اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی معمولاً آنقدر آرام بود که اگر یک پوشه از روی میز میافتاد، سه روز طول میکشید تا درباره منشا سقوطش گزارش بنویسند. روز اول، کارشناسان محل سقوط را با نوار زرد محاصره میکردند. روز دوم، پوشه برای تشخیص آثار انگشت به آزمایشگاه فرستاده میشد. روز سوم هم یکی از کارمندان باسابقه کشف میکرد که پوشه از اول روی لبه میز گذاشته شده بوده و پرونده با عنوان «سهلانگاری ناشی از جاذبه» مختومه میشد.
اما امروز، سکوت اداره با صدای تقتق کفشهایی شکسته میشد که با حوصلهای کمتر از همیشه روی سنگفرش راهروها میکوبیدند.
دملزا رابینز، درحالیکه نسخهای از روزنامه دیلی پرافت را در دستش گرفته بود، بیآنکه به سلامها، سر تکان دادنها یا قیافههای رنگپریده کارمندان توجهی کند، مستقیم وارد اتاق جلسات شد. روزنامه را روی میز انداخت؛ آنقدر محکم که فنجان چای یکی از کارمندان به نشانه اعتراض لرزید، دو قطره از لبهاش بیرون پرید و روی صورتجلسه هفته قبل فرود آمد. صورتجلسهای که طبق قانون باید تا پایان قرن جاری سالم نگه داشته میشد، مگر آنکه کسی چای رویش میریخت؛ در آن صورت قانون با بزرگواری عقب مینشست و وانمود میکرد از ابتدا چنین صورتجلسهای وجود نداشته است.
تمام کارمندان حاضر در اتاق، با هماهنگیای که فقط هنگام وقوع فاجعه یا ورود ناگهانی رئیس پیدا میکردند، به روزنامه خیره شدند.
در صفحه اول، تصویری متحرک از ساختمانی مشنگی دیده میشد؛ ساختمانی خاکستری، مکعبی و چنان بیروح که معمارش احتمالاً موقع طراحی آن از زندگی شخصیاش انتقام گرفته بود. بالای تصویر، تیتری با حروف درشت میدرخشید:
«قلمپر اعترافگیر؟
فروپاشی اسرارآمیز اداره مالیات مشنگها؛ صدها کارمند به جرائم، دروغها و سرقت بیسکویت اعتراف کردند!»
فروپاشی اسرارآمیز اداره مالیات مشنگها؛ صدها کارمند به جرائم، دروغها و سرقت بیسکویت اعتراف کردند!»
زیر تیتر، تصویر مردی کتوشلواری پخش میشد که پشت پنجره طبقه چهارم ایستاده بود، کاغذی را در هوا تکان میداد و هر چند ثانیه یکبار چیزی را فریاد میزد. تصویر صدا نداشت، اما از حرکات لبهایش میشد حدس زد یا در حال افشای یک رسوایی عظیم مالی بود یا میخواست اعلام کند که سالها ماگ موردعلاقه همکارش را پنهانی استفاده کرده است. با توجه به قیافه گریان همکارانش، احتمال دوم قویتر به نظر میرسید.
در پایین صفحه، چند عکس کوچکتر نیز قرار داشت. زنی میانسال در یکی از آنها، درحالیکه مشتهایش را به آسمان گرفته بود، اعتراف میکرد که تمام گیاهان اداره را نه از روی عشق به طبیعت، بلکه برای سوءاستفاده از حساسیت فصلی رئیس بخش نگه داشته است. مرد جوانی در تصویر بعدی روی زمین نشسته بود و با چهرهای که تازه سنگینی تمام گناهان بشریت روی آن دانلود شده بود، اعلام میکرد از سال ۲۰۱۸ رمز دستگاه فتوکپی را میدانسته ولی برای احساس قدرت به بقیه نگفته است. در تصویر سوم نیز پیرمردی با آرامش کنار پنجره ایستاده بود و ظاهراً اعتراف میکرد که اصلاً بازنشسته شده، اما چون کسی متوجه نشده، هفت سال است هر روز به اداره میآید و حقوق اضافهکاری میگیرد.
کارمندان اداره مبارزه با سوءاستفاده از اشیای مشنگی هرچه بیشتر صفحه را نگاه میکردند، بیشتر در صندلیهایشان فرو میرفتند؛ نه به این دلیل که خطر را درک کرده بودند، بلکه چون هریک بهسرعت مشغول محاسبه بودند که اگر خودشان مجبور به اعتراف شوند، کدام بخش از زندگیشان اول از همه منفجر خواهد شد.
مسئول ثبت و بایگانی اداره، عرق سردی را از پیشانیاش پاک کرد. او مردی بود بلند، باریک و زردرنگ که در حالت عادی نیز شبیه رسید خریدی بود که بیش از حد در جیب مانده باشد. در هفده سال گذشته، بیش از پنج هزار پرونده را بایگانی کرده و حتی یکبار هم اعتراف نکرده بود که نیمی از آنها را براساس رنگ جلد مرتب کرده، نه شماره پرونده. حالا نگاهش طوری روی تصویر روزنامه قفل شده بود که انگار قلمپر اعترافگیر همین لحظه از داخل کاغذ بیرون میآمد، یقهاش را میگرفت و او را وادار میکرد در برابر هیئت نظارت اداری کلمه «سلیقه شخصی» را به زبان بیاورد.
- من واقعاً به عنوان معاون وزیر نگرانم.
دملزا دستکشهای چرمیاش را از دست بیرون کشید و روی روزنامه انداخت. سپس چوبدستیاش را بیرون آورد و نوک آن را روی تیتر روزنامه گذاشت. تصویر ساختمان بزرگ شد و مثل پردهای نیمهشفاف در وسط اتاق شکل گرفت.
ساختمان اداره مالیات مشنگها از بیرون آرام به نظر میرسید، البته اگر صفی از مأموران پلیس، سه آمبولانس، هفت خبرنگار، مردی که خود را به تیر چراغبرق بسته بود و زنی که از پشت پنجره طبقه دوم درباره دزدیدن ماست همکارش فریاد میزد، معیارهای انسان برای آرامش محسوب میشدند.
داخل ساختمان، آرامش حتی از همین مقدار ناچیز هم برخوردار نبود.
کاغذها در هوا پرواز میکردند. کارمندان در راهروها میدویدند. تعدادی زیر میزهایشان پناه گرفته بودند تا چیزی ننویسند. چند نفر خودکارهای شخصیشان را از پنجره بیرون انداخته بودند. یک مدیر بخش، دستهایش را درون دستگاه خردکن کاغذ فرو برده بود تا مطمئن شود دیگر هیچگاه قادر به پرکردن فرم نخواهد بود، اما دستگاه خاموش بود و مدیر مذکور صرفاً با وقار و اقتدار اداری، تا آرنج درون سطل کاغذهای رشتهرشته گیر کرده بود.
در مرکز تمام این آشوب، روی میز شماره چهلوهفت، خودکاری قرار داشت.
خودکار، از نظر ظاهری هیچ ویژگی خاصی نداشت. بدنهای مشکی، گیرهای نقرهای و نوکی باریک داشت که زیر نور مهتابی اداره برق میزد. نه دود سبزی از آن خارج میشد، نه جمجمهای روی بدنهاش حک شده بود و نه با صدایی شیطانی به زبانهای باستانی زمزمه میکرد. حتی کلمه «نفرینشده» نیز با خط درشت روی آن نوشته نشده بود؛ امکاناتی که معمولاً کار ماموران وزارت سحر و جادو را بسیار سادهتر میکردند.
خودکار فقط همانجا افتاده بود.
دملزا سرش را از روی روزنامه بلند کرد.
- خب، حالا کدومیکی از شما حاضره مسئولیت این پرونده رو قبول کنه؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

) آنتونين و بليز ميزنه:
(موزیک فوق العاده احساسی متن اوج میگیره)
) که به قسمت تبلیغات انتخاباتی و سطر زیر رسید:
) ...
تو از کجا میدونی پاترونوس من چیه؟ هان؟ نکنه دیدیش؟




نخیر بوقی. این دکمه است اینم میله اشاره گره که به جای دکمه میتونه عمل کنه. اوکی؟

خب زودتر میگفتید این همه فک نزنم !
درآمده بود، گفت:
)
......
»





