دفتر وزیر سحر و جادو از اون اتاقهایی بود که هر کسی واردش میشد، باید همون لحظه متوجه میشد مملکت دست آدم درستیه. میز بزرگ و سنگین، قفسههای پر از پرونده، چند قاب و نشان افتخار روی دیوار و البته خود کرنلیوس فاج که پشت میز نشسته بود و طی بیست دقیقهی گذشته حتی یک خط از پروندهی جلوش رو هم نخونده بود.
چون دامبلدور برگشته بود!
فاج چند لحظه به پرونده خیره موند، بعد آروم سرش رو بلند کرد.
دامبلدور برگشته بود!
محفل ققنوس رو هم دوباره راه انداخته بود.
دلیلی نداشت این دو موضوع به وزارت ربطی داشته باشن. یعنی آدم منطقی احتمالاً چنین نتیجهای میگرفت.
خوشبختانه فاج آدم منطقیای نبود.
از جاش بلند شد و سمت پنجره رفت. پرده رو یه ذره کنار زد و راهروی بیرون رو نگاه کرد. دو کارمند از اونجا رد شدن. یکیشون وقتی چشمش به وزیر افتاد، سریع سرش رو پایین انداخت.
فاج فوراً پرده رو بست.
مشکوک بود.
همهچی مشکوک بود.
روی میزش چندتا گزارش دربارهی فعالیت دوبارهی محفل پخش شده بود. روی یکی از اونها دور اسم آلبوس دامبلدور چند بار دایره کشیده شده بود و کنار اسمش نوشته بود:
«چرا الان؟»
کمی پایینتر:
«هدف: وزارت؟»
و بعد از چند دقیقه تفکر عمیق، علامت سؤال خط خورده بود.
فاج به صندلی خودش نگاه کرد. هنوز سر جاش بود.
حداقل فعلاً!
صدای تقهای به در خورد و فاج جیغ خفهای کشید و از جا پرید و گفت:
- کیــــه؟
- منم جناب وزیر. معاونتون!
فاج که زیر میزش شیرجه زده بود خیلی سریع برگشت بالا و همزمان گزارشهای محفل رو بین یه پروندهی قطور هل داد و سعی کرد همه چیز رو عادی جلوه بده.
دملزا وارد شد، کیفش رو روی یکی از صندلیها گذاشت و مستقیم سر اصل مطلب رفت.
- هیچکس قبول نکرد.
فاج که هنوز نصف حواسش پیش دامبلدور بود، اخم کرد.
- چی رو قبول نکردن؟ دیگه این که مشخصه! خودم شنیدم توی محفل ققنوس هم دیدنش!
دملزا که یه کمی هنگ کرده بود چند لحظه فکر کرد و پرسید:
- امممم. مطمئنین جناب وزیر؟ آخه ظاهراً فقط به ما گزارش اداره مالیات ماگلی رو داده بودن.
فاج رنگ از صورتش پرید! آب دهنش رو قورت داد و با صدای لرزون گفت:
- اداره مالیات ماگلها؟ یعنی به اونم رحم نکرده؟ اصلاً مگه میشه دو تا اداره رو با همدیگه داشته باشه؟ یعنی هم مالیات ماگلی هم وزارت سحر و جادو؟ ای بیشرف!
دملزا که هاج و واج مونده بود جواب داد:
- جسارتاً فکر نمیکنم قصد اومدن به وزارت سحر و جادو داشته باشهها! آخه اصلاً خودش خاصیت جابجایی نداره!
- نداره؟ هه! معاون ما رو باش! با همه بیخاصیت بودنش با اون ققنوس مسخرهش همه جا میتونه بره!
- ققنوس؟! اممم... جناب وزیر شما کدوم پرونده رو دارین میگین؟
- خودت کدوم پرونده رو میگی؟
- همون که نیم ساعت پیش دادم بهتون. در مورد قلم پر اعتراف گیر!
فاج نگاه کوتاهی به کوه کاغذهای روی میزش انداخت . فهمید سوتی بدی داده.
- آهان. آره دیگه. همون! این قلم پرها بعضیاشون ققنوس دارن! معلومه که دیدمش! 
دملزا ظاهراً تصمیم گرفت سوتی وزیر رو پیگیری نکنه. پس کیفش رو باز کرد و شروع کرد بین وسایلش گشتن.
- ادارهی مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی میگه چون خودکار خودش مشنگیه ولی جادوشده، مسئولیتش با اونا نیست. بخش اجرای قوانین میگه تا وقتی معلوم نشده چه کسی جادوش کرده پرونده به اونا مربوط نیست. بخش حوادث هم گفت تا کسی نمرده، حادثه حساب نمیشه.
چند کاغذ، یه نقشه و چیزی که شبیه نصف یه بیسکوییت بود از کیف بیرون اومد تا بالاخره دملزا گزارش رو پیدا کرد.
فاج با بیحوصلگی گفت:
- خب خودکارو بندازین دور.
- نمیشه که جناب وزیر!
- چرا نمیشه؟ ما بخشنامهش میکنیم که بشه خب!
- آخه اینجوری هر کسی پیداش کنه و باهاش چیزی بنویسه، شروع میکنه به اعتراف کردن.
بیحوصلگی از صورت فاج محو شد.
- چی؟
دملزا گزارش رو جلوش گذاشت.
- تا الان چند نفر امتحانش کردن. ظاهراً آدم شروع میکنه چیزایی رو گفتن که نمیخواسته بقیه بدونن.
فاج خیلی آروم دستش رو از کنار خودکاری که روی میز خودش بود دور کرد.
- این خودکاره الان کجاست؟
-ادارهی مالیات مشنگها.
فاصلهی قابل توجهی بود! کمی راحتتر نفس کشید.
دملزا داشت نمونهی اعترافها رو توضیح میداد. دزدیدن غذای همکار، جعل کردن گزارش، خرابکاری با دستگاه فتوکپی و چند مورد دیگه. اما ذهن فاج از همون جملهی اول رفته بود جای دیگهای. آدم چیزی رو مینوشت. بعد حقیقت رو اعتراف میکرد. هر حقیقتی که سعی کرده بود مخفی نگه داره. برای چند ثانیه تصویر خودش اومد جلوی چشمش که خودکار رو گرفته بود. تصویر بسیار ناخوشایندی بود. سریع عوضش کرد و جاش دامبلدور رو گذاشت! تصویر جدید خیلی بهتر بود! دامبلدور پشت یه میز نشسته بود. ریش بلندش روی کاغذ افتاده بود و با همون قیافهی آروم و مطمئن همیشگی به کرده و نکردهش اعتراف میکرد!
فاج لبخند زد.
تا چند لحظه قبل، این خودکار یه دردسر اداری بیصاحب بود. حالا دیگه نبود. حالا یه فرصت بود! شاید حتی هدیهای از طرف تقدیر! جامعهی جادوگری سالها بود دامبلدور رو با اون ظاهر متین، لبخندهای آروم و حرفهای حکیمانهش میشناخت. مردی که انگار هیچ اتفاقی نمیتونست نگرانش کنه و همیشه معتقد بود بالاخره یه طوری همهچی درست میشه. فاج خوب میدونست پشت این ظاهر چی خوابیده. چون اگه چیزی خوابیده نبود، چرا فاج باید اینقدر ازش میترسید؟ البته که ازش نمیترسید! بیشتر چندشش میشد!
سپس حرف دملزا که یه ریز داشت ابعاد مختلف مشکل رو توضیح میداد رو قطع کرد و گفت:
- من راه حلش رو پیدا کردم! یه جغد بفرست به آدرس محفل ققنوس. برای @آلبوس دامبلدور عزیز! بهش بنویس که وزارت واقعاً به مشکل خورده و توی این قضیه به کمک محفل احتیاج داره!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



) آنتونين و بليز ميزنه:
(موزیک فوق العاده احساسی متن اوج میگیره)
) که به قسمت تبلیغات انتخاباتی و سطر زیر رسید:
) ...
تو از کجا میدونی پاترونوس من چیه؟ هان؟ نکنه دیدیش؟




نخیر بوقی. این دکمه است اینم میله اشاره گره که به جای دکمه میتونه عمل کنه. اوکی؟

خب زودتر میگفتید این همه فک نزنم !
درآمده بود، گفت:
)
»




