آسمان نیمه شب از پنجرۀ دفتر پروفسور مکگانگال دیده میشد. پروفسور مکگانگال آن آرامش همیشگی را نداشت؛ نفوذ مرگخواران به قلعه و شکنجه دادن دانش آموزان در کلاسها و بی اهمیتی اسنیپ، مدیر جدید مدرسه، باعث میشد مینروا از خود به دلیل ناتوانی در تغییر شرایط، ناراضی باشد.
بعد از مرگ دامبلدور، هیچوقت مدرسه آرام نبود. انگار این آرامش قبل از طوفان بود.
در این سکوت آزاردهنده، صدای تقتق در نشان از حضور حداقل یک فرد بیدار دیگر در قلعه بود. پروفسور مکگانگال بر خلاف درونش، با آرامش گفت: «بفرمایین.» در باز شد و مرد کوچک اندام میانسال با سبیل پرپشت از در وارد شد. پروفسور فلیتویک با صدای نازکش گفت: «مینروا همین الان الکتو کرو ازم خواست که در سالن عمومی ریونکلاو رو براش باز کنم. شرمنده، میدونی که اگر مخالفت میکردم چی میشد. خواستم بهت بگم چون تا حالا نشده بود بخواد وارد سالن عمومی گروهی غیر از گروه خودش بشه.»
مینروا در شوک فرو رفت. شاید تنها دلیلی که تاکنون مدرسه را ترک نکرده بود، دانشآموزان مدرسه بود. حالا که همان بچهها داشتند مورد آزار قرار میگرفتند، انگار میراث دامبلدور مورد آزار قرار میگرفت. با استرس از پروفسور فلیتویک تشکر کرد و به محض خروجش، از جا بلند شد. آیا این تفریح آخر شب برای کرو ها بود یا دستروری از اربابشان؟ با تمام سرعت به سمت برج ریونکلاو راه افتاد. در میان راه صدای بلندی آمد که باعث شد سریع تر قدم بردارد. پایین پلکان منتهی به برج بود که صدای عقاب ورودی ریونکلاو را شنید: «اشیای گمشده به کجا میروند؟»
صدای زمخت و نخراشیدهای پاسخ داد: «من چه میدونم؟ خفه شو بابا! الکتو؟ اونجایی؟ گرفتیش؟ در رو باز کن!»
مینروا وحشتزده بود. چه کسی می توانست تا این حد برای کروها مهم باشد؟ دانش آموزان ریونکلاو؟ نه، تا این حد برای کروها مهم نیستند. یا... یا شاید هم هری پاتر. ولی او نه در گروه ریونکلاو بود، نه حتی در مدرسه. فریاد «جواب بده» از امیکوس، پروفسور را به خود آورد. حالا به بالای پلکان رسیده بود. سعی کرد خود را آرام نشان دهد: «میشه بپرسم چکار میکنین پروفسور کرو؟»
امیکوس فریاد زد: «میخوام... از... این در لعنتی... رد بشم! برو فلیتویک رو صدا کن! یالا بگو بیاد بازش کنه!»
قرار نبود مینروا امشب جلوی کروها کم بیاورد. امشب یک چیزی باید تغییر می کرد. پرسید: «مگه خواهرت اون تو نیست؟ مگه سر شب پروفسور فلیتویک به دستور فوری خودت در رو براش باز نکرد؟ نمی تونه در رو برات باز کنه؟ اون وقت دیگه لازم نیست کل قلعه رو بیدار کنی.»
«جواب نمیده عجوزۀ پیر! خودت باز کن! عجبا! یالا ببینم!»
مینروا به سردی گفت: «به چشم» و مکث کرد. ضربه ای به در کوبهای زد و همان صدا دوباره همان سوال را پرسید. پروفسور پاسخ داد: «به لامکان که یعنی در همه چیز تجلی میکند.» کوبۀ عقابی گفت: «به زیبایی گفتید.» و در باز شد.
امیکوس دواندوان از در گذشت. الکتو بیحرکت نقش زمین شده بود. امیکوس فریادی از خشم و ترس سر داد.
جیغ کشید: «سگتولهها چیکارش کردن؟ همچین با نفرین شکنجهگر خدمتشون برسم که بهم بگن کار کی بوده...» همینطور که بالای سر خواهرش ایستاده بود، مشتش را به پیشانی خودش کوبید و جیغ کشید: «حالا ارباب تاریکی چی میکنه؟ پسره رو که نگرفتیم و اینها هم که زدن الکتو رو نفله کردن!»
مینروا وضعیت الکتو را بررسی کرد و کلافه گفت: «فقط بیهوش شده. چیزیش نمیشه.»
امیکوس هوار کشید: «معلومه که میشه! اگه دست ارباب تاریکی بهش برسه! ارباب تاریکی رو خبر کرده. نشون من هم سوخت و ارباب فکر میکنن پاتر رو گرفتیم!»
مینروا ناگهان گفت: «پاتر رو گرفتین؟ یعنی چی که پاتر رو گرفتین؟» یعنی حدس غیرممکن او، ممکن میشد؟
«ارباب به ما گفته بودن ممکنه پاتر بخواد وارد برج ریونکلاو بشه، گفته بودن اگه گرفتیمش بفرستیم دنبالشون.»
«چرا ممکنه هری پاتر بخواد وارد برج ریونکلاو بشه؟ پاتر توی گروه منه!»
کرو با قیافۀ خوک مانند و حیلهگرنهاش گفت: «به ما گفتن ممکنه بیاد اینجا! من از کجا بدونم واسه چی؟ اصلا مهم نیست. میندازیم گردن بچهها. آره. همین کار رو میکنیم. میگیم بچهها ریختن سر الکتو...» به سقف پرستاره، جایی که خوابگاهها بودند نگاه کرد و گفت: «همین بچه های اون بالا میگیم مجبورش کردن دست بذاره روی نشونش و برای همین هم اشتباهی خبرشون کردیم... بذار اونها رو مجازات کنن. یکیدوتا بچه کم و زیاد بشه چه فرقی میکنه؟»
مینروا رنگپریده گفت: «فرقش بین حقیقت و دروغه، بین شجاعت و بزدلی. خلاصه بگم، فرقش همون چیزیه که تو و خواهرت از درکش عاجزین ولی بذار به چیزی رو رک و پوستکنده بهت بگم حق ندارین بیعرضگی خودتون رو به گردن بچههای هاگوارتز بندازین! اجازه نمیدم چنین کاری بکنین!»
«ببخشین؟»
امیکوس آنقدر جلو رفت تا اینکه به طرز توهینآمیزی به پروفسور مکگانگال نزدیک شد و فقط چند سانتیمتر بین صورتهایشان فاصله بود. مینروا حاضر نشد عقب برود.
«مهم نیست تو اجازه میدی یا نه مینروا مکگانگال. دورۀ شما دیگه گذشته. حالا دیگه ما اومدیم روی کار و تو هم یا پشت من وایمیستی یا تاوونش رو میدی.»
سپس به صورت پروفسور مکگانگال تف کرد. خون مینروا به جوش آمده بود. ناگهان هری پاتر از وسط اتاق ظاهر شد: «نباید این کار رو میکردی.» وقتی امیکوس چرخید به طرفش، پاتر فریاد زد: «کروسیو!»
پاهای مرگخوار از زمین بلند شد. مثل کسی که در حال غرق شدن باشد، وسط زمین و هوا به خود پیچید و از درد زوزه سر داد. سپس به یکی از کتابخانهها کوبیده شد و بیهوش روی زمین افتاد.
پروفسور مکگانگال به قلبش چنگ انداخت و نجوا کرد: «پاتر! پاتر... اومدی اینجا! چطور...» با زحمت به خودش مسلط شد. «پاتر، کارت احمقانه بود!»
پاتر گفت: «به شما تف کرد.»
«پاتر، من... کارت خیلی... بزرگوارانه بود.... ولی مگه متوجه نیستی...»
پاتر حالا آرامتر شده بود و گفت: «چرا، متوجهم. پروفسور مکگانگال ولدمورت داره میآد.»
لونا هم از وسط اتاق ظاهر شد و با کنجکاوی گفت: «اِ، حالا دیگه میتونیم اسمش رو بگیم؟» پاتر به لاوگود گفت: «فکر نکنم دیگه مهم باشه به چه اسمی صداش میکنیم، میدونه من کجا هستم.»
مینروا نگران بود دست نامشمگو به هری برسد. آهسته گفت: «باید فرار کنی زود باش پاتر، زودتر برو.»
هری گفت: «نمیتونم؛ باید یه کاری انجام بدم. پروفسور شما می دونین دیهیم ریونکلاو کجاست؟»
«د دیهیم ریونکلاو؟ نه که نمیدونم.... مگه قرنها پیش ناپدید نشده؟ پاتر، اومدن تو به این قلعه دیوونگی محض بود.»
هری گفت: «چارهای نداشتم پروفسور. یه چیزی اینجا مخفی شده که من باید پیداش کنم. ممکنه دیهیم باشه.... اگه فقط بشه با پروفسور فلیتویک حرف بزنم...»
صدای حرکت و جرنگجرنگ شیشه به گوش رسید. امیکوس داشت به هوش می آمد. قبل از اینکه پاتر یا لاوگود کاری بکنند، مینروا از جا بلند شد، چوبجادویش را به طرف مرگخوار گرفت و گفت: «ایمپریو»
امیکوس رفت سمت خواهرش چوبجادویش را برداشت، مطیعانه به طرف پروفسور مکگانگال رفت و آن را به همراه چوبجادوی خودش تحویل داد. سپس روی زمین کنار الکتو دراز کشید. پروفسور مکگانگال ریسمان نقرهای درخشانی ظاهر کرد که دور کروها پیچید و آنها را محکم به هم بست.
مینروا با ظاهری آرام و باتنی خروشان و با کمال بیتوجهی به وضعیت کروها، دوباره رو کرد به هری و گفت: «پاتر اگه نامشمگو واقعاً بدونه تو اینجا هستی... پس داره میآد اینجا... پاتر؟ حالت خوبه پاتر؟» رنگ هری پریده بود.
«وقتمون داره تموم میشه ولدمورت داره نزدیکتر میشه. پروفسور، من دارم به دستور دامبلدور عمل میکنم و باید چیزی رو که ازم خواسته پیدا کنم ولی باید وقتی قلعه رو میگردم دانشآموزها رو از اینجا خارج کنیم.... ولدمورت من رو میخواد ولی براش مهم نیست چند نفر دیگه رو هم بکشه...»
مینروا شگفتزده تکرار کرد: «به دستور دامبلدور عمل میکنی؟» سپس کاملاً راست ایستاد. پس قطعا نیازی به بحث راجع به بودن یا نبودنش در قلعه نبود.
«ما از مدرسه در برابر نامشمگو محافظت میکنیم تا تو دنبال... این شیء بگردی.»
«همچین کاری ممکنه؟»
پروفسور مکگانگال با لحن خشکی گفت: «به نظرم هست. آخه میدونی، ما معلمها هم جادوگرهای بدی نیستیم. مطمئنم اگه تمام تلاشمون رو بکنیم، میتونیم مدتی جلوش رو بگیریم. البته باید اسنیپ رو یه کاریش بکنیم. اگه قرار باشه ارباب تاریکی مدرسه رو محاصره کنه، قطعاً کار درست اینه که تا میشه افراد بیگناه رو از اینجا خارج کنیم. وقتی شبکۀ دودکشی زیر نظره و توی محوطه هم امکان پدیداری نیست...»
پاتر سریع گفت: «یه راهی هست...» و از گذرگاه منتهی به هاگزهد به مینروا گفت.
«داریم دربارۀ صدها دانش آموز حرف می زنیم، پاتر...»
«میدونم پروفسور، اما وقتی ولدمورت و مرگخوارها روی محوطۀ مدرسه تمرکز کنن، به اونهایی که توی هاگزهد ناپدیدار میشن، اهمیت نمیدن»
مینروا موافقت کرد و راه افتاد.
***
سوروس اسنیپ از پشت زرهی بیرون آمد: «امیکوس و الکتو کجا هستن؟» هری و لونا همچنان زیر شنل بودند. مینروا گفت: «لابد همونجایی که خودت فرستادیشون سوروس.»
سوروس جلوتر آمد. مینروا حتی نگاه به مکان احتمالی پاتر نکرد. اسنیپ گفت: «فکر میکردم الکتو مهاجمی رو دستگیر کرده.»
«واقعا چی باعث شد چنین فکری بکنی؟» سوروس دست چپش که نشان تاریکی روی پوستش داغ خورده بود تکان داد. پروفسور مکگانگال ادامه داد: «بله، درسته. یادم رفته بود شما مرگخوارهاروش اختصاصی برای ارتباط دارین.»
اسنیپ با مکث پاسخ داد: «خبر نداشتم امشب نوبت توئه که گشت بزنی مینروا. چی باعث شده این وقت شب از رختخواب بیای بیرون؟»
«فکر کردم سر و صدایی شنیدم.»
«واقعاً؟ ولی همهجا آروم بنظر میرسه» اسنیپ به چشمهای مینروا نگاه کرد و ادامه داد: «هری پاتر رو دیدی مینروا؟ چون اگه اینطور باشه، مصرانه باید ازت بخوام...»
مینروا به سرعت طلسمی سمت اسنیپ زد. ولی اسنیپ از او سریعتر بود و سریع دفاع کرد. مینروا آتش فرستاد، اسنیپ مار. مینروا مار را تبدیل به خنجر کرد و به سمت سوروس فرستاد. صدای فیلیوس و پمونا هم آمد. اسنیپ راهی جز فرار به یکی از کلاسها نداشت.
مینروا فریاد کشید: «بزدل! بزدل» و دواندوان به سمت آن کلاس رفت. داخل کلاس خالی بود. پنجره شکسته بود. پاتر از زیر شنل بیرون آمد و پرسید: «یعنی مرده؟»
مینروا با ناراحتی گفت: «نه، نمرده. برخلاف دامبلدور، هنوز چوبجادو داشت... و ظاهراً حقههای اربابش رو هم یاد گرفته.»
صدای قدمهای هورس آمد و از مینروا دربارۀ اتفاقات پرسید. مینروا پنجره را نشان داد و گفت: «مدیرمون یه مدت رفتن مرخصی.» سپس برای همه توضیح داد که نامش مگو نزدیک مدرسه است و باید از هری برای انجام کار دامبلدور محافظت کنند. در نهایت تصمیم بر محافظت از هری و مدرسه با افسونهای محافظ پایه شد. فلیتویک گفت: «من از همینجا شروع میکنم.»
اسلاگهورن که رنگ پریده و خیس عرق بود، نفسبریده گفت: «ایدادبیداد! عجب مصیبتی شد! من واقعاً فکر نمیکنم این کار عاقلانه باشه مینروا. میدونی که آخرش یه راهی واسه ورود پیدا میکنه و هر کسی که سد راهش شده باشه به مهلکه می افته...»
پروفسور مکگانگال گفت: «تو و بچههای اسلیدرین رو هم تا بیست دقیقۀ دیگه توی تالار بزرگ میبینم. اگه میخوای خودت هم با بچههات بری جلوت رو نمیگیریم. اما هر کدومتون بخواین در مقاومت ما خرابکاری کنین یا در این قلعه در برابر ما سلاح به دست بگیرین هورس، به قصد کشت باهاتون دوئل میکنیم.»
هورس وحشتزده گفت: «مینروا!»
مینروا حرفش را برید: «وقتش رسیده که گروه اسلیدرین مشخص کنه به کی وفاداره برو و دانشآموزهات رو بیدار کن هورس.»
مینروا شروع به انجام افسونهای محافظ کرده بود: «پییرتوتم... وای فیلچ محض رضای خدا، الان وقتش نیست...»
سرایدار پیر لنگلنگان پیدایش شده بود و فریاد میزد: «بچهها از رختخواب اومدن بیرون! بچهها توی راهرو هستن!»
مکگانگال فریاد زد: «باید هم توی راهروها باشن احمق یاوهگو! برو یه کار بهدرد بخور بکن و پیوز رو پیدا کن!»
فیلچ که انگار اولین بار بود این اسم به گوشش میخورد، با لکنت گفت: «پ پیوز؟»
«آره، پیوز، مردک احمق! مگه ربعقرن نیست که از دستش غر میزنی؟ یالا برو صداش کن!»
وقتش بود. مینروا فریاد کشید: «وحالا... پییرتوتم لوکوموتور!»
***
جنگ تمام شده بود. هری پاتر، همان پسری که 7 سال قبل، در گروه مینروا مکگانگال افتاده بود، همان پسرک دردسرساز، بر ولدمورت غلبه کرده بود. مینروا هیچگاه در زندگی تا اینحد امیدوار نبود. از دوران جوانی و اتفاقات آن، تا 16 سال پیش و مرگ لیلی و جیمز. حالا مینروا مدیر هاگوارتز بود؛ محافظش بود و برای دانشآموزانش، مادری که همیشه در برابر طوفان ایستاده بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



