تصویر شماره هفده
سدریک دیگر تکان نمیخورد.
هری هنوز او را در آغوش گرفته بود و زیر لب چیزهایی میگفت که خودش هم نمیفهمید چه هستند. اشک های داغش روی صورت سدریک می ریختند و هیچ کنترلی رویشان نداشت.
- سدریک... خواهش میکنم...
فقط یه بار دیگه چشاتو باز کن...
فقط...
صدایش میلرزید
دستش را روی صورت سدریک کشید. پوستش سرد شده بود.
هری همانجا ماند.
پشت سرش، صدای خندهای بلند شد.
خندهای کوتاه و خشک.
هری سرش را بلند کرد.
ولدمورت ایستاده بود و میخندید.
بلند و از ته دل!
انگار چیزی برایش بامزه شده بود و خودش هم دقیقاً نمیدانست چرا.
-وای...
چند قدم جلو آمد.
-ببینش.
لوسیوس که پشت سرش ایستاده بود، سرش را پایین انداخت تا لبخندش دیده نشود.
ولدمورت برگشت سمت او.
- تو هم خندهت گرفت؟
لوسیوس فوراً صاف ایستاد و صورتش را بی حس کرد.
- نه، ارباب.
ولدمورت چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد ناگهان خودش دوباره زد زیر خنده.
- چرا که نه؟
لوسیوس با تردید نگاهش کرد.
- ارباب؟
- گفتم چرا که نه؟ بخند!
صدایش ناگهان بالا رفت.
چند نفر از مرگخوارها با ترس خندیدند.
ولدمورت برگشت سمت هری.
-میبینی؟ حتی اونا هم میدونن این صحنه چقدر قشنگه.
هری چیزی نگفت.
ولدمورت سرش را کج کرد.
-قهرمان کوچولوی ما...
آرام جلو آمد.
-همون پسری که قرار بود همه رو نجات بده.
هری سرش را پایین انداخت.
ولدمورت نزدیکتر شد.
-خب؟
مکث کرد.
-نجاتش بده.
هری پلک زد.
-چی؟
ولدمورت به سدریک اشاره کرد.
-نجاتش بده.
لبخندش پهنتر شد.
-مگه تو قهرمان نیستی؟
یکی از مرگخوارها خندید.
هری نگاه کوتاهی به او انداخت.
بعد دوباره به سدریک نگاه کرد.
ولدمورت خم شد و صورتش را به هری نزدیک کرد.
-چی شد؟
صدایش حالا تقریباً زمزمه بود.
-جادوی قشنگت کجاست؟
هری چوبدستیاش را محکم گرفت.
-برو کنار.
ولدمورت خندید.
-اوه، نه.
یک قدم دیگر جلو آمد. تازه داشت جالب میشد.
هری به زحمت از جا بلند شد.
پاهایش میلرزیدند.
-گفتم برو کنار.
ولدمورت ناگهان با دست به سینهاش زد و او را عقب راند.
هری چند قدم تلوتلو خورد و نزدیک بود بیفتد.
-ببینیدش!
ولدمورت برگشت سمت مرگخوارها.
-هنوزم فکر میکنه میتونه کاری کنه.
لوسیوس جلو آمد.
-بذارید من تمومش کنم، ارباب.
ولدمورت لحظهای به او خیره شد.
بعد لبخند زد.
- آره.
چوبدستیاش را پایین آورد.
- برو.
لوسیوس جلو رفت.
- شنیدی، پاتر؟ تموم شد.
هری جواب نداد.
مالفوی خندید.
-چی شده؟ دیگه حرف نمیزنی؟
هری هنوز به سدریک نگاه میکرد.
مرگخوار چوبدستیاش را بالا آورد.
هری تکان نخورد.
یک لحظه سکوت شد.
مالفوی طلسم را شلیک کرد.
هری خودش را کنار کشید.
طلسم از بالای سرش رد شد و به زمین خورد.
مرگخوار اشرافی با تعجب نگاهش کرد.
-دوباره.
ولدمورت با خنده فریاد زد. انگار در حال تماشای صحنه ی تئاتر مورد علاقه اش باشد.
مالفوی چوبدستی را بالا آورد.
این بار هری منتظر نماند.
چوبدستی خودش را بالا کشید.
-اکسپلیارموس!
چوبدستی مرگخوار از دستش پرید.
لوسیوس ماتش برده بود و چهره اش شبیه یک احمق تمام عیار شده بود.
هری هم برای یک لحظه همانطور ایستاد
بعد مرگخوار به سمت چوبدستیاش خیز برداشت.
هری فقط یک کلمه گفت.
-نه.
طلسم بعدی از چوبدستیاش بیرون زد.
مالفوی وسط حرکت خشک شد
یک صدای خفه آمد.
بعد روی زمین افتاد.
سکوت.
هری نفسش را حبس کرده بود.
به جسد نگاه کرد.
چوبدستی هنوز در دستش بود.
انگار خودش هم نمیدانست چه اتفاقی افتاده.
بلاتریکس زیر لب گفت:
- ارباب...
ولدمورت تکان نخورد.
به جسد لوسیوس مالفوی نگاه میکرد
لبخند آرامی روی صورتش نشست.
- خب...
صدایش عجیب آرام بود.
-خب خب خب
چند قدم جلو رفت.
سرش را به یک طرف خم کرد و به مرگخوار مرده نگاه کرد.
-این دیگه جالب شد.
هری نفسنفس میزد.
-نزدیک من نیا.
ولدمورت سرش را بالا آورد.
و ناگهان زد زیر خنده.
این بار بلندتر.
خندهاش در فضای تاریک پخش شد.
هری به او خیره ماند. بعد داد زد.
- چی خنده داره؟
ولدمورت دستش را روی صورتش کشید.
- تو.
- چی؟
- تو!
دوباره خندید.
- همین الان یکی از آدمای منو کشتی و هنوز نمیفهمی چه کار کردی.
هری چوبدستیاش را پایین نیاورد.
-اون میخواست منو بکشه.
ولدمورت خندهاش را قطع کرد.
یکی دیگر از مرگخوار ها جلو آمد.
-ارباب، اجازه بدین...
ولدمورت دستش را بالا برد.
-نه.
مرگخوار ساکت شد.
ولدمورت چشم از هری برنداشت.
- بذار همینطوری بمونه.
-ولی ارباب...
-گفتم نه!
صدایش ناگهان منفجر شد.
همه عقب رفتند.
ولدمورت چند لحظه صدای بین خنده و نفس نفس زدن از خودش در آورد. بعد دوباره آرام شد.
لبخند برگشت روی صورتش.
- نگاهش کنین.
هیچکس جرئت نکرد حرف بزند.
- این پسر چند دقیقه پیش برای یه مرده گریه میکرد.
به هری اشاره کرد.
- حالا یکی از شماها رو کشته.
هری به سدریک نگاه کرد.
صورتش هنوز خیس از اشک بود.
ولدمورت آرام نزدیک شد.
- میفهمی چی شد، هری؟
هری چیزی نگفت.
- اون گریههات...
ولدمورت به جسد مرگخوار اشاره کرد.
- همینجا تموم شد.
هری چوبدستیاش را محکمتر گرفت.
- من نمیخواستم...
ولدمورت لبخند زد.
- ولی کردی.
هری به دست خودش نگاه کرد
- یک نفر رو کشتی و فهمیدی اصلا ترسناک نبود. دقیقا مثل راهی که من رفتم.دقیقا مثل من!
هری سرش را بالا آورد.
- نه.
ولدمورت خندید.
- نه؟
من مثل تو نیستم!
ولدمورت عقب رفت.
چند قدم آنطرفتر، سدریک هنوز روی زمین افتاده بود.
مرگخوار مرده هم چند متر آنطرفتر افتاده بود.
دو جسد.
دو طرف هری.
ولدمورت به هر دو نگاه کرد و لبخند زد.
چه شب قشنگی.
هری با نفرت نگاهش کرد.
ولدمورت پشت کرد.
-ببرینش.
یکی از مرگخوارها با تردید پرسید:
-هری پاتر رو؟
ولدمورت ایستاد.
-نه.
سرش را برگرداند.
-اون یکی رو.
به جسد مرگخوار اشاره کرد.
-این یکی رو هم بندازین کنار.
بعد دوباره به هری نگاه کرد.
- این یکی رو فعلاً نگه دارین.
لبخند زد.
هنوز باهاش کار دارم.
و این بار که دور شد، صدای خندهاش بیشتر از صدای قدمهایش در تاریکی ماند.
هری دوباره کنار سدریک زانو زد.
چوبدستی هنوز در دستش بود.
دستش میلرزید.
اما این بار نمیدانست باید برای سدریک گریه کند...
یا برای آدمی که چند ثانیه پیش در خودش کشته بود.
---
با ارفاق میتونم تاییدت کنم اما حتما پیام شخصیای که برات فرستادم رو بخون!
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!