جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: امروز ساعت 12:57
نمایش جزئیات
تصویر اصلی


از من، به او

از زبان بنجامین

یک تکه ناخن.
قلبم را می لرزاند.
بی گناه است در میان کوهی از دست ها و پاهای قطع شده.
اما هنوز.
حالم را دگرگون می کند.
چیزی در شکمم پیچ می خورد.

من در این تکه ناخن چه می بینم؟
سفید کرمی. نیمه شفاف. لکه های خاکستری محو روی آن. یک سمتش به داخل خمیده شده.
یک تکه ناخن به عنوان قربانی.
معصوم.
نه یک انگشت یا دست یا پا. نه یک چشم.
فقط یک تکه ناخن.
و با این حال.

اهداکننده که بوده؟
با خودش چه فکر می کرده؟
آیا او آن قدر به لرد سابیس عشق داشته که نخواسته با صدمه زدن به خودش او را زجز دهد؟
یا نه، فقط یک مخالف بوده که می خواسته رسوم کهن را به سخره بگیرد؟
یا شاید هم تنها یک روح مردد بوده.
معلق بین آیین و عقل.

و لرد سابیس.
او که حالا غرق در سوگ خویش است و به رنج اهداکنندگانش وقعی نمی نهد.
رنج آن ها دیگر در جان او ریخته نمی شود.
آن دهان، آن گلویی که رنجشان را چون شیرین‌خون در وجود او می ریخت، دیگر نیست.
قلب سیاه.
او مرده.

و من؟
اینجا ایستاده ام.
مقابل این میز.
خیره به این تکه ناخن.
و می خواهم بفهمم اهداکننده اش کیست؟

و بر میزی دیگر،
کوهی از دست ها، پاها و چشم ها جمع شده.
در انتظار بازگشت به صاحبانشان.
یا شاید هم نه.
در انتظار چیزی که آن ها را به لرد سابیس وصل کند.

در باز می شود و تئودور داخل می آید. یک ماسک سفید نیمه ی پایینی صورتش را پوشانده. قطرات عرق بر پیشانی اش نشسته. رنگش پریده. اما نگاهش قاطع است.
او به سمت کوه اعضای قطع شده می آید، یک دست را برمی دارد و روی میز چرخ دارش می گذارد و با خودش می برد.
این روزها او به شدت مشغول است.

سرم را تکان می دهم.
سعی می کنم نگاهم را از ناخن بردارم.
باید بروم و کاری که شاه گابریل به من سپرده را انجام دهم.
از این اتاق خارج می شوم.
به اتاقی دیگر می روم‌.
به سمت یک کمد.
جعبه ای را از داخلش برمی دارم و باز می کنم.
یک حلقه موی طلایی و مجعد. یک تکه پوست. چند قطره خون.
تکه هایی از شاه گابریل.
چیزی در شکمم پیچ می خورد.
با خودم حرف می زنم.
"نه، این ها فقط برای آزمایش هستند."

اما تصویری در ذهنم پدیدار می شود.
شاه گابریل که در مقابل پیکری سایه وار و تیره زانو زده و با چاقو تکه ای از خود را می برد.
قطرات خون که بر پشتش ظاهر می شوند.
صورتش که از درد در هم می رود.
بال های سپید خون آلودی که از پشتش بیرون می زنند.

می لرزم.
یک فرشته؟
نه، این آرزوی خدا شدن است که در او بیدار شده.
ممکن است او بخواهد قلب لوی را خود تصاحب کند؟
که خدای اعظم جدید نوکترنال کتدرال خود او باشد؟

تکه های شاه گابریل را روی میز می گذارم.
باید در آن ها به دنبال چیزی مشکوک باشم.
شاه گابریل نگران است که چیزی در وجودش ارواح کتدرال را همچون براده های آهن به سمتش می کشد.
او نگران است که مبادا آن ها در حال جذب شدن به خود او نیستند.
اما اگر چیزی ناشناس هم در او باشد، آیا با خود او یکی نشده؟
شاه گابریل از چه می ترسد؟
فکر می کند دارد عشق بیمار را در خود می کِشد؟
او می خواهد خدایی باشد که عشق بی گناه را به او بدهند؟
مگر چنین چیزی ممکن است؟

تکه پوست را بین انگشتانم می گیرم و بالا می آورم.
به خطوط ظریف روی آن نگاه می کنم.
به برجستگی ها و فرورفتگی هایش.
به یاد آن تکه ناخن می افتم.
شکمم پیچ می خورد.
هجوم داغی را حس می کنم که بالا می آید.
از شکمم.
به سینه ام.
به گلویم‌.
و به دهانم.
مایع سرخ داغ بر میز، روی تکه های شاه گابریل می ریزد.
چیزی به او تقدیم شده.
اهدایی.
قربانی.
از من.
به او.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1405 11:33
نمایش جزئیات
تصویر اصلی


یک توده ی مبهم

از زبان وینسنت

قد کشیده در میان دو تپش.
متعلق، اما رها.
با تنی سنگی که انگار گذران زندگی ام را در آن می بینم. رگه های سپید، سیاه، سرخ، آبی.
مدرسه ی سنت الویرا.

اینجا را سال ها پیش بنا نهادم. سنگ هایش را تک به تک از دل جنگل آوردم و روی هم گذاشتم. اجازه دادم تیزی آن ها بر نرمی گوشتم فرو رود و خون بیرون زند و بر آن ها ریزد.
و حالا می توانم به قامت آن نگاه کنم و خون‌دردم را که در تنش تنیده، حس کنم.
و بگذارم تپش های قلبم به آن پاسخ دهد.

من وینسنت خون آشامم.
مدیر مدرسه ی سنت الویرا.
واقع در مرز بین آمالثورا و نوکتیرا.
سال ها پیش من شوالیه ی وفادار پادشاه گابریل بودم.
و جاسوس او.
اما نوکتیرایی ها به راز من پی بردند. مرا گرفتند. شکنجه کردند. و بعد جایی در مرز رها کردند.

زخم خورده بودم. اما چیزی از جسمم کنده نشده بود.
و با این حال وقتی بر زمین می خزیدم، مثل یک کرم، می دیدم که تکه تکه شده ام.

می دانستم که اگر یک آینه مقابلم بود، آنچه در آن می دیدم، من نبودم.
نه یک خون آشام با پوست مرمرین رنگ پریده. چشمان زیتونی اندک اندوهگین اما آرام و مطمئن. موهای بلند مجعد قهوه ای طلایی که حلقه حلقه بر شانه ها ریخته اند.

و با این حال من هنوز وینسنت بودم.
شوالیه ی قسم خورده ی شاه گابریل. وفادار به آرمان های او.
من، آن توده ی در هم از پوست، گوشت، استخوان و خون.

هنوز می توانستم صدای خرد شدن استخوان هایم، حس شکافته شدن پوست و گوشتم و جاری شدن خون گرم بر جسمم را حس کنم.
و با این حال هنوز به طرز دردناکی وینسنت بودم.

و به همین دلیل بود که نتوانستم نزد او، شاه گابریل بازگردم‌.
من می خواستم که بازگردم. که همان طور خود را روی زمین بکشم، به دامان او برسم و سر بر آن بگذارم و دیگر وینسنت نباشم. فقط یک تکه زخم خون آلود باشم. که او آرامش می کند. با همان دستی که هر گاه بر سرم می گذاشت، مطمئن می شدم که هنوز باید شمشیر را نگه دارم.

اما نتوانستم.
من همان جا در مرز ماندم.
در میان بوته ها و سنگ ها، خودم را جمع کردم. از خون جانوران مرده نوشیدم.
و به سرورم، شاه گابریل فکر کردم.
او را در میان نور خورشید می دیدم.
یا نه، او خود خورشید بود.

و من یک توده ی مبهم که هنوز خود را شوالیه وینسنت او می نامید.

جسمم کم کم شکل یافت. استخوان ها، گوشت، پوست. از جا بلند شدم. دیگر نخزیدم.
اما از درون انگار هنوز همان توده ی مبهم بودم‌.
همان کرم لولنده.

و دوباره بازنگشتم.
در دل جنگل قدم برداشتم.
مانند روحی گم شده.
سنگ ها را یک به یک برداشتم. بر هم نهادم. با تنی که از آن خون می ریخت. هرچند زخمی نبود.
و اینجا را ساختم.
مدرسه ی سنت الویرا.
جایی برای صلح.
بین دو کشور.
بین نژادها.

و من هنوز اینجایم.
در حالی که جهان نوکترنال کتدرال ترک می خورد، می لرزد و کرم های انگلی در بدن ها می رقصند.

من اینجایم.
در کنار دانش آموزانم.
و معلمانم.
و در میان دیوارهایی که می گویم نخواهند شکست. که انگل از حفره های تنشان عبور نخواهد کرد.

من اینجایم.
ایستاده ام. در ایوانم. به قصر آمالثورا نگاه می کنم. و به این فکر می کنم که سرورم، شاه گابریل چه می کند.
من جایی در میان بوته ها و سنگ ها در جنگلم.
یک توده ی مبهم.
از خون جانوران می نوشم.
و به این فکر می کنم که نزد شاه گابریل بازگردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1405 12:24
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

"آیا آرایش و ژستی که داری همراه با گیلاس خون یا شرابی که دستت هست، تصویر اخلاقی و باشخصیتی رو نشون میده؟"

این سوالو یه فرد مذهبی از من پرسید و من جواب پایینو بهش دادم.
اون فرد از زاویه ی خودش با دنیای داستانیم ارتباط برقرار کرده.

وقتی افراد مذهبی با نوکترنال کتدرال ارتباط برقرار می کنن، واسم خیلی جالبه.
چه کسایی که نسبت به باوراشون سوال دارن و تو مسیر جست و جوان، مثل کسی که تو پست قبل کامنتشو اوردم،
و چه کسایی که باورای محکم تری دارن، مثل فرد تو این پست.

این جور افراد دیدای مختلفی نسبت به داستان دارن. یه وقتایی نظر مثبتی نسبت به یه بخشاییش یا کلش دارن. یه وقتایی نسبت بهش گارد دارن. یه وقتایی هم گارد دارن و هم از لحاظ اخلاقی مجذوبش میشن.

من کتدرالو شروع کردم، چون مذهب بهم صدمه زده بود، اما کتدرال فقط نقش یه آرام بخشو واسم نداشت، منو تغییر داد و باعث شد نگاه صفر و صدی ای که نسبت به مذهب داشتم، تغییر کنه.
و خشممو نرم کرد.

و این چیزیه که من تو مدل جهانسازی درون به بیرون دنبال می کنم. زخمای نویسنده که تبدیل به شخصیتا میشن. شخصیتا که تو یه شبکه ی پیچیده از روابط، اخلاق رو شکل میدن. اخلاق که ساختارای اجتماعی، مذهبی و سیاسی رو شکل میده. و این ساختارها که جهان رو شکل میده. و جهان که هم شخصیت ها و هم نویسنده رو تغییر میده.

--

خون تو داستان های گوتیک یه ابزار فلسفی و روانشناختیه.

مثلا تو دنیای داستانی من نوکترنال کتدرال،
تو سرزمین آمالثورا، شخصیت گابریل خون آشام و پادشاه میشه تا خون آشامو رو از مرگ و کشته شدن نجات بده و به همین خاطر قانون منع نوشیدن خون انسان رو وضع می کنه.
اما تو این مسیر دستاش به خون آلوده میشه و برای اینکه روحشو پاک کنه روزه ی خون می گیره و آب آهن می خوره.
اینجا آب آهن یه جورایی تبدیل به هویت گابریل میشه.

تو سرزمین نوکتیرا،
شاه مالخازار هست که قبلا یه انسان بوده و ساکن آمالثورا و نوکتیرایی ها به دستور یه خون آشام‌جادوگر کهن به اسم لرد سابیس، می دزدنش و میارنش به کشور خودشون و به اجبار به خون آشام و شاه‌خداشون تبدیلش می کنن.

تو نوکتیرا انسان ها خون آشاما رو به عنوان خدا می پرستن و هر دو نژاد این مسیو مسیر رستگاری می دونن.

مالخازار هویت خدایی و تقدسشو مثل اسارت می دید و مراسم خون نوشی رو هم قبول نداشت،
واسه همین با نوکتیرایی ها می جنگه و مقام خداییشو کنار میزنه و فقط شاه میمونه و پرستش خودش و مراسم خون نوشی رو ممنوع اعلام می کنه و یه روندی ترتیب میده که خون آشاما خون مورد نیازشونو که از انسان های شرور گرفته شده، به یه اندازه و سهمیه ی مشخص از بانک خون بگیرن.

بقیه ی شخصیت ها هم هر کدوم رویکرد خاص خودشونو نسبت به خون دارن.

در واقع خون اینجا یه آزمایشگاهه واسه مانور دادن رو پرسشای فلسفی و روانشناختی، سوالای پیچیده ای که جواب سرراستی ندارن.

گابریل سعی می کنه خون آشامای کشورشو از خون انسان دور کنه تا توسط انسان ها کشته نشن، اما کسایی که ازش سرپیچی می کننو اعدام می کنه.

مالخازار هویت خداییشو کنار میذاره، اما بین پادشاهی و خدایی مرز مشخصی وجود نداره.

و یه همچین تناقضا و سوالاتی واسه بقیه ی شخصیتا هم پیش میاد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: دوشنبه 19 مرداد 1405 15:52
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

میان برنامه


این داستان:
چرا نباید سر صحبتو با گادفری باز کنیم.


کامنت:

در ابتدای اومدن به اینجا و دیدن دیوار نوشتتون فقط خوندم .... اما دوباره که سر زدم به اینجا و دیدم این بار خوووندم ..عمیق تر،درست تر ،با چشم دل .... و دلم میخواد بارها و بارها بخونم فقط به یک علت که به شکل عجیبی خودم رو در بطن نوشته میبینم .... من به دنبال پذیرش واقعیتی که بتونم آروم بگیرم هر چقدر تلخ هر چقدر مچاله کننده ...
البته عذرخواهی میکنم اگر بی ربط بوده برداشت من.🌹

--

جواب من:

شادی جانم،
اتفاقا خیلی ازت ممنونم که حستو واسم گفتی.
کامنتت یه چیزیو تو قلبم تکون داد.
چون یکی از دلایلی که می نویسم اینه که دغدغه های درونیمو با بقیه به اشتراک بذارم و وقتی می بینم یکی دیگه ام همون حسیو داره که من دارم، همون تقلا رو، انگار یه پل بین من و اون شخص ساخته میشه.

هر کدوم از شخصیتای دنیای داستانیم، نوکترنال کتدرال یه تیکه از خودمن، اما گادفری بیشترین شباهتو به خود کلیم داره.
در واقع کتدرال با گادفری شروع شد.

وقتی بیست و هشت سالم بود، باورام واسم تبدیل به علامت سوال شدن و تو همین زمان بود که کتاب مصاحبه با خون آشامو ترجمه کردم و شدیدا با شخصیتاش همذات پنداری کردم، چون دغدغه هاشون شبیه دغدغه های خودم بود.
اونام مثل من سوال داشتن. راجع به خدا، شیطان، خیر، شر، مرگ، بهشت و جهنم.

تو اون دوران من حال بدی داشتم و فکر می کردم زندگیم تموم شده و فقط یه بدن متحرکم، اما این کتاب منو آروم کرد و باعث شد برم سراغ گوتیک نویسی و کم کم دنیای نوکترنال کتدرالو بسازم.

الان دوست دارم امید داشته باشم که مرگ واقعیت زندگی نیست، اما دنبال یه جواب قطعی ام نیستم.
پرسیدن سوالام تو دنیای داستانیم آرومم می کنه و از یه طرفم به خودم میگم اگه جوابا رو داشته باشیم، انگیزمون واسه ادامه دادن از بین نمیره؟
مثل شخصیتای داستان که تا وقتی به جوابا نرسیدن، میرن جلو. تا وقتی سوالا هستن، داستانم هست.
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: دوشنبه 19 مرداد 1405 08:19
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

با غده ای در گلویم

از زبان گادفری

حالا کمی آرام گرفته ام.
نه چون آن طور که سرورم مالخازار خواسته، افکار خودم را دور ریخته ام و افکار مورد علاقه ی او را در مغزم ریخته ام، بلکه چون گذاشته ام محتویات ذهنم ته نشین شوند.
چنگال هایم را برای لحظاتی از داخل جمجمه ام بیرون کشیده ام و دست از هم زدن مواد داخل آن برداشته ام.

انگار حالا دارم می فهمم.
آنچه رنجم می دهد، چند گانگی ام نیست. نه اینکه نمی دانم به کدام سوی بروم. این است که می خواهم خودم را مجبور به انتخاب کنم. در حالی که شاید من خون آشام معلق ماندن بین مرزهایم، نه فرود بر یک زمین.

و من فکر می کردم، اگر تنها از یک چیز مطمئن شوم، که آن را به سان حقیقت بپذیرم، بالاخره آرام خواهم گرفت.
و شاید هم بگیرم. اگر آن حقیقتی تلخ باشد، شاید آرام بگیرم، با لبخندی اندوهگین اما تسلیم آلود.
و این پایان من خواهد بود.

حالا دارم می فهمم.
زندگی من به همین وابسته است. ندانستن. اطمینان نداشتن. اگر بر زمین سفت فرود آیم، ملول می شوم. من به احتمالات نیاز دارم.

و دیگر نمی خواهم لرد سابیس را ببینم. نمی خواهم او به من بگوید که آیا فکر می کند ما روح داریم یا نه. که اگر بمیرم، بی هیچ بازگشتی، واقعا چه بر سرم خواهد آمد.

بله، من نمی خواهم ببینمش. نه چون او مجنون است و من هم. پاسخ او چه از عقل باشد و چه از دیوانگی، مرا مچاله خواهد کرد.
من می خواهم بپندارم که ممکن است روح باشد و اگر نباشد، ممکن است چیز دیگری باشد. حتی شده توده ای کمرنگ از مه، سایه ای ضعیف.
چیزی که از ما به جا می ماند.

و من می خواهم به مرز بروم.
حالا دیگر مطمئن شده ام که نوکتیرا جای من نیست. و دلیلش فقط این نیست که از نوشیدن خون در جام ملولم، که دلم برای فرو بردن نیش در رگ تنگ است، و برای مراسم خون نوشی.

دروغ است اگر بگویم دلیلش فقط این هاست.
مساله هاله ای است که هر از گاه بر فرازم پدیدار می شود و می خواهد خود را به عنوان حقیقتی بر من غالب کند که از آن می گریزم.
که من سرورم مالخازار را از دست داده ام.

سینه ام سنگین می شود. دستم را بر قلبم می گذارم.
چه زمان آن اتفاق رخ داد؟
در کدامین لحظه بود که پیوندش با شاه گابریل آن قدر عمیق شد‌ که من به گوشه ای رانده شدم؟
و او فقط می خواهد کنارش باشم، چون برایش دشوار است بپذیرد که من برایش دیگر آن گادفری سابق نیستم؟
که دیگر حضورم برایش خالی از معنا شده؟

زمانی سایه ی من، تاریکی ام او را نگه می داشت.
حالا من برایش هیچ شده ام.
حالا فقط نور گابریل هست.
و او می ترسد این را بپذیرد.

و من به او دروغ خواهم گفت.
می گویم که بالاخره سر عقل آمده ام. که فرمانبردارش خواهم بود. که آماده ام به نوکتیرا خدمت کنم، و به او و آرمان هایش.
و از او می خواهم مرا به مرز اعزام کند تا ناآرامی ها را بخوابانم و مراقب اوضاع باشم.

از او فرار خواهم کرد.
قبل از آنکه به من نگاه کند و دیگر مرا نشناسد.

و من نفس می کشم.
اما با غده ای در گلویم که هر آن بزرگ تر می شود.

سرورم، مالخازار.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1405 13:08
نمایش جزئیات
من پادشاه نوکتیرا هستم

از زبان مالخازار

در قصر نوکتیرا هستم. قصر من.
در تالار اصلی. بر تختم تکیه زده ام. یک آرنج بر دسته ی آن و انگشتانم زیر چانه ام. لب هایم به دو سمت صورتم کشیده شده اند. لبخند بر لب دارم. خوشحالم.
در حالی که دنیای نوکترنال کتدرال از همیشه دیوانه تر شده و احمق های غمگین می خواهند خون به پا کنند تا به وجود پوچشان معنی بدهند.
و در حالی که بدن انسان ها تبدیل به ضیافتگاه کرم های انگلی لولنده شده و تن های مرده و نیمه زنده ی آن ها را در گوشه و کنار به آتش می کشند‌.

اما من خوشحالم.
درست در میان این آشوب، من بالاخره دارم حسش می کنم. بیش از هر زمان دیگری.
این را که پادشاه نوکتیرا هستم.

سقف بلند این تالار. مه های خاکستری مصنوعی که با جادو درست شده اند و زیر آن در حرکتند. رگه های سرخ بین آن ها.
قبلا به آن ها نگاه می کردم و میله های زندان را می دیدم. اما حالا خانه می بینم.
اینجا قصر من است و نوکتیرا سرزمین من.
و من پادشاه آنم.
بالاخره می توانم به این فکر کنم. حسش کنم.
نمی توانستم، در آن وقت که داغ خدایی بر پیشانی ام خورده بود.
اما من چنگال در پوست و گوشتم فرو کردم و آن داغ را کندم و در آتش انداختم.

سلستیا، ایلورا، میرن. همسر و دخترانم.
هنوز دلتنگ آن ها می شوم و قلبم با فکر کردن به آن ها به درد می آید. اما حالا من این رنج را به عنوان باری که باید حمل کنم، پذیرفته ام.
دیگر به دنبال آن نیستم که بر شانه ی لرد سابیس یا نوکتیرایی ها بیندازمش.

حالا من اینجا هستم و از آنچه می کنم، لذت می برم. فرمانروایی بر نوکتیرا. سرزمینی که ساعات شب در آن طولانیست و کمتر رنگ خورشید را به خود می بیند. درخت هایش رفیعند، با برگ هایی که انگار دوده بر آن ها نشسته. و اقیانوسی در انتهای آن است که وعده ی وسوسه انگیز رسیدن به دنیایی دیگر را می دهد، اما اگر در آن پا بگذاری، تنها خوراک سایرن ها خواهی شد.

من عاشق تمام این ها هستم.
این دیوانگی فقط فرصتیست برای من تا بتوانم مثل خمیری در میان دستانم بفشارمش و به آن شکل بدهم، نظم بدهم.

نفسم را با رضایت بیرون می دهم. نگاهم را پایین می برم و وقتی چشمانم به موجود آشفته ای که در برابرم ایستاده، می افتد، لبخند از لبانم محو می شود.
او راهب پطروس است. صورتش با درماندگی در هم رفته، پلک هایش متورم و سرخ است و موهای بلند و مجعد طلایی اش به هم ریخته است.
راهب اعظمم آتلور کنارش ایستاده و از او درباره ی حادثه ای که در مرز رخ داده، می پرسد. پطروس که واضح است حواسش جای دیگری سیر می کند، با لکنت جواب هایی نه چندان مربوط به او می دهد.
می دانم چه چیز او را به این حال انداخته.
مساله آن همروحی سرخ مویش، لوی جادوگر است.

بعد از نابودی قلب سیاه، دنیا کاملا ویران نشد. همچنان به روح لرد سابیس متصل ماند، اما روند سراشیبی را در پیش گرفت. و لوی در تلاشی برای نجات این دنیا، البته به گفته ی خودش، تونلی بین قلب خودش و آن ساخت. و حالا در حال ایجاد یک شبکه است. تنیده شده از رگه های بی شمار آبی و درخشان. از حیات خودش و این دنیا. او سعی دارد جایگزینی برای قلب سیاه بسازد و از ما خواسته وقتی کارش تمام شد، قلبش را از سینه اش بیرون بیاوریم و در بدن لرد سابیس بگذاریم.

و پطروس فکر می کند لوی دارد به مرگ می رود. به او گفته ایم که قلب لرد سابیس را در سینه اش می گذاریم و او زنده می ماند. اما او قبول نمی کند. مساله ممکن بودن این فرآیند نیست. او گمان می کند لوی دارد می میرد، چون دیگر میلی به زندگی ندارد.

چیزی گلویم را فشار می دهد. حال خوشی که داشتم، خاکستر می شود.
دوباره. جنون. غم. سوگ. استیصال. میل به ویرانی.
اما این بار نه.

پطروس را صدا می کنم. صحبت بین او و آتلور قطع می شود. رویشان را به سمت من برمی گردانند. پطروس چشمان آبی غمناکش را به من دوخته. چیزی در قلبم نرم می شود. به خاطر سوگ خود او. به خاطر شباهتش با گابریل.

من:
"پطروس!
تو فکر می کنی من و گابریل می گذاریم لوی، متحد با ارزشمان که ما را در جنگ یاری کرده و اکنون یاریگر نزدیک ماست، به همین راحتی خودش را به مرگ تقدیم کند؟

نه. ما او را زنده نگه می داریم، مهم نیست که خودش اکنون چه بخواهد.

به من و به پدرت اطمینان کن و نگذار فکر عزایی که هنوز رخ نداده، تو را از پا دربیاورد و به گور ببرد."

پطروس لبانش را به هم فشار می دهد، اما صورتش کمی از هم باز می شود.
"چشم، سرورم."

من:
"حالا به پناهگاهت برگرد و استراحت کن. آن حادثه ی مرزی را آتلور خودش به آن رسیدگی می کند."

پطروس و آتلور هر دو به من تعظیم می کنند و بعد به سمت خروجی می روند و تالار را ترک می کنند.

من از روی تخت بلند می شوم و به سمت پنجره می روم و نگاهم به گادفری می افتد که دارد لا به لای گیاهان راه می رود.
چهره ام در هم می رود.
"آه، گادفری!
جنون تو را فراموش کرده بودم."

بعد از ناله ها و زاری های بی پایان او درباره ی خون آشام بی عقلی که کشته، من گروهی از نگهبانان را فرستادم تا آن خون آشام را پیدا کنند و برایش بیاورند تا بفهمد که او را نکشته.
و او آرام گرفت.
اما آن حالت فکور از چهره اش نرفت.
می دانم که هنوز به دنبال فرصتیست که از قصر بیرون برود و با لرد سابیس ملاقات کند.

لبخندی کج بر لبم می نشیند.
"باشد، گادفری.
دوباره به آشوب و جنون برو. اما من دوباره جلویت را خواهم گرفت. نه فقط چون بدل کننده ی تو هستم، چون پادشاه نوکتیرا هستم."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مرداد 1405 18:28
نمایش جزئیات
درد دارم، می خندم

از زبان ماتئو

خودم را از دست داده ام.
آن خودی که می توانست باشد، اگر هوا را با لذت داخل ریه هایم می کشاندم. اگر به درختان نگاه می کردم و سبز شدنشان در بهار را می دیدم، نه آن هنگام که برگ فرو می ریزانند و به مرگ می روند.

بله، من از اول هم خودی نداشته ام.
سرورم، سابیس من هیچ گاه یک موجود زنده نبوده ام. یک فرشته نبوده ام. حتی یک دلقک هم نبوده ام. فقط درد بودم. رنج، عذاب. قطره اشک قیرآلودی که از قلب سیاه بر زمین ریخت.

و تو به خاطرش همیشه از من نفرت داشته ای.
تو از من نفرت داری.
چرا؟
چون دیدی آنچه می خواستی نابودش کنی، قلب سیاه، فقط تاریکی نیست، حیات می زاید؟
اما سرورم، من حیات نیستم. زنده نیستم.
من فقط چاهی عمیق پر از حسرتم.

تمام این سال ها من در تنهایی اشک می ریختم. قلب سیاه از من دور بود. در سینه ی تو. می خواستم سرم را بر آن بگذارم و فقط برای یک لحظه از سرما و ظلمات نجات پیدا کنم. اما هر بار فقط با نگاه سرد تو رو به رو می شدم.

در تاریکی می نشستم و فکر می کردم. به اینکه چه طور محبت تو را به دست آورم.
من در تمام این سال ها نفس نکشیدم. نسیم را بر پوستم حس نکردم. عطر گیاهان را نبوییدم. آواز پرندگان را نشنیدم. من فقط فکر می کردم و می آزمودم. هزاران راه حل عبث که به دیواری سنگی می خورد. به چشمان خاکستری روشن و بی روح تو که از پس پلک های سنگینت به من خیره می شد.

حالا سرورم، سابیس‌،
من اینجایم. بر سکوی نمایش. از میان پوست و گوشتم خون جاریست. لبخند می زنم و خوشحالم. این سوزش، این درد، رنج عظیم تری که در روحم می زی اد را کم می کند.
مخلوقاتت، آن ها جلو می آیند و کنارم خون می ریزند. اما من اهمیتی به آن ها نمی دهم.
هیچ گاه برایم مهم نبوده اند. آن ها نمی فهمند من چه حسی دارم. آن ها هیچ وقت آن قدر به تو نزدیک نبوده اند و آن قدر دور.

سرورم، تو عاشق آن ها بودی، مخلوقاتت. اما حالا شبیه به من هستی. برای تو حالا فقط قلب سیاه هست. همان طور که برای من.

شاید یک روز همه ی این ها بمیرند. این موجودات پست که فرزندانت می نامی. شاید آن کرم های انگلی محبوبت آن قدر داخلشان بلولند و از آن ها بخورند که دیگر چیزی از آن ها باقی نماند.
همان کرم هایی که من هر روز با دقت و عشق به آن ها غذا می دادم و می شستمشان.
همان ها که آتلور تو با بی رحمی سوزاندشان.
و به خاطرش هیچ گاه پشیمان نشد.

و تو او را، آتلور را به کنارت آوردی!
به او محبت کردی.
او را که کرم های انگلی نگون بختت را آتش زده بود. آن موجودات سفید و باریک نرم که بی اندازه شبیه من هستند. آسیب پذیر و در معرض مرگ. ویرانگر، بی آنکه بخواهند.

سرورم، سابیس،
دارم خون می ریزانم.
درد دارم.
می سوزم.
می خندم.
از چشمانم اشک جاریست.
قیرآلود.
و دل تو برای آن تنگ است، نه؟

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مرداد 1405 23:25
نمایش جزئیات
میان برنامه

من موقع خوندن یه مقاله ی پزشکی 😂:
همشم ازین شروع شد که نویسنده وسط مقاله خواست یه نقل قول بکنه و من خیلی عادی انتظار داشتم یه نقل قول فلسفی ادبی پر احساس باشه.


قارچ‌ قهوه ای پوستی انواع مختلفی دارد که هر کدام علائم و ویژگی‌های خاص خود را دارند. برخی از رایج‌ترین انواع قارچ‌های پوستی که باعث ایجاد لکه‌های قهوه‌ای روی پوست بدن می‌شوند عبارتند از:

ورسیکالر
پیتریازیس روبرا
کاندیدا

ورسیکالر، دست بر قلب:
آه، این تپش.
حس عجیبی دارد.
مرا به یاد قلبی دیگر می اندازد.
همان که زاده شدم از آن.
به سان قیری سیاه.
و حال بی تابم که جهان را با آن یکی کنم.
من، ورسیکالر (ماتئو) فرشته ی دوم پیتریازیس روبرا (لرد سابیس).

پیتریازیس روبرا (لرد سابیس):
آن چیست که یک خدا را بازمی دارد.
از سوگ بر مخلوقاتش؟
بر فرشتگانش؟
که ببیند با چشمانش که آن ها رنج می کشند.
اندک اندک به مرگ می روند و هیچ نکند.
که فقط بر زمین جمع شود.
خیره به یک گوشه ی تاریک.
و بیندیشد به حضوری که...

با چشمانی اندک بیرون زده:
قلب سیاه است.

کاندیدا (آتلور، فرشته ی اول):
و روح من،
که باید بسوزد هنوز،
از آتشی که زمانی بر انگل ها ریخت.
گویا آنچه سوخت، فقط آن ها نبودند.
بخشی از روح من نیز سوخت با آن ها.

قارچ های قهوه ای و مقاله ی پزشکی:
آم؟
پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: دوشنبه 5 مرداد 1405 12:43
نمایش جزئیات
نمی خواهم بمیرم

از زبان سابیس

تهی.
این است آنچه حس می کنم.
این لایه ی مبهم خاکستر که در خواب و بیداری می بینم و نفس می کشم.
تلخ آن است که به شکل یک پیروزی به من ظاهر می شود. آن لحظه که دست در سینه فرو بردم و بیرونش کشاندم و بر زمین انداختم تا آتشش بزنند.
قلب سیاه را.

به زمین می افتم و هق هق می کنم.
نور کم جان شمع بیمارگونه نگاهم می کند. به یاد آن ها می افتم. عزیزانم، مخلوقاتم که دارند از دست می روند و من نمی توانم، قادر نیستم کاری برایشان بکنم.
سوگ قلب سیاه مرا اسیر خود کرده.

لوی را می بینم که تبدیل به تکه ای پوست و استخوان شده. صدای دومینیک مورن را می شنوم که پشت دیوارها با او حرف می زند و از جنون گادفری می گوید.
می بینم‌.
می شنوم.
و هیچ نمی کنم.

نگاهم را به نقطه ای تاریک در آن سوی تالار می دوزم. خشک و گرفته زمزمه می کنم:
"ممکن است آنجا باشی؟ خیره به من و شاهد نگون بختی ام؟
ببین داری با من چه می کنی؟
چرا؟
از کینه است؟"

زیارت.
بله، خون آشام ها و انسان ها. می بینمشان که از آمالثورا، نوکتیرا و مرز به نوکترنال کتدرال سرازیر می شوند. با شمع هایی در دست. با پیکرهایی بی جان یا نیمه جان بر شانه.
می آیند برای زیارت اهل قبور.

خشمگین می شوم از آن ها. چرا مردگان باید بتوانند آن ها را نجات دهند؟ چرا تصور می کنند رستگار نمی شوند، چون مرا ناامید کرده اند؟ چرا به سوی من نمی آیند؟ چرا مردگان را واسطه می کنند؟

پیکرهایی که بر میز مقدس بر پای مجسمه های قدیسین می آرامند. در نور ضعیف شمع. و با حفره های خالی کرم ها در بدن هایشان که با مایعی سوزان نابود شده اند. با تخم هایی در میان پوست و گوشت که نوزادان کرم به زودی از آن سر بر می آورند.

آتش‌.
شعله بر آن ها خواهند ریخت.
کرم ها از درد می لولند و می سوزند.
انگار که در رقص مرگ.
و پاک شدن.
و زیارت کنندگان اشک خواهند ریخت.

صدای ناله هایشان بر تنم فرو خواهد رفت. مثل خارهای کاکتوس های غول پیکرم. زهرشان در من جاری می شود. سوگشان را می چشم. به یاد سوگ خود می افتم. قلب سیاهی که نمی تپد. که دیگر نیست. که خاکستر شده.

دوباره به آن گوشه ی تاریک نگاه می کنم. صورتم در هم می رود. طوری که انگار آتش بر آن گرفته اند. چشمانم مرطوب می شود.
"ممکن است آنجا باشی؟ در حال نگاه کردن به من؟
که بخواهی مرا از این رنج نجات دهی؟

ممکن است رستگار شده باشی؟
با آتش؟
با مرگ؟"

هق هق می کنم.
"این تو هستی که حس می کنم یا فقط یک امید ظالم تب آلود؟"

اشک می ریزم.
ناله می کنم.
و می فهمم.

که آنچه قبلا داده بودم، کفاره نبود.
تنها یک آیین. ملبس به ردایی از نور ستارگان. اما یک فریب. خاموش شده با اولین نگاه سپیده دم.

و من کجا ایستاده ام؟
در یک آستانه؟

ممکن است بلغزم و سقوط کنم؟
که این بار همه جا تاریک شود، اما بدون درد؟

نمی خواهم بمیرم.
فقط می خواهم اندکی آرام بگیرم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: سمفونی شب
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1405 09:12
نمایش جزئیات
ما شبیه هم هستیم

از زبان دومینیک مورن

گادفری،
تو چه قدر شبیه من هستی.

می دانم تو اغلب به تفاوت هایمان فکر می کنی.
تو مرا یک راهنمای سختگیر اما مهربان می دانی که هر گاه خیلی پایین یا بالا می روی، تو را به زمین برمی گرداند.

همیشه همین طور است.
آنکه عاقل تر و آرام تر است، منم.
و آنکه پرشورتر و دیوانه تر است، تویی.

من با تو شیطنت می کنم، می خندم.
اما در ذهنت باز هم دومینیک مورن، راهب اعظم شاه گابریل هستم.

و در این شب ها، در حالی که به بالینت در قصر نوکتیرا می آیم، در حالی‌ که تو با نگاهی گمگشته در تقلایی تا در چاه درونت دفن نشوی،
من باید تو را نگه دارم.

اما تو نمی دانی جنون چگونه دارد از مغز خود من می خورد.
تو از آن خون آشام بی مغز می گویی.
از اینکه چه طور گوشت و پوست و خونش را از هم دریدی، که چه طور با نگاهی گمگشته به تو خیره شد.
و من باید دستت را در میان دستانم بگیرم و آرامت کنم. بگویم لازم نیست این کابوس تا ادامه پیدا کند. این تاریکی غلیظ و قیرگون. که درد تو گناهت را به نور بدل می کند.

اما در همین حین به بدن های خشکیده و چشمان گودرفته فکر می کنم. آنان که نورم را دیده بودند و می خواستند به واسطه ی آن رستگار شوند. دیگر نخوردند. ننوشیدند. اما به جای نیکبختی، تنها گور سیاه نصیبشان شد. و کرم هایی که در آن ها لولیدند.

آن ها در ذهنم هستند. در روحم می خزند. مدام می میرند و زنده می شوند.
مثل خون آشام بی مغز تو.

می بینی، گادفری؟
ما شبیه هم هستیم.
نورا پردفوت
نورا پردفوت جمعه 2 مرداد 1405 23:31
#17
گادفری... منی که لینکدین ندارم چجوری باید داستانتون رو بخونم؟ این متن ایقدر قشنگ بود وسوسه شدم بخونمش.

افرادی که لایک کردند

گادفری میدهرست
گادفری میدهرست یکشنبه 4 مرداد 1405 02:48
#16
قربونت برم نورا جانم.
بسی خوشحالم که خوشت اومده و می خوای داستانمو بخونی. 🤩
من چند وقت پیش پستای قدیمی ترمو که در واقع فصلای کتابم بودن، از پلتفرمای مختلف پاک کردم، چون می خواستم چاپش کنم.
الان دارم با یه تهیه کننده رو نمایشنامه ای که از رمان دراوردم، کار می کنم و بعدش میریم سراغ کارای انتشار رمان.
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1405/5/4 2:52:31

افرادی که لایک کردند

نورا پردفوت
نورا پردفوت یکشنبه 4 مرداد 1405 23:19
#15
امیدوارم موفق باشی! یه چوب‌کبریت این گوشه منتظره تا خبرهای خوبی از طرف انتشار رومانتون بشنوه!

افرادی که لایک کردند

گادفری میدهرست
گادفری میدهرست دوشنبه 5 مرداد 1405 02:35
#14
این خون آشام بسی بسیار ممنونه که حمایتش می کنی. 😍😍❤️❤️

افرادی که لایک کردند