لیلی روی تخت ولو شده بود و نیازمند ده ها ساعت استراحت بود. اما صدای پاهای ریموس که پله های بلند و طولانی خانه را طی میکرد، خبر از بیخوابی میداد. با اینکه صدای پاهای ریموس شنیده میشد، اما لیلی اصلا انتظار نداشت به این سرعت، در با این شدت و ناگهانی باز شود، و به دیوار کوبیده شود. پس با ترس از جایش برخاست.
- فاج نامه داده!
- چ... چی؟ خب به من چه!
- کمک محفلو خواسته، یعنی درواقع مظلومانه التماس کرده.
- خب پس شما اینجا چیکاره این؟ برین کمکش.
ریموس دستش را درون موهای بهم ریخته اش فرو برد. از ظاهرش مشخص بود، تازه اورا با وحشت یک ماموریت جدید از خواب بیدار کرده اند.
- جیمز زود تر از من رفت... منم الان میرم، بقیه هم یا خونه هاشونن یا سر کار. من برم تو میمونی و پروفسور. پروفسورم که کمردرد داره.
لیلی که خستگی از درون چشم هایش فریاد میزد، ناچار شد لباس های رسمی ای را بر تن کند و بعد از گرفتن اطلاعات مورد نیاز از دامبلدور، راهی وزارتخانه شود.
فاج، روبروی قفسه ی پرونده هایش ایستاده بود و انگشتش را روی قفسه ای پر از خاک و گردوغبار میکشید. در نهایت گردو غبار از روی قفسه بلند شدند و یک راست، وارد حلقش شدند. صورت فاج تغییر رنگ داد و قرمزی شد مایل به زرشکی! فاج دستش را روی گلویش گذاشت. سرفه هایش خشک و بلند بودند.
صدای سه ضربه ای که به در خورد، رنگ فاج را از قرمز به زرد و از زرد به رنگ گچ تغییر داد. او با خود فکر میکرد، همین که در باز شود، قامت بلند دامبلدور روبروی او نمایان خواهد شد. اما بعد از چند ثانیه، دختری ظریف با قدی متوسط و چشمانی سبز رنگ که او را به یاد خاطرات وحشتناکش با هری پاتر میانداخت، در را باز کرد و وارد اتاق شد. قلب فاج طوری محکم به قفسه ی سینه اش کوبیده میشد که انگار روح دیده است.
- دامبل... مامان هری پاتر؟
لیلی خمیازه ای کشید و دستش را جلوی دهانش گذاشت.
- ببخشید... لیلی پاتر هستم، خواستید میتونید اوانز هم صدام کنید.
لیلی به فاج که هر چند ثانیه یک بار رنگ عوض میکرد توجهی نکرد، جلو تر آمد و روبروی صندلی ریاست فاج قرار گرفت. سپس ادامه داد.
- شنیدم یه خودکار اعتراف گیر روح و روانتونو بهم ریخته... خونه خرابتون کرده و زیرو بم زندگی همه ی کارمنداتون رو درآورده.
البته قصد بی احترامی ندارما.فاج گلویش را صاف کرد. انگار تازه یادش افتاده بود هنوز مقداری گردوغبار درون حلقش گیر کرده است.
- درسته خانوم پا... اوانز. حالا ما از شما کمک میخوایم، لطفا این مشکلو برامون حل کنین.
لیلی دستش را زیر چانه اش گذاشت و چشم هایش را بست. او مغز پر جنبوجوشش را به کار انداخته بود و در ذهنش به دنبال راه حل میگشت.
- یهویی از نا کجا آباد پیداش شده، توی اداره ی مالیات مشنگی روی میز شماره ی چهل و هفت. بدون هیچ ویژگی ظاهری خاصی... تقریبا همه ی کارمندا ازش استفاده کردن... همه...
لیلی همه ی این اطلاعات را از نامه ی بلند بالایی که جناب وزیر برای دامبلدور فرستاده بود به دست آورده بود. فاج آنقدر توضیح اضافه نوشته بود که به قول ریموس، تمام کلماتش ملتمسانه به نظر میرسیدند.
لیلی طوری ناگهانی چشمانش را باز کرد و دستش را روی میز کوبید که فاج تقریبا ۵ سانتیمتر از سطح زمین فاصله گرفت.
- باید دنبال اولین کسی که از این خودکار استفاده کرده بگردیم!
لیلی فاج را به دنبال خود کشاند زیرا فاج معتقد بود از اینجا به بعدش تمام کار ها باید روی دوش لیلی قرار بگیرد. اما لیلی با صدایی وحشتناک تر از صدای هری پاتر، اورا تهدید کرده بود که اگر همراهیش نکند، کاری میکند بدون آن خودکار هم که شده، تمام راز های زندگی اش را لو بدهد. درست است تهدید کردن رئیس وزارت سحروجادو جرم بود، اما او مادر هری پاتر بود!
بعد از گذشتن از آسانسور های وزارتخانه و انتخاب طبقه ی اداره ی مالیات ماگلی، از بین ۲۵۰ کارمند اداره، به دنبال اولین نفری گشتند که از خودکار اعترافگیر استفاده کرده است. و در نهایت، به فردی لاغرمردنی رسیدند که از دور هم مشخص بود کچلی سکه ای دارد.
وقتی فاج به او رسید، چشمانش از غرور ریاست برق زد و صاف تر ایستاد.
- اسمت چیه پسر جون.
- فیدلی فایرنز.
فایرنز صدای تو دماغی ای داشت. درست مثل تلفظ اسمش. لیلی دفتری به دست داشت تا تمام گفته های فایرنز را بنویسد. او و فاج، فایرنز را به اتاقی که بی اندازه به شکل یک اتاق بازجویی بود کشاندند و لیلی، شروع کرد به پرسیدن سوال های بی شمارش.
- خب بگو ببینم... قبل از اینکه قلم رو روی میزت ببینی، چه چیزی روی میزت بود؟
- خب راستش، یه بسته آبنبات کدوحلوایی.
گفتگو با فایرنز نتیجه ای نداشت. زیرا فایرنز هر کلمه ای که بر زبان می آورد، برایش هزاران داستان میگفت. مثلا همین آب نبات کدوحلوایی! لیلی و فاج مجبور شدند یک ساعت تمام به داستان مادر فایرنز که صبح زود به خاطر پسرش از خواب بیدار شده بود و آب نبات های کدو حلوایی را با عشق تقدیم او کرده بود تا اگر وسط سخت کار کردن گرسنه اش شد یا قندش افتاد، آب نبات بخورد و به یاد مادرش بیوفتد، گوش کنند.
لیلی و فاج، نا امیدانه از اتاق بازجویی بیرون آمدند. لیلی به چیز هایی که درون دفتر یادداشت کرده بود نگاه کرد و دوباره شروع کرد به فکر کردن. به حرف های فایرنز، به رفتارش. و ناگهان، پاشنه ی کفشش را روی زمین که نه، درواقع روی پای فاج کوبید.
- آخخ!
- بهش دقت نکرده بودم!
- به چی!
- فایرنز گفت قبل از اینکه خودکار بره روی میزش آب نباتا روی میزش بودن. چیزی که ما بهش دقت نکردیم این بود که فایرنز حتی به این هم اشاره کرد که آب نباتا بعدش گم شدن!
فاج همچنان گیج به لیلی نگاه میکرد. لیلی ادامه داد.
- این یعنی یا خودکاره آب نباتارو خورده، یا کسی که این خودکارو میزاره رو میز بقیه، در ازاش یه چیزی ازشون میگیره!

@کرنلیوس فاج
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







) آنتونين و بليز ميزنه:
(موزیک فوق العاده احساسی متن اوج میگیره)
) که به قسمت تبلیغات انتخاباتی و سطر زیر رسید:
) ...
تو از کجا میدونی پاترونوس من چیه؟ هان؟ نکنه دیدیش؟




نخیر بوقی. این دکمه است اینم میله اشاره گره که به جای دکمه میتونه عمل کنه. اوکی؟

خب زودتر میگفتید این همه فک نزنم !
درآمده بود، گفت:
)
»