تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
72 کاربر(ها) آنلاین هستند (63 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
69
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پرت و پلاهای مقدس
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/11/08
تولد نقش: 1396/06/14
آخرین ورود: امروز ساعت 02:05
از: کوهستانهای شمال اسکاتلند
پستها:
104
شغل
ارشد ریونکلاو، خبرنگار پیام امروز

سوژه: آینه
جملات: خودش را دیگر نمیشناخت - شکسته بود، اما هنوز تصویرش را نشان میداد - نگاهش را از آن دزدید - غبار روی سطحش نشسته بود - انگار کسی از آنطرف نگاهش میکرد.
باران با شدت به پنجرههای عمارت میکوبید و سلوینیا آرام از راهروی تاریک عبور میکرد.
صدای قدمهایش تنها صدایی بود که در آن سکوت سنگین شنیده میشد. اما درست وقتی از کنار اتاق متروکه گذشت، صدای خراش ناخنی روی شیشه، او را متوقف کرد.
سلوینیا آهسته برگشت و به در نیمهباز خیره شد.
نمیدانست چرا، اما چیزی درونش اصرار داشت که وارد شود. دستش را روی چوبدستی گذاشت و قدمی به داخل برداشت.اتاق سردتر از راهرو بود و بوی خاک و رطوبت همهجا پیچیده بود.
در انتهای اتاق، آینهای قدیمی روی دیوار قرار داشت.
غبار روی سطحش نشسته بود و قاب طلاییاش در تاریکی تقریباً سیاه به نظر میرسید.
سلوینیا نزدیکتر رفت و با آستین لباسش بخشی از غبار را کنار زد.تصویر خودش در آینه ظاهر شد؛ اما چیزی درست نبود.
دختر داخل آینه دقیقاً شبیه او بود، با همان چهره و همان چشمها... اما لبخند میزد. سلوینیا هیچ لبخندی نزده بود. قلبش یکباره فرو ریخت و چوبدستی را بالا آورد. دختر داخل آینه سرش را کمی کج کرد و لبهایش تکان خوردند. صدایی از آینه بیرون نیامد، اما سلوینیا جملهای را واضح در ذهنش شنید:
_ بالاخره برگشتی...
سلوینیا یک قدم عقب رفت؛ نفسش برای لحظهای بند آمد. نگاهش را از آن دزدید و زیر لب وردی زمزمه کرد، اما وقتی دوباره نگاه کرد، تصویرش دیگر آنجا نبود. آینه ترک برداشت و صدای شکستن شیشه در اتاق پیچید.
شکسته بود، اما هنوز تصویرش را نشان میداد؛ تصویری که حالا پشت سر سلوینیا را نشان میداد.
سلوینیا آرام برگشت، اما چیزی پشت سرش نبود.
دوباره به آینه نگاه کرد و این بار تصویر زنی را دید که درست پشت سرش ایستاده بود.
زن دستش را بالا آورد و انگشتش را روی شیشه گذاشت؛ سلوینیا همزمان سرمای دستی را روی شانهاش احساس کرد.انگار کسی از آنطرف نگاهش میکرد.
سلوینیا با تمام توان چوبدستیاش را به سمت آینه گرفت، اما پیش از آنکه وردی بگوید، تصویر زن لبخند زد و آرام زمزمه کرد: «نگاه کن... خوب نگاه کن.»
سلوینیا دوباره به آینه خیره شد و ناگهان فهمید چرا خودش را دیگر نمیشناخت؛ تصویر داخل آینه، سالها بود که به جای او زندگی میکرد.
سوژه: وزیر مبعوثشده
جملات :
هیچکس انتظار نداشت وزیر از آن در وارد شود./ نامهای با مهر وزارتخانه، همهچیز را تغییر داده بود./
او گفت: من برای یک مأموریت مهم اینجا هستم./ اما هیچکس نمیدانست چه کسی او را فرستاده است./ وقتی حقیقت فاش شد، دیگر راه برگشتی وجود نداشت.
جملات: خودش را دیگر نمیشناخت - شکسته بود، اما هنوز تصویرش را نشان میداد - نگاهش را از آن دزدید - غبار روی سطحش نشسته بود - انگار کسی از آنطرف نگاهش میکرد.
باران با شدت به پنجرههای عمارت میکوبید و سلوینیا آرام از راهروی تاریک عبور میکرد.
صدای قدمهایش تنها صدایی بود که در آن سکوت سنگین شنیده میشد. اما درست وقتی از کنار اتاق متروکه گذشت، صدای خراش ناخنی روی شیشه، او را متوقف کرد.
سلوینیا آهسته برگشت و به در نیمهباز خیره شد.
نمیدانست چرا، اما چیزی درونش اصرار داشت که وارد شود. دستش را روی چوبدستی گذاشت و قدمی به داخل برداشت.اتاق سردتر از راهرو بود و بوی خاک و رطوبت همهجا پیچیده بود.
در انتهای اتاق، آینهای قدیمی روی دیوار قرار داشت.
غبار روی سطحش نشسته بود و قاب طلاییاش در تاریکی تقریباً سیاه به نظر میرسید.
سلوینیا نزدیکتر رفت و با آستین لباسش بخشی از غبار را کنار زد.تصویر خودش در آینه ظاهر شد؛ اما چیزی درست نبود.
دختر داخل آینه دقیقاً شبیه او بود، با همان چهره و همان چشمها... اما لبخند میزد. سلوینیا هیچ لبخندی نزده بود. قلبش یکباره فرو ریخت و چوبدستی را بالا آورد. دختر داخل آینه سرش را کمی کج کرد و لبهایش تکان خوردند. صدایی از آینه بیرون نیامد، اما سلوینیا جملهای را واضح در ذهنش شنید:
_ بالاخره برگشتی...
سلوینیا یک قدم عقب رفت؛ نفسش برای لحظهای بند آمد. نگاهش را از آن دزدید و زیر لب وردی زمزمه کرد، اما وقتی دوباره نگاه کرد، تصویرش دیگر آنجا نبود. آینه ترک برداشت و صدای شکستن شیشه در اتاق پیچید.
شکسته بود، اما هنوز تصویرش را نشان میداد؛ تصویری که حالا پشت سر سلوینیا را نشان میداد.
سلوینیا آرام برگشت، اما چیزی پشت سرش نبود.
دوباره به آینه نگاه کرد و این بار تصویر زنی را دید که درست پشت سرش ایستاده بود.
زن دستش را بالا آورد و انگشتش را روی شیشه گذاشت؛ سلوینیا همزمان سرمای دستی را روی شانهاش احساس کرد.انگار کسی از آنطرف نگاهش میکرد.
سلوینیا با تمام توان چوبدستیاش را به سمت آینه گرفت، اما پیش از آنکه وردی بگوید، تصویر زن لبخند زد و آرام زمزمه کرد: «نگاه کن... خوب نگاه کن.»
سلوینیا دوباره به آینه خیره شد و ناگهان فهمید چرا خودش را دیگر نمیشناخت؛ تصویر داخل آینه، سالها بود که به جای او زندگی میکرد.
سوژه: وزیر مبعوثشده
جملات :
هیچکس انتظار نداشت وزیر از آن در وارد شود./ نامهای با مهر وزارتخانه، همهچیز را تغییر داده بود./
او گفت: من برای یک مأموریت مهم اینجا هستم./ اما هیچکس نمیدانست چه کسی او را فرستاده است./ وقتی حقیقت فاش شد، دیگر راه برگشتی وجود نداشت.
افرادی که لایک کردند
Yeah...We will return to peak...
나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊
나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/05/05
تولد نقش: 1405/05/07
آخرین ورود: شنبه 28 شهریور 1405 20:39
از: جایی بین هاگوارتز و اخراج
پستها:
24

موضوع: مرگ
جملات: کاش حقیقت نداشت - راه تنفسش بسته شده بود - چرا باید برای او اتفاق میافتاد؟ - هیچچیز بهتر نخواهد شد - لبهایش خشک شده بود.
شبها برای او نامه مینوشت.
نه دقیقاً از روی دلتنگی.
دلتنگی کلمهی سادهای بود برای چیزی که پنج سال تمام، مثل یک تکه استخوان زیر پوست ذهنش گیر کرده بود.
نقل قول:
قلم را میان انگشتهایش چرخاند و بعد نوشت:
نقل قول:
چند لحظه به جمله خیره ماند، لب هایش خشک شده بود، حتی خودش هم نمیدانست این جمله را برای مرگ نوشته یا برای چیزهایی که بعد از مرگ باقی ماندهاند.
عجیب بود.
از اینکه برادرش مرده بود، آنطور که دیگران انتظار داشتند ناراحت نبود.
گریه نکرده بود.
فریاد نزده بود.
حتی در مراسم خاکسپاری، بیشتر به این فکر کرده بود که چرا بخاطر یک مراسم کفشهای جدیدش خاکی شدهاند.
چیزی که اذیتش میکرد، مرگ نبود.
جزئیات کوچک پس از آن بود.
اینکه دیگر نمیتوانست چیزهای بیاهمیت را برایش تعریف کند.
اینکه وقتی اتفاق خندهداری میافتاد، هنوز ناخودآگاه برمیگشت تا واکنشش را ببیند.
اینکه گاهی چیزی میخرید و چند ثانیه بعد یادش میآمد دیگر کسی نیست که نصفش را از دستش بکشد.
مرگ برایش قابلفهم بود، فقط راه تنفسش بسته شده بود و قلبش از کار ایستاده بود.
تمام.
یک اتفاق با یک پایان مشخص.
اما چیزی که مغزش نمیتوانست هضم کند، «نبودن» بود.
چرا کسی میتوانست یک روز وجود داشته باشد و روز بعد، فقط به خاطره تبدیل شود؟
چرا برای کسی که دیگر وجود نداشت، جمله میساخت؟
چرا هنوز گاهی در راهروهای هاگوارتز، وقتی صدای قدمهایی آشنا میشنید، عمداً برنمیگشت؟
شاید میترسید اشتباه کرده باشد.
شاید میترسید برای یک لحظه فکر کند اوست.
و شاید، بدتر از آن، میترسید بفهمد دیگر حتی صدایش را هم درست به یاد نمیآورد.
قلم دوباره روی کاغذ نشست.
نقل قول:
پنج سال بود این سؤال را مینوشت.
هر بار با جوهر روی کاغذ ولی هیچوقت جوابش را نمینوشت.
چون جواب ساده بود:
هیچ دلیلی وجود نداشت.
کاش حقیقت نداشت اما، دنیا برای کشتن آدمها به دلیل احتیاج نداشت.
نامه را تا کرد و داخل کشوی میز گذاشت.
بیستوهشت نامهی دیگر آنجا بود.
همه خطاب به یک نفر.
همه بدون آدرس.
همه بدون جواب.
نگاهش چند لحظه روی پاکتها ماند.
بعد با خودش فکر کرد اگر روزی بمیرد، احتمالاً کسی آنها را پیدا میکند. شاید بخواندشان یا شاید بسوزاندشان؛ شاید هم فکر کند نویسندهشان دیوانه بوده!
لبخند زد.
او میدانست که فردا هیچچیز بهتر نخواهد شد.
این فقط یک واقعیت بود، بعضی چیزها قرار نیست بهتر شوند. فقط آنقدر تکرار میشوند که دیگر دردشان را حس نکنی.
چراغ را خاموش کرد.
اما قبل از خواب، طبق عادت، دستش را روی کشوی میز گذاشت و آرام گفت:
- شب بخیر.
پنج سال بود که این کار را میکرد.
و بدترین قسمت ماجرا این نبود که برادرش هیچوقت جواب نمیداد.
بدترین قسمت این بود که دیگر دقیقاً یادش نمیآمد صدای جواب دادن او چه شکلی بود.
با این حال، فردا شب دوباره برایش نامه مینوشت.
سوژه: آینه
جملات: خودش را دیگر نمیشناخت - شکسته بود، اما هنوز تصویرش را نشان میداد - نگاهش را از آن دزدید - غبار روی سطحش نشسته بود - انگار کسی از آنطرف نگاهش میکرد.
جملات: کاش حقیقت نداشت - راه تنفسش بسته شده بود - چرا باید برای او اتفاق میافتاد؟ - هیچچیز بهتر نخواهد شد - لبهایش خشک شده بود.
شبها برای او نامه مینوشت.
نه دقیقاً از روی دلتنگی.
دلتنگی کلمهی سادهای بود برای چیزی که پنج سال تمام، مثل یک تکه استخوان زیر پوست ذهنش گیر کرده بود.
نقل قول:
«سلام.
امروز دوباره دیگ معجونم منفجر شد.
استاد گفت دفعهی بعد اخراجم میکنه. فکر کنم اگر اینجا بودی، بهم میخندیدی.
راستی، یه گربهی سیاه دیدم.
همونقدر عبوس بود که تو میگفتی من هستم.»
قلم را میان انگشتهایش چرخاند و بعد نوشت:
نقل قول:
«کاش حقیقت نداشت.»
چند لحظه به جمله خیره ماند، لب هایش خشک شده بود، حتی خودش هم نمیدانست این جمله را برای مرگ نوشته یا برای چیزهایی که بعد از مرگ باقی ماندهاند.
عجیب بود.
از اینکه برادرش مرده بود، آنطور که دیگران انتظار داشتند ناراحت نبود.
گریه نکرده بود.
فریاد نزده بود.
حتی در مراسم خاکسپاری، بیشتر به این فکر کرده بود که چرا بخاطر یک مراسم کفشهای جدیدش خاکی شدهاند.
چیزی که اذیتش میکرد، مرگ نبود.
جزئیات کوچک پس از آن بود.
اینکه دیگر نمیتوانست چیزهای بیاهمیت را برایش تعریف کند.
اینکه وقتی اتفاق خندهداری میافتاد، هنوز ناخودآگاه برمیگشت تا واکنشش را ببیند.
اینکه گاهی چیزی میخرید و چند ثانیه بعد یادش میآمد دیگر کسی نیست که نصفش را از دستش بکشد.
مرگ برایش قابلفهم بود، فقط راه تنفسش بسته شده بود و قلبش از کار ایستاده بود.
تمام.
یک اتفاق با یک پایان مشخص.
اما چیزی که مغزش نمیتوانست هضم کند، «نبودن» بود.
چرا کسی میتوانست یک روز وجود داشته باشد و روز بعد، فقط به خاطره تبدیل شود؟
چرا برای کسی که دیگر وجود نداشت، جمله میساخت؟
چرا هنوز گاهی در راهروهای هاگوارتز، وقتی صدای قدمهایی آشنا میشنید، عمداً برنمیگشت؟
شاید میترسید اشتباه کرده باشد.
شاید میترسید برای یک لحظه فکر کند اوست.
و شاید، بدتر از آن، میترسید بفهمد دیگر حتی صدایش را هم درست به یاد نمیآورد.
قلم دوباره روی کاغذ نشست.
نقل قول:
«چرا باید برای او اتفاق میافتاد؟»
پنج سال بود این سؤال را مینوشت.
هر بار با جوهر روی کاغذ ولی هیچوقت جوابش را نمینوشت.
چون جواب ساده بود:
هیچ دلیلی وجود نداشت.
کاش حقیقت نداشت اما، دنیا برای کشتن آدمها به دلیل احتیاج نداشت.
نامه را تا کرد و داخل کشوی میز گذاشت.
بیستوهشت نامهی دیگر آنجا بود.
همه خطاب به یک نفر.
همه بدون آدرس.
همه بدون جواب.
نگاهش چند لحظه روی پاکتها ماند.
بعد با خودش فکر کرد اگر روزی بمیرد، احتمالاً کسی آنها را پیدا میکند. شاید بخواندشان یا شاید بسوزاندشان؛ شاید هم فکر کند نویسندهشان دیوانه بوده!
لبخند زد.
او میدانست که فردا هیچچیز بهتر نخواهد شد.
این فقط یک واقعیت بود، بعضی چیزها قرار نیست بهتر شوند. فقط آنقدر تکرار میشوند که دیگر دردشان را حس نکنی.
چراغ را خاموش کرد.
اما قبل از خواب، طبق عادت، دستش را روی کشوی میز گذاشت و آرام گفت:
- شب بخیر.
پنج سال بود که این کار را میکرد.
و بدترین قسمت ماجرا این نبود که برادرش هیچوقت جواب نمیداد.
بدترین قسمت این بود که دیگر دقیقاً یادش نمیآمد صدای جواب دادن او چه شکلی بود.
با این حال، فردا شب دوباره برایش نامه مینوشت.
سوژه: آینه
جملات: خودش را دیگر نمیشناخت - شکسته بود، اما هنوز تصویرش را نشان میداد - نگاهش را از آن دزدید - غبار روی سطحش نشسته بود - انگار کسی از آنطرف نگاهش میکرد.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1405/5/19 2:21:22
از آرامش قبل فاجعه لذت ببر
Made of Green
Made of Green
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 20:38
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
511
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

موضوع: قفس
جملات استفاده شده: دلش ضعف می رود - خنده را بر لبانش می دوزد - در قبرش می خوابد.
- خوبی؟
- آره. خوبم...
این مکالمه بزرگترین و تکراری ترین دروغ زندگی دختر به شما میآمد. از وقتی به خاطر داشت، همیشه دروغ گفته بود. او هیجوقت خوب نبود؛ تنها توان توصیف شرایط روانیاش به دیگران را نداشت. ترجیح میداد بزرگترین دروغگوی دنیا به شمار بیاید تا آنکه مجبور باشد آنچه خودش هم به درستی نمیداند را برای دیگران بازگو کند.
مانند تمام روزهای دیگر، با طلوع آفتاب خنده را بر لبانش میدوزد و خود را برای یک صحنهی تئاتر دیگر آماده میکند. اشتباه نکنید! او یک بازیگر نبود اما با نقش بازی کردن برای دیگران خو گرفته بود. شاید بهتر از بسیاری از بازیگران مطرح جهانی، با این حرفه آشنایی داشت. میدانست چگونه حرفهای دروغین را طوری بگوید که همه باور کنند با صمیمیت تمام آنها را بیان میکند. حتی در این اواخر چشمهایش هم بازی را آموخته بودند؛ آنان نیز میخندیدند.
او چنان خندهی زیبایی داشت که مطمئن بود دیگران دلشان برای او ضعف میرود. به خودش افتخار میکرد که توانسته بود دیوارهای دورش را با استقامت حفظ کند. این تنها جایی بود که میتوانست به خودش افتخار کند...
بعد از اتمام ساعتکاری و تحسین شدن توسط دیگران بابت سختکوش بودنش، به سمت خانه قدم برمیدارد. لبخندش را هنوز حفظ میکند؛ زیرا نمیخواهد در چشم غریبهها نیز ضعیف به نظر برسد. حتی گاهاً که به خودش میآید، در خلوت خودش نیز نقش بازی میکند. نمیداند چرا... شاید این باعث میشود به راستی باور کند که همه چیز خوب است. اما هرچه هم که میکرد، حتی اگر زمین و آسمان جابهجا میشدند و معجزه رخ میداد، باز هم نمیتوانست آن احساس پوچی درونش را انکار کند. گویا او با درد و احساس بدبختی خو گرفته بود؛ و حالا احساس میکرد آن تمام زندگیاش را فراگرفته است.
کلید را در قفل در زنگ زده چرخاند. وارد خانه شد و سعی کرد با ساکتترین حالت ممکن در را ببندد. احساس گرسنگی داشت؛ اما جسمش خستهتر از آن بود که بتواند به غذا خوردن بیاندیشد. بنابراین تنها لیوانی آب نوشید. لباسهایش را عوض کرد؛ بعضی اوقات که آنها برایش سنگین به نظر میآمدند احساس میکرد نه یک لباس ساده، بلکه زرهی فولادین بر تن دارد. شاید هم داشت؛ شاید آن لباس رزمش بود که هر روز صبح میپوشید و به جنگ سرنوشت میرفت!
وجودش بیجان بود. از عمد به خودش سخت میگرفت تا شاید درد جسمانی، صدای درون ذهنش را خاموش کند. اما به نظر ناممکن میآمد. خودش را به بیخیالی میزند و روی تخت خوابش دراز میکشد. تخت خواب... برخلاف دیگران که آن برایشان محلی استراحت و آرامش است، برای اون محفل نشخوار فکری به حساب میآمد. هربار که بر روی آن میخوابید، احساس پوچیاش افزایش مییافت. گویا همچون یک جسد پوسیده کاری از دستش بر نمیآمد.
بنابراین جملهی خود را اصلاح میکنم؛ خودش را به بیخیالی میزند و در قبرش میخوابد.
تا زمانی که به خواب سبکش فرو برود، این پهلو و آن پهلو میشود. مانند هر شب دیگر، تمام اتفاقات عمرش را مرور میکند. چه زندگی بیسرانجامی... خالی از هیچ خوشی و یا موفقیت... اصلا برای چه به این دنیا آمده بود؟ برای تماشای زندگی دیگران؟ و یا برای اینکه برای دیگران نمایش اجرا کند؟
گاهی احساس میکرد یک پرندهی ضعیف و کوچک در قفسی طلاییست؛ مجبور است تظاهر کند شاد است و آواز خوانده و میرقصد. اما در اصل تنگنای قفس قلبش را میفشرد. چقدر آزاردهنده... حداقل آن پرنده اندک امید فرار از آن قفس را در دل داشت... ولی او، او میدانست به پوسیدن در قفس عمر خود محکوم است!
سوژه: مرگ
جملات: کاش حقیقت نداشت - راه تنفسش بسته شده بود - چرا باید برای او اتفاق میافتاد؟ - هیچچیز بهتر نخواهد شد - لبهایش خشک شده بود.
جملات استفاده شده: دلش ضعف می رود - خنده را بر لبانش می دوزد - در قبرش می خوابد.
- خوبی؟
- آره. خوبم...
این مکالمه بزرگترین و تکراری ترین دروغ زندگی دختر به شما میآمد. از وقتی به خاطر داشت، همیشه دروغ گفته بود. او هیجوقت خوب نبود؛ تنها توان توصیف شرایط روانیاش به دیگران را نداشت. ترجیح میداد بزرگترین دروغگوی دنیا به شمار بیاید تا آنکه مجبور باشد آنچه خودش هم به درستی نمیداند را برای دیگران بازگو کند.
مانند تمام روزهای دیگر، با طلوع آفتاب خنده را بر لبانش میدوزد و خود را برای یک صحنهی تئاتر دیگر آماده میکند. اشتباه نکنید! او یک بازیگر نبود اما با نقش بازی کردن برای دیگران خو گرفته بود. شاید بهتر از بسیاری از بازیگران مطرح جهانی، با این حرفه آشنایی داشت. میدانست چگونه حرفهای دروغین را طوری بگوید که همه باور کنند با صمیمیت تمام آنها را بیان میکند. حتی در این اواخر چشمهایش هم بازی را آموخته بودند؛ آنان نیز میخندیدند.
او چنان خندهی زیبایی داشت که مطمئن بود دیگران دلشان برای او ضعف میرود. به خودش افتخار میکرد که توانسته بود دیوارهای دورش را با استقامت حفظ کند. این تنها جایی بود که میتوانست به خودش افتخار کند...
بعد از اتمام ساعتکاری و تحسین شدن توسط دیگران بابت سختکوش بودنش، به سمت خانه قدم برمیدارد. لبخندش را هنوز حفظ میکند؛ زیرا نمیخواهد در چشم غریبهها نیز ضعیف به نظر برسد. حتی گاهاً که به خودش میآید، در خلوت خودش نیز نقش بازی میکند. نمیداند چرا... شاید این باعث میشود به راستی باور کند که همه چیز خوب است. اما هرچه هم که میکرد، حتی اگر زمین و آسمان جابهجا میشدند و معجزه رخ میداد، باز هم نمیتوانست آن احساس پوچی درونش را انکار کند. گویا او با درد و احساس بدبختی خو گرفته بود؛ و حالا احساس میکرد آن تمام زندگیاش را فراگرفته است.
کلید را در قفل در زنگ زده چرخاند. وارد خانه شد و سعی کرد با ساکتترین حالت ممکن در را ببندد. احساس گرسنگی داشت؛ اما جسمش خستهتر از آن بود که بتواند به غذا خوردن بیاندیشد. بنابراین تنها لیوانی آب نوشید. لباسهایش را عوض کرد؛ بعضی اوقات که آنها برایش سنگین به نظر میآمدند احساس میکرد نه یک لباس ساده، بلکه زرهی فولادین بر تن دارد. شاید هم داشت؛ شاید آن لباس رزمش بود که هر روز صبح میپوشید و به جنگ سرنوشت میرفت!
وجودش بیجان بود. از عمد به خودش سخت میگرفت تا شاید درد جسمانی، صدای درون ذهنش را خاموش کند. اما به نظر ناممکن میآمد. خودش را به بیخیالی میزند و روی تخت خوابش دراز میکشد. تخت خواب... برخلاف دیگران که آن برایشان محلی استراحت و آرامش است، برای اون محفل نشخوار فکری به حساب میآمد. هربار که بر روی آن میخوابید، احساس پوچیاش افزایش مییافت. گویا همچون یک جسد پوسیده کاری از دستش بر نمیآمد.
بنابراین جملهی خود را اصلاح میکنم؛ خودش را به بیخیالی میزند و در قبرش میخوابد.
تا زمانی که به خواب سبکش فرو برود، این پهلو و آن پهلو میشود. مانند هر شب دیگر، تمام اتفاقات عمرش را مرور میکند. چه زندگی بیسرانجامی... خالی از هیچ خوشی و یا موفقیت... اصلا برای چه به این دنیا آمده بود؟ برای تماشای زندگی دیگران؟ و یا برای اینکه برای دیگران نمایش اجرا کند؟
گاهی احساس میکرد یک پرندهی ضعیف و کوچک در قفسی طلاییست؛ مجبور است تظاهر کند شاد است و آواز خوانده و میرقصد. اما در اصل تنگنای قفس قلبش را میفشرد. چقدر آزاردهنده... حداقل آن پرنده اندک امید فرار از آن قفس را در دل داشت... ولی او، او میدانست به پوسیدن در قفس عمر خود محکوم است!
سوژه: مرگ
جملات: کاش حقیقت نداشت - راه تنفسش بسته شده بود - چرا باید برای او اتفاق میافتاد؟ - هیچچیز بهتر نخواهد شد - لبهایش خشک شده بود.
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: دیروز ساعت 23:24
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
630

موضوع: زنبور
جملات: ویز ویز کرد - گلها سراسر دشت را پر کرده بودند - دردش گرفت - به تندی حرکت کرد - چرا او؟
خون بر او بوسه می زند
از زبان ناتان:
گل ها سراسر دشت را پر کرده بودند. رایحه شان نه فقط بینی ام، که روحم را تسخیر کرده بود و من با لبخندی حجیم از بینشان عبور می کردم و صورتم را به آن ها نزدیک می کردم تا بیشتر و بهتر ببویمشان. لرد آریل هم کنارم قدم می زد و می توانستم شادی را در چشمان درشت قهوه ای اش ببینم. انگار چیزی در آن دشت پر از گل بود که رنج های او را هم در قفس انداخته بود، حتی شده برای زمانی کوتاه.
نگاهم را روی او گرداندم. ایستادم. او نیز چنین کرد. دستانم را به سمتش دراز کردم و دستانش را گرفتم. می خواستم به او بگویم خوشحالم که کنارش هستم و مثل این گل های شب بو کاری خواهم کرد که رنج هایش همیشه در قفس بمانند و بمیرند، اما دیدم که ناگهان لبخند از لبان او محو شد و چهره اش با نگرانی در هم رفت و با صدایی هشدارآمیز گفت:
"مراقب باش!"
چیزی در گوشم ویزویز کرد. لرد آریل به تندی حرکت کرد و مرا به راست کشاند. آن را دیدم که از برابر نگاهم عبور کرد. چشمانش قهوه ای و درشت بودند، مثل چشمان سرورم. یک زنبور سرخ بود. خندیدم و گفتم:
"نترسید، لرد من. فقط یک ویزویزوی کوچک است. نباید فکر کنید چون انسانم، هر چیزی ممکن است مرا به فنا دهد."
و در آن لحظه گردنم داغ شد، طوری که انگار سیخی در آن فرو کرده باشند. چهره ی لرد آریل طوری در هم رفت که انگار او به جای من دردش گرفت. بدنم شل شد و به زانو درآمدم. لرد آریل کنارم نشست و مرا در آغوش گرفت و به سمتم خم شد و دندان های نیشش را در گردنم فرو برد و مکید و گذاشت سم و خون با هم وارد دهانش شوند.
لحظاتی فقط چشمانمان در هم گره خورد. هر دو عرق کرده بودیم. هم از درد و هم از ترس. می خواستم دهانم را باز کنم و به او التماس کنم، اما عضلات فکم بی حس شده بودند. فقط توانستم دستم را بالا بیاورم و بازویش را بچسبم و با نگاهم از او خواهش کنم. که مرا انتخاب کند، نه خون را. زندگی را، نه مرگ را.
سرانجام او رویش رابرگرداند و آنچه در دهانش بود را بر زمین تف کرد و مرا از زمین بلند کرد و به سمت کالسکه برد، در حالی که من صورتم را در سینه اش پنهان کرده بودم، هق هق می کردم و با خودم می گفتم، چرا او؟
---
موضوع: قفس
جملات: رنج مرگ را می آزارد - دلش ضعف می رود - خنده را بر لبانش می دوزد - در قبرش می خوابد - سپیده دم را می نوشد.
جملات: ویز ویز کرد - گلها سراسر دشت را پر کرده بودند - دردش گرفت - به تندی حرکت کرد - چرا او؟
خون بر او بوسه می زند
از زبان ناتان:
گل ها سراسر دشت را پر کرده بودند. رایحه شان نه فقط بینی ام، که روحم را تسخیر کرده بود و من با لبخندی حجیم از بینشان عبور می کردم و صورتم را به آن ها نزدیک می کردم تا بیشتر و بهتر ببویمشان. لرد آریل هم کنارم قدم می زد و می توانستم شادی را در چشمان درشت قهوه ای اش ببینم. انگار چیزی در آن دشت پر از گل بود که رنج های او را هم در قفس انداخته بود، حتی شده برای زمانی کوتاه.
نگاهم را روی او گرداندم. ایستادم. او نیز چنین کرد. دستانم را به سمتش دراز کردم و دستانش را گرفتم. می خواستم به او بگویم خوشحالم که کنارش هستم و مثل این گل های شب بو کاری خواهم کرد که رنج هایش همیشه در قفس بمانند و بمیرند، اما دیدم که ناگهان لبخند از لبان او محو شد و چهره اش با نگرانی در هم رفت و با صدایی هشدارآمیز گفت:
"مراقب باش!"
چیزی در گوشم ویزویز کرد. لرد آریل به تندی حرکت کرد و مرا به راست کشاند. آن را دیدم که از برابر نگاهم عبور کرد. چشمانش قهوه ای و درشت بودند، مثل چشمان سرورم. یک زنبور سرخ بود. خندیدم و گفتم:
"نترسید، لرد من. فقط یک ویزویزوی کوچک است. نباید فکر کنید چون انسانم، هر چیزی ممکن است مرا به فنا دهد."
و در آن لحظه گردنم داغ شد، طوری که انگار سیخی در آن فرو کرده باشند. چهره ی لرد آریل طوری در هم رفت که انگار او به جای من دردش گرفت. بدنم شل شد و به زانو درآمدم. لرد آریل کنارم نشست و مرا در آغوش گرفت و به سمتم خم شد و دندان های نیشش را در گردنم فرو برد و مکید و گذاشت سم و خون با هم وارد دهانش شوند.
لحظاتی فقط چشمانمان در هم گره خورد. هر دو عرق کرده بودیم. هم از درد و هم از ترس. می خواستم دهانم را باز کنم و به او التماس کنم، اما عضلات فکم بی حس شده بودند. فقط توانستم دستم را بالا بیاورم و بازویش را بچسبم و با نگاهم از او خواهش کنم. که مرا انتخاب کند، نه خون را. زندگی را، نه مرگ را.
سرانجام او رویش رابرگرداند و آنچه در دهانش بود را بر زمین تف کرد و مرا از زمین بلند کرد و به سمت کالسکه برد، در حالی که من صورتم را در سینه اش پنهان کرده بودم، هق هق می کردم و با خودم می گفتم، چرا او؟
---
موضوع: قفس
جملات: رنج مرگ را می آزارد - دلش ضعف می رود - خنده را بر لبانش می دوزد - در قبرش می خوابد - سپیده دم را می نوشد.
افرادی که لایک کردند
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

× هوادار تیم اسم نداره ×
موضوع: کتاب ممنوعه
جملات: این صفحه وجود نداشت. کسی جرات ورق زدن نداشت. بوی کهنگی همهجا پیچیده بود. صدایی آهسته نامم را گفت. باید تصمیم میگرفتم.
~~~~~~~
گابریلا و آلنیس بالای سر هلن نشسته بودن که بر اثر یکی از اختراعات جدیدش تو آزمایشگاه سری ریونکلاو آسیب دیده بود و بیهوش روی تخت افتاده بود.
- چند تا طلسم تو آستینم دارم. مطمئنم یکیشون بالاخره جوابه!

گابریلا با گفتن این حرف، چوبدستیشو بالا میاره تا طلسماشو یکی یکی روی هلن پیاده کنه. اما آلنیس بلافاصله دستشو جلو میاره و به چوبدستی گابریلا چنگ میندازه.
- نه! نباید ریسک کنیم. اگه بدتر بشه چی؟
- نگران نباش، دارم میگم طلسم شفادهنده نه طلسم آسیبزننده که!
آلنیس با پافشاری میگه:
- یه طلسم خوب در زمان اشتباه میتونه آسیبزا و یه طلسم بد در زمان درست میتونه شفاده باشه.
گابریلا چوبدستیشو پایین میاره و دست به کمر میشه.
- خیله خب، پس میگی چی کار کنیم؟ بریم به سالازار بگیم؟
- نـــــه!

آلنیس چنان با سرعت نهی بلندی گفته بود که ابروی گابریلا از تعجب بالا میپره.
- چرا؟ مطمئنم اون میدونه باید چی کار کنیم.

- حواست کجاست؟ اون مدیر هاگوارتزه و ما کار خلافی کردیم!
- ولی مدیر هاگوارتزی که خودش عاشق خلاف کردنه.

اما آلنیس همچنان مخالف بود.
- نمیشه. تازه شنیدم برای چند روزی برگشته جهنم.
گابریلا که انگار تازه این موضوع رو به یاد آورده باشه، سری به نشانه فهمیدن تکون میده و آلنیس آخرین پیشنهادشو رو میکنه.
- باید بریم بخش ممنوعهی کتابخونه. هلن قبلا بهم گفته بود یه صفحه کاغذ خونی پیدا کرده که بخشی از طرز ساخت اون وسیله رو آورده بود و سعی داشت خودش کشف کنه باقیشو چطور باید بسازه. کافیه کتابو پیدا کنیم و...
گابریلا که ذهن آلنیس رو خونده بود تکمیل میکنه:
- امیدوار باشیم که اشتباهات و راه مقابله باهاشو آورده باشه!

- دقیقا!
- باشه. پس تا تو میری من میرم دلی از عزا در بیارم.
- نخیر! تو هم باهام میای. اینطوری سریعتر کتابو پیدا میکنیم.
گابریلا دستی به شکمش میشه.
- ولی من گشنهمه.
- همین که گفتم!
آلنیس دست گابریلا رو میگیره و کشون کشون به سمت کتابخونه راه میفتن. اونا با ایجاد حواسپرتیای موفق میشن بدون این که کسی متوجه بشه به بخش ممنوعه برن.
در بخش ممنوعه بوی کهنگی همهجا پیچیده بود. انگار که دههها بود کسی به اونجا سر نزده باشه. اینو میشد علاوه بر حس بویایی، از حس بینایی هم فهمید. چرا که تار عنکبوتهایی در بین قفسهها و جای جای سقف جا خوش کرده بودن. روی کتابا هم صفحهای قطور از گرد و خاک نشسته بود که تشخیص این که بر روی جلد هر کتاب چه چیزی نوشته شده یا حتی به چه رنگیه رو بسیار سخت کرده بود.
آلنیس با دیدن گابریلا که چوبدستیشو بیرون آورده بود و آماده بود طلسمی رو اجرا کنه، دوباره مداخله میکنه.
- هی، چی کار میکنی؟

- چرا تو همیشه اینقد از کارای من میترسی؟ با این گرد و خاکا تا صد سال دیگه هم اون کتاب خونی رو نمیتونیم پیدا کنیم.

- نیازی به دیدن نیست. من حس بویایی قویای دارم، مگه چند تا کتابی که خون روش خشکشده اینجا داریم؟
آلنیس همونطور که همچنان دستش به چوبدستی گابریلا بود، سرشو بالا میگیره و دماغشو تکون میده و بلافاصله عطسهای میکنه.
- خیلی تاثیرگذار بود!
آلنیس با دستپاچگی میپرسه:
- خب... تو میخواستی چی کار کنی؟
- فقط یه طلسم ساده که همه گرد و خاکا رو از بین میبره همین!

آلنیس لحظهای با تردید مکث میکنه. باید تصمیم میگرفت. این طلسم به وضوح لو میداد اشخاصی همین اواخر به بخش ممنوعه اومدن. ولی از طرفی هلن به اونا نیاز داشت. پس دستشو از روی چوبدستی گابریلا برمیداره و یک قدم به عقب برمیداره. گابریلا طلسمو زمزمه میکنه و در یک چشم به هم زدن، همهی گرد و خاکا انگار که هرگز وجود نداشتن از بین میرن.
گابریلا راضی از کردهی خودش، چوبدستیشو توی جیبش برمیگردونه و دستاشو به نشونهی باز کردن راه به سمت آلنیس میگیره.
- بفرمایید خانوم گرگه. حالا نوبت توئه.

آلنیس چشماشو میبنده تا با شدت هرچه بیشتر رو حس بویاییش تمرکز کنه. طولی نمیکشه که احساس میکنه صدایی آهسته نامش رو گفت. بدون این که چشماشو باز کنه، جوری که انگار جلوشو میبینه بین قفسهها به حرکت در میاد و به سمت کتابی میره که اسمشو صدا زده بود. گابریلا هم به دنبالش حرکت میکنه.
با رسیدن به جایی که باید، آلنیس چشماشو باز میکنه و دستشو به سمت کتابی نقرهای رنگ دراز میکنه. قطرات خون خشکشدهای که معلوم نبود چه مدت پیش کتاب رو تزئین کرده باشه، بر روی جلد و صفحات مختلفش دیده میشد. آلنیس به سرعت کتابو ورق میزنه تا به صفحهای میرسه که جاش خالی بود.
- یعنی ممکنه همین باشـ... اوه ممنون!
آلنیس بخش آخرو وقتی اضافه میکنه که گابریلا صفحهی کنده شدهای که هلن پیدا کرده بود رو از جیبش در میاره و به دست آلنیس میده. آلنیس همزمان با گرفتن صفحه زمزمه میکنه:
- همکارای خوبی هستیما!

و با گذاشتن صفحه وسط کتاب، میبینه که دقیقا این صفحه وجود نداشت و کتاب درست رو پیدا کرده. با خوشحالی نگاهی به گابریلا میندازه و هر دو مشغول خوندن میشن. درست طبق انتظارشون، هشدارهایی که در صورت تلاش نادرست برای ساخت وسیله بود نوشته شده بود و راهکار مقابله باهاش هم اومده بود.
آلنیس و گابریلا لبخندزنان کتابو سرجاش برمیگردونن و سریع برای برگشتن به تالار خصوصی ریونکلاو میرن. خوشبختانه خرابکاریای که وسط کتابخونه به بار آورده بودن به قدری بزرگ بود که هنوز مسئولین درگیرش بودن و دوباره بدون دیده شدن موفق میشن از اونجا خارج بشن.
اون روز آلنیس و گابریلا نهتنها همگروهشیون رو نجات میدن، بلکه میفهمن چه تیم خوبی هم هستن!
~~~~~~~
موضوع: زنبور
جملات: ویز ویز کرد - گلها سراسر دشت را پر کرده بودند - دردش گرفت - به تندی حرکت کرد - چرا او؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 01:55
از: گوی پیشگویی!
پستها:
253
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

×در هواداری از تیم اسم نداره ×
موضوع: آفتاب
جملات: هیچکس حسی که من داشتم را نداشت - قصد بیادبی نداشتم - خودت بهتر میدانی - برو! - نمیتوانم متوقف شوم
آفتاب کمجان زمستانی از لابهلای پردههای ضخیم به داخل اتاق تریلانی خزید و روی میز شلوغش لکهای طلایی انداخت. فنجانهای چای نیمهخورده، کتابهای قدیمی و شیشههای پر از مایعات رنگی زیر نور میدرخشیدند. سیبل آرام پشت میز نشست، نگاهی گذرا به شاگردانش انداخت و با لحنی سنگین گفت:
- هیچکس حسی که من داشتم را نداشت.
یکی از شاگردان، با بیقراری، پرسشی زمزمه کرد که کمی تند به نظر میرسید. سیبل لحظهای چشمانش را تنگ کرد، اما با همان آرامش سردش جواب داد:
- قصد بیادبی نداشتم.
شاگرد خجالتزده سکوت کرد. سیبل سرش را کمی خم کرد، گویی میخواست او را درون ذهنش بخواند. لبخند کوتاهی زد و آرام ادامه داد:
- خودت بهتر میدانی.
بعد ناگهان لحنش تغییر کرد، چشمانش برق زد و دستش را محکم روی میز کوبید:
- برو!
شاگرد با تردید به عقب قدم برداشت، اما سیبل، با حرکتی سریع، چای تازهای در فنجانش ریخت. عطر گیاهان خشکشده و بخار گرم، اتاق را پر کرد. صدایش آرام اما پر از لرزش بود:
- نمیتوانم متوقف شوم.
آفتاب بیرون هنوز سرد بود، اما درون اتاق، حس سنگینی نفسگیر حکمفرما شده بود.
موضوع نفر بعد: کتاب ممنوعه
جملات نفر بعد: این صفحه وجود نداشت. کسی جرات ورق زدن نداشت. بوی کهنگی همهجا پیچیده بود. صدایی آهسته نامم را گفت. باید تصمیم میگرفتم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

× هوادار تیم اسم نداره ×
موضوع: چای جادویی
جملات: این قرار نبود اتفاق بیفتد. یک قوری در حال دویدن بود. هیچکس به قند دست نمیزد. صدای قلقل مشکوکی میآمد. همه به من زل زده بودند.
~~~~~~~
گابریلا وارد مجلسی میشه که از دور صدای شور و شادیشون به هوا برخاسته بود. حتما بساط بزن و برقص برپا بود و گابریلا هم در اون لحظه دلش میخواست بره و یکم قِر تو کمرشو خالی کنه.
اما به محض ورود با صحنههای بسیار عجیبی مواجه میشه که اصلا انتظارشو نداشت! اونقد عجیب که مطمئن بود اگه برای کسی تعریف میکرد هم باورش نمیشد. مثلا به محض ورودی دید که یه یک قوری در حال دویدنه! مطمئن بود چنین قوریای حتما چای جادویی تو خودش داره.
گابریلا کتاب داستان و فیلمای ماگلی زیاد دیده بود. آخه هفت سال از زندگیش رو تو جهنم سپری کرده بود و اونجا انواع و اقسام موجودات از ماگل گرفته تا جادوگر و خونآشام زندگی میکردن که گابریلا زندگی مسالمتآمیزی رو در کنارشون تجربه کرده بود.
برای همین یه لحظه شک میکنه که نکنه وارد قصر داستانهای دیو و دلبر شده؟
به محض این که این فکر به ذهن گابریلا خطور میکنه، حاضران در مجلس که تازه متوجه وجود گابریلا شده بودن، ناگهان همه در همون نقطهای که بودن متوقف میشن و همه بهش زل میزنن. از نظر گابریلا این قرار نبود اتفاق بیفته.
چنان سکوتی برپا شده بود انگار نه انگار که صدای بوق و کرناشون تا کیلومترها به گوش همه رهگذران میرسید و اصلا این همون دلیلی بود که گابریلا رو به این سمت جذب کرده بود. اما حالا همه چیز به خاطر حضور گابریلا متوقف شده بود. بالاخره صدای قلقل مشکوکی میاد که باعث میشه سکوت شکسته بشه.
گابریلا از این فرصت استفاده میکنه و دست به کار میشه و میره وسط سن و شروع به انجام حرکات عجیب و غریبی که مثلا قرار بود رقص باشه میکنه.
- چیه؟ چرا ساکت شدین؟ مگه اینجا مجلس بزن و برقص نبود؟ بساطو راه بندازین تا عشق کنیم.

این حرف گابریلا باعث میشه که حاضران در جشن، اول با تردید نگاهی به هم بندازن و بعد، انگار که هیچوقت وقفهای بوجود نیومده دوباره شادیشون از سر گرفته بشه و تا کیلومترها صداش گوش رهگذران رو نوازش کنه.
~~~~~~~
موضوع: آفتاب
جملات: هیچکس حسی که من داشتم را نداشت - قصد بیادبی نداشتم - خودت بهتر میدانی - برو! - نمیتوانم متوقف شوم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 01:55
از: گوی پیشگویی!
پستها:
253
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

×در هواداری از تیم اسم نداره ×
سوژه: رنگارنگ
جملات: با صدای مهیبی روی زمین افتاد - نمیدانست چه بگوید - همه چیز بسیار مبهم بود - آتش شومینه گرمایی از خود ساطع میکرد - وقت آن فرا رسیده بود
باران شدیدی بر بام شیشهای گلخانه میکوبید. سیبل تریلانی، با ردای چندلایه و رنگارنگش که مثل آبشار پارچه روی زمین کشیده میشد، در وسط اتاق ایستاده بود. صدای رعد، همراه با لرزش پنجرهها، لحظهای همه چیز را به لرز انداخت.
ناگهان جسمی فلزی از قفسه بالا افتاد و با صدای مهیبی روی زمین افتاد. صدای طنینش در فضای خفه و پر از بوی گیاهان دارویی پیچید.
شاگرد جوانی که در گوشه اتاق ایستاده بود، با وحشت به او نگاه کرد. نمیدانست چه بگوید.
سیبل آرام به جلو قدم برداشت، ردایش را مثل موج پشت سرش میکشید. بخار از فنجان چای روی میز بالا میرفت، و در مه آن، خطوط چهرهاش مبهمتر از همیشه بود. همه چیز بسیار مبهم بود، هم در هوا و هم در نگاهش.
کنار شومینه نشست. شعلههای سرخ و طلایی، روی ردای پر از نقش و رنگش منعکس میشدند، گویی لباسی از آتش پوشیده باشد. آتش شومینه گرمایی از خود ساطع میکرد و سایهها را روی دیوار به رقص میانداخت.
سیبل، با نگاهی ثابت و بیپرده، رو به شاگرد کرد. صدایش آرام اما سنگین بود؛ وقت آن فرا رسیده بود.
شاگرد نفسش را حبس کرد. بیرون، رعدی دیگر غرید و شیشه پنجره لرزید. رنگها در ردای سیبل تکان خوردند، اما هیچچیز به اندازه نگاه او هولناک نبود.
موضوع نفر بعد: چای جادویی
جملات نفر بعدی: این قرار نبود اتفاق بیفتد. یک قوری در حال دویدن بود. هیچکس به قند دست نمیزد. صدای قلقل مشکوکی میآمد. همه به من زل زده بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

× هوادار تیم اسم نداره ×
موضوع: خاموش
جملات: طنین انداز شد - چیزی پشت سرم تکان میخورد - بویی در فضا پیچید - هوا سنگین و غلیظ شد - خاموش شد.
~~~~~~~
گابریلا نصف شبی یورتمهکنان در حال حرکت تو کوچه پس کوچههای لندن بود و هیشکی نبود بهش بگه که آخه دختر، این وقت شب مگه موقع این کاراس؟ الان باید تو خونه خواب هفت پادشاهی رو دیده باشی. اما گابریلا کلا عجیب بود و این حرفا تو گوشش نمیرفت. بنابراین همینطور میرفت که ناگهان همهجا خاموش میشه و در تاریکی مطلق فرو میره.
- ای لعنت بر این بیبرقی ماگلا!
اما تاریکی تنها چیزی نبود که رخ داده بود. گابریلا احساس میکنه هوا سنگین و غلیظ شده و همزمان بویی در فضا پیچید. به نظر میومد گابریلا زود قضاوت کرده و علت این تاریکی حضور در محلهای ماگلنشین و رفتن برقا نبوده. بلکه چیزی تاریکتر از مخوفتر که از دنیای جادویی خودشون بود علت این واقعه بود.
اینو از حس ناامیدیای که در کوچه طنینانداز میشه و به دنبالش چیزی که پشت سرش تکون میخوره میفهمه.
دمنتور!
نه یکی، بلکه چند تا از اونا اومده بودن و باعث رخ دادن تمامی این وقایع شده بودن. اما گابریلا هم ساحرهای نبود که با این سرماها بلرزه. پس با یه حرکت سریع رو پاشنهی پا میچرخه و اکسپکتوپاترونومی رو چنان بینقض اجرا میکنه که تکشاخی از نوک چوبدستیش خارج میشه و دمنتورهایی که از هر سو به سمتش خیز برداشته بودن رو دنبال میکنه و از گابریلا میرونه.
~~~~~~~
سوژه: رنگارنگ
جملات نفر بعد: با صدای مهیبی روی زمین افتاد - نمیدانست چه بگوید - همه چیز بسیار مبهم بود - آتش شومینه گرمایی از خود ساطع میکرد - وقت آن فرا رسیده بود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: دوشنبه 30 شهریور 1405 09:42
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
431

×هواداری تیم اسم نداره×
موضوع:شکاف
کلمات:
دیوار ترک برداشت.
صدایی شبیه گریه میآید.
چیزی از لای شکاف بیرون میخزد. دستهایم را نمیتوانم تکان بدهم. نور خاموش میشود.
******
دیوار ترک برداشت.
اولش فقط یک صدای خشک و آرام بود، مثل نفس کشیدن آرام یک پیرمرد . با تعجب سرم را چرخاندم. ترک باریک، درست کنار قفسهها، در امتداد دیوار کشیده میشد. گرد و خاک از لابهلای آن پایین میریخت و هوا بوی نم و رطوبت گرفته بود.
سکوت سنگینی روی اتاق افتاده بود.
بعد… صدایی شبیه گریه میآید.
نه از دور، نه از پشت چند دیوار. درست از همان شکاف. صدایی ضعیف و گرفته، انگار کسی در حال فرو رفتن در آب باشد. پوست دستهایم مور مور شد. ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم، اما زمین زیر پایم به طرز عجیبی سرد شده بود.
ناگهان چیزی از لای شکاف بیرون میخزد؛ سیاه، باریک و لغزنده، اما با حرکتهایی که بیشتر شبیه انسان بود تا حیوان. انگشتهایی… نه، چیزی شبیه انگشت… روی زمین میخزد و آرام، آرام جلو میآید.
میخواهم فریاد بزنم، اما گلوی من قفل شده است.
دستهایم را نمیتوانم تکان بدهم؛ شانههایم سنگین شده، انگار سیمهای نامرئی از داخل شکاف بیرون زده و مرا به زمین دوختهاند.
آن موجود نیمهپنهان در تاریکی سرش را کمی بالا میآورد. دو چشم کدر و بینور، درست جایی که نباید چیزی باشد، به من خیره میشوند. صدای گریه حالا نزدیکتر است… اما به طرز عجیبی لبهایش بستهاند.
ناگهان نور خاموش میشود.
سیاهی همهچیز را میبلعد.
دیگر حتی نمیتوانم نفس بکشم. تنها چیزی که میشنوم، صدای کشیده شدن ناخنهایش روی سنگ است… و بعد، چیزی درست پشت سرم نفس میکشد.
*******
موضوع:خاموش
جملات:
طنین انداز شد.
چیزی پشت سرم تکان میخورد.
بویی در فضا پیچید.
هوا سنگین و غلیظ شد.
خاموش شد.
موضوع:شکاف
کلمات:
دیوار ترک برداشت.
صدایی شبیه گریه میآید.
چیزی از لای شکاف بیرون میخزد. دستهایم را نمیتوانم تکان بدهم. نور خاموش میشود.
******
دیوار ترک برداشت.
اولش فقط یک صدای خشک و آرام بود، مثل نفس کشیدن آرام یک پیرمرد . با تعجب سرم را چرخاندم. ترک باریک، درست کنار قفسهها، در امتداد دیوار کشیده میشد. گرد و خاک از لابهلای آن پایین میریخت و هوا بوی نم و رطوبت گرفته بود.
سکوت سنگینی روی اتاق افتاده بود.
بعد… صدایی شبیه گریه میآید.
نه از دور، نه از پشت چند دیوار. درست از همان شکاف. صدایی ضعیف و گرفته، انگار کسی در حال فرو رفتن در آب باشد. پوست دستهایم مور مور شد. ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم، اما زمین زیر پایم به طرز عجیبی سرد شده بود.
ناگهان چیزی از لای شکاف بیرون میخزد؛ سیاه، باریک و لغزنده، اما با حرکتهایی که بیشتر شبیه انسان بود تا حیوان. انگشتهایی… نه، چیزی شبیه انگشت… روی زمین میخزد و آرام، آرام جلو میآید.
میخواهم فریاد بزنم، اما گلوی من قفل شده است.
دستهایم را نمیتوانم تکان بدهم؛ شانههایم سنگین شده، انگار سیمهای نامرئی از داخل شکاف بیرون زده و مرا به زمین دوختهاند.
آن موجود نیمهپنهان در تاریکی سرش را کمی بالا میآورد. دو چشم کدر و بینور، درست جایی که نباید چیزی باشد، به من خیره میشوند. صدای گریه حالا نزدیکتر است… اما به طرز عجیبی لبهایش بستهاند.
ناگهان نور خاموش میشود.
سیاهی همهچیز را میبلعد.
دیگر حتی نمیتوانم نفس بکشم. تنها چیزی که میشنوم، صدای کشیده شدن ناخنهایش روی سنگ است… و بعد، چیزی درست پشت سرم نفس میکشد.
*******
موضوع:خاموش
جملات:
طنین انداز شد.
چیزی پشت سرم تکان میخورد.
بویی در فضا پیچید.
هوا سنگین و غلیظ شد.
خاموش شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/5/18 10:13:57
Only Raven

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج