
جهان می ماند، و من فرو می ریزم
از زبان مالخازار
چیزی بر قلبم فشار می آورد.
نفس هایم تنگ شده.
اینجا بر فراز یک صخره هستم. در کنار آتلور.
رگه های خون و طلا. درخششی که در خود ذوب می کند. به هیچ بدل می کند. افسون مرگ.
آتلور دستانش را به هوا بالا برده و می گذارد خطوط آبی روشن با جسمش یکی شوند. جایی در مرز قلبی سرخ در سینه ای می تپد، در تلاشی جانکاه برای نگه داشتن این دنیا.
لوی.
انگار می توانم خس خس نفس هایش را بشنوم.
و چشمان سبز کم رمقش را ببینم که نور در آن ها خاموش شده، اما امید هنوز هست.
و در سر تا سر نوکترنال کتدرال،
جادوگران دست به آسمان بلند کرده تا او را در به دوش کشیدن این بار یاری کنند.
قلب سرخ به زودی به یک حامل بدل می شود.
آماده برای گذاشتن در سینه ی لرد سابیس.
و من به چهره ی سرد و همچون سنگ او فکر می کنم.
آخرین باری که او را دیدم.
آن نگاه. قلبم را لرزاند.
او که همواره با چشمانی مرطوب و آغشته به محبتی غمناک نگاهم می کرد، حالا این گونه مرا می نگریست.
سرد. و اندکی خشم آلود.
می دانم.
او از من کینه به دل دارد.
از همه ی ما.
ما قلب سیاه را از او گرفتیم.
و حالا آیا او قلب سرخ لوی را می پذیرد؟
می دانم که او می خواهد خدای نوکترنال کتدرال باشد.
اما آیا کنار نمی کشد، برای فرو بردن دشنه ی انتقام در سینه ی ما؟
تپش های قلب سرخ.
رگه های آبی حیات.
تکه های ترک خورده ی این جهان که در کنار هم مرگ را به عقب می رانند.
اما من دارم حسش می کنم.
فروپاشی را.
و ویرانی.
پس از سال ها چیزی به دست آورده بودم.
دیگر اسیر نبودم.
خدا نبودم.
بالاخره توانسته بودم عشق به لرد سابیس را در قلبم حس کنم. او را ببینم. نه به عنوان خدای اعظم کتدرال و نه به عنوان خون آشامجادوگر کهن مجنونی که محتاج شفقت است.
به عنوان بدل کننده ام. پدرم.
و گادفری.
یاد گرفته بودم که به او عشق بیمار نورزم.
که آزادش بگذارم. حتی شده اندکی.
و گابریل.
پذیرفته بودمش. هم عشقم به او را. هم ترسم از او را. هم دوری اش را. و هم طناب اسیر شدن در چنگالش را.
اما حالا؟
همه ی این ها دارند از من دور می شوند.
عشق لرد سابیس به من به سردی و کینه رفته.
گادفری دیگر مرا نمی پذیرد.
من به او گفتم.
در حالی که دستش را روی قلبم گذاشته بودم.
که گابریل در من صاعقه می دواند.
اما او آرامشیست که می توانم در آن آرام بگیرم.
و من در چشمانش دیدم که او مرا باور نکرده.
یا شاید هم آنچه با هم هستیم، برایش کافی نیست.
و گابریل؟
او افسون شده.
آنچه من از آن گریختم، تخت خدایی، حالا او را به سوی خود می خواند.
و من می توانم او را ببینم که دست در سینه ی لوی فرو می برد و قلب سرخ را از آن خود می کند.
و من؟
می توانم خودم را ببینم که با زنجیر بسته شده ام. به محراب.
دوباره یک خدا.
در حال پرستیده شدن.
صورتم منقبض شده.
قطرات سرد عرق بر پوستم نشسته.
و در این لحظه ناگهان سنگینی نگاهی را حس می کنم که از پایین به من دوخته شده.
چشمانم را به سمتش برمی گردانم و می بینمش.
نفرت در وجودم شعله می کشد.
آن دلقکفرشته است.
با آن لبخند پهن که مثل یک گودال تعفن کل صورتش را گرفته.
و آن چشمان یخی استهزا آمیز که با سرگرمی به من خیره شده.
من:
"لعنت به تو.
اینجا چه غلطی می کنی؟
از جانت سیر شده ای؟"
می خندد. با صدایی که شبیه قل قل مذاب های این کوه زیر صخره هاست.
"آه، سرورم، مالخازار.
این گونه نباشید.
من فقط آمده ام با شما صحبت کنم."
آتلور از گوشه ی چشم به من نگاه می کند، با حالتی منتظر و آماده، اما بدون اینکه اتصالش با رگه های آبی را متوقف کند. من با حالتی اطمینان بخش سرم را به سمتش تکان می دهم.
و بعد رو به ماتئو:
"گورت را گم کن.
قیافه ات و صدایت حالم را به هم می زند."
ماتئو:
"اما سرورم،
من از آمالثورا اخباری دارم که حتم دارم دوست دارید بشنوید."
من:
"علاقه ای به شنیدن دروغ هایت ندارم.
فورا از اینجا برو."
ماتئو:
"باشد.
اما مطمئنید نمی خواهید بشنوید که راهب دومینیک مورن چگونه نزد من آمده و درباره ی جایگزینی شاه گابریل با لرد سابیس و تبدیلش به خدای اعظم کتدرال با من حرف زده؟"
چیزی در سینه ام فرو می ریزد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




