جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: امروز ساعت 12:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید!

اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی معمولاً آن‌قدر آرام بود که اگر یک پوشه از روی میز می‌افتاد، سه روز طول می‌کشید تا درباره منشا سقوطش گزارش بنویسند. روز اول، کارشناسان محل سقوط را با نوار زرد محاصره می‌کردند. روز دوم، پوشه برای تشخیص آثار انگشت به آزمایشگاه فرستاده می‌شد. روز سوم هم یکی از کارمندان باسابقه کشف می‌کرد که پوشه از اول روی لبه میز گذاشته شده بوده و پرونده با عنوان «سهل‌انگاری ناشی از جاذبه» مختومه می‌شد.

اما امروز، سکوت اداره با صدای تق‌تق کفش‌هایی شکسته می‌شد که با حوصله‌ای کمتر از همیشه روی سنگ‌فرش راهروها می‌کوبیدند.

دملزا رابینز، درحالی‌که نسخه‌ای از روزنامه دیلی پرافت را در دستش گرفته بود، بی‌آنکه به سلام‌ها، سر تکان دادن‌ها یا قیافه‌های رنگ‌پریده کارمندان توجهی کند، مستقیم وارد اتاق جلسات شد. روزنامه را روی میز انداخت؛ آن‌قدر محکم که فنجان چای یکی از کارمندان به نشانه اعتراض لرزید، دو قطره از لبه‌اش بیرون پرید و روی صورت‌جلسه هفته قبل فرود آمد. صورت‌جلسه‌ای که طبق قانون باید تا پایان قرن جاری سالم نگه داشته می‌شد، مگر آنکه کسی چای رویش می‌ریخت؛ در آن صورت قانون با بزرگواری عقب می‌نشست و وانمود می‌کرد از ابتدا چنین صورت‌جلسه‌ای وجود نداشته است.

تمام کارمندان حاضر در اتاق، با هماهنگی‌ای که فقط هنگام وقوع فاجعه یا ورود ناگهانی رئیس پیدا می‌کردند، به روزنامه خیره شدند.

در صفحه اول، تصویری متحرک از ساختمانی مشنگی دیده می‌شد؛ ساختمانی خاکستری، مکعبی و چنان بی‌روح که معمارش احتمالاً موقع طراحی آن از زندگی شخصی‌اش انتقام گرفته بود. بالای تصویر، تیتری با حروف درشت می‌درخشید:

«قلم‌پر اعتراف‌گیر؟
فروپاشی اسرارآمیز اداره مالیات مشنگ‌ها؛ صدها کارمند به جرائم، دروغ‌ها و سرقت بیسکویت اعتراف کردند!»

زیر تیتر، تصویر مردی کت‌وشلواری پخش می‌شد که پشت پنجره طبقه چهارم ایستاده بود، کاغذی را در هوا تکان می‌داد و هر چند ثانیه یک‌بار چیزی را فریاد می‌زد. تصویر صدا نداشت، اما از حرکات لب‌هایش می‌شد حدس زد یا در حال افشای یک رسوایی عظیم مالی بود یا می‌خواست اعلام کند که سال‌ها ماگ موردعلاقه همکارش را پنهانی استفاده کرده است. با توجه به قیافه گریان همکارانش، احتمال دوم قوی‌تر به نظر می‌رسید.

در پایین صفحه، چند عکس کوچک‌تر نیز قرار داشت. زنی میان‌سال در یکی از آن‌ها، درحالی‌که مشت‌هایش را به آسمان گرفته بود، اعتراف می‌کرد که تمام گیاهان اداره را نه از روی عشق به طبیعت، بلکه برای سوءاستفاده از حساسیت فصلی رئیس بخش نگه داشته است. مرد جوانی در تصویر بعدی روی زمین نشسته بود و با چهره‌ای که تازه سنگینی تمام گناهان بشریت روی آن دانلود شده بود، اعلام می‌کرد از سال ۲۰۱۸ رمز دستگاه فتوکپی را می‌دانسته ولی برای احساس قدرت به بقیه نگفته است. در تصویر سوم نیز پیرمردی با آرامش کنار پنجره ایستاده بود و ظاهراً اعتراف می‌کرد که اصلاً بازنشسته شده، اما چون کسی متوجه نشده، هفت سال است هر روز به اداره می‌آید و حقوق اضافه‌کاری می‌گیرد.

کارمندان اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی هرچه بیشتر صفحه را نگاه می‌کردند، بیشتر در صندلی‌هایشان فرو می‌رفتند؛ نه به این دلیل که خطر را درک کرده بودند، بلکه چون هریک به‌سرعت مشغول محاسبه بودند که اگر خودشان مجبور به اعتراف شوند، کدام بخش از زندگی‌شان اول از همه منفجر خواهد شد.

مسئول ثبت و بایگانی اداره، عرق سردی را از پیشانی‌اش پاک کرد. او مردی بود بلند، باریک و زردرنگ که در حالت عادی نیز شبیه رسید خریدی بود که بیش از حد در جیب مانده باشد. در هفده سال گذشته، بیش از پنج هزار پرونده را بایگانی کرده و حتی یک‌بار هم اعتراف نکرده بود که نیمی از آن‌ها را براساس رنگ جلد مرتب کرده، نه شماره پرونده. حالا نگاهش طوری روی تصویر روزنامه قفل شده بود که انگار قلم‌پر اعتراف‌گیر همین لحظه از داخل کاغذ بیرون می‌آمد، یقه‌اش را می‌گرفت و او را وادار می‌کرد در برابر هیئت نظارت اداری کلمه «سلیقه شخصی» را به زبان بیاورد.

- من واقعاً به عنوان معاون وزیر نگرانم.

دملزا دستکش‌های چرمی‌اش را از دست بیرون کشید و روی روزنامه انداخت. سپس چوبدستی‌اش را بیرون آورد و نوک آن را روی تیتر روزنامه گذاشت. تصویر ساختمان بزرگ شد و مثل پرده‌ای نیمه‌شفاف در وسط اتاق شکل گرفت.

ساختمان اداره مالیات مشنگ‌ها از بیرون آرام به نظر می‌رسید، البته اگر صفی از مأموران پلیس، سه آمبولانس، هفت خبرنگار، مردی که خود را به تیر چراغ‌برق بسته بود و زنی که از پشت پنجره طبقه دوم درباره دزدیدن ماست همکارش فریاد می‌زد، معیارهای انسان برای آرامش محسوب می‌شدند.

داخل ساختمان، آرامش حتی از همین مقدار ناچیز هم برخوردار نبود.

کاغذها در هوا پرواز می‌کردند. کارمندان در راهروها می‌دویدند. تعدادی زیر میزهایشان پناه گرفته بودند تا چیزی ننویسند. چند نفر خودکارهای شخصی‌شان را از پنجره بیرون انداخته بودند. یک مدیر بخش، دست‌هایش را درون دستگاه خردکن کاغذ فرو برده بود تا مطمئن شود دیگر هیچ‌گاه قادر به پرکردن فرم نخواهد بود، اما دستگاه خاموش بود و مدیر مذکور صرفاً با وقار و اقتدار اداری، تا آرنج درون سطل کاغذهای رشته‌رشته گیر کرده بود.

در مرکز تمام این آشوب، روی میز شماره چهل‌وهفت، خودکاری قرار داشت.

خودکار، از نظر ظاهری هیچ ویژگی خاصی نداشت. بدنه‌ای مشکی، گیره‌ای نقره‌ای و نوکی باریک داشت که زیر نور مهتابی اداره برق می‌زد. نه دود سبزی از آن خارج می‌شد، نه جمجمه‌ای روی بدنه‌اش حک شده بود و نه با صدایی شیطانی به زبان‌های باستانی زمزمه می‌کرد. حتی کلمه «نفرین‌شده» نیز با خط درشت روی آن نوشته نشده بود؛ امکاناتی که معمولاً کار ماموران وزارت سحر و جادو را بسیار ساده‌تر می‌کردند.

خودکار فقط همان‌جا افتاده بود.

دملزا سرش را از روی روزنامه بلند کرد.
- خب، حالا کدوم‌یکی از شما حاضره مسئولیت این پرونده رو قبول کنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این پست با همکاری سه نقشه، هفت جدول و یک کاغذ مچاله‌شده نوشته شده است!
پاسخ به: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: چهارشنبه 22 خرداد 1392 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تــام نگاهي به آفتاب سوزان ميكنه و بعد چند لگد محكم به دو وجب پاييــن تـر از ناف‌ () آنتونين و بليز ميزنه:
- الان چه وقته خوابــه! بلند شين كه كلي كار داريم.براي خوابيدن كه بهتون حقوق نميدم.آنتونين تو ديوار هارو بشور، بليز تو هم زمين رو با جـارو تميز كـن!

آنتونين كه هنوز در حال و هواي خـواب بود،با تعجب به بليز نگاه ميكنه و ميگه:
- ديشب عجب خوابي ديــدم! خواب ديدم كانديد شدي منم دارم در و ديوار ستادِت رو تميز ميكنم! هييييييـــــــن...لرد هم توش كشتم!

بليز: چه جالب منم همين خواب رو ديـــدم! حالا كه جفتمون بايد در و ديوار يه كانديداي ديگه رو تميز كنيم.بلند شو تا كارمون رو از دست نداديـــم!

در همين حين تــام ريدل هم داشت روي متن تبليغاتي ستاد خودش كار مي كرد...
- اول از همه بگم كه اينترنت اينجا با سرعت 300TBps راه اندازي شده تا شما هواداران عزيز به راحتي بتونين به اينترنت دسترسي داشته باشين.در ستاد بنده انجام هرگونه فعاليت هاي بي ناموسي و باناموسي آزاده.

لحظه اي مگسي گــذرا رد شد و دوباره ادامه داد:
-آقايي كه بي ناموسي! بله با شما هستم،ميتوني به راحتي به بي ناموسي خودت ادامه بدي.دولت ما از شما حمايت خواهد كرد.شمايي كه خيلي نـاموس داري! شما هم راحت ميتوني به باناموس بودن خودت ادامه بدي.

بلـــــــــه دوستان! به همين ترتيب بود كه بليز و آنتونين هر شب براي خودشون توي ستــاد جناب ريدل خيالبافي مي كردن و خواب هاي گوناگون مي ديدن.در پست هاي بعدي كه توسط اين دو عزيز زده ميشه به ادامه خواب هاشون گوش ميديم..!

پس نوشت: گـراوپ هـم ماله منه!
پس نوشت 2: به غير از گراوپ، چيزه ديگه اي هم دارين كه هنوز رونمايي نشده، بازم ماله منه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1392/3/22 22:08:37
ویرایش شده توسط تام ریدل در 1392/3/22 22:10:25
پاسخ به: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: چهارشنبه 22 خرداد 1392 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین: کو کو بلیز؟ آها کله کچلتو دیدم! پشتتو کردی نشناسمت؟
آنتونین فریاد مبارزه سر میده و میدوئه جلو با قنداق تفنگ یکی از پشت محکم میزنه توی کله فرد شنل پوش و میندازتش زمین و میپره روش میشینه و انقدر با قنداق تفنگ میزنه توی سرش که صورت فرد شنل پوش توی کلش فرو میره و انقدر خون به سر و روی آنتونین میپاشه تا دیگه جایی رو نمیبینه!

آنتونین: آآآآآآآآآآهاهاهاها! بالاخره کشتمــــــــــت بلیــــــــــــــــــــز زابـــیـــــــــــــــــنــی!
- اوه آنتونین چه بلایی سر لرد بیچاره آوردی؟

آنتونین به سمت صدا میچرخه و بلیزو در آستانه در میبینه و سپس با تعجب به پیکر خونی خیره میشه! پیکر خونی لرد سیاه ...

آنتونین: اوه اوه ... ارباب ببخشید! تو اینجا چی کار میکردی؟ (موزیک فوق العاده احساسی متن اوج میگیره)
همون لحظه از سوراخ بینی چپ لرد خون فواره میزنه توی چشم راست آنتونین! (پایان موزیک فوق العاده احساسی متن)
بلیز: لرد اومده بود بگه که جبهه سیاه تمام قد از من حمایت میکنه و میخواستیم چند تفاهم نامه همکاری امضا کنیم ... تو همین الان یکی از حامیان قدرتمندمو به خاک و خون کشیدی! حالا باید به فکر یک لرد جدید باشیم! اصلا ببینم چرا گراوپی جلوی تو رو نگرفت؟

گراوپی از پشت در: آنتونین پشمالو و بوگندو! گراوپی فقط آماندا رو اعمال قانون کرد! گراوپی آماندا رو از هرمی اون هم بیشتر دوست داشت
آماندا: کمـــــــــــــــــــــــــــــــک! جیــــــــــــغ!

آنتونین: نـــــــــه ... من با خودم چی کار کردم! اوه .... بلیز همش تقصیر توئه ... چرا علیه من نشر اکاذیب میکنی؟ نشسته بودم توی خونه داشتم با اینترنت 300KBps کار میکردم!
بلیز: اشکال نداره ... ما اینجا اینترنت 300GBps به طور مجانی ارائه میدیم ... بیا گریه نکن ... بشین با اینترنت بازی کن منم به لرد میگم یکی از حامیان افراطی جناح رقیب بهش حمله کرده!

آنتونین: اوه خیلی ممنون بلیز.... هیچ وقت این لطفتو فراموش نمیکنم! حتما بهت رای میدم!
بلیز: قربون دستت ... پس کارت با اینترنت تموم شد یه دستی هم به در و دیوار اینجا بکش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1392/3/22 18:13:48
پاسخ به: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: چهارشنبه 22 خرداد 1392 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین لیوان قهوه اش را در دستش گرفته بود، پشت سیستم جادوگریش نشسته بود، با سرعت 300KBps در حال دانلود سریال جادوگری "ویلای اون" بود، پاهایش را روی میز انداخته بود، بسیار ریلکس بود و در همین حین چون خیلی باهوش بود و میتونست شصت تا کار رو همزمان انجام بده مشغول تورق روزنامه جادوگری "پیام امروز" بود() که به قسمت تبلیغات انتخاباتی و سطر زیر رسید:

نقل قول:

آنتونین هم با افتخار قبول کرده که مسئولیت خطیر نظافت و آب جارو کردن ستادتونو برعهده بگیره!


آنتونین قاطی کرد، لیوان قهوه اش را به دیوار کوبید، تفنگ مشنگی فیل کشش را برداشت و بسمت در حر کت کرد که آماندا جلوش طاهر شد و گفت:

_ هوووووی کجا این وقت صبح؟
_ ولم کن ولم کن بذار برم بکشمش!
_ کسی نگرفته تت!؟
_ هان؟ چی میگه؟
_ میگم کی رو میخوای بری بکشی؟
_ بلیزو!
_ حالا چرا با تفنگ مشنگی بابابزرگت؟ مگه چوبدستی نداری؟
_ نه اینجوری بیشتر حال میده میخوام دل و روده ش بپاچه به سقف!
_ چیکار کرده مگه؟
_ منو به سخره گرفته! شیطونه میگه برم خواستگاری مادر زیبایش!
_ ببند! خجالت بکش! حالا بیا با هم بریم ببینیم قضیه چی بوده!

آماندا یقه ردای آنتونینو(جهت رعایت شئونات) گرفت و به سمت ستاد مردمی بلیز "اداره مبارزه با فلان" راه افتادند. رفتند و رفتند(یادشون رفته بود آپارات میتونن بکنن) تا به در اداره مبارزه با فلان رسیدند و آنتونین با لگد درو شکست و وارد شد () ...



خارج رول: گولاخ! قهرمان! پسر خاله! توی نظرسنجیت یه گزینه هیچ کدام هم میذاشتی! دیکتاتور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اداره سوء استفاده از اشیاء مشنگی
ارسال شده در: چهارشنبه 22 خرداد 1392 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان در باز میشه و بلیز میاد تو و با یک حرکت تمام ملت حاضر در اداره رو پرت میکنه بیرون و در رو میبنده!

بلیز: هووووم ... چه ارزشی! این جاپونی ها کی بودن دیگه! صدبار به این کورممد گفتم شب میخوای بری ... در رو قفل کن!
بلیز گوشیشو میکشه بیرون زنگ میزنه به عله! اما بعد یادش می افته که به تازگی با عله قهر کرده و دیگه نمیخواد قیافش رو ببینه و اشک در چشمانش حلقه میزنه و گوشیشو قطع میکنه.

همون لحظه در باز میشه و سیل هواداران بلیز میریزن تو و به صورت کاملا خودجوش و یهویی شروع به شعار دادن میکنن!
- بلیز چی کارش کرده! سوراخ سوراخش کرده!
- بلیز مدیر له کن! عله رو لهش کن!
- بلیز باناموس، ریشه بی ناموسی رو بخشکون!

در این هنگام نورممد با یک کارتون پر از ساندیس و کیک وارد میشه و جمعیت خودجوش به وجد میان و در حمایت از نورمممد شعار میدن ....

نورممد: قربان ... همه مقدمات ستاد فراهم شده ... من مسئول پذیرایی از طرفدرانتون هستم ... کورممد مدیر تبلیغاته ... آنتونین هم با افتخار قبول کرده که مسئولیت خطیر نظافت و آب جارو کردن ستادتونو برعهده بگیره!

بلیز: امنیت ستاد چی؟
نورممد: قربان ... گراوپی دم دره که هر کس ستادتونو با اداره سوء استفاده اشتباه گرفت، تفهیم و اعمال قانون کنه!
گراوپی از پشت در: گراوپی خواست هرمی اون! گراوپی عاشق هرمی اون! رون آدم بد! گراوپی رون ویزلی را از وسط جر!
بلیز: نگران نباش گراوپی! اگر من وزیر بشم ... هرمیون رو از رون میگیرم میدم به تو! اصلا رولینگ رو مجبور میکنم اون قسمت کتاب رو دوباره بنویسه!
گراوپی

نورممد: اما ... قربان ... هوکی ....
بلیز: هوکی چی ... د.... حرف بزن ... مرتیکه جاپونی! هوکی چی شده؟
بلیز چوبدستیشو میکشه بیرون میکنه توی دماغ نورممد و نورممد دوباره به حرف میاد!
نورممد: قربان! وینکی به هوکی خیانت کرده و با کریچر شبانه فرار کردن! هوکی الان اصلا اوضاع روحی خوبی نداره!

بلیز لبخندی میزنه و دستی به سر نورانی نورممد میکشه ...
- نگران نباش نورممد .... آمدن من آغازی بر پایان تمام بی ناموسی هاست!

ناگهان کله نورممد داغ میشه و نورش تمام اتاق رو فرا میگیره و همه جمعیت حاضر جلوی چشمشونو میگیرن .... اما حواس نورممد جای دیگریست .. نورممد خودشو برفراز آسمان ها دست در دست کورممد و جاسم میبینه که در حال پرواز کردنن ... جامعه ای رو میبینه که بلیز وزیرش شده ... باناموسی برهمه جا گسترده شده و حکومت آستکباری عله سقوط کرده و آب و برق و سیم سرور مجانی شده .... دنیایی رو میبینه که در آن وینکی و کریچر دستگیر شدن و به سزای اعمالشون رسیدن و گراوپی رو میبینه که رون رو از وسط جر داده و با هرمیون ازدواج کرده ... در این هنگام جاسم و کورممد و نورممد دست همدیگر رو میفشارند و اوج میگیرند!


ستاد خودجوش و مردمی بلیز زابینی

این ستاد توسط نیروهای خودجوش و مردمی شکل گرفته شده ....
هرگونه ... سوال، پیشنهاد و انتقادی رو میتونید اینجا مطرح کنید و در فعال شدن هرچه بیشتر این ستاد خودجوش همکاری و همیاری فرمایید...



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1388 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- کروشیو، این چیه برای من آوردی مورفین؟

- این موبایله ارباب ژونی! خیلیم فایده داره! ملت از این شر دنیا، با اون شر دنیا ارتباط برقرار میکنن!

- کروشیو، مگه چندتا شر تو این دنیا هست؟ یدونه هست که اونم منم. دفعه آخرت باشه از یک شیطان دیگه نام میبریا.

- نه ارباب، شر که نه، شر! دومین شر نیاز به ترژمه داره ارباب!

- کروشیو، چطور جرأت میکنی بگی من نمیدونم که منظورت چیه و این چیه؟ خب معلومه این موبایله مردم از این سر دنیا میزنگن اون سردنیا. کنف شدی؟ خب بوقی حالا این به چه درد من میخوره؟

- خب ارباب شما هم میتونید از این شر دنیا بژنگین اون شر دنیا!

- کروشیو، دیگه از کلمه سر یا شر استفاده نکن. به جاش بگه طرف! خب مگه من میخوام به کی بژ... نه... بزنگم؟ برای ارتباط با شما که این داغ خوشگلو دارم برای ارتباط با بقیه هم پاترونوس!

- اما ارباب، اگه شما نخواید همه بدونن که پاترونوشتون یه ماگله...

- تو از کجا میدونی پاترونوس من چیه؟ هان؟ نکنه دیدیش؟

- خب همین دیگه ارباب ژونی! اگه یکی دیگه بفهمه شی؟ میدونید محفلیا شی میگن؟

- بدم نمیگیا، اینم حرفیست. ببینم مثل اینکه گیمم داره. اااا SMS هم داره. پس اینه که تا من میرم یه جایی پلیس راه میفته میاد همونجا. از اینا میفرستن! ایول باو...

دو روز بعد،اتاق لرد

- ایول یه پیامک اومد. اااا ماگل فرستاده! میگه یه یارو میخواست بره تونس نتونس

ملت مرگخوار:

ساعت 23، اتاق های مرگخواران

- ارباب خوابید رودولف؟

- اوهوم.

- خوبه. آقا ارباب جدیدا خیلی غیرقابل تحمل شده. بنظرمیاد کلا بیخیال مرگخواری و کشت و کشتار شده. همینطوری پیامک میخونه.تازه من دیشب داشتم میرفتم آب بخورم شنیدم ارباب داره تو خواب ادای خوندن پیامک رو در میاره. کلا عاشق موبایل شده

- موافقم. باید هرچه زودتر موبایلو نابود کنیم.

- آره. و ضمنا چون مورفین اون رو به ارباب داده خودش باید اونکارو بکنه. مگه نه؟

ملت به جز مورفین : اوهوم

مورفین:

دقایقی بعد اتاق های مرگخواران

- بفرمایید این هم موبایل ارباب. ولی من عمرا دیگه وارد اتاق لرد نمیشم. کلی تصویر نجینی و خودش رو دور اتاق نصب کرده ، نجینیم که کنارش خوابیده انگار 200 تا لرد رو با هم داری میبینی. کلا خیلی ترسناکه دیه

-به تو هم میگن مرگخوار؟ از مار میترس.. نه یعنی چیزه.. اصلا هیچی راست میگی واقعا ترسناکه. خوبه، باید همین الان نابودش کنیم. ریدا...

- نه بلا صبر کن.

- چیه زنوف؟ نکنه تو میخوای برش داری؟

- نه باو. من میگم بیایم اینو کالبد شکافی کنیم بعد به بهانه ارائه تکلیف ماگل شناسی هاگوارتز رو تسخیر کنیم.

- هوووم، بد فکریم نیستا خب من شنیدم ماگلا برای کالبد شکافی اینکارو میکنن :

و با شدت موبایل رو به کف زمین کوبید،

شتــــرق!

یک ساعت بعد

- من فک کنم این مستطیله باید جعبه SMS باشه.

- نه باو این لابد جعبه بازیشه دیگه. همین پلی استیشن های ماگلیه.

- ایشش بوقیا شما چقدر خنگید. این باطریشه دیگه

- چیریشه؟

-باطریشه بوقی. یه چیزیه که باعث میشه موبایل روشن بمونه. اینم سیم کارتشه.

- ا این چه باحاله. فرو میره بعد میپره بیرون. باید جادوی باحالی باشه ها. هی ملت رو اینور اونور میکنه به ریششون میخندیم

- زنوف جان، دلبندم، شما میخواستی اینو کالبد شکافی کنی؟ لابد اینم چوب جادوشه.

- اااا راست میگیا. ماگلا دارن به جادو دست پیدا میکنن؟ میگم این دستگاه رنگ و بوی جادو داره پس همینه.

مورفین: نخیر بوقی. این دکمه است اینم میله اشاره گره که به جای دکمه میتونه عمل کنه. اوکی؟

روز بعد ساعت 8:30 دقیقه صبح

- کروشیو بلا!کروشیو مورفین! کروشیـــــــــو هـــمــه! موبایل من کجــــــــــــــــاســـــــت؟

همون روز ساعت 10:30 دقیقه صبح

- من زنوفیلیوس لاوگود هستم. میخواستم تکلیف ماگل شناسیم رو به پروفسور بودلر تحویل بدم

نگهبان به صورت مشکوکی به زنوفیلیوس و سپس به برگه تکالیف نگاه میکنه و با تردید در رو برای زنوفیلیوس باز میکنه.

- آواداکداورا

نوری سبز رنگ به نگهبان برخورد میکنه و نگهبان بی حرکت روی زمین میفته. مرگخواران به همراه لرد که بصورت کامل توسط مرگخواران قانع شده به سمت درون هاگوارتز حرکت میکنن

- یه دقیقه اینجا صبر کنین من الان برمیگردم

زنوفیلیوس این رو گفت و به سرعت به سمت اتاق ویولت بودلر حرکت کرد تا بلکه بتونه پیش از تعطیلی 30 امتیاز دیگه هم برای راونکلاو بدست بیاره.

همون روز ساعت 11:30 دقیقه، پیام امروز

هاگوارتز به دست مرگخواران افتاده است. علامت شوم از ساعت 11 صبح امروز بربالای برج هاگوارتز خودنمایی میکند. اولیا نگران هستند. با این حال منابع موثقی که خواستند نامی از آنها برده نشود گفته اند پرسی ویزلی پس از ورود مرگخواران به ارباب آنها این کلمات را گفته: وای چه سیفیتی تو باو! یه سر میای اتاق من؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: چهارشنبه 30 مرداد 1387 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مگی چوبشو بالا برد و گفت : واستید اول باهاتون طی کنم ، اگه قرار باشه زنگ خطر و اینا رو بزنید که ...

یهو از گولاخی صورتش کم میشه و به گاگولی میزنه و ادامه میده :
... ما باختیم !
وقتی دوباره چهره اش از غرور و پیروزی حرف زد صداشو بلند کرد و گفت : اما نکته مهم اینه که شما هیچوقت دستتون به زنگ خطر نمیرسه .. چون

آنی مونی که به گریه افتاده بود گفت : بابا بیخیال شو ! ما اصلا اینجا زنگ خطر نداریم که بزنیم ! اگه داشتیم که الان تو جای ما بودی !
مگی : خب زودتر میگفتید این همه فک نزنم !
بلیز دنباله حرفای آنی مونی رو میگیره : اوهو ! راس میگه جون عمش ! تو رو ارواح مرلین بذار ما اعترافمون رو کنیم و دممون رو بذاریم رو کولمون !
آماندا : زهی خیال باطل ! فکر کردی بعد اعتراف میذاریم بری !؟ اگه هم بذاریم فوقش گذاشتیم بری بغل دیمنترا ! ... راستی ! مگی ! تا یادم نرفته بگم زیادی حیرت زده نشو ! منو فرستادن اینجا تا همین یه دیالوگو بگم برم ! اما من نمیرم ! اینتجا به حضورم نیاز هست فعلا !

یهو صدای پاقی میاد و آماندا میفته !

گیلدی : اهه ! کشتمش !!

مگی : خیلی خب بابا ! چقد اینجا قره قاطی شد ! حالم به هم خورد ! اوی ! شما دو تا هم ! ( منظورش بلیز و آنی مونی بود ) زود بگید کجا قرار داشتید با آسپ تموم شه این پست دیگه !

راوی : اشاره میکنن زیاد وارد جزئیات نشی مگی !

مگی : هوم !؟

آنی مونی : باو ما هم همینو میخوایم دیگه ! اتمام هر چه سریعتر این پست و خلاصی ما از این وضعیت فلاکت بار !
اوووووووی ! تهیه کننده پولایی که داده بودم بهت رشوه حرومت ! مگه قرار نشد تو این داستان من فقط نقش دیوار رو بازی کنم ؟ هان ؟ پس چی شد !؟

مگی : آوداکداورا !!!

آنی مونی کله اش رو گذاشت رو زیمین و مرد ! البته قبلش گفت : ایول ! حلال شه رشوه واست تهیه کننده ! راحتم کردی !

مگی روشو به بلیز میکنه و میگه : دیدی چه بلایی سر رفیقت
آوردم !؟ یالا بوگو محل قرارو !

پلیز : میگم به شرطی که منو بکشی بعد آعتاراف !
مگی : اوکی !
پلیز : قرارمون با آسپ تو دفترش بود !

مگی : آوداکداورا !

نه اشتباه نکنید ! مگی به خاطر وفا به عهدش نکشت بلیز رو ! از فرط عصبانیت و حرس اونو کشت ! اگر نه اصلا کشتنش جزو برنامه نبود !
( البته میگن که این مرگ و میرا موقتیه ! بعد دو دقیقه دوباره زنده میشن ! )
-------------

صدای تماشاچیا میاد که با اعتراض از جا شون بلند میشن تا پول بلیتشون رو پس بگیرن !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا در 1387/5/30 22:36:25
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1387 11:52
نمایش جزئیات
آفلاین
-الو! سلام قربان!

آسپ در حالي كه آنطرف خط به اين شكل درآمده بود، گفت:

-من خودمو كشتم تا بهت ياد بدم بگي قربان! حالا چي شده؟ ........ حالا بي خيال! من فكرامو كردم بليز. ما فقط و فقط يه راه داريم. وجود مگي برامون خطرناكه. هيچ راهي نداريم جز اينكه...... كار خودته بليز! بايد تر و تميز انجام بشه.

در همين لحظه صداي فرياد كمك آني موني به گوش رسيد!

-اونجا چه خبره بليز!؟ صداي كمك مياد!

-نگران نباشين قربان! بچه ها دارن ازين وسايل مشنگي استفاده مي كنن. از همينا كه فيلم نشون مي ده! خيالتونم راحت باشه! ما كار رو تموم مي كنيمو ميايم! هيچ اثري از هيچكدومشون پيدا نمي شه! ()

-باشه، پس بعدش بياين سر قرار تا حساب كتاب كنيم.

-ولي قربان قرار كجا....

پاق! ....بيق بيق بيق بيق!

مگي در حالي كه دستانش را بهم مي ماليد وارد سالن آزمايشگاه شد و بليز و آني موني و ايوان را بالاي يك نردبان ديد، در حالي كه كمك مي خواستند!

گيلدي كه سعي داشت آن ها را در آغوش بگيرد و كمي آنطرف تر چو هر چه به دستش مي رسيد نصف مي كرد!

مگي صدايش را صاف كرد و فرياد زد: «كافيه!»

ملت: « »

-اهم! ببخشيد! ...... چينجيوس صداي بليز به صداي من! ...... كافيــــــــــــــــــــــــه!

سپس در حالي كه به طرف نردبان مي رفت، گفت: «بعضيا بايد اعتراف كنن كه محل قرارشون با آسپ كجاست! وگرنه..... »

دقايقي بعد آني موني و بليز و ايوان به همديگر بسته شده بودند و حال گيلدي و آلفرد و چو بهتر شده بود. مگي هم در اعماق ذهنش طلسم كريشيو را تمرين مي كرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیلدروی لاکهارت در 1387/5/27 12:20:22
Re: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1387 09:31
نمایش جزئیات
آفلاین
_ عزيزان دل!!!

و گيلدي با اين فرياد، به سمت بليز و آني موني و غيره مي شتابه به خيال اينكه اونا همون ساحره هاي جيگملي هستن كه هميشه جزو طرفداراش بودن!

بليز و آني موني و مابقي:

گيلدي به طرز كاملا وحشيانه اي( ) با آغوش باز به سمت اونا هجوم ميبره و اونا هم هر چي طلسم در ميكنن، انگار نه انگار! گيلدي داشت به سمتشون مي رفت!


اون ور تر، آلفرد شناگر!

آلفرد داره خرامان خرامان به سمت ديگ پر اسد ميره و با ديدن اون همه آب، به ياد اين مي يفته كه اونو به المپيك نبرد كه شنا كنه! و ميشينه سر ديگ و هاي هاي ميزنه زير گريه! ( بچم الان تعادل نداره!)

و اينجا بود كه چو سعي ميكنه از عقلش كمك بگيره و شروع ميكنه به فكر كردن! اما تا الان كه به نتيجه اي نرسيده، حالا ببينيم نفر بعدي چه فكري به ذهنش خطور ميكنه!


كمي اون ور تر تر تر، مگي دست و پا بسته!

مگي سعي ميكرد خودشو با انواع و اقسام عمليات محير العقولي از قبيل: جفت پا پريدن، سر به ديوار كوبوندن، هليكوپتري زدن و گاه وقتي بندي و تكنو، آزاد كنه!

مگي:

طنابا:

و وقتي مگي اين بي چشم و روئيه طنابا رو ميبينه، در يك عمليت كاملا آنتحاريك، احساس ميكنه كه داره جيگر ميشه!!!!!!!

2 ثانيه بعد....

مگي:

طنابا:


بيلي بيلي .... بيلي بيلي... ( صداي فيليفونه!)

مگي نگاهي مي ندازه به فيليفولن آخرين مدل! بليز، و ميبينه كه به به به! اينكه شماره ي آسپه !!!

_ اكسيو چوب جادو!
چوب جادوي مگي به سرعت مي ياد و در دستاش قرار ميگيره و اينجا بود كه مگي ميزنه رو دست طالبلو!

مگي چوب رو گرفت به سمت گلوش و گفت:

_ چينجيوس صداي من به صداي بليز!

و بعد گوشي رو برداشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 مرداد 1387 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
چو با حالت اسلومشن به سمت بسته ای قرص که روی اونا عکس سه دل ، گشنیز و ... هک شده می ره و در همون حالت که از ورد های بلیز و انی مونی جا خالی می ده ، به سمت آلفرد و گیلدی بر می گرده .

گیلدی با عشوه ای خاص خودش گفت :
- من اونی رو می خوام که روش قلب داره ! بهم میاد نه ؟
آلفرد نگاهش را از گیلدی به چو انداخت و گفت :
- منم اون گشنیزه رو می خوام !
چو نگاهی به سه قرص در دستش نگاهی انداخت و آهی کشید :
- پس خودم باید اون بی شکله رو بخورم !

چو با همون حالت اسلومشنی که داشت دو قرص رو به طرف اونا پرتاب کرد . آلفرد و گیلدی قرص های خود را در هوا شکار کردند و همزمان با مگی در دهان خود انداختند .

پنج دقیقه بعد

گیلدی با اشاره به بلیز و آنی مونی گفت : وای ... چه ساحره های زیبایی . برم پیششون ؟
آلفرد با اشاره به چاهی از اسید گفت : وای ... چه آب خنکی . من می خوام اون جا شنا کنم .

چو با تعجب با خود اندیشید که چرا آن ها این طور فکر می کنند ؛ آخر او حالی بهتر از همیشه داشت . ان ها در خطر بودند . احتمالا اشتباهی قرص های روان گردان خورده بودند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!