جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: امروز ساعت 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 18
«ساعتِ ملاقات با سرنوشتِ نقره‌ای»

ساعت حدود ۲ نیمه‌شب بود و من، طبق معمول، به جای اینکه توی تختِ گرم و نرمم در خوابگاه باشم، داشتم دنبال «جورابِ گمشده‌ام» می‌گشتم که یهو سر از حاشیه‌ی جنگل ممنوعه درآوردم! (خب، شاید هم داشتم سعی می‌کردم بفهمم چرا اون جغدِ قهوه‌ایِ نیمه‌شب‌ها هی می‌کوبه به پنجره‌ام، ولی کیه که باور کنه؟).

وارد جنگل شدم. درخت‌ها مثل غول‌های بدخلقِ پیر دورم حلقه زده بودن. هرچی جلوتر می‌رفتم، هوای جنگل خنک‌تر می‌شد؛ انگار کسی داشت یواشکی با یخ‌زده‌کننده (Freezing Charm) به محیط ضربه می‌زد. یهو، یه درخششِ خیره‌کننده از پشتِ درخت‌های بلوطِ قدیمی توجهم رو جلب کرد. فکر کردم شاید باز هم «هاگرید» یکی از اون موجوداتِ عجیبِ نیمه‌اهلی‌اش رو اونجا ول کرده، ولی نه... چیزی که دیدم خیلی عجیب‌تر بود.

یه تک‌شاخ بود. اما نه اون تک‌شاخی که توی کتاب‌های درسی «مراقبت از موجودات جادویی» کشیدن که آروم ایستاده و داره علف می‌خوره. این یکی داشت با سم‌های نقره‌ایش روی زمین یه «نقشه‌ی ستاره‌ای» ترسیم می‌کرد!

من هم که همیشه حسِ کنجکاوی‌ام مثلِ شاگردِ جادوگرِ تازه‌کار، بی‌قراره، آرومِ آروم، جوری که حتی یه برگ هم زیر پام صدا نده، نزدیک شدم. تک‌شاخ ایستاد. سرش رو چرخوند و با اون چشم‌های کهکشانی‌اش دقیقاً زل زد تو چشم‌های من. ترس؟ نه، اصلاً! حس می‌کردم انگار داره به کلِ خاطراتِ دورانِ مدرسه‌ام نگاه می‌کنه (امیدوارم نمره امتحانِ معجون‌سازی‌ام رو ندیده باشه که کلاً آبرو رفت!).

یهو، تک‌شاخ شروع کرد به دویدن. اما نه توی جنگل، بلکه روی هوا! درست مثل اینکه از روی پله‌های نامرئی می‌دوید. من هم که انگار طلسم شده بودم، پشت سرش دویدم. انگار اون می‌خواست چیزی رو بهم نشون بده. بعد از چند دقیقه دوییدن، رسیدیم به یه گودال که وسطش یه آینه‌ی شکسته بود. تک‌شاخ با شاخش یه ضربه به آینه زد و تصویرِ خودم رو دیدم، اما... نه به اون شکلی که الان بودم! خودم رو دیدم که دارم توی مسابقاتِ کوییدیچِ بین‌المللی کاپ رو می‌برم!

وقتی پلک زدم، تک‌شاخ غیب شده بود و من وسطِ راهروهای مدرسه ایستاده بودم، در حالی که یه لنگه جورابِ گمشده‌ام (همونی که اولِ داستان دنبالش بودم!) توی دستم بود و بوی جنگلِ ممنوعه رو می‌داد.

پایان

نیاز به جزئیات بیشتری داره یا لازمه طولانی تر باشه میشه بگید تا یه چیز دیگه بنویسم

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط girl00 در 1405/5/20 12:45:04
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره هفده


سدریک دیگر تکان نمی‌خورد.

هری هنوز او را در آغوش گرفته بود و زیر لب چیزهایی می‌گفت که خودش هم نمی‌فهمید چه هستند. اشک های داغش روی صورت سدریک می ریختند و هیچ کنترلی رویشان نداشت.

- سدریک... خواهش می‌کنم...
فقط یه بار دیگه چشاتو باز کن...
فقط...

صدایش می‌لرزید
دستش را روی صورت سدریک کشید. پوستش سرد شده بود.

هری همان‌جا ماند.

پشت سرش، صدای خنده‌ای بلند شد.

خنده‌ای کوتاه و خشک.

هری سرش را بلند کرد.

ولدمورت ایستاده بود و می‌خندید.

بلند و از ته دل!

انگار چیزی برایش بامزه شده بود و خودش هم دقیقاً نمی‌دانست چرا.
-وای...

چند قدم جلو آمد.

-ببینش.

لوسیوس که پشت سرش ایستاده بود، سرش را پایین انداخت تا لبخندش دیده نشود.

ولدمورت برگشت سمت او.

- تو هم خنده‌ت گرفت؟
لوسیوس فوراً صاف ایستاد و صورتش را بی حس کرد.

- نه، ارباب.

ولدمورت چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد ناگهان خودش دوباره زد زیر خنده.

- چرا که نه؟

لوسیوس با تردید نگاهش کرد.

- ارباب؟

- گفتم چرا که نه؟ بخند!

صدایش ناگهان بالا رفت.

چند نفر از مرگ‌خوارها با ترس خندیدند.

ولدمورت برگشت سمت هری.

-می‌بینی؟ حتی اونا هم می‌دونن این صحنه چقدر قشنگه.

هری چیزی نگفت.

ولدمورت سرش را کج کرد.

-قهرمان کوچولوی ما...

آرام جلو آمد.

-همون پسری که قرار بود همه رو نجات بده.

هری سرش را پایین انداخت.

ولدمورت نزدیک‌تر شد.

-خب؟

مکث کرد.

-نجاتش بده.

هری پلک زد.

-چی؟

ولدمورت به سدریک اشاره کرد.

-نجاتش بده.

لبخندش پهن‌تر شد.

-مگه تو قهرمان نیستی؟

یکی از مرگ‌خوارها خندید.

هری نگاه کوتاهی به او انداخت.
بعد دوباره به سدریک نگاه کرد.
ولدمورت خم شد و صورتش را به هری نزدیک کرد.

-چی شد؟

صدایش حالا تقریباً زمزمه بود.

-جادوی قشنگت کجاست؟

هری چوب‌دستی‌اش را محکم گرفت.

-برو کنار.

ولدمورت خندید.

-اوه، نه.

یک قدم دیگر جلو آمد. تازه داشت جالب می‌شد.

هری به زحمت از جا بلند شد.

پاهایش می‌لرزیدند.

-گفتم برو کنار.

ولدمورت ناگهان با دست به سینه‌اش زد و او را عقب راند.

هری چند قدم تلوتلو خورد و نزدیک بود بیفتد.

-ببینیدش!

ولدمورت برگشت سمت مرگ‌خوارها.

-هنوزم فکر می‌کنه می‌تونه کاری کنه.

لوسیوس جلو آمد.

-بذارید من تمومش کنم، ارباب.

ولدمورت لحظه‌ای به او خیره شد.

بعد لبخند زد.

- آره.

چوب‌دستی‌اش را پایین آورد.

- برو.

لوسیوس جلو رفت.

- شنیدی، پاتر؟ تموم شد.

هری جواب نداد.

مالفوی خندید.

-چی شده؟ دیگه حرف نمی‌زنی؟

هری هنوز به سدریک نگاه می‌کرد.

مرگ‌خوار چوب‌دستی‌اش را بالا آورد.

هری تکان نخورد.
یک لحظه سکوت شد.

مالفوی طلسم را شلیک کرد.

هری خودش را کنار کشید.

طلسم از بالای سرش رد شد و به زمین خورد.

مرگ‌خوار اشرافی با تعجب نگاهش کرد.

-دوباره.
ولدمورت با خنده فریاد زد. انگار در حال تماشای صحنه ی تئاتر مورد علاقه اش باشد.
مالفوی چوب‌دستی را بالا آورد.

این بار هری منتظر نماند.

چوب‌دستی خودش را بالا کشید.

-اکسپلیارموس!

چوب‌دستی مرگ‌خوار از دستش پرید.

لوسیوس ماتش برده بود و چهره اش شبیه یک احمق تمام عیار شده بود.
هری هم برای یک لحظه همان‌طور ایستاد
بعد مرگ‌خوار به سمت چوب‌دستی‌اش خیز برداشت.

هری فقط یک کلمه گفت.

-نه.
طلسم بعدی از چوب‌دستی‌اش بیرون زد.

مالفوی وسط حرکت خشک شد
یک صدای خفه آمد.
بعد روی زمین افتاد.

سکوت.

هری نفسش را حبس کرده بود.

به جسد نگاه کرد.

چوب‌دستی هنوز در دستش بود.

انگار خودش هم نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده.

بلاتریکس زیر لب گفت:

- ارباب...

ولدمورت تکان نخورد.

به جسد لوسیوس مالفوی نگاه می‌کرد

لبخند آرامی روی صورتش نشست.

- خب...

صدایش عجیب آرام بود.

-خب خب خب

چند قدم جلو رفت.

سرش را به یک طرف خم کرد و به مرگ‌خوار مرده نگاه کرد.

-این دیگه جالب شد.

هری نفس‌نفس می‌زد.

-نزدیک من نیا.

ولدمورت سرش را بالا آورد.

و ناگهان زد زیر خنده.

این بار بلندتر.

خنده‌اش در فضای تاریک پخش شد.

هری به او خیره ماند. بعد داد زد.

- چی خنده داره؟

ولدمورت دستش را روی صورتش کشید.

- تو.

- چی؟

- تو!

دوباره خندید.

- همین الان یکی از آدمای منو کشتی و هنوز نمی‌فهمی چه کار کردی.

هری چوب‌دستی‌اش را پایین نیاورد.

-اون می‌خواست منو بکشه.

ولدمورت خنده‌اش را قطع کرد.

یکی دیگر از مرگ‌خوار ها جلو آمد.

-ارباب، اجازه بدین...

ولدمورت دستش را بالا برد.

-نه.

مرگ‌خوار ساکت شد.

ولدمورت چشم از هری برنداشت.

- بذار همین‌طوری بمونه.

-ولی ارباب...

-گفتم نه!

صدایش ناگهان منفجر شد.

همه عقب رفتند.

ولدمورت چند لحظه صدای بین خنده و نفس نفس زدن از خودش در آورد. بعد دوباره آرام شد.

لبخند برگشت روی صورتش.

- نگاهش کنین.

هیچ‌کس جرئت نکرد حرف بزند.

- این پسر چند دقیقه پیش برای یه مرده گریه می‌کرد.

به هری اشاره کرد.

- حالا یکی از شماها رو کشته.

هری به سدریک نگاه کرد.

صورتش هنوز خیس از اشک بود.

ولدمورت آرام نزدیک شد.

- می‌فهمی چی شد، هری؟

هری چیزی نگفت.

- اون گریه‌هات...

ولدمورت به جسد مرگ‌خوار اشاره کرد.

- همین‌جا تموم شد.

هری چوب‌دستی‌اش را محکم‌تر گرفت.

- من نمی‌خواستم...

ولدمورت لبخند زد.

- ولی کردی.

هری به دست خودش نگاه کرد
- یک نفر رو کشتی و فهمیدی اصلا ترسناک نبود. دقیقا مثل راهی که من رفتم.دقیقا مثل من!
هری سرش را بالا آورد.

- نه.

ولدمورت خندید.

- نه؟

من مثل تو نیستم!

ولدمورت عقب رفت.

چند قدم آن‌طرف‌تر، سدریک هنوز روی زمین افتاده بود.

مرگ‌خوار مرده هم چند متر آن‌طرف‌تر افتاده بود.

دو جسد.

دو طرف هری.

ولدمورت به هر دو نگاه کرد و لبخند زد.

چه شب قشنگی.
هری با نفرت نگاهش کرد.
ولدمورت پشت کرد.

-ببرینش.

یکی از مرگ‌خوارها با تردید پرسید:

-هری پاتر رو؟

ولدمورت ایستاد.

-نه.

سرش را برگرداند.

-اون یکی رو.

به جسد مرگ‌خوار اشاره کرد.

-این یکی رو هم بندازین کنار.

بعد دوباره به هری نگاه کرد.

- این یکی رو فعلاً نگه دارین.

لبخند زد.

هنوز باهاش کار دارم.

و این بار که دور شد، صدای خنده‌اش بیشتر از صدای قدم‌هایش در تاریکی ماند.

هری دوباره کنار سدریک زانو زد.

چوب‌دستی هنوز در دستش بود.

دستش می‌لرزید.

اما این بار نمی‌دانست باید برای سدریک گریه کند...

یا برای آدمی که چند ثانیه پیش در خودش کشته بود.


---
با ارفاق میتونم تاییدت کنم اما حتما پیام شخصی‌ای که برات فرستادم رو بخون!
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/19 18:56:50
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 11:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 21
زمانی که مشغول مطالعه‌ی کتاب جدیدم بودم، ناگهان نور عجیبی به پنجره‌ی اتاقم تابید. جماعتی از دانش‌آموزان هاگوارتز در حیاط ایستاده بودند و چوب‌دستی‌هایشان را روشن کرده بودند؛ ظاهراً داشتند به مرگ آن جغد غول‌پیکر واکنش نشان می‌دادند.
دقایقی پیش، خوابگاه گریفیندوری ها به‌خاطر بی‌استعدادی یکی از دانش‌آموزان در اجرای یک ورد جادویی آتش گرفته بود؛ آتشی که با هیچ وردی خاموش نمی‌شد. آن جغد برای نجات جان تعدادی از دانش‌آموزان، خودش را به خطر انداخت و در نهایت جانش را از دست داد.

من چندان علاقه‌ای به این‌جور مراسم و احساسات جمعی نداشتم. بنابراین پرده‌ی اتاقم را کشیدم، نور چوب‌دستی‌ام را خاموش کردم و، درست مثل هم‌اتاقی‌ام، به خواب رفتم.

فردا روز بزرگی در پیش داریم. جادوگران قدرتمند باید یاد بگیرند احساساتشان را کنترل کنند.

---
یه اشتباهی که اکثر بچه ها می‌کنن اینه که توی این مرحله، فقط یه توصیف از تصویری که انتخاب کردن می‌نویسن. ولی برای این مرحله باید یه داستان درمورد اون تصویر بنویسی! وقتی به اون تصویر نگاه می‌کنی، چه چیزی ازش دریافت می‌کنی؟ به نظرت چه داستانی میتونه پشتش نهفته باشه؟ هر خلاقیتی که میتونی و میخوای رو به کار بگیر! هیچ محدودیتی وجود نداره و ما دوست داریم شما دقیقا همون چیزی رو بنویسی که توی ذهنت از اون تصویر شکل گرفته.
وگرنه الان نوع نوشتاری‌ت فوق العادس و من هیچ ایرادی توش نمی‌بینم، فقط نیاز دارم که یه داستان قوی تر بخونم.

فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/19 18:32:21
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 16 مرداد 1405 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها می ترسیدند قلبشان می تپید می خواستند بجنگند تا مدرسه شان را پس بگیرند اما استادان انها را اجبار به رفتن می کردند وقتی قلعه را می دیدند که دارد می سوزد احساس می کردند این وجودشان است که می سوزد و اشک در چشمانشان حلقه زده بود انها می خواستند فردا صبح با دوستانشان خندان به کلاس ها بروند ایا امکان پذیر بود؟حیف بود ان همه امید که سوخت بچه هایی بودند که دویدند تا مدرسته را نجات بدهند اما دیگر بازنگشتند خیلی ها دوستانشان را از دست داده بودند زخم هایی خورده بودند که حتی با اشک ققنوس افسانه ای هم درمان نمی شدند استادان تلاش می کردند بچه ها را ارام کنند. بچه ها با دست های لرزان چشمان گریان و پر از خاطره های پودر شده به سمت کالاسکه ها رفتند قبلا خیلی ها نمی توانستند تسترال ها را ببینند اما خیلی ها که شاهد مرگ عزیزانشان بودند دیگر می توانستند.
بچه ها گریان سوار شدند . هری ران و هرماینی مانند همیشه پیش هم رفتند و نشستند و عجیب بود که هر سه سکوت کرده بودند.
نمیدانستند چه بگویند امید نداشتند.
ران گفت:باورم نمیشه تلسمایی که دامبلدور گذاشته بود کم بیارن.
هرماینی پاسخ داد:بعد دامبلدور اوضاع دنیای جادوگری خیلی بد شده و هر روز بدتر میشه.با بررسی نموداری که من کشیدم میزان تسلط خیر بر شر داره کم میشه و خیلی خطر ناکه.
بچه ها نگران هری بودن هیچی نمیگفت در آینده چه خواهد شد؟
قبول کنید لطفا امیدوارم بهتر شده باشهههه


---

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/17 13:10:29
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1405 20:19
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر 20:
بچه ها می ترسیدند قلبشان می تپید می خواستند بجنگند تا مدرسه شان را پس بگیرند اما استادان انها را اجبار به رفتن می کردند وقتی قلعه را می دیدند که دارد می سوزد احساس می کردند این وجودشان است که می سوزد و اشک در چشمانشان حلقه زده بود انها می خواستند فردا صبح با دوستانشان خندان به کلاس ها بروند ایا امکان پذیر بود؟حیف بود ان همه امید که سوخت بچه هایی بودند که دویدند تا مدرسته را نجات بدهند اما دیگر بازنگشتند خیلی ها دوستانشان را از دست داده بودند زخم هایی خورده بودند که حتی با اشک ققنوس افسانه ای هم درمان نمی شدند استادان تلاش می کردند بچه ها را ارام کنند. بچه ها با دست های لرزان چشمان گریان و پر از خاطره های پودر شده به سمت کالاسکه ها رفتند قبلا خیلی ها نمی توانستند تسترال ها را ببینند اما خیلی ها که شاهد مرگ عزیزانشان بودند دیگر می توانستند.
بچه ها گریان سوار شدند . هری ران و هرماینی مانند همیشه پیش هم رفتند و نشستند و عجیب بود که هر سه سکوت کرده بودند.
نمیدانستند چه بگویند امید نداشتند.
ران گفت:باورم نمیشه تلسمایی که دامبلدور گذاشته بود کم بیارن.
هرماینی پاسخ داد:بعد دامبلدور اوضاع دنیای جادوگری خیلی بد شده و هر روز بدتر میشه.با بررسی نموداری که من کشیدم میزان تسلط خیر بر شر داره کم میشه و خیلی خطر ناکه.
بچه ها نگران هری بودن هیچی نمیگفت در آینده چه خواهد شد؟





کوتاه اما پر محتوا


---
پستت عمیق و غمناکه اما تو این مرحله ما به دنبال این هستیم که استعداد نوشتن داستان و رول پلی ها خلاقانه‌ی بچه ها رو بسنجیم. درواقع به جز توصیف وقایع و اتفاقاتی که توی اون تصویر انتخاب شده رخ میده، ما نیاز به داستانی خلاقانه و شامل دیالوگ و شخصیت هایی با حضور پررنگ داریم. پس لطفا یه داستان طولانی‌تر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ می‌ده، یا حتی احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. می‌تونی پستای نفرات قبل تر از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.

فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.


امیدوارم بهتر شده باشه قبول کنید لطفاااااااا
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/16 14:25:59
ویرایش شده توسط SONIAslytherin در 1405/5/16 16:37:47
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 5 مرداد 1405 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
مربوط به تصویر شماره 21

صدای همهمه‌ی دانش آموزای جادوگری، باعث شد سرم رو از روی میز بلند کنم و با کنجکاوی از بین شیشه های کثیف پنجره‌ی خوابگاه، به بیرون نگاه کنم.
چه عجیب!
انگار اتفاق مهمی افتاده که همه اون پایین جمع شدن، اما من فقط چند هفته‌است که به هاگوارتز اومدم و هنوز با خیلی مسائل غریبه‌ام.
کنجکاوی نمیذاره بیشتر از این فکر کنم، چوب جادومو برمیدارم و به سمت جایی که بقیه‌ی دانش آموزا میرن، حرکت میکنم.
بین راه سعی میکنم زمزمه هاشونو بشنوم تا بفهمم اینجا چه خبره!
شاید بخاطر اینه که من هنوز هیچ دوستی اینجا ندارم که ازش بپرسم، شایدم چون یک احمق درونگرام؛ نمیدونم!
از بین حرفاشون، متوجه شدم کسی مرده،
اسم پروفسور اسنیپ و پروفسور دامبلدور هم شنیدم و ناگهان لرزه ای به تنم افتاد.
امیدوارم پروفسور اسنیپ نبوده باشه!
وقتی به حیاط بزرگ، زیر برج نجوم رسیدیم، متوجه شدم که کشته‌ی امشب پروفسور دامبلدوره.
هیچ‌وقت از اونایی نبودم که با دیدن دامبلدور احساس امنیت کنن.

من اسلیترین بودم. یاد گرفته بودم آدم‌ها رو با اعمالشون قضاوت کنم، نه با افسانه‌هایی که درباره‌شون ساخته‌ان. خیلی وقت‌ها با تصمیم‌های دامبلدور موافق نبودم. فکر می‌کردم زیادی به گریفیندورها فرصت می‌ده، زیادی راز نگه می‌داره و زیادی از ما انتظار داره که فقط بهش «اعتماد» کنیم.

پس وقتی خبر رسید که مرده...

انتظار داشتم هیچ حسی نداشته باشم.

اما وقتی همه زیر برج جمع شدیم، فهمیدم مرگ بعضی آدم‌ها ربطی به دوست داشتنشون نداره.

همه چوب‌دستی‌هاشون رو بالا بردند.
چند لحظه مکث کردم.
از خودم پرسیدم: «چرا؟»

برای مردی که هیچ‌وقت قهرمان من نبود؟

بعد به قلعه نگاه کردم.

راهروها، کلاس‌ها، سقف‌هایی که سال‌ها بالای سرمون بودن... انگار خود هاگوارتز نفسش رو حبس کرده بود.

شاید ما برای دامبلدور چوب‌دستی‌هامونو بالا نبرده بودیم، شاید برای آخرین تکه از دنیایی که فکر می‌کردیم هیچ‌وقت فرو نمی‌ریزه داشتیم این کارو میکردیم.
من هم چوب‌دستی‌ام را بالا بردم.
نه از روی عشق یا تحسین، فقط از روی احترام.

احترام به مردی که حتی اگه هیچ‌وقت نفهمیدمش، انقدر مهم بود که با رفتنش، سکوت تمام قلعه را از هم پاشید.

اون شب فهمیدم لازم نیست کسی رو دوست داشته باشی تا نبودنش برات سنگین باشه.

بعضی آدم‌ها وقتی میرن، تازه می‌فهمی چه‌قدر وجودشون، حتی در حاشیه‌ی زندگیت، دنیا رو سر پا نگه داشته بود.

---

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط Hellebore در 1405/5/5 23:03:04
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/6 16:25:15
Chaos follows me
I call it loyalty
خواهری پنهان
ارسال شده در: دوشنبه 5 مرداد 1405 10:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مربوط به تصویر شماره 17
زندگی دوگانه آلیس به بخش حساسی رسیده بود... از طرفی به عنوان دخترک لرد سیاه میبایست در مراسم بازگشت شکوهمند شرکت میکرد و از طرفی به عنوان خواهر پنهان هری، دختر ناشناس لیلی و جیمز پاتر، از برادر کوچکترش دفاع میکرد و نمیگذاشت آسیبی بهش برسه... هری ناخواسته در مسابقه سه جادوگر شرکت داده شده بود و آلیس باید با حفظ پنهان بودن نسبت خواهری داشتن با هری از اون حفاظت میکرد... مرحله آخر این مسابقه رسیده بود و هری و سدریک که هردو برای آلیس عزیز بودن در خطر جانی قرار داشتند و بی قراری آلیس از این بود که نمیتونست ازشون به خوبی دفاع کنه... اون به عنوان دختر لرد سیاه در مراسم بازگشتش حاضر بود و دید که سدریک جلوی چشمش کشته شد و برای هری ورد های جادویی حفاظتی میخوند و از مادرش(لیلی) برای نجات هری کمک خواست و وقتی هری به محوطه هاگوارتز برگشت، آلیس هم خودش رو غیب کرد و به عنوان آلیس معمولی پیش هری اومد و قطره های اشک و گریه هاش برای سدریک و خطری که برای هری بود تموم نمیشد... زندگی دوگانه آلیس خیلی سخت شده بود و کسی نمیتونست بهش کمک کنه... ادامه دارد

---
تو این مرحله به جز توصیف وقایع و اتفاقاتی که توی اون تصویر انتخاب شده رخ میده، ما نیاز به داستانی خلاقانه نیاز داریم. پس لطفا یه داستان طولانی‌تر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ می‌ده، یا حتی احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. می‌تونی پستای نفرات قبل تر از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.

فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/5 13:14:17
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/5 13:44:02
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 29 تیر 1405 17:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 7 : هری و اسنیپ

عنوان: آن شب در قطار

در قطار هاگوارتز اکسپرس، هری در کوپه‌ای نشسته بود که داشت با رون و هرمایون دربارهٔ تابستان صحبت می‌کرد. در میان صحبت‌ها، هری ناخواسته موضوعی را مطرح کرد که نباید می‌کرد:

«می‌دونی رون؟ من توی گریمولد یه نامهٔ قدیمی پیدا کردم که به نظر می‌رسه از طرف مامانم به اسنیپ نوشته شده... قبل از اینکه با بابام ازدواج کنه. ظاهراً اون‌ها قبل از اینکه اسنیپ تبدیل به یه... آدم کج‌خلق بشه، باهم دوست بودن!»

همین لحظه در کوپه باز شد و اسنیپ با چهره‌ای از خشم ارغوانی، پشت در ایستاد. عصبانیت او فقط به خاطر فاش شدن راز نبود؛ بلکه هری این راز را درست وقتی گفت که چندین دانش‌آموز دیگر از کوپه‌های مجاور سرک کشیده بودند و در حال گوش دادن بودند.

اسنیپ با صدای سردی گفت: «پاتر... بیا بیرون.»

هری که از شدت خندهٔ رون و نگاه هشداردهندهٔ هرمایون گیج شده بود، با احتیاط از جا بلند شد و به دنبال اسنیپ به راهرو رفت. اسنیپ با عصبانیت زمزمه کرد:

«اگر یک کلمهٔ دیگر دربارهٔ آن نامه به زبان بیاوری، آنقدر از اتاق پاداش‌ها محروم می‌شوی که تا زمان بازنشستگیِ فیلیوس فلیتویک، هیچ‌کدام را نخواهی دید! یک یادآوری کوچک: این اسم من است که روی آن نامه نوشته شده و این من هستم که تصمیم می‌گیرم چه چیزی راز بماند.»

او با دستی لرزان از عصبانیت، چوبدستی‌اش را بالا آورد و هری با وحشت فهمید که این بار جدی است. اما ناگهان... قطار با لرزشی شدید ترمز کرد و هر دو به دیوار پرتاب شدند و چوبدستی اسنیپ از دستش افتاد. هری که روی زمین افتاده بود، ناگهان متوجه چیزی عجیب پشت شیشهٔ پنجره شد... سایه‌های سیاهی که در مه صبحگاهی، آرام آرام به قطار نزدیک می‌شدند و هیچ‌کدام شبیه دیوانه‌وار نبودند.هری نفس‌زنان از جا بلند شد و چوبدستی اسنیپ را برداشت. با نگاهی به بیرون، سایه‌ی سیاهی را دید که با سرعت به سمت قطار می‌آمد. «استاد... اون‌جا یه چیزی هست...»
اسنیپ با نگاهی که می‌گفت «خودم دیدم احمق»، چوبدستی را از دست هری قاپید. در همان لحظه، سایه با صدایی مهیب به سقف قطار کوبید و باعث شد چراغ‌های کوپه‌ها یک‌باره خاموش شوند.

اسنیپ زمزمه کرد«مرگ‌خوار است. با من بمان، پاتر، و هر کاری که می‌گویم را انجام بده.»

هری که از این که اسنیپ برای اولین بار از او کمک خواسته بود، شوکه شده بود، با چوبدستی‌اش آماده شد. مرگ‌خوار با شکستن شیشه‌ی کوپه‌ی مجاور، وارد قطار شد. اسنیپ با یک حرکت سریع، طلسم محافظی روی هری انداخت و فریاد زد: «اکنون، پاتر! طلسم انفجار!»

هری و اسنیپ هماهنگ، طلسم‌هایشان را به سمت مرگ‌خوار پرتاب کردند. مبارزه‌ی نفس‌گیری در راهروی تاریک قطار شکل گرفت. مرگ‌خوار که غافلگیر شده بود، عقب‌نشینی کرد و از قطار به بیرون پرید. اسنیپ با همان سرعت، کوپه را مهر و موم کرد و با چوبدستی‌اش به هری اشاره کرد که بنشیند.

هری نفس‌نفس می‌زد. «متشکرم، استاد.»

اسنیپ با همان چهره‌ی کلاسیک و اخم‌آلود، رو به هری کرد و با لحنی که از عصبانیت می‌لرزید، گفت:
«امشب، پاتر، هیچ اتفاقی نیفتاد. تو چیزی ندیدی و من هیچ‌کاری برایت نکردم. اگر یک کلمه از این ماجرا در مدرسه پچ‌پچ شود، من خودم شخصاً تو را چنان مجازاتی می‌کنم که حسرت خوردن یک طلسم کشنده را بخوری. حالا برو تو کوپه‌ات و تا رسیدن به هاگوارتز، یک کلمه حرف نزن!»

هری در حالی که به سختی خنده‌اش را نگه داشته بود و از این همه دوگانگی اسنیپ بهت‌زده شده بود، به سمت کوپه‌ی خود بازگشت. وقتی در را بست، صدای رون را شنید که گفت: «پس چی شد؟ چرا اسنیپ اینقدر عصبانی به نظر می‌رسید؟»
هری با لبخندی رازآلود فقط گفت: «هیچی، رون. فقط یه ملاقات عادی با استاد.»

«پایان»

---
زیبا بود!

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/30 17:10:42
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 20 تیر 1405 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی ۱۹، کلاس پیشگویی:

کلاس پیشگویی. بخور، چایِ مانده و صداهایِ مرموز. استاد تریلانی با چشمهایِ گردشده گفت: «امروز با کریستال پیشگویی میکنیم. هرکس تصویری ببینه، بهم بگه.»

نوبتِ من که شد، توی کریستال نگاه کردم و هیچی ندیدم. ولی لبخند زدم و گفتم: «استاد، یه تصویر میبینم... شما رو که توی یه اتاقِ تاریک نشستید و یه نامه میخونید. نامهای با مهرِ سیاه. »

تریلانی رنگ پرید. همه فهمیدن که مهرِ سیاه یعنی وزارتِ جادو یا چیزِ بدتر.

من ادامه دادم: «توی نامه نوشته: «شما به زودی بازنشسته میشید.» ولی من میتونم این سرنوشت رو عوض کنم... اگه شما هم به من کمک کنید.»

تریلانی لرزید: «چه کمکی؟»

گفتم: «نمرهی پایانترم رو عالی بدید و به بقیه بگید که من استعدادِ خاصی توی پیشگویی دارم. در عوض، من به شما میگم که چطور از اون نامهی سیاه فرار کنید.»

تریلانی قبول کرد.

بعد از کلاس، بهش گفتم: «اون نامه رو پاره کنید و توی آتیش بیندازید. هیچوقت به وزارت جواب ندید. اونها فراموشش میکنن.»

تریلانی اینکار رو کرد و من نمرهی عالی گرفتم.

حالا همهی کلاس فکر میکنن که من یه پیشگویِ نابغهام، در حالی که من فقط از ترسِ تریلانی استفاده کردم تا به هدفم برسم.

-----
اگر به جزئیات بیشتری نیاز داره یا لازمه طولانی تر باشه بگید یه چیز دیگه بنویسم



---
همونطور که خودتم بهش اشاره کردی، انتظار داشتم داستانت جزئیات بیشتری داشته باشه. خصوصا بیان علت اعتماد ناگهانی یه استاد به جادوآموز که داره راستشو می‌گه و واقعا پیشگویی درستی کرده. با این حال نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم، اما لطفا تو مراحل بعدی جزئیات بیشتری از داستانت ارائه بده.

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/21 12:48:51
👈Drina👉
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 19 تیر 1405 15:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۵: کلاه گروه بندی

تالار بزرگ هاگوارتز، پر از شمع‌های شناور و سقفی که آسمان شب را در خودش منعکس می‌کرد.
دانش‌آموزان کلاس اول، با چشمانی گرد و دل‌های لرزان، صف بسته بودند.
درانا مالفوی در میان آن‌ها ایستاده بود. موهای بلوند کمرنگش را کمی به پشت گوش‌ها هدایت کرده بود. ردای جادوییش، تازه و نو، بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد.
چند قدم آن‌طرف‌تر، دراکو با همان غرور همیشگی، سینه‌اش را جلو داده بود. او و درانا، دوقلوهای همسان، در این لحظه به ندرت نگاه‌شان را به هم می‌دوختند.
تنها یک بار، وقتی نام دراکو بر زبان پروفسور مک‌گونگال جاری شد، درانا نفس‌ش را حبس کرد.
کلاه هوشیار روی سر دراکو نشست، و بعد از چند ثانیه فریاد زد:
«اسلیترین!»
میز اسلیترین با کف‌زدن‌هایی که عمدتاً از جانب دانش‌آموزان هم‌خانواده‌اش بود، از او استقبال کرد.
نوبت به درانا رسید.
مک‌گونگال نامش را خواند: «درانا مالفوی.»
درانا با قدم‌هایی مطمئن، به سمت چهارپایه رفت.
نگاه‌ها به سویش چرخیدند؛ به دنبال شباهتی با دراکو، یا شاید تفاوتی پنهان.
کلاه هوشیار را روی سرش گذاشتند.
چند ثانیه سکوت... کلاه با لحنی آهسته، اما به‌دور از تردید گفت:
«خب، بله... یک مالفوی، اما با داستانی متفاوت... تو جاه‌طلبی، تو خویشاوندی با اصیل‌زادگان را داری، اما یک راه... یک انتخاب... در انتظار توست.»
مکثی کوتاه...
«اسلیترین!»
دست‌زدن‌ها بلند شد، اما این بار، درانا لبخندی نزند.
او به سمت میز اسلیترین رفت، جایی که دراکو، کرب و گویل جای باز کرده بودند.
وقتی کنار دراکو نشست، اولین حرفش را با لحنی سرد زد: «خوب، به نظرت این کلاه، درمورد "یک انتخاب"، چه می‌دانست؟»
دراکو تنها نگاهی به او انداخت، بی‌آنکه پاسخی بدهد.


---
مرسی و آفرین!

تایید شد.

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/20 0:06:40