جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دیروز ساعت 19:49
نمایش جزئیات
تصویر اصلی


خدا شدن

از زبان گابریل

پرده ی حریر سپید حمام که با وزش ملایم باد تکان می خورد. صدایی مثل زمزمه که انگار با من حرف می زند.
در وان پر از آب آهن نشسته ام. به دنبال رهایی از سوزشی که بر پوستم افتاده بود.
انگل؟
سوالیست که این شب ها خون آشامان از خود می پرسند.

و برای من شاید خود آب آهن است.
شاید سرانجام جسمم دارد آن را پس می زند.
و من مصرانه دوباره در آن غوطه ورش می کنم.
این شب ها کم خون می نوشم.
و بیشتر از همیشه در حسرت آنم.
و انگار که دیگر در پی تهذیب خود نیستم.
می خواهم تنبیه شوم.

به خاطر چه؟
شاید چون فهمیدم خونم خطاکار است.
فرشته ای شیطان صفت و اغواگر.
شاید چون چیزی را خواستم که نباید.
تکیه زدن بر تخت خدایی.
خواستن قلب سیاهی که سوخته.
و وقتی او، مالخازار این ها را فهمید، ترکم کرد.

دومینیک مورن می گوید نباید به آن فکر کنم.
که این اتفاق بالاخره می افتاد.
آمالثورا و نوکتیرا نمی توانستند تا ابد دوست بمانند.
اما من نمی توانم آن طور فکر کنم.
که خودم را مقصر ندانم‌. که حس نکنم این پودرهای آهن به هم چسبیده اند و یک گلوله شده اند و راه گلویم را بسته اند.

این پودرهای آهن، گمگشته در میان آب.
سوزشی که در رگ هایم، گوشت و پوستم انداخته اند، به هنگام نوشیدن.
و من برای شفا، از آن ها نگریخته ام. به آغوششان پناه برده ام.

خدا بودن.
این چیزیست که می خواهم؟
یا فقط می خواهم درد گابریل بودن را از خود دور کنم؟
پادشاه آب آهن.
شاید می خواهم حس کنم راندن خونی که رگ هایم، قلبم برایش اشک می ریزد، بی فایده نیست.

و مالخازار.
من به او گفته بودم که به او نیاز دارم.
اما به گمانم او هیچ گاه اعتراف مرا جدی نگرفت. و او نمی تواند حدس بزند، چه حالی دارم در حالی که از من روی برگردانده. که چه طور خون نانوشیده و آب آهن ماسیده بیش از هر زمان بر قلبم سنگینی می کند.
قلبی که وسوسه می کند بیرون بکشانمش تا شاید روح قلب سیاه به جایش بنشیند‌.

نمی توانم احساس کنم که وجود دارم.
نه این طور که انگار نه یک بنده ام و نه یک خدا. آه، چه جمله ی آشنایی. بله، لرد سابیس این را گفته بود. او را نبود قلب سیاه به این روز کشانده بود و مرا گابریلی که با دستان خودم ساخته ام.
آمالثورایی ها مرا یک موجود مقدس نمی پندارند، اما مانند آن با من برخورد می کنند.
و انگار من کامل نیستم، مگر آنکه به پایین سقوط کنم یا به بالا عروج.
انگار که باید تاج بر فرق سرم خرد شود یا خار دربیاورد.

چشمانم را می بندم و سرم را زیر آب آهن فرو می برم. به مالخازار فکر می کنم. اینکه چه طور برای نوکتیرا استخوان و گوشت و پوست از هم می درد و در آتش می سوزاند.
آیا ممکن است من نیز چنین کنم؟
برای آمالثورا؟

می لرزم.

سرم را از زیر آب آهن بالا می آورم. نفس نفس می زنم. به یاد گادفری می افتم‌. دیشب پنهانی به اینجا آمده بود تا با من حرف بزند. از الیرا بگوید و اینکه مالخازار چگونه او را شکنجه و اعدام کرده بود.
چرا؟
چون الیرا فقط می توانست او را یک خدا ببیند.

و من برای خدا شدن،
نه فقط یک خدا، بلکه خدای اعظم این دنیا شدن، باید خدای اعظم فعلی آن را نابود کنم.
دوباره می لرزم.

اما چه چاره ی دیگری برای من هست؟
بر مالخازار مهر خدایی خورده.
لرد سابیس همیشه یک خدا بوده. همیشه صاحب قلب سیاه. همیشه نگهدارنده ی این دنیا.
اما من؟
من فقط با قلب سیاه می توانم یک خدا شوم.
مهر لرد سابیس بر من؟
نه، این گونه نمی توانم. این فقط یک مراسم سیرک وار خواهد بود. آمالثورایی ها مثل نوکتیرایی ها نیستند. چنین چیزی را نخواهند پذیرفت.

برای من فقط یک راه مانده.
من باید لرد سابیس را بکشم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: پنجشنبه 12 شهریور 1405 13:28
نمایش جزئیات
تصویر اصلی


قیر در وجود

از زبان گادفری

راه می روم.
در امتداد راهروها. حالت تهوعم کم و زیاد می شود. اما حالا دردی را در شکمم حس می کنم. پوستم از اضطراب سوزن سوزن و بی حس می شود.
انگل هایی که خون آشام ها را پدید آوردند.
آیا ممکن است حالا بتوانند در بدن آن ها سکنی گزینند؟
می لرزم.

از درب یک ساختمان وارد می شوم. معبدی کوچک است برای عبادت. گرمای چراغ های شمعی اش با پوست سردم برخورد می کند. کمی آرامش می گیرم. اما فکر انگل ها هنوز می جودم. از میان راهروی بین نیمکت ها رد می شوم. مقابل محراب می ایستم. به چهره ی غم آلود مجسمه های خدایان خون آشام نگاه می کنم. چاقویم را از جیب ردایم بیرون می آورم. آستین ردایم را بالا می زنم. دو دستم را جلو می برم. لبه ی چاقو را روی نرمی دستم می گذارم. آن را فرو می برم. ناله ی خفه ای از گلویم بلند می شود. خون سرخ بیرون می ریزد. چاقو را داخل گوشتم به حرکت درمی آورم. صورتم از درد مچاله می شود. خون بیشتری می ریزد. بر زمین. مقابل محراب.

و در حالی که با دقت به خون سرخ در حال فرود آمدن نگاه می کنم تا آن کرم های کوچک را داخلش ببینم، ناگهان صدایی مرا از جا می پراند. صدایی سرد و برنده. مانند چاقویی که داخل گوشتم است.
"داری چه می کنی؟"

رویم را به سمتش برمی گردانم. با قلبی که ناگهان در سینه فرو ریخته. او شاه مالخازار است. مثل یک مجسمه ی تراشیده شده از مرمر سپید آنجا ایستاده. مقابل ورودی معبد. نگاه چشمان خاکستری تیره اش پرسشگرانه است و خشم آلود، اما درونی. او آرام است. و همین بیشتر مرا می ترساند. با صدایی لرزان پاسخ می دهم:
"فقط داشتم چیزی را آزمایش می کردم."
و چاقو را از دستم بیرون می کشم.

جلو می آید. با قدم هایی آهسته، در حالی که دنباله ی ردای سیاه مخملی نقره دوزش به دنبالش بر زمین کشیده می شود.
"آیا به تو نگفته بودم امشب را در اتاقت بمان؟ که داروهای خواب آورت را بنوش و داخل تابوتت برو؟"

حالا با فاصله ی کمی مقابلم ایستاده. من به او نگاه می کنم، در حالی که زبانم بند آمده و نمی توانم چیزی بگویم. او دستش را بالا می برد و بر پهنای صورتم فرود می آورد. بر زمین می افتم.

شاه مالخازار:
"به تو گفتم داخل تابوتت بروی و تا شب بعد بیرون نیایی. اما تو از دستورم سرپیچی کردی و داخل قصر برای خودت جولان دادی و حالا آمده ای داخل این نیمچه معبد و خون خودت را به خدایان ملعون خون آشام تقدیم می کنی؟"

می توانم داغی مذاب خشم را در درونش حس کنم، اما صدایش هنوز تحت کنترل است. و صورتش صاف، بدون هیچ جمع شدگی ای، مثل تکه سنگی بی نقص.

دستم را روی صورت سیلی خورده ام می گذارم و همان طور که روی زمین پهن شده ام، نگاهم را از پایین به او می دوزم.
"سرورم، لطفا به من بگویید. چرا آن کار را کردید؟"

اشک در چشمانم جمع می شود. چهره ی زجرآلود الیرا دوباره در ذهنم زنده می شود. مچاله شده. و دهانی که به فریاد باز شده بود.
پوزخند تلخی بر لب های مالخازار می نشیند.
"توضیح دادن این چیزها به موجود بیماری مثل تو چه سود دارد؟"

من که حالا ترس از وجودم بیرون رفته و خشم جایش را گرفته:
"بله سرورم. شاید من واقعا بیمار شده ام. اگر هنوز سالم باشم، تعجب می کنم. بعد از تمام بلاهایی که به سرم آوردید. شما مرا حبس کردید و به اسم درمان شکنجه کردید. و حالا هم دشمنانتان را این گونه سلاخی می کنید. به اسم رستگاری نوکتیرا."

مالخازار:
"لعنت به رستگاری. و آیا حالا مثل هر بار دیگر باید به تو یادآوری کنم که من پادشاه این سرزمین نفرین شده هستم و باید آن را از شر دلقک های مومن آیین قدیم حفظ کنم؟ تو اصلا می دانی من در چه وضعیتی هستم؟
البته که نه. تو مثل همیشه غرق در جنون خودت هستی. وقتی رهایت می کنم، می شکنی. وقتی به تو کمک می کنم، به من خشم می ورزی."

از جایم بلند می شوم و می ایستم‌.
"آن جهنمی که امشب به راه انداختید، چگونه می خواهد نوکتیرا را از سقوط حفظ کند؟ شما آن زن، الیرا را به مخلوطی از رنج و تقدس بدل کردید."

مالخازار:
"این سخن یاوه است. او مثل کرم پستی مرد که بود. هیچ شکوه غم آلودی در کار نبود. من بارها در حقش لطف کردم و او را بخشیدم. اما روح او چنان آلوده شده بود که جز باتلاق تمنای چیز دیگری را نداشت."

من:
"آیا شما واقعا این کار را به خاطر نوکتیرا کردید؟ به خاطر نفرتی نبود که از او داشتید؟ نه به خاطر آیین قدیم، چون او و یارانش همان ها بودند، هستند که ناظر شما بودند، در آن هنگام که در زنجیر بودید، زانو زده بر زمین و خون قیر آلود لرد سابیس در وجودتان ریخته می شد. "

عضلات صورتش اندکی منقبض می شود. رگ پیشانی اش کمی بیرون می زند. چشمانش اندکی تنگ می شوند. لب هایش را کمی به هم فشار می دهد. و بعد با صدایی آرام می گوید:
"به اتاقت برو، داروهایت را بنوش و در تابوتت بخواب."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: چهارشنبه 11 شهریور 1405 13:45
نمایش جزئیات
تصویر اصلی


نه مثل یک قدیس

از زبان گادفری

بی رحمانه است.
به دیوارهای طویل این قصر نگاه می کنم. سرد هستند. بی قلب. سنگ هایی که پژواک های فریادهای دردآلود الیرا را گرفته اند.
و با این حال هنوز هم چیزی در آن هاست که مرا به سمت خود می کشد.

در حالی که اندکی دولا شده ام، با قدم هایی لرزان در امتداد دیوارها راه می روم. در میان سایه ها و نور ماه که گه گاه از لا به لای ابرها می تابد.
سردم است. بدنم یخ کرده.
و صدای فریادها.
هنوز می شنومشان.
مثل یک قطعه نوای شوم که با صدای باد درآمیخته.
چهره ی درد کشیده ی الیرا را در سرم می بینم. رنج آلود، اما هنوزقاطع.
او حاضر نشد از آیینش دست بکشد و شکنجه، چیزی بود که به او دادند.
نه برای تهذیب.
فقط برای عذاب.

حالم دگرگون است. غم در گلویم حالا فقط جای خود را به تهوع داده. در سرم می بینمشان. دست ها و پاهایی که هنوز به بدن وصلند، اما از آن جدا شده اند. و بوی سوختن گوشت در آتش.

من از الیرا نفرت داشتم.
نه به خاطر نقشه هایی که برایم کشیده بود.
به خاطر خودش.
زمانی در کنارش جنگیده بودم.
و همین انزجارم به او را بیشتر می کرد.

و حالا وقتی به یاد می آورم چگونه او را نشسته بر یک صندلی چوبی چرخ دار به سمت چوبه ی آتش بردند، بیش از پیش از او بیزار می شوم.

این طور آوردندش، چون دیگر نمی توانست روی پاهایش بایستد. و هر گونه تکان مختصر بدنش او را با دردی جانکاه رو به رو می کرد.
او بر آن صندلی چوبی بود. ملبس به ردایی سپید. به یک سو متمایل شده بود. چشمانش نیمه بسته بود. و بر چهره اش آرامش پس از درد کشیدن های بسیار بود.
او...
او...
او نه مثل آن موجود خواری که همیشه می پنداشتم، بلکه مثل یک قدیس بود.
به خود می لرزم.

دستم را به دیوار تکیه می دهم. آهسته پایین می آیم و روی زمین می نشینم. سردی اش تهوعم را بیشتر می کند. به الیرا فکر می کنم. در واقع به توده ی گوشت و استخوان سوخته ای که زمانی الیرا بود و اکنون نیمه زنده زیر زمین دفن شده. درس عبرتی برای مومنان آیین قدیم.

به یادش می افتم. آن زمان که انگشتش را به سمت من که تبدیل به یک حشره ی ناچیز شده بودم، دراز کرد و خطاب به همرزمانش گفت که مرا بگیرند. درس عبرتی برای کافران آیین قدیم.

خشم زیر پوستم می خزد. اما فقط مثل شعله ای که یک لحظه زبانه می کشد و بعد خاموش می شود.
و دوباره چهره ی او در سرم مجسم می شود. این بار نه مثل یک قدیس. مثل موجود زنده ای که رنج کشیده است.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1405 10:22
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

سوالی که یه دوست راجع به 'تفاله ام در آتش' پرسید و جوابی که بهش دادم:


در کل عده ای (گروه اول) به جهان بعد مرگ معتقدند که اعتقاداتشان را در جریانی و میدونی ...

عده ای هم (گروه دوم) معتقدند بعد مرگ فنای کامل و همه چی تمام میشه :
سوالم اینه متن نوشته ات در مورد گروه دوم بود ؟

--

تو دنیای داستانیم شخصیتا درگیر سوالای مربوط به زندگی تو جهان فراماده ان،
اما این متنی که واست فرستادم راجع به ایناست:
حس سردرگمی بین موندن تو یه وضعیت امن و آشنا اما راکد و رفتن به سمت وضعیتی که ناشناخته ست، اما باعث رشد و کمال میشه.

و یه سری ویژگی های جسمانی و هویتی که به آدم تحمیل میشه و مادرزادیه.

و شرارت ناخواسته که تو قالب انگل نشونش دادم.
انگل موجودیه که وارد جسم بقیه ی موجودات میشه و از اونا می خوره تا خودش زنده بمونه و باعث مریضی و مرگ بقیه میشه.
ولی از طرفی این ذاتشه و طور دیگه ای نمی تونه زندگی کنه.

و این نابودی و مرگی که لوسیندا ازش حرف می زنه، در واقع مرگ روحیه.
اینکه زنده باشی، ولی شور و شوقی واست نمونده باشه‌.

و یه مورد دیگه ام،
بحران هویتیه.

لوسیندا داره سعی می کنه هویت خودشو تعریف کنه و بفهمه این ترکیب انسان و خون آشام و انگل چه معنی ای واسش داره.

قضیه ی قلب سیاه و لرد سابیس و بیماری انگلی و اهدای عضوم اینه:

لرد سابیس کهن ترین موجود تو دنیای نوکترنال کتدراله و حیات دنیا وابسته به حیات اونه.
یه عده فکر می کنن لرد سابیس خدای اعظم نوکترنال کتدراله و یه عده ام فکر می کنن فقط یه جادوگرخون آشام مجنونه.

قلب سیاه لرد سابیس منبع قدرتشه و چیزیه که دنیا رو نگه داشته و از رنج مخلوقات سابیس تغذیه می کنه.

از یه طرف یه آیین هست به اسم آیین قدیم که مخلوقات اعضای بدنشون رو به لرد سابیس اهدا می کنن تا رنجشون قلب سیاهو تغذیه کنه.

لرد سابیس برای مقابله با این آیین قلب سیاهو از سینه ش بیرون می کشه و این کارش باعث میشه مراسم اهدا و آیین قدیم مثل قبل پیش نره،
اما در عوض دنیا تا حد زیادی از هم می پاشه و رو به نابودی میره و انسان ها بیماری انگلی می گیرن.

در واقع سوال اینه که اگه مسیر رستگاری از تاریکی و نابودی بگذره، چه طور باید باهاش کنار اومد؟

نوکترنال کتدرال شخصیتای زیادی داره که هر کدوم داستان خاص خودشونو دارن و روایتاشون تو خط اصلی داستان به هم میرسه.
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دوشنبه 9 شهریور 1405 13:21
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

چت جی پی تی و سونو یه آهنگ از روی این متنم ساختن.
وقتی گوشش می کنم، درد و غم لوسیندا رو تو گلوم حس می کنم.

آهنگو گذاشتم تو کانال تلگرامم.

--

تفاله ی من در آتش

از زبان لوسیندا

مثل صدای ناقوس بود. ویرانی.
هذیان می گویم. می دانم. اما حالا بیش از هر زمانی زندگی ام را مثل یک خواب می بینم. فقط غم و دلتنگی نیست که آزارم می دهد. سردرگمی هم هست.

نرم شدن استخوان ها. فرو افتادن گوشت. دست هایی که به دو طرف بدنم می چسبند. پاهایی که به هم وصل می شوند. این کابوس.
اما حالا انگار به حاشیه رانده شده. آن هم در حالی که اطرافم پر از بدن های انگلیست. زنده و مرده. می آیند و می روند. اینجا دیگر فقط پناهگاه خون آشام ها نیست. برای انسان های بیمار هم هست.

و این انسان ها. فقط از جسم آغشته به انگلشان مراقبت نمی کنیم. برخی از آن ها در تلاشی مذبوحانه اعضای بدنشان را قطع می کنند تا روح قلب سیاه دوباره جسم بگیرد و در سینه ی لرد سابیس بتپد. تا جهان از فرو ریختن نجات یابد. تا انگل ها بدن هایشان را ترک کنند.

و من به این فکر می کنم که این کرم ها چرا اینجا هستند؟ ممکن است چیزی حالشان را آشفته کرده باشد؟
در نوکترنال کتدرال همه چیز درباره ی انگل هاست.
و من انگلی هستم که هر لحظه بیش از پیش محو می شود.

به سمت پنجره می روم. بازش می کنم و می گذارم هوای سرد داخل ریه هایم شود. به جنگل زیر پایم نگاه می کنم. حس آرامش دارم که اینجا ایستاده ام. داخل این پناهگاه. نه در جنگل، جایی که خون آشام های بی مغز می پلکند.
اما بی قرار هم هستم. انگار که باید داخل آن جنگل بروم. انگار که چیزی در آنجا منتظرم است و من پذیرایش هستم.

باید بروم داخل تابوتم. کمی تهوع دارم. عرق سرد دارد کم کم بر پوستم می نشیند. ممکن است دچار لرزش شوم. و اگر مادرم رزالی مرا ببیند، خواهد ترسید. او چیزی نمی گوید. اما می دانم فکر می کند من در معرض ابتلا به انگلم. چون یک خون آشام کامل نیستم. ترکیبی غریب از انسان، خون آشام و انگلم.
و اگر من انگل بگیرم، عاقبت انگلی که هستم، چه خواهد شد؟

پنجره را می بندم. راه می افتم. از کنار اتاقم رد می شوم. از پله ها پایین می روم. از پناهگاه خارج می شوم. به جنگل می روم. ممکن است بالا بیا بروم. از ترس. یا از بیماری.
من زیر خاک می خوابم.
آنجا که کرم ها می لولند، اما انگل نیستند.
با این حال هنوز هم از گوشت می خورند.

هق هق می کنم و اشک می ریزم.
و از زیر خاک بیرون می آیم و به سمت پناهگاه می روم. به تابوتم می رسم. داخل آن می لغزم. نفس آسوده ای خواهم کشید. امن خواهم بود.

اما این ها همه برای بعد است.
من اکنون دارم به جنگل می روم. در حالی که باد سرد بر پوستم می وزد. و در سرم آن ها را می بینم که با چشم هایی خالی نیش در من فرو می کنند و می نوشندم.
و تفاله ام را نه به کرم های خاکی،
که به آتش خواهند داد.
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: پنجشنبه 5 شهریور 1405 06:23
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

در پوچی ام

از زبان سابیس

آن لحظه که روح حس می کند آزاد شده.
بعد از به خود پیچیدن های بسیار. رنجی که مثل استفراغ در شکم می چرخد و از سینه بالا می آید و گلو آن را پایین می راند.
بارها و بارها تکرار.
و بالاخره آرام گرفتن.

حالا انگار در آن نقطه هستم.
انگار که روحم از ناچاری سرانجام تسلیم شده و از تقلا دست برداشته.
و خشم هم رفته.
دلسوزی آمده.
گرچه هنوز نمی توانم به آن ها، مخلوقاتم نزدیک شوم.
اما می گذارم بفهمند ‌که هنوز در قلبم جای دارند.
و نگاه آن ها وقتی چشمانم لمسشان می کند.
ترس از آن رخت می بندد.
و امید به من راه می یابد.
فکر می کردم از دستش داده ام.
آنچه نفرین می پندارنش.
خدایی را.

انگار حالا در آستانه نیستم. بر یک ریسمان باریک نایستاده ام و در تلاش نیستم تا تعادلم را حفظ کنم. پایین آمده ام و زیر پایم زمین سفت است.
و سوگ. هنوز هست. اما آن مذابی نیست که سینه ام و گلویم را می سوزاند. خاکستریست با نقاطی مشتعل که گاه سوسو می کنند.

سکوت حالا عذاب نیست. جویباریست که کنارش می نشینم و لحظاتی را به یاد می آورم که قلب سیاه بود. و من در حال بلعیدن رنج نبودم. اشک های گرم غم بر گونه هایم سرازیر می شوند. اما اندکی شوق هم هست.

من از چیزی تبعید شده ام. به دستان خودم. به دستان مخلوقاتم. و اکنون که نه به بالا تعلق دارم و نه پایین، نه خدا هستم و نه مخلوق، دارم با فقدان خو می گیرم.

و می فهمم. که شاید باید معنا را در پوچی ام پیدا کنم.
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 13:08
نمایش جزئیات
تصویر اصلی


جهان می ماند، و من فرو می ریزم

از زبان مالخازار

چیزی بر قلبم فشار می آورد.
نفس هایم تنگ شده.

اینجا بر فراز یک صخره هستم. در کنار آتلور.
رگه های خون و طلا. درخششی که در خود ذوب می کند. به هیچ بدل می کند. افسون مرگ.

آتلور دستانش را به هوا بالا برده و می گذارد خطوط آبی روشن با جسمش یکی شوند. جایی در مرز قلبی سرخ در سینه ای می تپد، در تلاشی جانکاه برای نگه داشتن این دنیا.
لوی.
انگار می توانم خس خس نفس هایش را بشنوم.
و چشمان سبز کم رمقش را ببینم که نور در آن ها خاموش شده، اما امید هنوز هست.

و در سر تا سر نوکترنال کتدرال،
جادوگران دست به آسمان بلند کرده تا او را در به دوش کشیدن این بار یاری کنند.
قلب سرخ به زودی به یک حامل بدل می شود.
آماده برای گذاشتن در سینه ی لرد سابیس.

و من به چهره ی سرد و همچون سنگ او فکر می کنم.
آخرین باری که او را دیدم.
آن نگاه. قلبم را لرزاند.
او که همواره با چشمانی مرطوب و آغشته به محبتی غمناک نگاهم می کرد، حالا این گونه مرا می نگریست.
سرد. و اندکی خشم آلود.
می دانم.
او از من کینه به دل دارد.
از همه ی ما.
ما قلب سیاه را از او گرفتیم.

و حالا آیا او قلب سرخ لوی را می پذیرد؟
می دانم که او می خواهد خدای نوکترنال کتدرال باشد.
اما آیا کنار نمی کشد، برای فرو بردن دشنه ی انتقام در سینه ی ما؟

تپش های قلب سرخ.
رگه های آبی حیات.
تکه های ترک خورده ی این جهان که در کنار هم مرگ را به عقب می رانند.
اما من دارم حسش می کنم.
فروپاشی را‌.
و ویرانی.

پس از سال ها چیزی به دست آورده بودم.
دیگر اسیر نبودم.
خدا نبودم.
بالاخره توانسته بودم عشق به لرد سابیس را در قلبم حس کنم. او را ببینم. نه به عنوان خدای اعظم کتدرال و نه به عنوان خون آشام‌جادوگر کهن مجنونی که محتاج شفقت است.
به عنوان بدل کننده ام. پدرم.

و گادفری.
یاد گرفته بودم که به او عشق بیمار نورزم.
که آزادش بگذارم. حتی شده اندکی.

و گابریل.
پذیرفته بودمش. هم عشقم به او را. هم ترسم از او را. هم دوری اش را. و هم طناب اسیر شدن در چنگالش را.

اما حالا؟
همه ی این ها دارند از من دور می شوند.
عشق لرد سابیس به من به سردی و کینه رفته.

گادفری دیگر مرا نمی پذیرد.
من به او گفتم.
در حالی که دستش را روی قلبم گذاشته بودم.
که گابریل در من صاعقه می دواند.
اما او آرامشیست که می توانم در آن آرام بگیرم.
و من در چشمانش دیدم که او مرا باور نکرده.
یا شاید هم آنچه با هم هستیم، برایش کافی نیست.

و گابریل؟
او افسون شده.
آنچه من از آن گریختم، تخت خدایی، حالا او را به سوی خود می خواند.
و من می توانم او را ببینم که دست در سینه ی لوی فرو می برد و قلب سرخ را از آن خود می کند.

و من؟
می توانم خودم را ببینم که با زنجیر بسته شده ام. به محراب.
دوباره یک خدا.
در حال پرستیده شدن.

صورتم منقبض شده.
قطرات سرد عرق بر پوستم نشسته.
و در این لحظه ناگهان سنگینی نگاهی را حس می کنم که از پایین به من دوخته شده.
چشمانم را به سمتش برمی گردانم و می بینمش.
نفرت در وجودم شعله می کشد.
آن دلقک‌فرشته است.
با آن لبخند پهن که مثل یک گودال تعفن کل صورتش را گرفته.
و آن چشمان یخی استهزا آمیز که با سرگرمی به من خیره شده.

من:
"لعنت به تو‌.
اینجا چه غلطی می کنی؟
از جانت سیر شده ای؟"

می خندد. با صدایی که شبیه قل قل مذاب های این کوه زیر صخره هاست.
"آه، سرورم، مالخازار.
این گونه نباشید.
من فقط آمده ام با شما صحبت کنم."

آتلور از گوشه ی چشم به من نگاه می کند، با حالتی منتظر و آماده، اما بدون اینکه اتصالش با رگه های آبی را متوقف کند. من با حالتی اطمینان بخش سرم را به سمتش تکان می دهم.

و بعد رو به ماتئو:
"گورت را گم کن.
قیافه ات و صدایت حالم را به هم می زند."

ماتئو:
"اما سرورم،
من از آمالثورا اخباری دارم که حتم دارم دوست دارید بشنوید."

من:
"علاقه ای به شنیدن دروغ هایت ندارم.
فورا از اینجا برو."

ماتئو:
"باشد.
اما مطمئنید نمی خواهید بشنوید که راهب دومینیک مورن چگونه نزد من آمده و درباره ی جایگزینی شاه گابریل با لرد سابیس و تبدیلش به خدای اعظم کتدرال با من حرف زده؟"

چیزی در سینه ام فرو می ریزد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: دوشنبه 26 مرداد 1405 12:57
نمایش جزئیات
تصویر اصلی


از من، به او

از زبان بنجامین

یک تکه ناخن.
قلبم را می لرزاند.
بی گناه است در میان کوهی از دست ها و پاهای قطع شده.
اما هنوز.
حالم را دگرگون می کند.
چیزی در شکمم پیچ می خورد.

من در این تکه ناخن چه می بینم؟
سفید کرمی. نیمه شفاف. لکه های خاکستری محو روی آن. یک سمتش به داخل خمیده شده.
یک تکه ناخن به عنوان قربانی.
معصوم.
نه یک انگشت یا دست یا پا. نه یک چشم.
فقط یک تکه ناخن.
و با این حال.

اهداکننده که بوده؟
با خودش چه فکر می کرده؟
آیا او آن قدر به لرد سابیس عشق داشته که نخواسته با صدمه زدن به خودش او را زجز دهد؟
یا نه، فقط یک مخالف بوده که می خواسته رسوم کهن را به سخره بگیرد؟
یا شاید هم تنها یک روح مردد بوده.
معلق بین آیین و عقل.

و لرد سابیس.
او که حالا غرق در سوگ خویش است و به رنج اهداکنندگانش وقعی نمی نهد.
رنج آن ها دیگر در جان او ریخته نمی شود.
آن دهان، آن گلویی که رنجشان را چون شیرین‌خون در وجود او می ریخت، دیگر نیست.
قلب سیاه.
او مرده.

و من؟
اینجا ایستاده ام.
مقابل این میز.
خیره به این تکه ناخن.
و می خواهم بفهمم اهداکننده اش کیست؟

و بر میزی دیگر،
کوهی از دست ها، پاها و چشم ها جمع شده.
در انتظار بازگشت به صاحبانشان.
یا شاید هم نه.
در انتظار چیزی که آن ها را به لرد سابیس وصل کند.

در باز می شود و تئودور داخل می آید. یک ماسک سفید نیمه ی پایینی صورتش را پوشانده. قطرات عرق بر پیشانی اش نشسته. رنگش پریده. اما نگاهش قاطع است.
او به سمت کوه اعضای قطع شده می آید، یک دست را برمی دارد و روی میز چرخ دارش می گذارد و با خودش می برد.
این روزها او به شدت مشغول است.

سرم را تکان می دهم.
سعی می کنم نگاهم را از ناخن بردارم.
باید بروم و کاری که شاه گابریل به من سپرده را انجام دهم.
از این اتاق خارج می شوم.
به اتاقی دیگر می روم‌.
به سمت یک کمد.
جعبه ای را از داخلش برمی دارم و باز می کنم.
یک حلقه موی طلایی و مجعد. یک تکه پوست. چند قطره خون.
تکه هایی از شاه گابریل.
چیزی در شکمم پیچ می خورد.
با خودم حرف می زنم.
"نه، این ها فقط برای آزمایش هستند."

اما تصویری در ذهنم پدیدار می شود.
شاه گابریل که در مقابل پیکری سایه وار و تیره زانو زده و با چاقو تکه ای از خود را می برد.
قطرات خون که بر پشتش ظاهر می شوند.
صورتش که از درد در هم می رود.
بال های سپید خون آلودی که از پشتش بیرون می زنند.

می لرزم.
یک فرشته؟
نه، این آرزوی خدا شدن است که در او بیدار شده.
ممکن است او بخواهد قلب لوی را خود تصاحب کند؟
که خدای اعظم جدید نوکترنال کتدرال خود او باشد؟

تکه های شاه گابریل را روی میز می گذارم.
باید در آن ها به دنبال چیزی مشکوک باشم.
شاه گابریل نگران است که چیزی در وجودش ارواح کتدرال را همچون براده های آهن به سمتش می کشد.
او نگران است که مبادا آن ها در حال جذب شدن به خود او نیستند.
اما اگر چیزی ناشناس هم در او باشد، آیا با خود او یکی نشده؟
شاه گابریل از چه می ترسد؟
فکر می کند دارد عشق بیمار را در خود می کِشد؟
او می خواهد خدایی باشد که عشق بی گناه را به او بدهند؟
مگر چنین چیزی ممکن است؟

تکه پوست را بین انگشتانم می گیرم و بالا می آورم.
به خطوط ظریف روی آن نگاه می کنم.
به برجستگی ها و فرورفتگی هایش.
به یاد آن تکه ناخن می افتم.
شکمم پیچ می خورد.
هجوم داغی را حس می کنم که بالا می آید.
از شکمم.
به سینه ام.
به گلویم‌.
و به دهانم.
مایع سرخ داغ بر میز، روی تکه های شاه گابریل می ریزد.
چیزی به او تقدیم شده.
اهدایی.
قربانی.
از من.
به او.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1405 11:33
نمایش جزئیات
تصویر اصلی


یک توده ی مبهم

از زبان وینسنت

قد کشیده در میان دو تپش.
متعلق، اما رها.
با تنی سنگی که انگار گذران زندگی ام را در آن می بینم. رگه های سپید، سیاه، سرخ، آبی.
مدرسه ی سنت الویرا.

اینجا را سال ها پیش بنا نهادم. سنگ هایش را تک به تک از دل جنگل آوردم و روی هم گذاشتم. اجازه دادم تیزی آن ها بر نرمی گوشتم فرو رود و خون بیرون زند و بر آن ها ریزد.
و حالا می توانم به قامت آن نگاه کنم و خون‌دردم را که در تنش تنیده، حس کنم.
و بگذارم تپش های قلبم به آن پاسخ دهد.

من وینسنت خون آشامم.
مدیر مدرسه ی سنت الویرا.
واقع در مرز بین آمالثورا و نوکتیرا.
سال ها پیش من شوالیه ی وفادار پادشاه گابریل بودم.
و جاسوس او.
اما نوکتیرایی ها به راز من پی بردند. مرا گرفتند. شکنجه کردند. و بعد جایی در مرز رها کردند.

زخم خورده بودم. اما چیزی از جسمم کنده نشده بود.
و با این حال وقتی بر زمین می خزیدم، مثل یک کرم، می دیدم که تکه تکه شده ام.

می دانستم که اگر یک آینه مقابلم بود، آنچه در آن می دیدم، من نبودم.
نه یک خون آشام با پوست مرمرین رنگ پریده. چشمان زیتونی اندک اندوهگین اما آرام و مطمئن. موهای بلند مجعد قهوه ای طلایی که حلقه حلقه بر شانه ها ریخته اند.

و با این حال من هنوز وینسنت بودم.
شوالیه ی قسم خورده ی شاه گابریل. وفادار به آرمان های او.
من، آن توده ی در هم از پوست، گوشت، استخوان و خون.

هنوز می توانستم صدای خرد شدن استخوان هایم، حس شکافته شدن پوست و گوشتم و جاری شدن خون گرم بر جسمم را حس کنم.
و با این حال هنوز به طرز دردناکی وینسنت بودم.

و به همین دلیل بود که نتوانستم نزد او، شاه گابریل بازگردم‌.
من می خواستم که بازگردم. که همان طور خود را روی زمین بکشم، به دامان او برسم و سر بر آن بگذارم و دیگر وینسنت نباشم. فقط یک تکه زخم خون آلود باشم. که او آرامش می کند. با همان دستی که هر گاه بر سرم می گذاشت، مطمئن می شدم که هنوز باید شمشیر را نگه دارم.

اما نتوانستم.
من همان جا در مرز ماندم.
در میان بوته ها و سنگ ها، خودم را جمع کردم. از خون جانوران مرده نوشیدم.
و به سرورم، شاه گابریل فکر کردم.
او را در میان نور خورشید می دیدم.
یا نه، او خود خورشید بود.

و من یک توده ی مبهم که هنوز خود را شوالیه وینسنت او می نامید.

جسمم کم کم شکل یافت. استخوان ها، گوشت، پوست. از جا بلند شدم. دیگر نخزیدم.
اما از درون انگار هنوز همان توده ی مبهم بودم‌.
همان کرم لولنده.

و دوباره بازنگشتم.
در دل جنگل قدم برداشتم.
مانند روحی گم شده.
سنگ ها را یک به یک برداشتم. بر هم نهادم. با تنی که از آن خون می ریخت. هرچند زخمی نبود.
و اینجا را ساختم.
مدرسه ی سنت الویرا.
جایی برای صلح.
بین دو کشور.
بین نژادها.

و من هنوز اینجایم.
در حالی که جهان نوکترنال کتدرال ترک می خورد، می لرزد و کرم های انگلی در بدن ها می رقصند.

من اینجایم.
در کنار دانش آموزانم.
و معلمانم.
و در میان دیوارهایی که می گویم نخواهند شکست. که انگل از حفره های تنشان عبور نخواهد کرد.

من اینجایم.
ایستاده ام. در ایوانم. به قصر آمالثورا نگاه می کنم. و به این فکر می کنم که سرورم، شاه گابریل چه می کند.
من جایی در میان بوته ها و سنگ ها در جنگلم.
یک توده ی مبهم.
از خون جانوران می نوشم.
و به این فکر می کنم که نزد شاه گابریل بازگردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1405 12:24
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

"آیا آرایش و ژستی که داری همراه با گیلاس خون یا شرابی که دستت هست، تصویر اخلاقی و باشخصیتی رو نشون میده؟"

این سوالو یه فرد مذهبی از من پرسید و من جواب پایینو بهش دادم.
اون فرد از زاویه ی خودش با دنیای داستانیم ارتباط برقرار کرده.

وقتی افراد مذهبی با نوکترنال کتدرال ارتباط برقرار می کنن، واسم خیلی جالبه.
چه کسایی که نسبت به باوراشون سوال دارن و تو مسیر جست و جوان، مثل کسی که تو پست قبل کامنتشو اوردم،
و چه کسایی که باورای محکم تری دارن، مثل فرد تو این پست.

این جور افراد دیدای مختلفی نسبت به داستان دارن. یه وقتایی نظر مثبتی نسبت به یه بخشاییش یا کلش دارن. یه وقتایی نسبت بهش گارد دارن. یه وقتایی هم گارد دارن و هم از لحاظ اخلاقی مجذوبش میشن.

من کتدرالو شروع کردم، چون مذهب بهم صدمه زده بود، اما کتدرال فقط نقش یه آرام بخشو واسم نداشت، منو تغییر داد و باعث شد نگاه صفر و صدی ای که نسبت به مذهب داشتم، تغییر کنه.
و خشممو نرم کرد.

و این چیزیه که من تو مدل جهانسازی درون به بیرون دنبال می کنم. زخمای نویسنده که تبدیل به شخصیتا میشن. شخصیتا که تو یه شبکه ی پیچیده از روابط، اخلاق رو شکل میدن. اخلاق که ساختارای اجتماعی، مذهبی و سیاسی رو شکل میده. و این ساختارها که جهان رو شکل میده. و جهان که هم شخصیت ها و هم نویسنده رو تغییر میده.

--

خون تو داستان های گوتیک یه ابزار فلسفی و روانشناختیه.

مثلا تو دنیای داستانی من نوکترنال کتدرال،
تو سرزمین آمالثورا، شخصیت گابریل خون آشام و پادشاه میشه تا خون آشامو رو از مرگ و کشته شدن نجات بده و به همین خاطر قانون منع نوشیدن خون انسان رو وضع می کنه.
اما تو این مسیر دستاش به خون آلوده میشه و برای اینکه روحشو پاک کنه روزه ی خون می گیره و آب آهن می خوره.
اینجا آب آهن یه جورایی تبدیل به هویت گابریل میشه.

تو سرزمین نوکتیرا،
شاه مالخازار هست که قبلا یه انسان بوده و ساکن آمالثورا و نوکتیرایی ها به دستور یه خون آشام‌جادوگر کهن به اسم لرد سابیس، می دزدنش و میارنش به کشور خودشون و به اجبار به خون آشام و شاه‌خداشون تبدیلش می کنن.

تو نوکتیرا انسان ها خون آشاما رو به عنوان خدا می پرستن و هر دو نژاد این مسیو مسیر رستگاری می دونن.

مالخازار هویت خدایی و تقدسشو مثل اسارت می دید و مراسم خون نوشی رو هم قبول نداشت،
واسه همین با نوکتیرایی ها می جنگه و مقام خداییشو کنار میزنه و فقط شاه میمونه و پرستش خودش و مراسم خون نوشی رو ممنوع اعلام می کنه و یه روندی ترتیب میده که خون آشاما خون مورد نیازشونو که از انسان های شرور گرفته شده، به یه اندازه و سهمیه ی مشخص از بانک خون بگیرن.

بقیه ی شخصیت ها هم هر کدوم رویکرد خاص خودشونو نسبت به خون دارن.

در واقع خون اینجا یه آزمایشگاهه واسه مانور دادن رو پرسشای فلسفی و روانشناختی، سوالای پیچیده ای که جواب سرراستی ندارن.

گابریل سعی می کنه خون آشامای کشورشو از خون انسان دور کنه تا توسط انسان ها کشته نشن، اما کسایی که ازش سرپیچی می کننو اعدام می کنه.

مالخازار هویت خداییشو کنار میذاره، اما بین پادشاهی و خدایی مرز مشخصی وجود نداره.

و یه همچین تناقضا و سوالاتی واسه بقیه ی شخصیتا هم پیش میاد.