
خدا شدن
از زبان گابریل
پرده ی حریر سپید حمام که با وزش ملایم باد تکان می خورد. صدایی مثل زمزمه که انگار با من حرف می زند.
در وان پر از آب آهن نشسته ام. به دنبال رهایی از سوزشی که بر پوستم افتاده بود.
انگل؟
سوالیست که این شب ها خون آشامان از خود می پرسند.
و برای من شاید خود آب آهن است.
شاید سرانجام جسمم دارد آن را پس می زند.
و من مصرانه دوباره در آن غوطه ورش می کنم.
این شب ها کم خون می نوشم.
و بیشتر از همیشه در حسرت آنم.
و انگار که دیگر در پی تهذیب خود نیستم.
می خواهم تنبیه شوم.
به خاطر چه؟
شاید چون فهمیدم خونم خطاکار است.
فرشته ای شیطان صفت و اغواگر.
شاید چون چیزی را خواستم که نباید.
تکیه زدن بر تخت خدایی.
خواستن قلب سیاهی که سوخته.
و وقتی او، مالخازار این ها را فهمید، ترکم کرد.
دومینیک مورن می گوید نباید به آن فکر کنم.
که این اتفاق بالاخره می افتاد.
آمالثورا و نوکتیرا نمی توانستند تا ابد دوست بمانند.
اما من نمی توانم آن طور فکر کنم.
که خودم را مقصر ندانم. که حس نکنم این پودرهای آهن به هم چسبیده اند و یک گلوله شده اند و راه گلویم را بسته اند.
این پودرهای آهن، گمگشته در میان آب.
سوزشی که در رگ هایم، گوشت و پوستم انداخته اند، به هنگام نوشیدن.
و من برای شفا، از آن ها نگریخته ام. به آغوششان پناه برده ام.
خدا بودن.
این چیزیست که می خواهم؟
یا فقط می خواهم درد گابریل بودن را از خود دور کنم؟
پادشاه آب آهن.
شاید می خواهم حس کنم راندن خونی که رگ هایم، قلبم برایش اشک می ریزد، بی فایده نیست.
و مالخازار.
من به او گفته بودم که به او نیاز دارم.
اما به گمانم او هیچ گاه اعتراف مرا جدی نگرفت. و او نمی تواند حدس بزند، چه حالی دارم در حالی که از من روی برگردانده. که چه طور خون نانوشیده و آب آهن ماسیده بیش از هر زمان بر قلبم سنگینی می کند.
قلبی که وسوسه می کند بیرون بکشانمش تا شاید روح قلب سیاه به جایش بنشیند.
نمی توانم احساس کنم که وجود دارم.
نه این طور که انگار نه یک بنده ام و نه یک خدا. آه، چه جمله ی آشنایی. بله، لرد سابیس این را گفته بود. او را نبود قلب سیاه به این روز کشانده بود و مرا گابریلی که با دستان خودم ساخته ام.
آمالثورایی ها مرا یک موجود مقدس نمی پندارند، اما مانند آن با من برخورد می کنند.
و انگار من کامل نیستم، مگر آنکه به پایین سقوط کنم یا به بالا عروج.
انگار که باید تاج بر فرق سرم خرد شود یا خار دربیاورد.
چشمانم را می بندم و سرم را زیر آب آهن فرو می برم. به مالخازار فکر می کنم. اینکه چه طور برای نوکتیرا استخوان و گوشت و پوست از هم می درد و در آتش می سوزاند.
آیا ممکن است من نیز چنین کنم؟
برای آمالثورا؟
می لرزم.
سرم را از زیر آب آهن بالا می آورم. نفس نفس می زنم. به یاد گادفری می افتم. دیشب پنهانی به اینجا آمده بود تا با من حرف بزند. از الیرا بگوید و اینکه مالخازار چگونه او را شکنجه و اعدام کرده بود.
چرا؟
چون الیرا فقط می توانست او را یک خدا ببیند.
و من برای خدا شدن،
نه فقط یک خدا، بلکه خدای اعظم این دنیا شدن، باید خدای اعظم فعلی آن را نابود کنم.
دوباره می لرزم.
اما چه چاره ی دیگری برای من هست؟
بر مالخازار مهر خدایی خورده.
لرد سابیس همیشه یک خدا بوده. همیشه صاحب قلب سیاه. همیشه نگهدارنده ی این دنیا.
اما من؟
من فقط با قلب سیاه می توانم یک خدا شوم.
مهر لرد سابیس بر من؟
نه، این گونه نمی توانم. این فقط یک مراسم سیرک وار خواهد بود. آمالثورایی ها مثل نوکتیرایی ها نیستند. چنین چیزی را نخواهند پذیرفت.
برای من فقط یک راه مانده.
من باید لرد سابیس را بکشم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








