جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

46 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
46 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی داستان شماره ۱۷
ارسال شده در: دیروز ساعت 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم بشینم کنار کسی و منتظر بمونم تا سرد بشه. ولی نشستم. دست‌هام رو گذاشتم روی زانوهام و نگاه کردم. نه به صورتش، به دست‌هام. دست‌هایی که لرزششون بند نمی‌اومد.
همیشه همین بوده. من می‌دوم، می‌جنگم، فداکاری می‌کنم، و آخرش می‌بینم بازم یه نفر کم شده. انگار یه قانون نامرئی هست که می‌گه هر چی به من نزدیک بشه، باید بره. من فقط بلدم بعدش بمونم و نگاه کنم.
خاله پتونیا از بچگی بهم یاد داد که جایی ندارم. فکر می‌کردم وقتی از اون خونه بیام بیرون، تموم می‌شه. نشد. هر جا رفتم، همون حس همراهم بود. یه اتاق اضافه، یه صندلی خالی، یه نفر که همیشه آخر صف می‌ایسته.
حالا هم اینجام. تو تاریکی. با یه سکوت که خیلی بلندتر از هر فریادیه. و توی سرم فقط یه جمله می‌چرخه: تو باعث شدی. شاید مستقیم نه، ولی تو بودی. تو همیشه هستی.
اشکام رو پاک نکردم. گذاشتم بمونن. شاید حقمه. شاید باید همین‌طور بمونم تا یادم نره.

بلند شدم. پاهام می‌لرزید. یه قدم عقب رفتم، بعد یه قدم دیگه. از خودم فرار نمی‌کردم. فقط دیگه نمی‌تونستم اونجا بمونم.
راه افتادم. تنها. نه چون کسی رو نداشتم. چون دیگه نمی‌خواستم داشته باشم.


---
@Nefelibata

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/3 22:52:51
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی تصویر شماره 13
ارسال شده در: دیروز ساعت 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی که هری نیمه شب در کتابخوانه زیر شنل نامریی کننده مشغول تمرین کردن طلسم پاترونوس بود پس از تلاش های بسیاری که داشت ولی نتیجه ای نگرفت در یک آن تونست که طلسم رو اجرا کنه و برای اولین بار با موجود پاترونوس اش مواجه شد و از اینکه دید اون موجود درواقع ترکیبی از بدن مار و صورت پروفسور اسنیپ بود از شدت ترس و شوکه شدن فانوس از دستش افتاد و با صدای بسیار بلندی به قفسه های کتاب خورد و هری تقریبا مطمئن بود که الان همه از حضورش در اونجا مطلع شدن و سریع فانوس رو برداشت و آماده ی فرار شد که ناگهان صدای گربه ی فیلج ؛خانم نوریس رو شنید و پشت دیوار قایم شد که ببینه چی قراره بشه

---
@sharry
با ارفاق زیاد، میتونم تایید کنم. اما توی مراحل بعدی بیشتر برای داستان نویسی وقت بذار و یه داستان جذاب برامون خلق کن!
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/3 19:30:40
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/3 22:50:54
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۲
به نظر شخصی من
خلاصه این تصویر یعنی اینکه
ما با شما همدل هستیم که نورهایی که از چوبدستی زده بیرون به معنی همدلی هست
هاگواتز همیشه پر از سرصدا هست ولی برایه همدلی با پاتر با ارامش کامل و سکوت صپری میشود


@Moli
در این مرحله نباید بگی مفهوم یا خلاصه تصویری که انتخاب کردی چیه، بلکه باید داستانی بنویسی که می‌تونه از دل اون تصویر بیرون بیاد. بنابراین لطفا یه داستان بنویس و اتفاقاتی که به نظرت در جریان عکس ممکنه رخ بده رو شرح بده، از احساساتی که شخصیت‌ها ممکنه تجربه کنن بگو یا حتی دیالوگ‌هایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه رو بنویس.

منتظرم تا با یه داستان کامل برگردی.
ویرایش شده توسط Moli در 1405/7/3 14:37:25
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/3 14:57:22
جینی
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین

تصویر ۲۱

چیزی که اول از همه توجهم را جلب می‌کند، نورهاست. صدها نور کوچک بالای سر آدم‌هاست و من چند لحظه فقط نگاهشان می‌کنم. صحنه‌ای است که هیچ‌وقت شبیهش را ندیده‌ام. هاگوارتز معمولاً پر از صداست؛ صدای قدم‌ها، خنده‌ها، دعواهای بی‌اهمیت، پچ‌پچ کردن سر کلاس، حتی غر زدن‌های همیشگی بچه‌ها. اما اینجا همه ساکت‌اند. و شاید عجیب‌ترین قسمت همین باشد. آدم‌هایی که همیشه می‌شود از روی لباسشان، صدایشان، حالت صورتشان یا حتی مدل راه رفتنشان تشخیصشان داد، حالا تقریباً هیچ فرقی با هم ندارند. همه یک چوبدستی در دست دارند و یک نور بالای سرشان. برای چند ثانیه حتی حس می‌کنم جایم را اشتباه آمده‌ام. انگار هاگوارتز همان هاگوارتز همیشگی نیست. به آدم‌ها نگاه می‌کنم. یکی گریه می‌کند، یکی به آسمان خیره شده، یکی لب‌هایش را محکم به هم فشار داده تا گریه نکند. هیچ‌کس توضیح نمی‌دهد چرا این کار را می‌کند. انگار توضیح دادن، چیزی را از این لحظه کم می‌کند. بعد به این فکر می‌کنم که احتمالاً این احترام فقط برای دامبلدور نیست. برای آدم‌هایی است که دیگر نیستند. برای کسانی که در جنگ چیزی از دست داده‌اند. برای روزهایی که دیگر برنمی‌گردند. شاید حتی برای نسخه‌ای از خودِ هاگوارتز که قبل از این اتفاق‌ها وجود داشت. و عجیب‌تر اینکه من هم دلم می‌خواهد چوبدستی‌ام را بالا ببرم. نه چون ناگهان احساس می‌کنم باید شجاع باشم. فقط چون در آن لحظه، پایین نگه داشتنش حس عجیبی دارد؛ انگار خودم را از چیزی که همه با هم فهمیده‌اند، جدا کرده‌ام. پس بالا می‌برمش. نور من هم بین آن همه نور گم می‌شود. و دقیقاً همین قسمت برایم عجیب است. من همیشه دوست دارم بدانم چه چیزی متعلق به من است، کجا ایستاده‌ام، چه اتفاقی دارد می‌افتد. اما اینجا نمی‌توانم نور خودم را از بقیه تشخیص بدهم. و برخلاف چیزی که فکر می‌کردم، این بار اذیتم نمی‌کند. شاید چون برای اولین بار لازم نیست هرکدام‌مان جداگانه دیده شویم. فقط کافی است کنار هم باشیم. به آسمان نگاه می‌کنم و یک لحظه حس می‌کنم دارم چیزی را می‌بینم که برای دنیای جادوگرها کاملاً عادی است، اما برای من نیست؛ اینکه آدم‌ها می‌توانند با یک حرکت ساده، بدون هیچ حرفی، بگویند: «یادتان هست.» همین. نه بیشتر. و شاید برای همین است که نمی‌توانم چشم از نورها بردارم. چون صحنه غمگین است، اما فقط غمگین نیست. یک جور آرامش عجیب هم دارد؛ آرامشی که دقیقاً نمی‌فهمم از کجا آمده. شاید از اینکه برای چند دقیقه، همه‌چیز خیلی ساده شده. آدم‌هایی که مانده‌اند، نورهایشان را بالا گرفته‌اند. آدم‌هایی که رفته‌اند، دلیل روشن بودن این نورها هستند. و من، وسط این دو، فقط ایستاده‌ام و برای اولین بار حس می‌کنم هاگوارتز برای همه‌ی ما یک معنی مشترک دارد. شاید بعدها، وقتی دوباره به این قلعه برگردم، بیشتر از هر چیزی همین صحنه یادم بماند. نه به خاطر اینکه بزرگ یا باشکوه بود. به خاطر اینکه برای چند دقیقه، هاگوارتز برایم غریبه شده بود. و درست همان موقع فهمیدم که چقدر به آن تعلق دارم.

---
@Hana.nsrcandy 
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/3 14:05:30
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/3 14:06:02
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مهر 1405 23:42
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 16

نوری درخشان و کور کننده از میان پرده های کوپه ی قدیمی قطار را روشن کرده بود.
کوپه بوی آهن زنگ زده، آبنبات های برتی بات، زنجبیل، دارچین، نم خاک و پارچه هایی که در میان تار و پود هایشان عرق می‌رود می‌داد.
سیریوس که هنوز دستش کامل خوب نشده بود یکی دیگر از آبنبات های چسبناک را برداشت و در دهانش گذاشت.
جیمز پاهایش را روی یکدیگر انداخته بود و داشت حرف می‌زد.
«لیلی خیلی جذابه. می‌خوام بهش بگم بریم بیرون.»
پیتر دستی در میان موی بلوندش کشید و یک آبنبات با مزه ی لجن برداشت و گفت گفت:«بیخیال جیمز. اون هیچوقت قبول نمی‌کنه.»
«چند می‌دی راضیش کنم.»
«یه بسته کامل آبنبات.»
«نمی‌ارزه. من ی چیز بهتر می‌خوام.»
سیریوس وارد بحث شد و با شیطنت گفت:«نظرتون چیه قانون نصف نصف رو انجام بدیم؟ مثلا برای جیمز سر اسنیچ طلایی باشه؟»
پیتر پرسید:«یعنی چی؟»
«اگه جیمز برد تو باید اسنیچ رو براش بدزدی. اگه جیمز باخت هرچی تو بگی.»
ریموس سرش را از کتاب نجوم بالا آورد. نیم نگاهی به چهره ی آشفته اما چشم گیر سیریوس انداخت.
«نظرت چیه نظراتت رو برای خودت نگه داری پدز؟»
سیریوس چشمش را برای ریموس ریز کرد.
«اوه نه رمی. ایده خوبیه.»
ریموس شانه هایش را بالا انداخت و نجوا کرد:«اصلا به من چه.»
و دوباره به کتابش خیره شد.
زخم هایش متورم شده بود. هرچقدر که به بدر ماه کامل نزدیک می‌شدند سوزش زخم هایش بیشتر می‌شد اما آن زخم ها به هیچ وجه از زیبایی او کم نمی‌کردند. فقط پختگی اش را بیشتر نشان می‌دادند.
سیریوس موهایش را تکانی داد و گفت:«حالا بیخیال این چیزا. می‌شه یکی موهامو از جلوی صورتم بزنه کنار؟»
ریموس زیر لب خندید اما کتاب را بالا نیاورد.
جیمز گفت:«خاک تو سرت کنن اگه پریشب با مامانت دعوات نمی‌شد الان سالم بودی.»
سیریوس گفت:«من چمیدونستم تا امروز این شکلی می‌مونه. ولی خب می‌تونم تا چند روز اساتید رو بپیچونم.»
ریموس با تمسخر گفت:«احمقی دیگه. احمق .»


---
@Liya_Black
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/3 0:18:33
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مهر 1405 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
میشه بگید برای گروهبندی شدن دقیق باید چیکار کرد؟


سلام @Liya_Black.
گروهبندی مرحله‌ی دوم برای ورود به ایفای‌نقش جادوگرانه که هر آن‌چه در دنیای جادویی هری پاتر وجود داره رو پیاده‌سازی کرده تا بتونی حضور در این دنیای جادویی رو تجربه کنی. پس اگه می‌خوای کلاه گروهبندی رو روی سرت بذاری و بعد از صحبت باهاش ببینی در نهایت چه گروهی رو برات انتخاب می‌کنه، لطفا اینجا رو مطالعه کن.

در مرحله اول باید براساس یکی از تصاویر کارگاه، داستانی در تاپیک کارگاه داستان‌نویسی ارسال کنی تا بتونی در مرحله دوم کلاه گروه‌بندی رو بر سر بذاری. از اونجا مرحله به مرحله راهنماییت می‌کنیم که در ادامه باید چی کار کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/2 20:45:03
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/2 20:46:06
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مهر 1405 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
شماره ۱۲:
هری و رون کنار ماشین قدیمی پدر رون ایستاده بودند. چمدان‌هایشان را با عجله داخل صندوق گذاشتند و بعد هر دو سوار شدند.
رون پشت فرمان نشست و هری کنار او جا گرفت. موتور ماشین روشن شد و ماشین آرام‌آرام از زمین فاصله گرفت. هری با ناباوری از پنجره به پایین نگاه کرد؛ خانه‌ها هر لحظه کوچک‌تر می‌شدند و باد شدیدی به صورتشان می‌خورد.
پرواز در ابتدا هیجان‌انگیز بود، اما خیلی زود همه‌چیز تغییر کرد. ماشین شروع به لرزیدن کرد و کنترلش سخت‌تر شد. رون با نگرانی فرمان را می‌چرخاند و تلاش می‌کرد مسیرشان را پیدا کند.
چند ساعت بعد، وقتی هوا تاریک شده بود، نورهای هاگوارتز از دور دیده می‌شد. هری با هیجان به قلعه نگاه کرد، اما ناگهان ماشین تکان شدیدی خورد.
درخت بزرگی درست مقابلشان قرار داشت.
رون فرصت کافی برای تغییر مسیر نداشت.
ماشین با سرعت به سمت شاخه‌های درخت رفت و میان شاخ‌وبرگ‌های ضخیم گیر کرد. شاخه‌ها به بدنه می‌کوبیدند و ماشین به‌شدت تکان می‌خورد.
هری و رون با ترس به اطراف نگاه کردند.
آن‌ها حالا نه روی زمین بودند و نه در آسمان؛ درست وسط درختی عظیم گرفتار شده بودند، در حالی که هاگوارتز تنها چند قدم آن‌طرف‌تر به نظر می‌رسید.
اما درخت هنوز کارش را تمام نکرده بود...
درخت با شدت تکان خورد و ماشین بالاخره از میان شاخه‌ها آزاد شد. هری و رون نفسشان را حبس کرده بودند و محکم به صندلی‌ها چسبیده بودند.
ماشین لحظه‌ای در هوا معلق ماند و بعد با سرعت به سمت پایین سقوط کرد. هری فریاد زد و رون سعی کرد دوباره کنترل فرمان را به دست بگیرد.
چند لحظه بعد، ماشین با تکانی شدید روی زمین فرود آمد.
هر دو چند ثانیه بی‌حرکت ماندند.
رون نفسش را بیرون داد و با لبخندی عصبی گفت: «فکر کنم سالمیم.»
هری از ماشین پیاده شد و به قلعه‌ی عظیم هاگوارتز نگاه کرد که در تاریکی شب روبه‌رویشان قرار داشت. پنجره‌های روشن قلعه مثل ستاره‌هایی در دل شب می‌درخشیدند.
آن‌ها چمدان‌هایشان را برداشتند و به سمت قلعه راه افتادند؛ بی‌خبر از اینکه ماجراهای عجیب و خطرناکشان در هاگوارتز تازه قرار بود آغاز شود.


@Asadi
ازونجایی که قبلا تایید و گروهبندی شدی، نیازی به تایید مجدد نیست و می‌تونی برای معرفی شخصیت بری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/2 19:45:28
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/2 19:46:19
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مهر 1405 18:28
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 8:
آن شب، اتاق مدیر مدرسه برخلاف همیشه ساکت بود. تنها صدای آرام سوختن آتش شومینه به گوش می‌رسید. دامبلدور پشت میزش نشسته بود و نامه‌ای قدیمی را در دست داشت. کاغذ زرد و گوشه‌هایش کمی سوخته بود.
چند لحظه به نامه نگاه کرد و بعد آهسته گفت:
«بعضی نامه‌ها را نباید هیچ‌وقت فرستاد...»
اما انگار چیزی نظرش را عوض کرد. نامه را باز کرد و شروع به نوشتن کرد. هنوز چند خط بیشتر ننوشته بود که صدای در آمد.
«بفرمایید.»
پروفسور مک‌گونگال وارد اتاق شد و با تعجب به شمشیری که کنار میز قرار داشت نگاه کرد.
«آلبوس، باز هم داری دردسر درست می‌کنی؟»
دامبلدور لبخند زد و گفت:
«من؟ هرگز! فقط دارم یک نامه ساده می‌نویسم.»
مک‌گونگال نگاهی به کاغذ انداخت.
«نامه ساده؟ با شمشیر گریفیندور کنارت؟»
دامبلدور خندید و گفت:
«گاهی برای نوشتن یک نامه، باید ابزار مناسبی داشت.»
مک‌گونگال سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت. دامبلدور دوباره به نامه نگاه کرد. این بار لبخندش محو شده بود.
او می‌دانست چیزی که روی این کاغذ نوشته می‌شود، ممکن است آینده‌ی یک دانش‌آموز را تغییر دهد.
قلم را برداشت و آخرین جمله را نوشت:
«شجاعت همیشه به معنای نترسیدن نیست؛ گاهی یعنی با وجود ترس، قدم بعدی را برداری.»
نامه را تا کرد و داخل پاکت گذاشت. سپس شمشیر را برداشت و با لبخندی آرام گفت:
«خب... حالا فقط باید امیدوار باشم گیرنده‌اش معنای حرفم را بفهمد.»
و نامه، در سکوت شب، راهی مقصدش شد.


@Parham90F
ازونجایی که قبلا تایید و گروهبندی شدی، نیازی به تایید مجدد نیست و می‌تونی برای معرفی شخصیت بری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/2 19:03:57
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/2 19:44:48
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/2 19:46:42
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مهر 1405 14:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت سه شب جغدی نامه ای برایم آورد در نامه خیلی مختصر آمده بود که دامبلدور کشته شده ؛ باورم نمیشد ، چطور میتوانستم باور کنم ، چطور دلم میامد باور کنم .
آماده شدم و بیست دقیقه بعد به هاگوارتز رسیدم ، دیگر همه ی دانش آموزان رفته بودند و فقط تعدادی از افراد وزارت خانه و اساتید هاگوارتز را میتوانستم ببینم سر انجام پروفسور مک گونگال همه چیز را برایم تعریف کرد ، هیچ یک کلماتش باورپذیر نبودند ، حمله مرگ خواران به هاگوارتز ؟ کشته شدن دامبلدور توسط سوروس اسنیپ ؟ انگار همگی داشتند محتوای خوابی بد را برای هم تعریف میکردند ، درست مثل زمانی که یک کابوس میبینی و سپس از خواب بیدار میشی و رو به آسمان شکر میکنی که همش یک خواب بد بوده ، اما اکنون هرچه میکردم بیدار نمیشدم .
همه ی اعضای هیت مدرسه در کنار هم جمع شده بودند و در حال تصمیم گیری برای ادامه مسیر هاگوارتز بودند و در آخر همه منتظر نظر من شدند ؛ چند باری صدام زدند تا به خودم آمدم ، مغزم خالی بود جوری که انگار تحت طلسم فرمان بودم ، من نیز نظر خودم را گفتم ، هاگوارتز دیگر امن نیست و باید بسته شود ، اما همگی موافقت کردیم که مدرسه تا زمان مراسم ختم دامبلدور باز بمونه ، چند دقیقه ای در هاگوارتز قدم زدم بی آنکه بدونم به کجا میروم ، فکری مثل یک درخت به سرعت در سرم ریشه میزد و با سرعتی باور نکردنی شاخ و برگ میگرفت ، بزرگ ترین برگ برنده ما در مقابل ولدمورت کشته شده بدون اینکه خود لرد سیاه به مدرسه بیاد ، آیا اصلا دامبلدور آنقدری که فکر میکردم قدرتمند بود یا من او را در ذهنم آنقدر بزرگ کرده بودم ، تصور من از دامبلدور این بود که به تنهایی تمام مرگ خواران را دستگیر کند ولی ...
اکنون همه راجب هری پاتر صحبت میکنند و شایعات مختلفی در مورد او در میان زبان ها میچرخد ، میگویند که او قرار است ولدمورت را شکست بدهد اما نمیتوانم این را باور کنم .

---
خیلی خوب چیزی که گفتم رو رعایت کردی و خیلی خیلی بهتر شد.
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/2 14:48:59
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مهر 1405 12:43
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 8:
آن شب، اتاق مدیر مدرسه برخلاف همیشه ساکت بود. تنها صدای آرام سوختن آتش شومینه به گوش می‌رسید. دامبلدور پشت میزش نشسته بود و نامه‌ای قدیمی را در دست داشت. کاغذ زرد و گوشه‌هایش کمی سوخته بود.
چند لحظه به نامه نگاه کرد و بعد آهسته گفت:
«بعضی نامه‌ها را نباید هیچ‌وقت فرستاد...»
اما انگار چیزی نظرش را عوض کرد. نامه را باز کرد و شروع به نوشتن کرد. هنوز چند خط بیشتر ننوشته بود که صدای در آمد.
«بفرمایید.»
پروفسور مک‌گونگال وارد اتاق شد و با تعجب به شمشیری که کنار میز قرار داشت نگاه کرد.
«آلبوس، باز هم داری دردسر درست می‌کنی؟»
دامبلدور لبخند زد و گفت:
«من؟ هرگز! فقط دارم یک نامه ساده می‌نویسم.»
مک‌گونگال نگاهی به کاغذ انداخت.
«نامه ساده؟ با شمشیر گریفیندور کنارت؟»
دامبلدور خندید و گفت:
«گاهی برای نوشتن یک نامه، باید ابزار مناسبی داشت.»
مک‌گونگال سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت. دامبلدور دوباره به نامه نگاه کرد. این بار لبخندش محو شده بود.
او می‌دانست چیزی که روی این کاغذ نوشته می‌شود، ممکن است آینده‌ی یک دانش‌آموز را تغییر دهد.
قلم را برداشت و آخرین جمله را نوشت:
«شجاعت همیشه به معنای نترسیدن نیست؛ گاهی یعنی با وجود ترس، قدم بعدی را برداری.»
نامه را تا کرد و داخل پاکت گذاشت. سپس شمشیر را برداشت و با لبخندی آرام گفت:
«خب... حالا فقط باید امیدوار باشم گیرنده‌اش معنای حرفم را بفهمد.»
و نامه، در سکوت شب، راهی مقصدش شد.

---
خلاقیتت رو دوست داشتم!
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی![/b]

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/2 13:58:27

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.