تنها مرگ
از زبان گابریل
نشسته ام. تکیه داده بر تخت پادشاهی. اما نه در قصر. در یک معبد. دومینیک مورن کنارم ایستاده. دستش بر شانه ام است. حضورش ریسمانیست که مرا نگه می دارد. نمی گذارد فرو روم در تصویری که در ذهنم می درخشد.
می توانم خودم را ببینم. چنان که حالا هستم. طوری که انگار آینه ای مقابلم است.
تکیه زده بر تخت. ردایی سپید با تکه دوزی های طلا رنگ. یقه ای که باز شده و پوست رنگ پریده را آشکار کرده. دعوت می کند. به تعظیم؟ به پرستش؟ یا به خنجری که در آن فرو رود و خون جاری کند؟
من نفرت را پراکنده بودم. از خون خودم به عزیزانم نوشاندم. بخشیده شدم. نفرت رفت. اما ترس هست.
من:
"مجسمه ای در محراب. برای پرستش.
آیا درد دل گفتن به یک موجود که خون ریخته، تباه کرده، رنج داده، رنج کشیده، رستگار کرده،
آیا سخن راز گفتن با این موجود، با یک پادشاه، پرستش است؟"
دومینیک مورن دستش را روی شانه ام می فشارد.
"کلمات. راحت می توانند گمراه کنند.
سرورم، شما می توانید پادشاه بمانید، اگر تنها رستگاری را به ارمغان آورید و نه آنکه ابزارش شوید."
من:
"اما دومینیک مورن،
آیا شاهان هم خون خود را نمی ریزند تا مردمانشان خاکستر نشوند؟"
دومینیک مورن:
"بله، اما خنجر به دست خودشان بر قلبشان فرود می آید."
زمزمه می کنم:
"به دست خودشان."
من خون آشام نشده بودم تا هدیه ی ابدیت را بگیرم. اما چرا حالا نمی توانستم تصور کنم که خنجر به دست خودم در سینه ام فرو رود؟
دستم را بالا می آورم و بر قلبم می گذارم.
به یاد می آورم آن لحظه را که دست خنجر دار مالخازار را بر آن نشاندم.
آن لحظه که از او خواستم یا از من بنوشد و یا به من مرگ دهد.
و او از من نوشید.
اما آیا حالا دارم به مرگ نمی روم؟
من او را هر لحظه بیش از پیش به نور خود می کشانم. اگر خاکستر شود، می میرم. و اگر تاریکی اش را بر من آوار کند، باز هم خواهم مرد.
رستگاری با مرگ یک پادشاه.
رستگاری با مرگ یک خدا.
من از این می ترسم که خدای قربانی شوم؟
یا از الوهیت؟
یا از مرگ؟
من:
"دومینیک مورن،
در چشمان او، گادفری نفرت بود، وقتی به دیدارش رفتم.
دستم را گرفت و گفت من مالخازار را از او دور می کنم، تو را از او دور می کنم و با این حال نمی تواند از من منزجر باشد. می گفت از خودش بیزار است که در برابرم زانو زده و مرا فرشته ی خدا خوانده."
دومینیک مورن:
"سرورم،
نور به زانو درمی آورد، عشق می زاید و نفرت. آرامش و وحشت. اما این چیزیست که شما را شاه آمالثورا کرده.
به یاد داشته باشید. چه فرشته شوید و چه خدا و چه هیچ کدام از این دو، شما پادشاه آمالثورا هستید."
سینه ام را می بینم که شکاف برمی دارد. خون سرخ جاری می شود. در یک جام. در یک دست. در یک دهان.
برای رستگاری.
و یا شاید هم تنها مرگ.
آنلاینها
49 کاربر(ها) آنلاین هستند (45 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
47
مهمانان
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] سمفونی شب
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ: سمفونی شب
پاسخ: سمفونی شب
پاسخ: سمفونی شب
پاسخ: سمفونی شب
پاسخ: سمفونی شب
پاسخ: سمفونی شب
پاسخ: سمفونی شب
پاسخ: سمفونی شب
و این گونه است که گادفری بعد از شنیدن سخنان دابی به بحران وجودی جدیدی دچار می شود.
افرادی که لایک کردند
پاسخ: سمفونی شب
پاسخ: سمفونی شب
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
افرادی که لایک کردند