سالن بزرگ هاگوارتز. سقف پر از ستاره.شمعها در هوا شنا میکنند.
اما هیچکس به سقف نگاه نمیکند.
همه به دختری نگاه میکنند که وسط سالن ایستاده. موهایش مثل یخی است که تازه شروع کرده به آب شدن. اما صورتش... صورتش هیچ چیزی ندارد.
نه ترس. نه هیجان. نه حتی کنجکاوی.
مثل کسی که قبلاً صد بار این لحظه را زندگی کرده.
مکگونگال اسم را میخواند:
«دلفینی ریدل.»
سالن مثل شیشهای که ترک بردارد، ساکت میشود. میز اسلیترین یخ میزند. یک نفر زیر لب میگوید: «ریدل؟»
دلفینی راه میافتد. آرام. بیعجله. شانههایش صاف، مثل کسی که راه رفتن در میان نگاهها را از بچگی یاد گرفته. روی صندلی مینشیند.
کلاه کهنه را روی سرش میگذارند.
صدایی خشدار، از داخل جمجمهاش:
«اوه. بگذار ببینم...»
کلاه ورق میزند. آرام. بعد کمی مکث میکند.
«زبانِ مار. پرواز بدون جارو. و... خوب. فهمیدم.»
«تو بلدی لبخند بزنی وقتی دروغ میگویی. بلدی گریه کنی وقتی لازم باشد. بلدی منتظر بمانی. سالها. بدون اینکه کسی بفهمد.»
دلفینی حتی پلک هم نمیزند.
کلاه زیر لب، تقریباً برای خودش: «غرورِ پدرش. صبرِ مادرش. و هیچکدام از ضعفهایشان.»
و بلند فریاد زد
«اسلیترین!»
کلاه را برداشت. گذاشت روی صندلی.از پلهها پایین آمد. سمت میز اسلیترین. وقتی رد شد . نشست سر میز. دستهایش را آرام روی چوب گذاشت. چند نفر لبخند زدند.
به بشقابش نگاه کرد. انگشتانش آرام روی میز ضرب گرفتند.
یک. دو. سه...
---
توصیفاتت خیلی قشنگ بود!
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
@roghy
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




