
از من، به او
از زبان بنجامین
یک تکه ناخن.
قلبم را می لرزاند.
بی گناه است در میان کوهی از دست ها و پاهای قطع شده.
اما هنوز.
حالم را دگرگون می کند.
چیزی در شکمم پیچ می خورد.
من در این تکه ناخن چه می بینم؟
سفید کرمی. نیمه شفاف. لکه های خاکستری محو روی آن. یک سمتش به داخل خمیده شده.
یک تکه ناخن به عنوان قربانی.
معصوم.
نه یک انگشت یا دست یا پا. نه یک چشم.
فقط یک تکه ناخن.
و با این حال.
اهداکننده که بوده؟
با خودش چه فکر می کرده؟
آیا او آن قدر به لرد سابیس عشق داشته که نخواسته با صدمه زدن به خودش او را زجز دهد؟
یا نه، فقط یک مخالف بوده که می خواسته رسوم کهن را به سخره بگیرد؟
یا شاید هم تنها یک روح مردد بوده.
معلق بین آیین و عقل.
و لرد سابیس.
او که حالا غرق در سوگ خویش است و به رنج اهداکنندگانش وقعی نمی نهد.
رنج آن ها دیگر در جان او ریخته نمی شود.
آن دهان، آن گلویی که رنجشان را چون شیرینخون در وجود او می ریخت، دیگر نیست.
قلب سیاه.
او مرده.
و من؟
اینجا ایستاده ام.
مقابل این میز.
خیره به این تکه ناخن.
و می خواهم بفهمم اهداکننده اش کیست؟
و بر میزی دیگر،
کوهی از دست ها، پاها و چشم ها جمع شده.
در انتظار بازگشت به صاحبانشان.
یا شاید هم نه.
در انتظار چیزی که آن ها را به لرد سابیس وصل کند.
در باز می شود و تئودور داخل می آید. یک ماسک سفید نیمه ی پایینی صورتش را پوشانده. قطرات عرق بر پیشانی اش نشسته. رنگش پریده. اما نگاهش قاطع است.
او به سمت کوه اعضای قطع شده می آید، یک دست را برمی دارد و روی میز چرخ دارش می گذارد و با خودش می برد.
این روزها او به شدت مشغول است.
سرم را تکان می دهم.
سعی می کنم نگاهم را از ناخن بردارم.
باید بروم و کاری که شاه گابریل به من سپرده را انجام دهم.
از این اتاق خارج می شوم.
به اتاقی دیگر می روم.
به سمت یک کمد.
جعبه ای را از داخلش برمی دارم و باز می کنم.
یک حلقه موی طلایی و مجعد. یک تکه پوست. چند قطره خون.
تکه هایی از شاه گابریل.
چیزی در شکمم پیچ می خورد.
با خودم حرف می زنم.
"نه، این ها فقط برای آزمایش هستند."
اما تصویری در ذهنم پدیدار می شود.
شاه گابریل که در مقابل پیکری سایه وار و تیره زانو زده و با چاقو تکه ای از خود را می برد.
قطرات خون که بر پشتش ظاهر می شوند.
صورتش که از درد در هم می رود.
بال های سپید خون آلودی که از پشتش بیرون می زنند.
می لرزم.
یک فرشته؟
نه، این آرزوی خدا شدن است که در او بیدار شده.
ممکن است او بخواهد قلب لوی را خود تصاحب کند؟
که خدای اعظم جدید نوکترنال کتدرال خود او باشد؟
تکه های شاه گابریل را روی میز می گذارم.
باید در آن ها به دنبال چیزی مشکوک باشم.
شاه گابریل نگران است که چیزی در وجودش ارواح کتدرال را همچون براده های آهن به سمتش می کشد.
او نگران است که مبادا آن ها در حال جذب شدن به خود او نیستند.
اما اگر چیزی ناشناس هم در او باشد، آیا با خود او یکی نشده؟
شاه گابریل از چه می ترسد؟
فکر می کند دارد عشق بیمار را در خود می کِشد؟
او می خواهد خدایی باشد که عشق بی گناه را به او بدهند؟
مگر چنین چیزی ممکن است؟
تکه پوست را بین انگشتانم می گیرم و بالا می آورم.
به خطوط ظریف روی آن نگاه می کنم.
به برجستگی ها و فرورفتگی هایش.
به یاد آن تکه ناخن می افتم.
شکمم پیچ می خورد.
هجوم داغی را حس می کنم که بالا می آید.
از شکمم.
به سینه ام.
به گلویم.
و به دهانم.
مایع سرخ داغ بر میز، روی تکه های شاه گابریل می ریزد.
چیزی به او تقدیم شده.
اهدایی.
قربانی.
از من.
به او.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




افرادی که لایک کردند