پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

51
نفر همین الان آنلاین‌اند 44 نفر در «انجمن»
2 عضو 49 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

52 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه

نوع تاپیک: رول‌نویسی تکی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 14:53
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
658
تصویر اصلی

میان برنامه

بقیه به هوش مصنوعی:
ما رو ببر تو دهه ی هشتاد.

من:
منو با حال و هوای هنری هشتم گوتیکی درست کن.
شیش تا زنم دورم باشن.
نه یکیشون نباشه، اعدامش کردم.
تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 14:53
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
658
تصویر اصلی

وقتی یک انسان بودم

از زبان بنجامین

خیلی ناگهانی اتفاق می افتد.
یکی از مهمانی های نیل. در باغ یک عمارت روستایی در مرز. و یک انسان اشراف زاده که ناگهان بدنش منقبض می شود، رگ هایش برجسته، چشمانش بیرون می زند و خم می شود و روی زانوهایش می افتد و عق می زند و سیلی از کرم های انگلی از دهانش بر زمین جاری می شوند.

مهمان ها وحشت زده می شوند. انسان ها جیغ های هراسان می کشند و از آن مرد دور می شوند. و خون آشام ها؟
شواهدی نیست که این انگل روی آن ها تاثیر دارد، اما با این حال می بینم که رنگ از رخسارشان می پرد و با قدم هایی مردد از آن مرد و از انگل هایی که بر کف زمین می لولند، فاصله می گیرند.

من به سمت مرد می روم. کنارش می نشینم و با یک دست بازویش را می گیرم و یک دستم را بر پشتش می گذارم. او با حالتی وحشیانه مرا پس می زند و با چشمانی آکنده از خشم به من خیره می شود‌.
"همه ی این ها تقصیر شما خون آشام های ملعون است. همه تان لجن هستید. آن هایی که دوست دارند ما بپرستیمشان. آن هایی که از خون شرورهایمان می نوشند..."

صدایش طوری می شود که انگار خشم دارد او را از درون می شکافد. عضلاتش منقبض تر و پوستش کبود می شود‌.
"آن ملعون های آیین قدیم که می خواهند ما در برابرشان زانو بزنیم و خونمان را تقدیم کنیم.
و شاه مالخازار؟
او هر که را بخواهد شرور می نامد و خونش را شیشه می کند و به آن بانکش می فرستد و خون آشام ها صف می کشند تا سهمیه بگیرند، انگار که ما روغن یا برنج هستیم.

لعنت به او. لعنت..."

من دوباره بازویش را می گیرم.
"آرام باش. بگذار کمکت کنم. من یک پزشک هستم."

به تندی پسم می زند و انگشت اشاره اش را با حالتی متهم کننده به سمتم می گیرد.
"تو را می شناسم، دکتر بنجامین.
تو سگ آن شاه گابریل ملعون آمالثورا هستی.
قانون منع خون انسان؟
چه خزعبلاتی!
انسان ها هنوز هم دارند در آنجا شکار می شوند."

سرش را خم می کند و آن را با حالتی گیج به طرفین تکان می دهد. دستش را بالا می برد و در هوا می چرخاند. انگار می خواهد چیزی بگوید که گفتنش با کلمات آسان نیست. رنگ از چهره اش محو می شود. با لکنت می گوید:
"آن موجود. بله، او. همان که خدای اعظم می نامندش."

رویش را به سمتم برمی گرداند. با حالتی درمانده نگاهم می کند. بازوهایم را می گیرد.
"اسمش را بگو."

می خواهم کمکش کنم از زمین بلند شود، اما او بازوهایم را فشار می دهد و در حالی که چشمانش را به من دوخته، تکرار می کند:
"اسمش را بگو."

من:
"لرد سابیس."

چهره اش در هم می رود و چشمانش اشک آلود می شود‌.
"آه بله، او.
او خود جهنم است. من نمی دانم او چیست. هیچ کس نمی داند. می دانی، من چندان به او فکر نمی کردم. برای من فقط یک موجود مجنون جایی در مرز و در وسط بیابان بود. من با درباریان آمالثورا و نوکتیرا کار داشتم. می دانی، من..."

دستش را به یقه ام می گیرد. نگاهم به پایین می لغزد و کرم های انگلی را می بینم که از او و از من بالا می روند. آب دهانم را قورت می دهم.

مرد چشمانش را به من می دوزد.
"من کارهای وحشتناکی کردم. گاه خون آشام های مظنون آمالثورایی را به حکومت لو می دادم. گاه برای خون آشام های آنجا خون انسان فراهم می کردم.
و در نوکتیرا؟ انسان ها را با برچسب شرور به قصر تحویل می دادم. و پیشتر خانواده ها را فریب می دادم تا عزیزانشان را برای مراسم خون نوشی بفرستند.

اما من مجبور بودم. می فهمی؟
من یا باید روحم را به سیاهی می فروختم یا می گذاشتم جسمم در یک گوشه بپوسد.
اصلا تا به حال فکر کرده ای زندگی انسان ها در نوکترنال کتدرال چگونه است؟"

به چشمانش خیره می شوم. حس می کنم انگل ها از ردایم به داخل لغزیده اند و دارند روی پوست بدنم حرکت می کنند. مرد دوباره به جلو خم می شود و سیلی از انگل بالا می آورد.
صدای نیل را از پشت سرم می شنوم.
"بنجامین، باید او را از اینجا ببریم."

مرد سرش را بلند می کند.
"نه، نمی توانید مرا ببرید. شما ملعون ها می خواهید مرا زنده زنده بسوزانید. شما خود شیطان هستید. لعنت به شما."

و روی چهار دست و پا بر زمین می رود و از من دور می شود، در حالی که من به انبوه انگل ها در برابرم نگاه می کنم و صدای نیل را می شنوم که دارد به نگهبان ها می گوید آن مرد را بگیرند.

سوزانده شدن در آتش.
پاک کردن جسم.
و روح؟

زندگی ام چگونه بود، وقتی یک انسان بودم؟

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 14:53
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
658
تصویر اصلی

خون، شما و لرد سابیس

سرورم، مالخازار.
شما گمان می برید این خون است که مرا مجنون کرده. اما دلیل دیوانگی من شما هستید.

خودم نیز این را نمی دانستم.
یا شاید فراموش کرده بودم.
اما حالا که در قلعه ی لرد سابیس، پشت این پنجره ایستاده ام و به منظره ی شن های بیابان زیر نور ماه نگاه می کنم، این را می فهمم.
حال که چنگال های شما داخل پوست و گوشتم فرو نرفته تا مرا نگه دارد.
و به جای آن، قیرخون غلیظ لرد سابیس هست. آهسته و بی هیچ تعجیلی در من می ریزد. نه قصد دارد مرا حفظ کند و نه رها کند. شاید فقط یک کنجکاوی سرد دارد. با درد وجدانی در گلویش که چشمان خاکستری روشنش را مرطوب خواهد کرد.

اما سرورم،
ما، من و تو لرد سابیس را به همین خاطر دوست داریم. مگر نه؟
شرارتی که خواسته و ناخواسته اش در هم آمیخته.

و این قیرخون،
شاید فقط مرا وامی دارد که به یاد آورم.
اینکه با جاودانگی، نمی خواستم به چیزی برسم. فقط خود حیات کافی بود. اینکه هوا در روحم سرگردان شود، ترکش کند و دوباره برگردد.
و حالا من هنوز همان طور هستم؟
به طرزی دردآلود، هم بله و هم نه.
گاه خود را یک پادشاه می بینم و یک خدا.
گاه فقط چنگال های شما را می خواهم و قیرخون لرد سابیس را.

از این گمگشتگی ناخشنود نیستم.
حتی اگر گاه فرسوده شوم. و آن را با غم به اشتباه گیرم.
سرورم،
گمان می کنم شما بدانید چه حسی دارد.
شوقی که مثل مذاب بین خاکستر می جوشد.
و صادقانه به تو می گوید که تو را خواهد سوزاند، اما نه با دردی پایا و نه به مقصد گور.
فقط تکانی به قلب تو می دهد.
و بعد رهایت می کند تا به خود آیی و ببینی که از هم نگسیخته ای، و فقط درد رها شدن دارد ملولت می کند.
اما خشنود هستی.
چون آنچه را می خواستی، گرفته ای.

و برای من خون آشامی همین است، سرورم.
خون، شما و لرد سابیس.

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 14:53
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
658
تصویر اصلی

اعتراف در پای گوشت و استخوان

از زبان گابریل

در تابوتم غلت می زنم.
درپوشش را کنار می زنم و نیم خیز می شوم. نفس کشیدن برایم سخت شده. عضلات صورتم منقبض شده اند و عرق سرد بر پیشانی ام نشسته‌.
افکار فاسد.
لجن هایی که با آب آهن هم شسته نشده اند.
من باید بروم و به او، لرد سابیس بگویم.
اینکه چه طور خواهان چیزی شده ام که متعلق به من نیست. من گابریلم، شاه آمالثورا. دورکننده از عطشی که مثل آتش می سوزاند، و نزدیک کننده به آرامشی که مثل آب سرد است.
و من باید به او، لرد سابیس بگویم که خیال کشتنش به سرم افتاده.

شنلم را روی شانه هایم می اندازم و به راه می افتم. از قصرم به سمت مرز و از آنجا به قلعه ی بیابانی لرد سابیس. ناله ی حیوانات شب زی همراهی ام می کند و هر چه نزدیک تر می شوم، خاطراتم از این مکان در ذهنم پررنگ تر می شود. و انگار فقط خاطرات من نیست، از بقیه هم هست. نه فقط تهذیب من، آب آهن نوشی ام، این فکر که دارم به چیزی بدل می شوم. بلکه گذشته ی مالخازار، گادفری، دومینیک مورن.
مالخازار در بند نوکتیرایی ها، زانو زده بر زمین، لرد سابیس بر فراز او، با رگی سوراخ شده در مچ دستش و قیرخونی که در دهان مالخازار می ریزد.
و گادفری، او نیز زانو زده، اما نه در بند و در حال نوشیدن قیرخون.
و دومینیک مورن نیز.
مالخازار با دست تقدیر و آن دوی دیگر با دست خویش.

و من دارم چه می کنم؟
رفتن نزد لرد سابیس و اعتراف به افکار شومم چه سود خواهد داشت؟ می خواهم خود را کوچک کنم، در برابرش زانو بزنم و از او بخواهم خونی را در گلویم بریزد که دیگر قیر نیست؟

اما من باید به او بگویم‌.
من از او چیزی نمی خواهم. او زخمی به من نزده که بخواهم ببخشم. تهذیبم؟ آن انتخاب خود من بود.
و خونی که خواب کند؟
نه، من نمی خواهم آرام بگیرم.
فقط می حواهم بگویم.
و اگر چنین کنم، اگر زشتی افکارم را زیر نور شمعی بریزم که او در جوارش نشسته، شاید بتوانم پاک شوم.
در او، لرد سابیس چیزی هست.
می دانم که به من خواهد خندید، خنده ای تلخ، اگر به او بگویم. اینکه قلبش را بزرگ می بینم. مثل خانه ای برای آرامیدن‌.
آه، بله. سرانجام گویا می خواهم آرام بگیرم. اما بیدار. نه در حالی که خون الهی مرا از عالم درد جدا می کند.
و بله، او قلب بزرگی دارد. حتی با اینکه دیگر قلب او نیست. قلب سیاه نیست. حتی با اینکه مدتی از ما، مخلوقاتش رویگردان شده بود. و با اینکه هنوز حاضر نیست ما را بپذیرد‌.

گفتم چیزی نیست که بخواهم او بابتش از من عذرخواه باشد. اما چیزهایی هست که می خواهم او بابتش مرا عفو کند.
اینکه چه طور همراه با مالخازاز در معذوریت گذاشتمش تا قلب سیاه را از سینه اش بیرون بکشد‌.
و اینکه چه طور مجبورش کردیم قلب سرخ آبی پرورانده در سینه ی لوی را بپذیرد.

هرچند می دانم.
او خواهد گفت باید چنین می کرده. که گناهکار است، چون حس کرده مورد ظلم واقع شده. بله، می دانم. او این ها را به من خواهد گفت.

و چه قدر به یک باره احساس محبت نسبت به او می کنم. آیا مالخازار هم زمانی همین حس را به او پیدا کرده بود؟ و به همین دلیل بود که او را بخشید؟

به مقابل قلعه می رسم. در را باز می کنم و از پله ها بالا می روم. به سمت تالار اصلی. و وقتی وارد می شوم، او، لرد سابیس را می بینم که بر صندلی اش تکیه کرده، با دستانی مشت کرده بر دسته های آن. لبخندی کج بر لبانش نشسته، اندوه بار و کنایه آمیز.
او اینجاست. با شکوه و ویرانی همیشگی اش. با موهای بلند سیاه و مجعدی که انگار داستان کتدرال را می گویند. و چشم ها، خاکستری روشن از پس پلک های سرخ متورم. اشک آلود. انگار که با قلب من حرف می زند.

به سویش می روم و دستش را می گیرم. با صدایی آکنده از احساس نامش را به زبان می آورم‌. او چشمانش را به من می دوزد. با تاسف.
و در این لحظه صدایی از پشت سرم می شنوم. سرد و بُرنده.
"گابریل."

رویم را به سمتش برمی گردانم. او مالخازار است. چشمانش را تنگ کرده و با حالتی متهم کننده به من نگاه می کند.

مالخازار:
"پس بالاخره عقلت را از دست دادی.
آمده ای اینجا تا جان لرد سابیس را بگیری و خدای اعظم شوی و نوکتیرای مرا تبدیل به آمالثورای رقت آلود خودت کنی؟"

لب هایم را اندکی به هم فشار می دهم. به او نگاه می کنم. شاید رنجیده خاطر.
"نوکتیرای تو؟ آمالثورای رقت آلود؟
شبیه به مالخازاری نیستی که می شناسم. نه، تو او نیستی."

نفسش را بیرون می دهد.
"آه، بله. از وقتی پیوند خونم را با تو شکسته ام، دیگر نمی توانی با حقه هایت مغزم را دستکاری کنی. مشخصا دیگر آن مالخازار مطلوب تو نیستم."

من:
"آمده ام با لرد سابیس صحبت کنم. تنها. ممنون می شوم اگر از اینجا بروی‌."

پوزخند می زند‌.
"بروم و بگذارم نقشه ی شومت را عملی کنی؟"

من:
"لرد سابیس درمانده نیست. او می تواند از خود دفاع کند، اگر من قصد شومی داشته باشم."

مالخازار:
"او قبلا هم به مرگ و رها کردن دنیایش علاقه نشان داده. نه، فکر نمی کنم بخواهم او را با تو تنها بگذارم."

می خواهم جوابش را بدهم که لرد سابیس شروع می کند به حرف زدن. با صدایی شکسته.
"لطفا هر دویتان از اینجا بروید. امشب نیاز دارم تنها باشم و برای الیرا سوگواری کنم."

به او نگاه می کنم. به اشک هایی که از چشمانش بر گونه هایش سرازیر شده. و بعد متوجه تابوتی باز در کنار صندلی اش می شوم. توده ای نیم سوخته از گوشت و استخوان داخل آن است. چشم ها را در آن تشخیص می دهم. گشاد شده، پر از رنج و وحشت. می لرزم. رویم را برمی گردانم.

از لرد سابیس فاصله می گیرم و از قلعه خارج می شوم. مالخازار هم به دنبالم روان می شود و وقتی در جهت عکس من و به سمت نوکتیرا می رود، به سویش می روم، بازویش را می گیرم و او را به سمت خودم برمی گردانم‌.
"چرا چنین می کنی؟ چرا اجازه دادی یاوه های آن دلقک فرشته در ذهنت رسوخ کنند؟"

مالخازار:
"به خاطر او نیست، گابریل. تقصیر از خود توست. حقیقت را از من پنهان کردی."

من:
"بله. اما چون خودم هم نتوانسته بودم هضمش کنم. مالخازار، من سوءقصدی نداشتم. باید حرفم را باور کنی."

مالخازار:
"باور می کنم. فقط اگر پادشاهی را کنار بگذاری و آمالثورا را به من بدهی."

من:
"آمالثورا به چه کار تو می آید؟ فکر کرده ای می توانی با بزرگ کردن نوکتیرا از ترست فرار کنی؟"

مالخازار:
"حرف من فقط همین است، گابریل."

این بار با صدایی نرم حرف می زند. و با آرامش نگاهم می کند. چشمان خاکستری تیره اش را به چشمان من می دوزد.
"من هنوز خونت را می خواهم. اما نه تا وقتی که شاه آمالثورا هستی. نه تا وقتی که خوراکت آب آهن است.

به یاد داری که چه طور مرا و خودت را با امتناع از دادن خونت زجر می دادی؟
حالا از داشته هایت بگذر و بگذار خونت را بنوشم. این بار می توانیم واقعا همروحی باشیم."

من:
"چیزی که تو می خواهی، دیوانگیست. تو که همیشه ادعا می کنی به دنبال شکستن جنون و حاکم کردن عقل هستی."

مالخازار:
"به حرف هایم فکر کن، گابریل. خون حیوان، آب آهن. این ها مردمانت را تبدیل به راهبان بی خدای رقت آلود کرده. بگذار دو سرزمین یکی شوند. این تنها راه حفظ کتدرال است.

می بینی؟
من از تو خشمگینم. بله. اما فراموشت نکرده ام. تو هنوز در قلب من هستی. همان طور که لرد سابیس هست. و من از تو و او مراقبت می کنم. و کارهای کثیف را به جای شما انجام می دهم. به آن توده ی گوشت و استخوان سوخته ی داخل تابوت خوب نگاه کردی؟"

می لرزم. بازویش را رها می کنم. رویم را از او برمی گردانم و به سمت آمالثورا می روم.

مالخازار:
"گابریل، آب آهن نمی تواند نجاتت دهد. و همین طور تخت خدایی. اما من می توانم."

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 14:53
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
658
تصویر اصلی

خدا مانده ام؟

از زبان مالخازار

برخواهد گشت.
این چیزیست که به خود می گویم. حال که مقابل این محراب در همان معبد کوچک ایستاده ام و خون او، گادفری زیر پاهایم است.
او رفته.
مثل همیشه. به خیال خودش. پنهانی.
و می دانم که برمی گردد.
اما این دانستن آشوب درونم را آرام نمی کند.

لعنت به او.
چرا همان طور که از او خواسته بودم دارویش را ننوشید و در تابوتش نخوابید؟
من نمی خواستم او ببیند. بشنود.

و من هر بار که به یاد می آورم، دست ها و پاهای رها شده، اما متصل به بدن را، چیزی در شکمم به حرکت درمی آید، از سینه ام عبور می کند و در گلویم می ماند. آن دست ها و پاها.
نمی توانم فراموش کنم که الیرا چگونه در چشمانم خیره شد و گفت:
"سرورم، این دست ها و پاهایی که از مفصل جدا کرده اید، هدیه ی من، قربانی من به شماست."

و من او را آتش زدم. سوزاندم. و صدای فریادهای دردآلودش، انگار به من می گفت گوشتی که خاکستر می شود، غذاییست برای من.

دستانم را مشت می کنم. آیا من به راستی شکست خورده ام؟
شاید من هیچ وقت خدایی را از خود جدا نکرده بودم. و حالا با از هم دریدن گوشت و استخوان، با به آتش کشیدنشان بیش از هر زمان به کمال خدایی رسیده بودم.

به صورت های مجسمه های خدایان خون آشام نگاه می کنم. به چشمانشان که انگار به من خیره مانده اند‌. و چیزی را در درونم می بینند که مذبوحانه سعی دارم پنهانش کنم. خشم در درونم می جوشد. و درماندگی. دستانم را با حرکتی تند جلو می برم و آن ها را بر زمین می اندازم. صدای برخوردشان با کف مرمرین معبد مثل یک پتک بر سرم می کوبد. با صدایی خشک و لرزان می گویم:
"من مثل شما نیستم. من یک پادشاهم. یک خدا نیستم. بر محراب بسته نخواهم شد. قربانی نخواهم شد. من آن چیزی نیستم که قرار است رستگاری بیاورد. من بر نوکتیرا، عقل و نظم را حاکم خواهم کرد."

و با به زبان آوردن آخرین جملات صدایم آرام و محکم می شود. انگار که با اعتراف روحم سبک شده باشد. رویم را از محراب برمی گردانم. با قدم هایی آهسته از معبد خارج می شوم و پا به فضای آزاد می گذارم. در نیمه تاریک. زیر نور نقره گون ماه. در میان درختان سر به فلک کشیده در حیاط قصر. در حالی که نسیم خنک پوستم را با ملایمت می خراشد.
راه می روم.

الیرا، این من نبودم که با تو چونان کردم. تو خود این گونه می خواستی. و تو آنی نیستی که خیال می کنی. مهم نیست آن ردای سپید کتان چگونه مانند موج بر تنت نشسته بود. که نگاهت متعلق به زمین نبود. که نور از وجودت می تراوید. روشنایی دیگر مرا خام نمی کند. نه حالا که دیگر گابریل را از خودم دور کرده ام.

الیرا، تو فقط یک تپه ی کوچک از گوشت و استخوان سوخته ای. زیر خاک آن قدر در خود لولیده ای تا به جهنم واصل شده ای. من بقایای رقت آلودت را پیش خدای اعظمت لرد سابیس می برم تا ببیند چه طور آیین کهنش در حد انگل های منفورش پایین آمده.

من پادشاه نوکتیرا همان کاری را کردم که آن دو، لرد سابیس و گابریل جرات نداشتند انجام دهند.
می توانند از من منزجر شوند، اما می دانم. آن ها فقط درد وجدان دارند. چون این من هستم که تنها در گودال تاریک ایستاده ام، با چشمان الیرا که به من خیره شده و نوری که از او بر من می تابد.

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 14:53
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
658
تصویر اصلی


خدا شدن

از زبان گابریل

پرده ی حریر سپید حمام که با وزش ملایم باد تکان می خورد. صدایی مثل زمزمه که انگار با من حرف می زند.
در وان پر از آب آهن نشسته ام. به دنبال رهایی از سوزشی که بر پوستم افتاده بود.
انگل؟
سوالیست که این شب ها خون آشامان از خود می پرسند.

و برای من شاید خود آب آهن است.
شاید سرانجام جسمم دارد آن را پس می زند.
و من مصرانه دوباره در آن غوطه ورش می کنم.
این شب ها کم خون می نوشم.
و بیشتر از همیشه در حسرت آنم.
و انگار که دیگر در پی تهذیب خود نیستم.
می خواهم تنبیه شوم.

به خاطر چه؟
شاید چون فهمیدم خونم خطاکار است.
فرشته ای شیطان صفت و اغواگر.
شاید چون چیزی را خواستم که نباید.
تکیه زدن بر تخت خدایی.
خواستن قلب سیاهی که سوخته.
و وقتی او، مالخازار این ها را فهمید، ترکم کرد.

دومینیک مورن می گوید نباید به آن فکر کنم.
که این اتفاق بالاخره می افتاد.
آمالثورا و نوکتیرا نمی توانستند تا ابد دوست بمانند.
اما من نمی توانم آن طور فکر کنم.
که خودم را مقصر ندانم‌. که حس نکنم این پودرهای آهن به هم چسبیده اند و یک گلوله شده اند و راه گلویم را بسته اند.

این پودرهای آهن، گمگشته در میان آب.
سوزشی که در رگ هایم، گوشت و پوستم انداخته اند، به هنگام نوشیدن.
و من برای شفا، از آن ها نگریخته ام. به آغوششان پناه برده ام.

خدا بودن.
این چیزیست که می خواهم؟
یا فقط می خواهم درد گابریل بودن را از خود دور کنم؟
پادشاه آب آهن.
شاید می خواهم حس کنم راندن خونی که رگ هایم، قلبم برایش اشک می ریزد، بی فایده نیست.

و مالخازار.
من به او گفته بودم که به او نیاز دارم.
اما به گمانم او هیچ گاه اعتراف مرا جدی نگرفت. و او نمی تواند حدس بزند، چه حالی دارم در حالی که از من روی برگردانده. که چه طور خون نانوشیده و آب آهن ماسیده بیش از هر زمان بر قلبم سنگینی می کند.
قلبی که وسوسه می کند بیرون بکشانمش تا شاید روح قلب سیاه به جایش بنشیند‌.

نمی توانم احساس کنم که وجود دارم.
نه این طور که انگار نه یک بنده ام و نه یک خدا. آه، چه جمله ی آشنایی. بله، لرد سابیس این را گفته بود. او را نبود قلب سیاه به این روز کشانده بود و مرا گابریلی که با دستان خودم ساخته ام.
آمالثورایی ها مرا یک موجود مقدس نمی پندارند، اما مانند آن با من برخورد می کنند.
و انگار من کامل نیستم، مگر آنکه به پایین سقوط کنم یا به بالا عروج.
انگار که باید تاج بر فرق سرم خرد شود یا خار دربیاورد.

چشمانم را می بندم و سرم را زیر آب آهن فرو می برم. به مالخازار فکر می کنم. اینکه چه طور برای نوکتیرا استخوان و گوشت و پوست از هم می درد و در آتش می سوزاند.
آیا ممکن است من نیز چنین کنم؟
برای آمالثورا؟

می لرزم.

سرم را از زیر آب آهن بالا می آورم. نفس نفس می زنم. به یاد گادفری می افتم‌. دیشب پنهانی به اینجا آمده بود تا با من حرف بزند. از الیرا بگوید و اینکه مالخازار چگونه او را شکنجه و اعدام کرده بود.
چرا؟
چون الیرا فقط می توانست او را یک خدا ببیند.

و من برای خدا شدن،
نه فقط یک خدا، بلکه خدای اعظم این دنیا شدن، باید خدای اعظم فعلی آن را نابود کنم.
دوباره می لرزم.

اما چه چاره ی دیگری برای من هست؟
بر مالخازار مهر خدایی خورده.
لرد سابیس همیشه یک خدا بوده. همیشه صاحب قلب سیاه. همیشه نگهدارنده ی این دنیا.
اما من؟
من فقط با قلب سیاه می توانم یک خدا شوم.
مهر لرد سابیس بر من؟
نه، این گونه نمی توانم. این فقط یک مراسم سیرک وار خواهد بود. آمالثورایی ها مثل نوکتیرایی ها نیستند. چنین چیزی را نخواهند پذیرفت.

برای من فقط یک راه مانده.
من باید لرد سابیس را بکشم.

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 14:53
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
658
تصویر اصلی


قیر در وجود

از زبان گادفری

راه می روم.
در امتداد راهروها. حالت تهوعم کم و زیاد می شود. اما حالا دردی را در شکمم حس می کنم. پوستم از اضطراب سوزن سوزن و بی حس می شود.
انگل هایی که خون آشام ها را پدید آوردند.
آیا ممکن است حالا بتوانند در بدن آن ها سکنی گزینند؟
می لرزم.

از درب یک ساختمان وارد می شوم. معبدی کوچک است برای عبادت. گرمای چراغ های شمعی اش با پوست سردم برخورد می کند. کمی آرامش می گیرم. اما فکر انگل ها هنوز می جودم. از میان راهروی بین نیمکت ها رد می شوم. مقابل محراب می ایستم. به چهره ی غم آلود مجسمه های خدایان خون آشام نگاه می کنم. چاقویم را از جیب ردایم بیرون می آورم. آستین ردایم را بالا می زنم. دو دستم را جلو می برم. لبه ی چاقو را روی نرمی دستم می گذارم. آن را فرو می برم. ناله ی خفه ای از گلویم بلند می شود. خون سرخ بیرون می ریزد. چاقو را داخل گوشتم به حرکت درمی آورم. صورتم از درد مچاله می شود. خون بیشتری می ریزد. بر زمین. مقابل محراب.

و در حالی که با دقت به خون سرخ در حال فرود آمدن نگاه می کنم تا آن کرم های کوچک را داخلش ببینم، ناگهان صدایی مرا از جا می پراند. صدایی سرد و برنده. مانند چاقویی که داخل گوشتم است.
"داری چه می کنی؟"

رویم را به سمتش برمی گردانم. با قلبی که ناگهان در سینه فرو ریخته. او شاه مالخازار است. مثل یک مجسمه ی تراشیده شده از مرمر سپید آنجا ایستاده. مقابل ورودی معبد. نگاه چشمان خاکستری تیره اش پرسشگرانه است و خشم آلود، اما درونی. او آرام است. و همین بیشتر مرا می ترساند. با صدایی لرزان پاسخ می دهم:
"فقط داشتم چیزی را آزمایش می کردم."
و چاقو را از دستم بیرون می کشم.

جلو می آید. با قدم هایی آهسته، در حالی که دنباله ی ردای سیاه مخملی نقره دوزش به دنبالش بر زمین کشیده می شود.
"آیا به تو نگفته بودم امشب را در اتاقت بمان؟ که داروهای خواب آورت را بنوش و داخل تابوتت برو؟"

حالا با فاصله ی کمی مقابلم ایستاده. من به او نگاه می کنم، در حالی که زبانم بند آمده و نمی توانم چیزی بگویم. او دستش را بالا می برد و بر پهنای صورتم فرود می آورد. بر زمین می افتم.

شاه مالخازار:
"به تو گفتم داخل تابوتت بروی و تا شب بعد بیرون نیایی. اما تو از دستورم سرپیچی کردی و داخل قصر برای خودت جولان دادی و حالا آمده ای داخل این نیمچه معبد و خون خودت را به خدایان ملعون خون آشام تقدیم می کنی؟"

می توانم داغی مذاب خشم را در درونش حس کنم، اما صدایش هنوز تحت کنترل است. و صورتش صاف، بدون هیچ جمع شدگی ای، مثل تکه سنگی بی نقص.

دستم را روی صورت سیلی خورده ام می گذارم و همان طور که روی زمین پهن شده ام، نگاهم را از پایین به او می دوزم.
"سرورم، لطفا به من بگویید. چرا آن کار را کردید؟"

اشک در چشمانم جمع می شود. چهره ی زجرآلود الیرا دوباره در ذهنم زنده می شود. مچاله شده. و دهانی که به فریاد باز شده بود.
پوزخند تلخی بر لب های مالخازار می نشیند.
"توضیح دادن این چیزها به موجود بیماری مثل تو چه سود دارد؟"

من که حالا ترس از وجودم بیرون رفته و خشم جایش را گرفته:
"بله سرورم. شاید من واقعا بیمار شده ام. اگر هنوز سالم باشم، تعجب می کنم. بعد از تمام بلاهایی که به سرم آوردید. شما مرا حبس کردید و به اسم درمان شکنجه کردید. و حالا هم دشمنانتان را این گونه سلاخی می کنید. به اسم رستگاری نوکتیرا."

مالخازار:
"لعنت به رستگاری. و آیا حالا مثل هر بار دیگر باید به تو یادآوری کنم که من پادشاه این سرزمین نفرین شده هستم و باید آن را از شر دلقک های مومن آیین قدیم حفظ کنم؟ تو اصلا می دانی من در چه وضعیتی هستم؟
البته که نه. تو مثل همیشه غرق در جنون خودت هستی. وقتی رهایت می کنم، می شکنی. وقتی به تو کمک می کنم، به من خشم می ورزی."

از جایم بلند می شوم و می ایستم‌.
"آن جهنمی که امشب به راه انداختید، چگونه می خواهد نوکتیرا را از سقوط حفظ کند؟ شما آن زن، الیرا را به مخلوطی از رنج و تقدس بدل کردید."

مالخازار:
"این سخن یاوه است. او مثل کرم پستی مرد که بود. هیچ شکوه غم آلودی در کار نبود. من بارها در حقش لطف کردم و او را بخشیدم. اما روح او چنان آلوده شده بود که جز باتلاق تمنای چیز دیگری را نداشت."

من:
"آیا شما واقعا این کار را به خاطر نوکتیرا کردید؟ به خاطر نفرتی نبود که از او داشتید؟ نه به خاطر آیین قدیم، چون او و یارانش همان ها بودند، هستند که ناظر شما بودند، در آن هنگام که در زنجیر بودید، زانو زده بر زمین و خون قیر آلود لرد سابیس در وجودتان ریخته می شد. "

عضلات صورتش اندکی منقبض می شود. رگ پیشانی اش کمی بیرون می زند. چشمانش اندکی تنگ می شوند. لب هایش را کمی به هم فشار می دهد. و بعد با صدایی آرام می گوید:
"به اتاقت برو، داروهایت را بنوش و در تابوتت بخواب."

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 14:53
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
658
تصویر اصلی


نه مثل یک قدیس

از زبان گادفری

بی رحمانه است.
به دیوارهای طویل این قصر نگاه می کنم. سرد هستند. بی قلب. سنگ هایی که پژواک های فریادهای دردآلود الیرا را گرفته اند.
و با این حال هنوز هم چیزی در آن هاست که مرا به سمت خود می کشد.

در حالی که اندکی دولا شده ام، با قدم هایی لرزان در امتداد دیوارها راه می روم. در میان سایه ها و نور ماه که گه گاه از لا به لای ابرها می تابد.
سردم است. بدنم یخ کرده.
و صدای فریادها.
هنوز می شنومشان.
مثل یک قطعه نوای شوم که با صدای باد درآمیخته.
چهره ی درد کشیده ی الیرا را در سرم می بینم. رنج آلود، اما هنوزقاطع.
او حاضر نشد از آیینش دست بکشد و شکنجه، چیزی بود که به او دادند.
نه برای تهذیب.
فقط برای عذاب.

حالم دگرگون است. غم در گلویم حالا فقط جای خود را به تهوع داده. در سرم می بینمشان. دست ها و پاهایی که هنوز به بدن وصلند، اما از آن جدا شده اند. و بوی سوختن گوشت در آتش.

من از الیرا نفرت داشتم.
نه به خاطر نقشه هایی که برایم کشیده بود.
به خاطر خودش.
زمانی در کنارش جنگیده بودم.
و همین انزجارم به او را بیشتر می کرد.

و حالا وقتی به یاد می آورم چگونه او را نشسته بر یک صندلی چوبی چرخ دار به سمت چوبه ی آتش بردند، بیش از پیش از او بیزار می شوم.

این طور آوردندش، چون دیگر نمی توانست روی پاهایش بایستد. و هر گونه تکان مختصر بدنش او را با دردی جانکاه رو به رو می کرد.
او بر آن صندلی چوبی بود. ملبس به ردایی سپید. به یک سو متمایل شده بود. چشمانش نیمه بسته بود. و بر چهره اش آرامش پس از درد کشیدن های بسیار بود.
او...
او...
او نه مثل آن موجود خواری که همیشه می پنداشتم، بلکه مثل یک قدیس بود.
به خود می لرزم.

دستم را به دیوار تکیه می دهم. آهسته پایین می آیم و روی زمین می نشینم. سردی اش تهوعم را بیشتر می کند. به الیرا فکر می کنم. در واقع به توده ی گوشت و استخوان سوخته ای که زمانی الیرا بود و اکنون نیمه زنده زیر زمین دفن شده. درس عبرتی برای مومنان آیین قدیم.

به یادش می افتم. آن زمان که انگشتش را به سمت من که تبدیل به یک حشره ی ناچیز شده بودم، دراز کرد و خطاب به همرزمانش گفت که مرا بگیرند. درس عبرتی برای کافران آیین قدیم.

خشم زیر پوستم می خزد. اما فقط مثل شعله ای که یک لحظه زبانه می کشد و بعد خاموش می شود.
و دوباره چهره ی او در سرم مجسم می شود. این بار نه مثل یک قدیس. مثل موجود زنده ای که رنج کشیده است.

افرادی که لایک کردند

تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 14:53
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
658
تصویر اصلی

سوالی که یه دوست راجع به 'تفاله ام در آتش' پرسید و جوابی که بهش دادم:


در کل عده ای (گروه اول) به جهان بعد مرگ معتقدند که اعتقاداتشان را در جریانی و میدونی ...

عده ای هم (گروه دوم) معتقدند بعد مرگ فنای کامل و همه چی تمام میشه :
سوالم اینه متن نوشته ات در مورد گروه دوم بود ؟

--

تو دنیای داستانیم شخصیتا درگیر سوالای مربوط به زندگی تو جهان فراماده ان،
اما این متنی که واست فرستادم راجع به ایناست:
حس سردرگمی بین موندن تو یه وضعیت امن و آشنا اما راکد و رفتن به سمت وضعیتی که ناشناخته ست، اما باعث رشد و کمال میشه.

و یه سری ویژگی های جسمانی و هویتی که به آدم تحمیل میشه و مادرزادیه.

و شرارت ناخواسته که تو قالب انگل نشونش دادم.
انگل موجودیه که وارد جسم بقیه ی موجودات میشه و از اونا می خوره تا خودش زنده بمونه و باعث مریضی و مرگ بقیه میشه.
ولی از طرفی این ذاتشه و طور دیگه ای نمی تونه زندگی کنه.

و این نابودی و مرگی که لوسیندا ازش حرف می زنه، در واقع مرگ روحیه.
اینکه زنده باشی، ولی شور و شوقی واست نمونده باشه‌.

و یه مورد دیگه ام،
بحران هویتیه.

لوسیندا داره سعی می کنه هویت خودشو تعریف کنه و بفهمه این ترکیب انسان و خون آشام و انگل چه معنی ای واسش داره.

قضیه ی قلب سیاه و لرد سابیس و بیماری انگلی و اهدای عضوم اینه:

لرد سابیس کهن ترین موجود تو دنیای نوکترنال کتدراله و حیات دنیا وابسته به حیات اونه.
یه عده فکر می کنن لرد سابیس خدای اعظم نوکترنال کتدراله و یه عده ام فکر می کنن فقط یه جادوگرخون آشام مجنونه.

قلب سیاه لرد سابیس منبع قدرتشه و چیزیه که دنیا رو نگه داشته و از رنج مخلوقات سابیس تغذیه می کنه.

از یه طرف یه آیین هست به اسم آیین قدیم که مخلوقات اعضای بدنشون رو به لرد سابیس اهدا می کنن تا رنجشون قلب سیاهو تغذیه کنه.

لرد سابیس برای مقابله با این آیین قلب سیاهو از سینه ش بیرون می کشه و این کارش باعث میشه مراسم اهدا و آیین قدیم مثل قبل پیش نره،
اما در عوض دنیا تا حد زیادی از هم می پاشه و رو به نابودی میره و انسان ها بیماری انگلی می گیرن.

در واقع سوال اینه که اگه مسیر رستگاری از تاریکی و نابودی بگذره، چه طور باید باهاش کنار اومد؟

نوکترنال کتدرال شخصیتای زیادی داره که هر کدوم داستان خاص خودشونو دارن و روایتاشون تو خط اصلی داستان به هم میرسه.
تولد نقش
1397/03/26
آخرین ورود
امروز ساعت 14:53
عضویت
سه‌شنبه 22 خرداد 1397 15:49
پست‌ها
658
تصویر اصلی

چت جی پی تی و سونو یه آهنگ از روی این متنم ساختن.
وقتی گوشش می کنم، درد و غم لوسیندا رو تو گلوم حس می کنم.

آهنگو گذاشتم تو کانال تلگرامم.

--

تفاله ی من در آتش

از زبان لوسیندا

مثل صدای ناقوس بود. ویرانی.
هذیان می گویم. می دانم. اما حالا بیش از هر زمانی زندگی ام را مثل یک خواب می بینم. فقط غم و دلتنگی نیست که آزارم می دهد. سردرگمی هم هست.

نرم شدن استخوان ها. فرو افتادن گوشت. دست هایی که به دو طرف بدنم می چسبند. پاهایی که به هم وصل می شوند. این کابوس.
اما حالا انگار به حاشیه رانده شده. آن هم در حالی که اطرافم پر از بدن های انگلیست. زنده و مرده. می آیند و می روند. اینجا دیگر فقط پناهگاه خون آشام ها نیست. برای انسان های بیمار هم هست.

و این انسان ها. فقط از جسم آغشته به انگلشان مراقبت نمی کنیم. برخی از آن ها در تلاشی مذبوحانه اعضای بدنشان را قطع می کنند تا روح قلب سیاه دوباره جسم بگیرد و در سینه ی لرد سابیس بتپد. تا جهان از فرو ریختن نجات یابد. تا انگل ها بدن هایشان را ترک کنند.

و من به این فکر می کنم که این کرم ها چرا اینجا هستند؟ ممکن است چیزی حالشان را آشفته کرده باشد؟
در نوکترنال کتدرال همه چیز درباره ی انگل هاست.
و من انگلی هستم که هر لحظه بیش از پیش محو می شود.

به سمت پنجره می روم. بازش می کنم و می گذارم هوای سرد داخل ریه هایم شود. به جنگل زیر پایم نگاه می کنم. حس آرامش دارم که اینجا ایستاده ام. داخل این پناهگاه. نه در جنگل، جایی که خون آشام های بی مغز می پلکند.
اما بی قرار هم هستم. انگار که باید داخل آن جنگل بروم. انگار که چیزی در آنجا منتظرم است و من پذیرایش هستم.

باید بروم داخل تابوتم. کمی تهوع دارم. عرق سرد دارد کم کم بر پوستم می نشیند. ممکن است دچار لرزش شوم. و اگر مادرم رزالی مرا ببیند، خواهد ترسید. او چیزی نمی گوید. اما می دانم فکر می کند من در معرض ابتلا به انگلم. چون یک خون آشام کامل نیستم. ترکیبی غریب از انسان، خون آشام و انگلم.
و اگر من انگل بگیرم، عاقبت انگلی که هستم، چه خواهد شد؟

پنجره را می بندم. راه می افتم. از کنار اتاقم رد می شوم. از پله ها پایین می روم. از پناهگاه خارج می شوم. به جنگل می روم. ممکن است بالا بیا بروم. از ترس. یا از بیماری.
من زیر خاک می خوابم.
آنجا که کرم ها می لولند، اما انگل نیستند.
با این حال هنوز هم از گوشت می خورند.

هق هق می کنم و اشک می ریزم.
و از زیر خاک بیرون می آیم و به سمت پناهگاه می روم. به تابوتم می رسم. داخل آن می لغزم. نفس آسوده ای خواهم کشید. امن خواهم بود.

اما این ها همه برای بعد است.
من اکنون دارم به جنگل می روم. در حالی که باد سرد بر پوستم می وزد. و در سرم آن ها را می بینم که با چشم هایی خالی نیش در من فرو می کنند و می نوشندم.
و تفاله ام را نه به کرم های خاکی،
که به آتش خواهند داد.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.