گابریل، لوسیندا. و نزد پطروس، پسر گابریل، راهب ملعونی که او را زمانی شکنجه داده بود تا انسانیت را به او برگرداند.
از هر سه شان نفرت دارم.
اما از گابریل نه‌.
او مثل یک سد مانع از این می شود که آن ها را به جهنم بفرستم.
و به همین سبب از گابریل هم خشمگینم.

آتلور می گوید گادفری نباید این گونه بین نوکتیرا و مرز در رفت و آمد باشد، اما نباید با زور او را مهار کرد.
از آتلور هم خشمگینم.
فراموش نکرده ام که آن شب چه طور داشت به گادفری می گفت که یا باید در نوکتیرا بماند یا در مرز.
چه طور جرات کرد؟

خشمگین. بله. اما بیشتر از آن، خسته. انگار توانی برای روحم نمانده تا با آتشش بر بقیه بتازم. پس به این معبد پناه آورده ام. جایی که آتلور در آن مردمان نوکتیرا را هدایت می کند. به فرمانبرداری از من و نپرستیدنم.
پورخند می زنم.
چه تناقض مضحکی!

فریاد. زمزمه ی گرسنگی در مغزم.
من آن شب به دیدن گادفری رفتم. صدایش دست از سرم برنمی داشت. آن شب چیزی در جنونش متفاوت از قبل بود. و این دلهره به جانم انداخته بود. مثل کرمی انگلی که دارد روی پوست می خزد و دندان های ریزش را اندک اندک در گوشت فرو می کند.

من آمدم اینجا. داخل همین معبد. همین جا که گادفری اکنون در تالار کناری اش در تابوتش آرمیده. با جسمی اشباع شده از داروهای آرام بخش. همین جا که تکیه داده بر دیوارش، صدای نفس های آهسته ی او را می شنوم.

من به دیدار گادفری رفتم. او که داخل تابوت با طناب بسته شده بود، مثل حیوانی آشفته و از نوشیدن داروهایی که راهب ها می خواستند به او بخورانند، سر باز می زد.
با دست به راهب ها اشاره کردم که بروند و به گادفری نزدیک شدم. موهای بلند سیاه و مجعدش به هم ریخته بود. پوستش رنگ پریده تر از همیشه بود. جای دندان هایش رو لب هایش مانده بود. کهربایی چشمانش کدر شده بود. پلک هایش کبود بود‌.

من کنارش نشستم. نگاهش کردم. با ترکیبی از خشم، انزجار و دلسوزی‌. گادفری که حالا دیگر تقلا نمی کرد و آرام گرفته بود، لحظاتی به من خیره شد. بعد چهره اش در هم رفت و اشک چشمانش را پر کرد.
گفت اتفاق وحشتناکی برایش افتاده. یک خون آشام بی مغز بی گناه را آهسته و زجرآلود تا دم مرگ برده و نمی داند او هنوز زنده هست یا نه.
همه چیز را با جزئیات برایم تعریف کرد. اینکه چگونه یک شاخه را در مغز نرم او فرو کرده و اینکه چگونه آن موجود با چشمان گنگ پرسشگرش به او خیره شده‌، انگار که بخواهد بفهمد چه معنایی پشت تمام این ها نهفته است. این انزجار و وحشتی که با خشونتی عریان هم آغوش شده.

من لحظاتی فقط به او نگاه کردم. بعد با صدایی آرام گفتم خون آشام های بی مغز گوشت لهیده ی نرم ندارند. جسم آن ها مثل هر خون آشام دیگریست. مثل هر خون آشام دیگر، برای کشتنشان باید سرشان را قطع کرد و جسدشان را به آتش کشاند. و آن ها آرام و معصوم نیستند. به هر موجود زنده ای که نزدیکشان شوند، حمله ور می شوند و او را از هم می درند.

گادفری اصرار کرد که این موجود با بقیه ی همنوعانش فرق داشت. من به او گفتم مجنون شده و باید دارو بخورد. او گفت می خواهد لرد سابیس را ببیند و درباره ی این موجود با او حرف بزند. گفتم ممکن نیست. لرد سابیس الان در وضعیت مساعدی نیست. او مجنون شده. و تو نیز. ملاقات دو مجنون با یکدیگر؟

و بعد رویم را برگرداندم و از او دور شدم، در حالی که صدایم می کرد و می خواست که بمانم و به او گوش دهم.

جسدی نرم و رستگار کننده.
او، آدرین می گفت. زمانی که به دیوانه خانه رفته بودم، برای ملاقاتش. از روی آن دفتر شومش می خواند. همان که می گوید متعلق به لرد سابیس است و حاوی رهنمون های رستگاری. دفتر، باز شده بر یک دستش. دست دیگر بالا رفته، با انگشتی که به آسمان اشاره می کند.
نرم و رستگار کننده. نیش هایی که فرو می روند و گوشت را می کنند. دردی که انتهای آن آرامش است. اما نه آرامش مرگ.
حفره های خون آلود به جای مانده از انگل ها پر می شوند.
مگس ها اطرافشان پرواز نمی کنند.
تعفن می رود.

لعنت به همه ی آن ها.
دستم را روی پیشانی ام می گذارم و آه می کشم.
آن ها می خواهند دنیا را به دیوانه خانه بدل کنند. اما کور خوانده اند.
جلویشان را خواهم گرفت.
شاید بعد از اینکه کمی دارو خوردم، اندکی خون نوشیدم و اندکی در تابوتم آرمیدم.
مرگی نه برای مرگ، بلکه برای حیات.

به خودم لعنت می فرستم.
چرا دارم این عبارات را تکرار می کنم؟