همیشه همین بوده. من میدوم، میجنگم، فداکاری میکنم، و آخرش میبینم بازم یه نفر کم شده. انگار یه قانون نامرئی هست که میگه هر چی به من نزدیک بشه، باید بره. من فقط بلدم بعدش بمونم و نگاه کنم.
خاله پتونیا از بچگی بهم یاد داد که جایی ندارم. فکر میکردم وقتی از اون خونه بیام بیرون، تموم میشه. نشد. هر جا رفتم، همون حس همراهم بود. یه اتاق اضافه، یه صندلی خالی، یه نفر که همیشه آخر صف میایسته.
حالا هم اینجام. تو تاریکی. با یه سکوت که خیلی بلندتر از هر فریادیه. و توی سرم فقط یه جمله میچرخه: تو باعث شدی. شاید مستقیم نه، ولی تو بودی. تو همیشه هستی.
اشکام رو پاک نکردم. گذاشتم بمونن. شاید حقمه. شاید باید همینطور بمونم تا یادم نره.
بلند شدم. پاهام میلرزید. یه قدم عقب رفتم، بعد یه قدم دیگه. از خودم فرار نمیکردم. فقط دیگه نمیتونستم اونجا بمونم.
راه افتادم. تنها. نه چون کسی رو نداشتم. چون دیگه نمیخواستم داشته باشم.
---
@Nefelibata
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




