
چت جی پی تی و سونو یه آهنگ از روی این متنم ساختن.
وقتی گوشش می کنم، درد و غم لوسیندا رو تو گلوم حس می کنم.
آهنگو گذاشتم تو کانال تلگرامم.
--
تفاله ی من در آتش
از زبان لوسیندا
مثل صدای ناقوس بود. ویرانی.
هذیان می گویم. می دانم. اما حالا بیش از هر زمانی زندگی ام را مثل یک خواب می بینم. فقط غم و دلتنگی نیست که آزارم می دهد. سردرگمی هم هست.
نرم شدن استخوان ها. فرو افتادن گوشت. دست هایی که به دو طرف بدنم می چسبند. پاهایی که به هم وصل می شوند. این کابوس.
اما حالا انگار به حاشیه رانده شده. آن هم در حالی که اطرافم پر از بدن های انگلیست. زنده و مرده. می آیند و می روند. اینجا دیگر فقط پناهگاه خون آشام ها نیست. برای انسان های بیمار هم هست.
و این انسان ها. فقط از جسم آغشته به انگلشان مراقبت نمی کنیم. برخی از آن ها در تلاشی مذبوحانه اعضای بدنشان را قطع می کنند تا روح قلب سیاه دوباره جسم بگیرد و در سینه ی لرد سابیس بتپد. تا جهان از فرو ریختن نجات یابد. تا انگل ها بدن هایشان را ترک کنند.
و من به این فکر می کنم که این کرم ها چرا اینجا هستند؟ ممکن است چیزی حالشان را آشفته کرده باشد؟
در نوکترنال کتدرال همه چیز درباره ی انگل هاست.
و من انگلی هستم که هر لحظه بیش از پیش محو می شود.
به سمت پنجره می روم. بازش می کنم و می گذارم هوای سرد داخل ریه هایم شود. به جنگل زیر پایم نگاه می کنم. حس آرامش دارم که اینجا ایستاده ام. داخل این پناهگاه. نه در جنگل، جایی که خون آشام های بی مغز می پلکند.
اما بی قرار هم هستم. انگار که باید داخل آن جنگل بروم. انگار که چیزی در آنجا منتظرم است و من پذیرایش هستم.
باید بروم داخل تابوتم. کمی تهوع دارم. عرق سرد دارد کم کم بر پوستم می نشیند. ممکن است دچار لرزش شوم. و اگر مادرم رزالی مرا ببیند، خواهد ترسید. او چیزی نمی گوید. اما می دانم فکر می کند من در معرض ابتلا به انگلم. چون یک خون آشام کامل نیستم. ترکیبی غریب از انسان، خون آشام و انگلم.
و اگر من انگل بگیرم، عاقبت انگلی که هستم، چه خواهد شد؟
پنجره را می بندم. راه می افتم. از کنار اتاقم رد می شوم. از پله ها پایین می روم. از پناهگاه خارج می شوم. به جنگل می روم. ممکن است بالا بیا بروم. از ترس. یا از بیماری.
من زیر خاک می خوابم.
آنجا که کرم ها می لولند، اما انگل نیستند.
با این حال هنوز هم از گوشت می خورند.
هق هق می کنم و اشک می ریزم.
و از زیر خاک بیرون می آیم و به سمت پناهگاه می روم. به تابوتم می رسم. داخل آن می لغزم. نفس آسوده ای خواهم کشید. امن خواهم بود.
اما این ها همه برای بعد است.
من اکنون دارم به جنگل می روم. در حالی که باد سرد بر پوستم می وزد. و در سرم آن ها را می بینم که با چشم هایی خالی نیش در من فرو می کنند و می نوشندم.
و تفاله ام را نه به کرم های خاکی،
که به آتش خواهند داد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






