---
@لیا
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
جادو در راه است…
لطفاً یک لحظه صبر کنید
قدیمیترین وبسایت هواداری هری پاتر به زبان فارسی
تنظیمات نمایش
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
هافلپاف
گریفیندور
کارگاه داستاننویسی






تصویر ۲۱
چیزی که اول از همه توجهم را جلب میکند، نورهاست. صدها نور کوچک بالای سر آدمهاست و من چند لحظه فقط نگاهشان میکنم. صحنهای است که هیچوقت شبیهش را ندیدهام. هاگوارتز معمولاً پر از صداست؛ صدای قدمها، خندهها، دعواهای بیاهمیت، پچپچ کردن سر کلاس، حتی غر زدنهای همیشگی بچهها. اما اینجا همه ساکتاند. و شاید عجیبترین قسمت همین باشد. آدمهایی که همیشه میشود از روی لباسشان، صدایشان، حالت صورتشان یا حتی مدل راه رفتنشان تشخیصشان داد، حالا تقریباً هیچ فرقی با هم ندارند. همه یک چوبدستی در دست دارند و یک نور بالای سرشان. برای چند ثانیه حتی حس میکنم جایم را اشتباه آمدهام. انگار هاگوارتز همان هاگوارتز همیشگی نیست. به آدمها نگاه میکنم. یکی گریه میکند، یکی به آسمان خیره شده، یکی لبهایش را محکم به هم فشار داده تا گریه نکند. هیچکس توضیح نمیدهد چرا این کار را میکند. انگار توضیح دادن، چیزی را از این لحظه کم میکند. بعد به این فکر میکنم که احتمالاً این احترام فقط برای دامبلدور نیست. برای آدمهایی است که دیگر نیستند. برای کسانی که در جنگ چیزی از دست دادهاند. برای روزهایی که دیگر برنمیگردند. شاید حتی برای نسخهای از خودِ هاگوارتز که قبل از این اتفاقها وجود داشت. و عجیبتر اینکه من هم دلم میخواهد چوبدستیام را بالا ببرم. نه چون ناگهان احساس میکنم باید شجاع باشم. فقط چون در آن لحظه، پایین نگه داشتنش حس عجیبی دارد؛ انگار خودم را از چیزی که همه با هم فهمیدهاند، جدا کردهام. پس بالا میبرمش. نور من هم بین آن همه نور گم میشود. و دقیقاً همین قسمت برایم عجیب است. من همیشه دوست دارم بدانم چه چیزی متعلق به من است، کجا ایستادهام، چه اتفاقی دارد میافتد. اما اینجا نمیتوانم نور خودم را از بقیه تشخیص بدهم. و برخلاف چیزی که فکر میکردم، این بار اذیتم نمیکند. شاید چون برای اولین بار لازم نیست هرکداممان جداگانه دیده شویم. فقط کافی است کنار هم باشیم. به آسمان نگاه میکنم و یک لحظه حس میکنم دارم چیزی را میبینم که برای دنیای جادوگرها کاملاً عادی است، اما برای من نیست؛ اینکه آدمها میتوانند با یک حرکت ساده، بدون هیچ حرفی، بگویند: «یادتان هست.» همین. نه بیشتر. و شاید برای همین است که نمیتوانم چشم از نورها بردارم. چون صحنه غمگین است، اما فقط غمگین نیست. یک جور آرامش عجیب هم دارد؛ آرامشی که دقیقاً نمیفهمم از کجا آمده. شاید از اینکه برای چند دقیقه، همهچیز خیلی ساده شده. آدمهایی که ماندهاند، نورهایشان را بالا گرفتهاند. آدمهایی که رفتهاند، دلیل روشن بودن این نورها هستند. و من، وسط این دو، فقط ایستادهام و برای اولین بار حس میکنم هاگوارتز برای همهی ما یک معنی مشترک دارد. شاید بعدها، وقتی دوباره به این قلعه برگردم، بیشتر از هر چیزی همین صحنه یادم بماند. نه به خاطر اینکه بزرگ یا باشکوه بود. به خاطر اینکه برای چند دقیقه، هاگوارتز برایم غریبه شده بود. و درست همان موقع فهمیدم که چقدر به آن تعلق دارم.
---
@Hana.nsrcandy
تایید شد! 
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
