جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

55 کاربر(ها) آنلاین هستند (44 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
54 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
در برابر طوفان

آسمان نیمه شب از پنجرۀ دفتر پروفسور مک‌گانگال دیده می‌شد. پروفسور مک‌گانگال آن آرامش همیشگی را نداشت؛ نفوذ مرگ‌خواران به قلعه و شکنجه دادن دانش آموزان در کلاس‌ها و بی اهمیتی اسنیپ، مدیر جدید مدرسه، باعث می‌شد مینروا از خود به دلیل ناتوانی در تغییر شرایط، ناراضی باشد.
بعد از مرگ دامبلدور، هیچوقت مدرسه آرام نبود. انگار این آرامش قبل از طوفان بود.
در این سکوت آزاردهنده، صدای تق‌تق در نشان از حضور حداقل یک فرد بیدار دیگر در قلعه بود. پروفسور مک‌گانگال بر خلاف درونش، با آرامش گفت: «بفرمایین.» در باز شد و مرد کوچک اندام میانسال با سبیل پرپشت از در وارد شد. پروفسور فلیت‌ویک با صدای نازکش گفت: «مینروا همین الان الکتو کرو ازم خواست که در سالن عمومی ریونکلاو رو براش باز کنم. شرمنده، میدونی که اگر مخالفت میکردم چی می‌شد. خواستم بهت بگم چون تا حالا نشده بود بخواد وارد سالن عمومی گروهی غیر از گروه خودش بشه.»
مینروا در شوک فرو رفت. شاید تنها دلیلی که تاکنون مدرسه را ترک نکرده بود، دانش‌آموزان مدرسه بود. حالا که همان بچه‌ها داشتند مورد آزار قرار می‌گرفتند، انگار میراث دامبلدور مورد آزار قرار می‌گرفت. با استرس از پروفسور فلیت‌ویک تشکر کرد و به محض خروجش، از جا بلند شد. آیا این تفریح آخر شب برای کرو ها بود یا دستروری از اربابشان؟ با تمام سرعت به سمت برج ریونکلاو راه افتاد. در میان راه صدای بلندی آمد که باعث شد سریع تر قدم بردارد. پایین پلکان منتهی به برج بود که صدای عقاب ورودی ریونکلاو را شنید: «اشیای گمشده به کجا می‌روند؟»
صدای زمخت و نخراشیده‌ای پاسخ داد: «من چه میدونم؟ خفه شو بابا! الکتو؟ اونجایی؟ گرفتیش؟ در رو باز کن!»
مینروا وحشت‌زده بود. چه کسی می توانست تا این حد برای کروها مهم باشد؟ دانش آموزان ریونکلاو؟ نه، تا این حد برای کروها مهم نیستند. یا... یا شاید هم هری پاتر. ولی او نه در گروه ریونکلاو بود، نه حتی در مدرسه. فریاد «جواب بده» از امیکوس، پروفسور را به خود آورد. حالا به بالای پلکان رسیده بود. سعی کرد خود را آرام نشان دهد: «می‌شه بپرسم چکار می‌کنین پروفسور کرو؟»
امیکوس فریاد زد: «می‌خوام... از... این در لعنتی... رد بشم! برو فلیت‌ویک رو صدا کن! یالا بگو بیاد بازش کنه!»
قرار نبود مینروا امشب جلوی کروها کم بیاورد. امشب یک چیزی باید تغییر می کرد. پرسید: «مگه خواهرت اون تو نیست؟ مگه سر شب پروفسور فلیت‌ویک به دستور فوری خودت در رو براش باز نکرد؟ نمی تونه در رو برات باز کنه؟ اون وقت دیگه لازم نیست کل قلعه رو بیدار کنی.»
«جواب نمیده عجوزۀ پیر! خودت باز کن! عجبا! یالا ببینم!»
مینروا به سردی گفت: «به چشم» و مکث کرد. ضربه ای به در کوبه‌ای زد و همان صدا دوباره همان سوال را پرسید. پروفسور پاسخ داد: «به لامکان که یعنی در همه چیز تجلی می‌کند.» کوبۀ عقابی گفت: «به زیبایی گفتید.» و در باز شد.
امیکوس دوان‌دوان از در گذشت. الکتو بی‌حرکت نقش زمین شده بود. امیکوس فریادی از خشم و ترس سر داد.
جیغ کشید: «سگ‌توله‌ها چی‌کارش کردن؟ همچین با نفرین شکنجه‌گر خدمتشون برسم که بهم بگن کار کی بوده...» همین‌طور که بالای سر خواهرش ایستاده بود، مشتش را به پیشانی خودش کوبید و جیغ کشید: «حالا ارباب تاریکی چی می‌کنه؟ پسره رو که نگرفتیم و این‌ها هم که زدن الکتو رو نفله کردن!»
مینروا وضعیت الکتو را بررسی کرد و کلافه گفت: «فقط بیهوش شده. چیزی‌ش نمی‌شه.»
امیکوس هوار کشید: «معلومه که می‌شه! اگه دست ارباب تاریکی بهش برسه! ارباب تاریکی رو خبر کرده. نشون من هم سوخت و ارباب فکر می‌کنن پاتر رو گرفتیم!»
مینروا ناگهان گفت: «پاتر رو گرفتین؟ یعنی چی که پاتر رو گرفتین؟» یعنی حدس غیرممکن او، ممکن می‌شد؟
«ارباب به ما گفته بودن ممکنه پاتر بخواد وارد برج ریونکلاو بشه، گفته بودن اگه گرفتیمش بفرستیم دنبالشون.»
«چرا ممکنه هری پاتر بخواد وارد برج ریونکلاو بشه؟ پاتر توی گروه منه!»
کرو با قیافۀ خوک مانند و حیله‌گرنه‌اش گفت: «به ما گفتن ممکنه بیاد اینجا! من از کجا بدونم واسه چی؟ اصلا مهم نیست. می‌ندازیم گردن بچه‌ها. آره. همین کار رو می‌کنیم. می‌گیم بچه‌ها ریختن سر الکتو...» به سقف پرستاره، جایی که خوابگاه‌ها بودند نگاه کرد و گفت: «همین بچه های اون بالا می‌گیم مجبورش کردن دست بذاره روی نشونش و برای همین هم اشتباهی خبرشون کردیم... بذار اون‌ها رو مجازات کنن. یکی‌دوتا بچه کم و زیاد بشه چه فرقی می‌کنه؟»
مینروا رنگ‌پریده گفت: «فرقش بین حقیقت و دروغه، بین شجاعت و بزدلی. خلاصه بگم، فرقش همون چیزیه که تو و خواهرت از درکش عاجزین ولی بذار به چیزی رو رک و پوست‌کنده بهت بگم حق ندارین بی‌عرضگی خودتون رو به گردن بچه‌های هاگوارتز بندازین! اجازه نمیدم چنین کاری بکنین!»
«ببخشین؟»
امیکوس آن‌قدر جلو رفت تا اینکه به طرز توهین‌آمیزی به پروفسور مک‌گانگال نزدیک شد و فقط چند سانتی‌متر بین صورت‌هایشان فاصله بود. مینروا حاضر نشد عقب برود.
«مهم نیست تو اجازه میدی یا نه مینروا مک‌گانگال. دورۀ شما دیگه گذشته. حالا دیگه ما اومدیم روی کار و تو هم یا پشت من وایمیستی یا تاوونش رو میدی.»
سپس به صورت پروفسور مک‌گانگال تف کرد. خون مینروا به جوش آمده بود. ناگهان هری پاتر از وسط اتاق ظاهر شد: «نباید این کار رو می‌کردی.» وقتی امیکوس چرخید به طرفش، پاتر فریاد زد: «کروسیو!»
پاهای مرگ‌خوار از زمین بلند شد. مثل کسی که در حال غرق شدن باشد، وسط زمین و هوا به خود پیچید و از درد زوزه سر داد. سپس به یکی از کتابخانه‌ها کوبیده شد و بیهوش روی زمین افتاد.
پروفسور مک‌گانگال به قلبش چنگ انداخت و نجوا کرد: «پاتر! پاتر... اومدی اینجا! چطور...» با زحمت به خودش مسلط شد. «پاتر، کارت احمقانه بود!»
پاتر گفت: «به شما تف کرد.»
«پاتر، من... کارت خیلی... بزرگوارانه بود.... ولی مگه متوجه نیستی...»
پاتر حالا آرام‌تر شده بود و گفت: «چرا، متوجهم. پروفسور مک‌گانگال ولدمورت داره می‌آد.»
لونا هم از وسط اتاق ظاهر شد و با کنجکاوی گفت: «اِ، حالا دیگه می‌تونیم اسمش رو بگیم؟» پاتر به لاوگود گفت: «فکر نکنم دیگه مهم باشه به چه اسمی صداش می‌کنیم، می‌دونه من کجا هستم.»
مینروا نگران بود دست نامش‌مگو به هری برسد. آهسته گفت: «باید فرار کنی زود باش پاتر، زودتر برو.»
هری گفت: «نمیتونم؛ باید یه کاری انجام بدم. پروفسور شما می دونین دیهیم ریونکلاو کجاست؟»
«د دیهیم ریونکلاو؟ نه که نمیدونم.... مگه قرن‌ها پیش ناپدید نشده؟ پاتر، اومدن تو به این قلعه دیوونگی محض بود.»
هری گفت: «چاره‌ای نداشتم پروفسور. یه چیزی اینجا مخفی شده که من باید پیداش کنم. ممکنه دیهیم باشه.... اگه فقط بشه با پروفسور فلیت‌ویک حرف بزنم...»
صدای حرکت و جرنگ‌جرنگ شیشه به گوش رسید. امیکوس داشت به هوش می آمد. قبل از اینکه پاتر یا لاوگود کاری بکنند، مینروا از جا بلند شد، چوب‌جادویش را به طرف مرگ‌خوار گرفت و گفت: «ایمپریو»
امیکوس رفت سمت خواهرش چوب‌جادویش را برداشت، مطیعانه به طرف پروفسور مک‌گانگال رفت و آن را به همراه چوب‌جادوی خودش تحویل داد. سپس روی زمین کنار الکتو دراز کشید. پروفسور مک‌گانگال ریسمان نقره‌ای درخشانی ظاهر کرد که دور کروها پیچید و آنها را محکم به هم بست.
مینروا با ظاهری آرام و باتنی خروشان و با کمال بی‌توجهی به وضعیت کروها، دوباره رو کرد به هری و گفت: «پاتر اگه نامش‌مگو واقعاً بدونه تو اینجا هستی... پس داره می‌آد اینجا... پاتر؟ حالت خوبه پاتر؟» رنگ هری پریده بود.
«وقتمون داره تموم میشه ولدمورت داره نزدیک‌تر میشه. پروفسور، من دارم به دستور دامبلدور عمل می‌کنم و باید چیزی رو که ازم خواسته پیدا کنم ولی باید وقتی قلعه رو می‌گردم دانش‌آموزها رو از اینجا خارج کنیم.... ولدمورت من رو میخواد ولی براش مهم نیست چند نفر دیگه رو هم بکشه...»
مینروا شگفت‌زده تکرار کرد: «به دستور دامبلدور عمل می‌کنی؟» سپس کاملاً راست ایستاد. پس قطعا نیازی به بحث راجع به بودن یا نبودنش در قلعه نبود.
«ما از مدرسه در برابر نامش‌مگو محافظت می‌کنیم تا تو دنبال... این شیء بگردی.»
«همچین کاری ممکنه؟»
پروفسور مک‌گانگال با لحن خشکی گفت: «به نظرم هست. آخه می‌دونی، ما معلم‌ها هم جادوگرهای بدی نیستیم. مطمئنم اگه تمام تلاشمون رو بکنیم، میتونیم مدتی جلوش رو بگیریم. البته باید اسنیپ رو یه کاریش بکنیم. اگه قرار باشه ارباب تاریکی مدرسه رو محاصره کنه، قطعاً کار درست اینه که تا میشه افراد بی‌گناه رو از اینجا خارج کنیم. وقتی شبکۀ دودکشی زیر نظره و توی محوطه هم امکان پدیداری نیست...»
پاتر سریع گفت: «یه راهی هست...» و از گذرگاه منتهی به هاگزهد به مینروا گفت.
«داریم دربارۀ صدها دانش آموز حرف می زنیم، پاتر...»
«می‌دونم پروفسور، اما وقتی ولدمورت و مرگ‌خوارها روی محوطۀ مدرسه تمرکز کنن، به اون‌هایی که توی هاگزهد ناپدیدار می‌شن، اهمیت نمی‌دن»
مینروا موافقت کرد و راه افتاد.
***
سوروس اسنیپ از پشت زرهی بیرون آمد: «امیکوس و الکتو کجا هستن؟» هری و لونا همچنان زیر شنل بودند. مینروا گفت: «لابد همون‌جایی که خودت فرستادی‌شون سوروس.»
سوروس جلوتر آمد. مینروا حتی نگاه به مکان احتمالی پاتر نکرد. اسنیپ گفت: «فکر می‌کردم الکتو مهاجمی رو دستگیر کرده.»
«واقعا چی باعث شد چنین فکری بکنی؟» سوروس دست چپش که نشان تاریکی روی پوستش داغ خورده بود تکان داد. پروفسور مک‌گانگال ادامه داد: «بله، درسته. یادم رفته بود شما مرگ‌خوارهاروش اختصاصی برای ارتباط دارین.»
اسنیپ با مکث پاسخ داد: «خبر نداشتم امشب نوبت توئه که گشت بزنی مینروا. چی باعث شده این وقت شب از رختخواب بیای بیرون؟»
«فکر کردم سر و صدایی شنیدم.»
«واقعاً؟ ولی همه‌جا آروم بنظر می‌رسه» اسنیپ به چشم‌های مینروا نگاه کرد و ادامه داد: «هری پاتر رو دیدی مینروا؟ چون اگه اینطور باشه، مصرانه باید ازت بخوام...»
مینروا به سرعت طلسمی سمت اسنیپ زد. ولی اسنیپ از او سریع‌تر بود و سریع دفاع کرد. مینروا آتش فرستاد، اسنیپ مار. مینروا مار را تبدیل به خنجر کرد و به سمت سوروس فرستاد. صدای فیلیوس و پمونا هم آمد. اسنیپ راهی جز فرار به یکی از کلاس‌ها نداشت.
مینروا فریاد کشید: «بزدل! بزدل» و دوان‌دوان به سمت آن کلاس رفت. داخل کلاس خالی بود. پنجره شکسته بود. پاتر از زیر شنل بیرون آمد و پرسید: «یعنی مرده؟»
مینروا با ناراحتی گفت: «نه، نمرده. برخلاف دامبلدور، هنوز چوب‌جادو داشت... و ظاهراً حقه‌های اربابش رو هم یاد گرفته.»
صدای قدم‌های هورس آمد و از مینروا دربارۀ اتفاقات پرسید. مینروا پنجره را نشان داد و گفت: «مدیرمون یه مدت رفتن مرخصی.» سپس برای همه توضیح داد که نامش مگو نزدیک مدرسه است و باید از هری برای انجام کار دامبلدور محافظت کنند. در نهایت تصمیم بر محافظت از هری و مدرسه با افسون‌های محافظ پایه شد. فلیت‌ویک گفت: «من از همینجا شروع می‌کنم.»
اسلاگ‌هورن که رنگ پریده و خیس عرق بود، نفس‌بریده گفت: «ای‌دادبی‌داد! عجب مصیبتی شد! من واقعاً فکر نمی‌کنم این کار عاقلانه باشه مینروا. میدونی که آخرش یه راهی واسه ورود پیدا می‌کنه و هر کسی که سد راهش شده باشه به مهلکه می افته...»
پروفسور مک‌گانگال گفت: «تو و بچه‌های اسلیدرین رو هم تا بیست دقیقۀ دیگه توی تالار بزرگ می‌بینم. اگه می‌خوای خودت هم با بچه‌هات بری جلوت رو نمی‌گیریم. اما هر کدومتون بخواین در مقاومت ما خرابکاری کنین یا در این قلعه در برابر ما سلاح به دست بگیرین هورس، به قصد کشت باهاتون دوئل می‌کنیم.»
هورس وحشت‌زده گفت: «مینروا!»
مینروا حرفش را برید: «وقتش رسیده که گروه اسلیدرین مشخص کنه به کی وفاداره برو و دانش‌آموزهات رو بیدار کن هورس.»
مینروا شروع به انجام افسون‌های محافظ کرده بود: «پی‌یرتوتم... وای فیلچ محض رضای خدا، الان وقتش نیست...»
سرایدار پیر لنگ‌لنگان پیدایش شده بود و فریاد می‌زد: «بچه‌ها از رختخواب اومدن بیرون! بچه‌ها توی راهرو هستن!»
مک‌گانگال فریاد زد: «باید هم توی راهروها باشن احمق یاوه‌گو! برو یه کار به‌درد بخور بکن و پیوز رو پیدا کن!»
فیلچ که انگار اولین بار بود این اسم به گوشش می‌خورد، با لکنت گفت: «پ‍ پیوز؟»
«آره، پیوز، مردک احمق! مگه ربع‌قرن نیست که از دستش غر می‌زنی؟ یالا برو صداش کن!»
وقتش بود. مینروا فریاد کشید: «وحالا... پی‌یرتوتم لوکوموتور!»
***
جنگ تمام شده بود. هری پاتر، همان پسری که 7 سال قبل، در گروه مینروا مک‌گانگال افتاده بود، همان پسرک دردسرساز، بر ولدمورت غلبه کرده بود. مینروا هیچگاه در زندگی تا این‌حد امیدوار نبود. از دوران جوانی و اتفاقات آن، تا 16 سال پیش و مرگ لیلی و جیمز. حالا مینروا مدیر هاگوارتز بود؛ محافظش بود و برای دانش‌آموزانش، مادری که همیشه در برابر طوفان ایستاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
♡سکوت را بشکن♡

اگر روزی به سیریوس گفته می‌شد که قرار است یکی از قدیمی ترین دوستانش را به قتل برساند می‌گفت به سرشان زده و هذیان می‌گویند.
اما حالا درحالی که بلور های کوچک اشک از چشمانش سرازیر می‌شوند به دنبال پیتر می‌دود تا چوبدستی اش را زیر گلوی او گذاشته و از او بخواهد که وصیت کند؛ که بدون شک لیاقت ندارد وقتی برای وصیت کردن داشته باشد.

ریتم ضربان قلبش ناهماهنگ شده و می‌خواهد از سینه اش بیرون بزند. هیچ چیز جز به زانو در آوردن پیتر او را تسکین نخواهد داد.
البته حتی به زانو درآوردن او هم مرهمی برای زخم هایش نخواهد شد.
هنوز چند دقیقه از زمانی که خانه ی آوار شده ی بهترین دوستش را جلوی چشمانش دیده و پسر او را با پیشانی زخمی در آغوش گرفته نگذشته است.
که البته عمر آن آغوش بسیار کوتاه تر از آنچه که سیریوس می‌خواست بود زیرا هاگرید به سیریوس اعتماد نداشت.
از تمام حرف هایش پیدا بود که سیریوس را رازدار پاترها می‌پنداشت.
وقتی پیتر را بگیرد به این موضوع هم رسیدگی خواهد کرد.

مه در هوا پخش است و باعث می‌شود دیدش به همه چیز بسیار پایین بیاید اما از سرعت او کاسته نمی‌شود.
پیتر آنجاست. در انبار نفت. مخفی گاه همیشگی موش کثیف.
پایش را درون انبار می‌گذارد. صدای ورود گاز های سمی به درون لوله‌ها باعث می‌شود احساس خفگی و تنگی نفس به سراغش بیاید.
سیریوس فریاد می‌کشد"پیتر. کجایی؟"
لرزشی آشکارا درصدایش وجود دارد اما برای پیدا کردن پیتر مسمم است.

صدایی پاسخ می‌دهد"برو سیریوس. برو."
سیریوس قدمی با پای راستش به سمت صدا برمی‌دارد. نیامده است که دست خالی برود.
همانند گربه ای که می‌خواهد موش کوچکی را در تله بیندازد قدم برمی‌دارد.
_نمی‌رم پیتر. تا وقتی نفس می‌کشی نمی‌رم.
این بار صدایی از سوی او به گوش نمی‌رسد.
درحالی که قطرات اشک همچون باران از چشمانش سرازیر اند فریاد می‌کشد"بیا بیرون پسره ی روانی."
این بار پاسخی به گوش می‌رسد.
_من روانی نیستم. برو.

صدایش از پشت بشکه ای بسیار بزرگ می‌آید.
_چطور تونستی پیتر؟ چطور تونستی؟
صدای فریاد سیریوس دیواره های انبار را به لرزه در می‌آورند.
انقدر صدای فریادش بلند است که هر لحظه امکان دارد دیوار ها به روی سرشان ریخته و هردویشان را یکجا دفن کنند.
گویا دیوار هم می‌داند که سیریوس چه قصدی دارد.

سیریوس آرام به سمت صدای نفس نفس زدنی که از سوی پیتر به گوش می‌رسد می‌رود و او را پیدا می‌کند.
روی صورتش خط های بسیار زیادی به چشم می‌خورند و خون از بالای سرش جاری شده است.
سیریوس چوبش را روبروی صورت او می‌گیرد و پیتر داد می‌زند"سیریوس نه...اشتباه شده...صبر کن...توضیح می‌دم."
_کاش اشتباه شده بود. می‌فهمی چیکار کردی؟ دیفندو.
پیتر از جلوی ورد کنار می‌پرد و چوبش را بیرون کشد.
_سیریوس مجبورم نکن...
_چیکار کنی؟ می‌خوای چه غلطی کنی؟ منم بکشی؟
صدای سیریوس همانند تازیانه به بدن پیتر برخورد می‌کند.

_سیریوس... صبر کن...
اما سیریوس چوبش را به سوی پیتر گرفت و بدون ذره ای تردید، ذره ای ترس و ذره ای لرزش در صدایش فریاد کشید"آواداکداورا."
چشمان پیتر از تعجب گرد شد. سیریوس تصمیم داشت او را بکشد.
سیریوس دوباره فریاد می‌کشد:
_دیفندو.
اما اینبار، پیتر جاخالی نمی‌دهد؛ ورد را دفع می‌کند.
سیریوس از این که وردش دفع می‌شود متعجب می‌شود اما قبل از این که به خود بجنبد پیتر صدایش را می‌لرزاند و با صدای جیغ مانند داد می‌زند"چطور تونستی این کار رو بکنی سیریوس؟چطور تونستی؟"
_چی؟
اما قبل از این که سیریوس فرصتی برای کاری داشته باشد پیتر دستش را بالا برد و لوله ای را منفجر می‌کند.

همه چیز در چند صدم ثانیه رخ می‌دهد. مه غلیظ تر از قبل همه جا را فراگرفته و صدای انفجار کر کننده ای ساختمان را به لرزه در می‌آورد.
آنقدر قدرت انفجار بالا بود که سیریوس را به بالا پرت کرد و از ساختمان بیرون انداخت.
و او دیگر متوجه چیزی نشد...

صدای فریاد های گوش خراشی فضا را آلوده کرده بود. سیریوس که همچنان در باز کردن چشمانش ناتوان بود تشخیص داد که هوا روشن تر شده است.
آرام آرام چشمانش را باز کرد. بالای سرش برگ درخت انجیر به چشم می‌خورد و خورشید هنوز در انتهای آسمان قرار داشت.
چه اتفاقی رخ داده بود؟

صدای چند نفر که با یکدیگر گفتگو می‌کردند توجه سیریوس را به خود جلب کرد اما توان چرخاندن سر خود را نداشت.
_چند نفر کشته شدن؟
فرد دیگری پاسخ داد"دوازده جسد پیدا کردیم و ی ردا و انگشت که مشخص نیست برای کیه."
مرد اول آهی عمیق کشید. هنوز مشخص نبود دقیقا چه اتفاقی افتاده است که فرد دیگری که در کنار آنها ایستاده بود به سمت سیریوس اشاره کرد.
_اون کیه قربان؟
_برید ببینید.

چند نفر از آنها به سرعت به سمت سیریوس دویدند و او را بلند کردند.
سیریوس که جانی در بدن نداشت و به زور ایستاده بود سرش را کمی بالا آورد و مردی ریز نقش با موی کم پشت در نظرش آمد که داشت با قدم های محکم به سمتش می‌آمد.

وقتی مرد به چند قدمی سیریوس رسید متوقف شد و روبرویش ایستاد.
_تو کی هستی؟
سیریوس لب هایش را گشود تا چیزی به زبان بیاورد اما احساس کرد مایع ای لزج در دهانش وجود دارد.
خون.

مرد ریز نقش بار دیگر پرسید"نشنیدی چی گفتم؟"
سیریوس سرفه ای خلط دار کرد و با صدای بسیار آهسته گفت"سیریوس...بلک..."
_سیریوس بلک؟
سیریوس به سختی سرش را تکان داد.
_چه بلایی سر اینا آوردی؟
سیریوس بار دیگر سرفه کرد و نجوا کنان پرسید"من؟"
_پس کی؟ اونی که پودرش کردی کی بوده؟
_من... کاری... نکردم...

یکی از افرادی که دست سیریوس را گرفته است تا او به زمین نیوفتد می‌گوید"آقای فاج...باید اونو به کجا منتقل کنیم؟"
چه کسی را؟ سیریوس؟ او که هنوز مرتکب گناه نشده بود.
اگر پیتر را می‌کشت سزاوار هر مجازاتی که آنها برایش تعیین می‌کردند بود اما پیتر بود که لوله را منفجر کرد.
_ببریدش.
صدای فاج در گوش سیریوس اکو شد.
به کجا؟ برای چه؟

_صبر... کنید...
صدای سیریوس کمی رسا تر از قبل به گوش می‌رسید.
فاج سرش را تکان داد.
_چی شده؟
_پیتر... مرد؟
فاج ابرویش را بالا برد و پرسید"پیتر؟"
_پتی... گرو.

مردی با موهای نخودی رنگ که قد بسیار بلندی داشت رو به فاج گفت"یعنی ردا و انگشت برای پتی گروعه؟"
_چی؟
_ببریدش... ببریدش آزکابان.
سیریوس پاهایش را بالا گرفت و شروع به داد و بیداد کردن کرد.
تمام قدرتی که در بدنش بود به زبانش رسیده بود و فریاد می‌کشید.
_ولم کنید. من کاری نکردم. ولم کنید.
اما مامورین او را محکم تر از قبل نگه داشتند و به راهشان ادامه دادند.
سیریوس داد زد:«این موضوع ربطی به من نداره. ولم کنید. ولم کنید...»
و ناگهان ورود سوزنی به درون کمر خود را احساس کرد...

بدن سیریوس بریده بود. حتی توان به هوش آمدن را هم نداشت. سرم بیهوش کننده ای که وارد بدنش شد بیش از اندازه قوی بود.
پس از گذشت چندین ساعت بیدار شد. چشمهایش را باز کرد و به چهار دیواری که همانند قفس دورش قرار گرفته بودند خیره شد.
اول فکر کرد که کشته شده و درون قبر قرار گرفته است و سپس در قبر زنده شده اما به یاد فاج افتاد...

_ببریدش. اون رو ببرید آزکابان.
یعنی اینجا آزکابان است؟ آزکابان این شکلی است؟شاید هم همه ی این ها رویایی است که در ذهن سیریوس شکل گرفته. که بیشتر همانند کابوس است.
سیریوس به سختی از جایش برخاست و تلو تلو خوران به سمت میله ها رفت.
_آهای... کسی اینجا نیست؟
صدایش همانند غرش خرسی گرسنه که به تازگی از خواب زمستانی برخاسته است شده بود.
فهمید که این خواب نیست.

اما چطور ممکن بود؟ پیتر همه چیز را نابود کرد؟
بار دیگر فریاد کشید"کسی صدامو می‌شنوه؟"
این بار صدایش کمی بالاتر رفت اما هیچ پاسخی وجود نداشت که بخواهد جواب سوال سیریوس باشد.
در دل سیریوس غوغا ای برپا شده بود. احساس می‌کرد در دلش رخت می‌شویند.
از کنج دیواره ی سلول یک تکه گچ برداشت و خط کجی به روی دیوار کشید.
می‌خواست تعداد روز هایی که اسیر این گرفتاری شده است را حساب کند و همان لحظه صدای فاج را شنید.

«می‌بینم بیدار شدی.»
سیریوس به سمت میله دوید و شروع به تقلا کردن کرد.
_آهای. منو بیار بیرون. اینجا جای من نیست. منو اشتباهی گرفتید.
فاج چند قدم از سیریوس فاصله گرفت تا دستان ننگین او باعث نشود زهرآگین شود. دستانی که باید در دست ریموس می‌بود... نه پشت میله ها.
_بلک، چطوری می‌تونی این حرفارو تو روی من بزنی؟ من از همه ی ماجرا باخبرم. از اینکه تو پاتر هارو لو دادی، از اینکه پیتر رو کشتی. همشو می‌دونم. تو به حبس ابد محکوم شدی. می‌فهمی؟

زمانی که فاج هر یک از کلمات را جلوی دیگری قرار می‌داد، قطعات پازل جلوی یک دیگر چیده می‌شد.
پیتر همه چیز را به گردن سیریوس انداخته بود.
_صبر کن... چی؟ نه نه نه. صبر کن.
اما فاج آهی عمیق کشید و آرام در تاریکی محو شد...
_وایسا. صبر کن. برگرد. منو بیار بیرون. من کاری نکردم. صبر کن.
سیریوس خودش را به میله می‌کوبید و فریاد می‌کشید ولی کسی نبود که پاسخگوی او باشد.

آنقدر فریاد کشید که صدایش دیگر از درون حنجره اش بیرون نمی‌آمد.
چرخید و از پشت به میله های سلولش، که دیگر متعلق به او بود تکیه زد.
و حالا، دیگر آزادی در کنار نام سیریوس بلک قرار نمی‌گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سرآغاز

روونا، خیره به نور اندکی که از میان شاخ و برگ درختان پیدا بود، خطاب به همراهانش گفت:
_ همین‌جاست. اینجا رو در خواب دیده بودم.
سالازار نیروی غیر قابل انکاری که او را به این سمت کشانده بود نادیده گرفت و با تمسخر گفت:
_ بله روونا. خوب به خاطر داریم که گفتی یک گراز تو رو به این محل راهنمایی کرد!
گادریک با خنده حرف او را اصلاح کرد:
_ یه گراز زیگیل‌دار!
در این لحظه، روونا از میان درختانی که تراکم‌شان کمتر شده بود می‌گذشت و به سمت محوطه بی‌درخت روبرو می‌رفت که نیروی عجیبی از مرکزش ساطع میشد. هر چه پیش می‌رفتند از سنگینی هوای جنگل کاسته شده، هوای تازه و خنک شبانه مشامشان را نوازش می‌داد.
عاقبت پوشش جنگلی پایان یافت و تصویر دشتی عظیم پیش چشمانشان نقش بست. زمینی هموار که از یک سمت توسط دریاچه‌ای بزرگ محصور شده بود و از سمت دیگر توسط جنگل مخوفی که ساعت‌ها در دل آن گشته و به اینجا رسیده بودند.
هلگا چند گام به جلو برداشت و به یکباره ایستاد. دستش را بلند کرد و به جایی در میان دشت اشاره کرد:
_ اونجا رو نگاه کنین. اون چیه؟
در میانه‌‌ی آن زمین سایه‌هایی گرد هم در حرکت بودند. این چهار دوست از ماهیت آن‌ها اطلاع نداشتند اما نیرویی که به آن نقطه می‌کشیدشان را همچنان حس می‌کردند.
گادریک پیشاپیش گروه حرکت کرد و گفت:
_ ما برای پیدا کردن چیزی تا اینجا اومدیم. دنبالم بیاید دوستان من.
همگی پشت سر او رفتند و هلگا با شوق گفت:
_ یعنی ممکنه همین‌جا باشه؟
سالازار در حالی‌که با نگاهش دور تا دور زمین را می‌کاوید پاسخ داد:
_ اینجا برای هدف ما بسیار مناسبه.
چمن‌ها زیر پاهایشان لگد می‌شدند و گه‌گاهی موجودات ریز و کوچکی از کنارشان می‌گذشتند و به جنگل پناه می‌بردند. هر چه نزدیک‌تر می‌رفتند، تصویر سایه‌ها واضح‌تر میشد و صدایی که ناگهان در محوطه پیچید تشخیص بزرگ‌ترینشان را آسان‌تر کرد.
در چند قدمی آن‌ها بودند که غرشی سهمگین در دشت پیچید و لرزه به جانشان انداخت: یک شیر عظیم‌الجثه بود که آن‌ها را دیده و لحظه به لحظه داشت نزدیک‌تر می‌شد. گادریک ترس را در وجودش سرکوب کرد، چوبدستی‌اش را بیرون کشید و گامی به جلو برداشت.
_ اینو به من بسپارید.
شیر سرعت گرفت و به سمت مرد سرخ‌مو حمله‌ور شد. گادریک وردی خواند و موجی از آب دریاچه به طرف شیر سرازیر شد و او را در بر گرفت. آب به آنی یخ زد و شیر زنده و سالم درون یخ اسیر شد.
سایه‌ای دیگر پرواز کنان خود را به آن‌ها رساند: یک عقاب غول‌ پیکر بود.
این بار روونا پیش آمد. وردی بر زبان آورد و تکانی به چوبدستی‌اش داد. عقاب درجا خشک شد و در حالی‌که چشمانش وحشت‌زده به اطراف می‌چرخید، به نرمی فرود آمد و روی چمن‌ها جای گرفت.
مهاجم بعدی یک مار بزرگ و تیره رنگ بود که آهسته می‌خزید و نزدیکشان میشد. هلگا نفسش را در سینه حبس کرد و یک گام عقب رفت. گادریک کلاه از سر برداشت، دستش را داخل آن برد و شمشیری یاقوت‌نشان از آن بیرون کشید.
_ نترس هلگا. سرش رو برات میارم.
سالازار دستش را برای مخالفت با او بالا آورد.
_ نه. این رو به من بسپر گادریک.
آنگاه جوبدستی اعجاب‌انگیزی را که خودش از چوب مار و شاخ باسیلیسک ساخته بود بیرون کشید و سمت مار گام برداشت. در نوری که از نوک چوبدستی خارج میشد و مسیر مقابلش را روشن می‌کرد به چشمان مار خیره شد و شروع به صحبت کرد. به جای کلمات، فش‌فش عجیبی از دهانش خارج شد که دوستانش توان درک معنای آن را نداشتند. اما گویا مار صحبت‌های او را فهمید. چون بلافاصله عقب کشید و در نقطه‌ای دور از آن‌ها، دور خود چمبره زد.
هلگا آهسته نفس حبس شده‌اش را بیرون داد. با وردی نوک جوبدستی‌اش را روشن کرد و جلوتر از سه نفر دیگر به راه افتاد. در زمینی خاکی و عاری از سبزه و چمن، گورکن بزرگی یله داده بود و به خود می‌پیچید. هلگا سرعت قدم‌هایش را بیشتر کرد و کنار گورکن زانو زد.
_ چه اتفاقی برات افتاده؟ تو...زخمی شدی؟
صدای جانور از دردی شدید حکایت داشت. هلگا تحمل نداشت کمی دیگر این صدای ضعیف و رنجور را بشنود. چوبدستی‌اش را سمت گورکن بی‌نوا گرفت و با آرامش وردی پبچیده را زیر لب زمزمه کرد.
طولی نکشید که صدای گورکن خاموش شد و روی پاهای کوتاهش ایستاد. بعد در کمال شگفتی و زیر نگاه متعجب آن‌ها شروع به کندن زمین کرد. لحظه‌ای بعد، گویا به هدفش رسید. عقب رفت و با اشتیاق به هلگا خیره شد.
همگی بی‌اختیار سمت گودال کم‌عمقی که گورکن کنده بود رفتند. هلگا خم شد و شیئی را که زیر خاک دفن شده بود برداشت. قدحی سنگی بود که به زیبایی تراش خورده و دور تا دورش حروفی کنده‌کاری شده بود. این بار نفس هر چهار نفر بند آمد. گادریک گفت:
_ این...این حقیقتا...
روونا بی‌آنکه نگاه تحسین‌آمیزش را از قدح بگیرد گفت:
_ درسته. این یک قدح اندیشه‌ست!
سالازار این بار با اطمینان خاطر و آسودگی محیط پیرامونش را از نظر گذراند و گفت:
_ همین‌جا بناش می‌کنیم. تمام کودکانی که خون اصیل و ارزشمند جادویی دارند رو دعوت می‌کنیم به اینجا و آموزششون میدیم.
گادریک با نگاهی سرزنش‌آمیز به او، حرفش را اصلاح کرد:
_ هر بچه‌ای رو که جادو در وجودش باشه. هر کسی رو که جسور و بی‌باک و مشتاق یادگیری باشه.
سالازار بی‌توجه به او، با شیفتگی آشکاری به جام نگریست و ادامه داد:
_ و این قدح...میشه میراث ما برای آیندگان. قدحی پر از اندیشه‌های ژرف ما، پر از دستاوردهای سفر و کاوش‌های ما...
روونا به سمت عقاب خشک شده‌اش رفت و خیره به چشمان تیز او گفت:
_ اسم این مدرسه رو هاگوارتز می‌گذاریم. جایی برای آموزش کودکان زیرک و تشنه فراگیری جادو.
هلگا خم شد و قدح سنگی را بر زمین گذاشت.دستی به سر گورکن کشید و با لبخند گفت:
_ شاید هم یه خونه امن...برای جادوگران جوانی که هیچ جای دیگه‌ای در این جهان ندارن.
و سپس ایستاد. چوبدستی‌اش را بالا گرفت و برای ساختن این خانه به دوستان عزیزش پیوست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
باران از ساعت سه بعدازظهر شروع شده بود و نزدیک غروب آنقدر شدید شده بود که پنجره‌های کالسکه را میلرزاند. لیلی اوانز صورتش را به شیشه سرد چسبانده بود و به دشت‌ها نگاه می‌کرد که در تاریکی محو می‌شدند.

• اگه می‌دونستم این‌قدر دور افتاده‌ست، نمی‌اومدم.

لیلی غر زد و دستهایش را در هم گره زد. با نیم نگاهی به چمن‌های نم دار اصلاح کرد:
• خب... ' ممکن بود ' نیام.

سوروس ۱۱ ساله هم کنارش نشسته بود، کتابی در دست داشت و مطالعه میکرد که در نور کم کوپه تقریبا ناخوانا بود.

-تو خودت اصرار کردی بیایم. گفتی تحقیق درباره طلسم‌های محافظتی برای مقاله تاریخ جادو لازمه. نمی‌فهمم چرا این درس توی لیست سال اولی‌ها بود.

• درس خوبیه! ولی فکر نمی‌کردم بخاطرش بیایم وسط... اینجا کجاست اصلا؟

نارسیسا بلک روبه‌رویشان نشسته بود، طوری به لیلی و سوروس نگاه می‌کرد که انگار مگس مزاحمی پیش نیستند؛ همان حالت همیشگی. اگر مدرسه بیش از دو کالسکه در اختیارشان میگذاشت، قطعا کنار آنها نمی‌ماند.
-عمارت کریگ‌مور یکی از مهم‌ترین کتابخانه‌های خصوصی جادوگری در بریتانیاست. اگه بتونید چند روز اونجا بمونید، مقاله‌تون عالی میشه. حالا بهتره آروم بشینید.

لیلی پرسید:
-تو چرا اومدی؟ تو که سال آخرته، مقاله ما رو نمی‌نویسی.

نارسیسا اخم کرد و شمرده‌شمرده گفت:
• بخش آخر جمله‌م رو نشنیدی؟
اما بعد، لبخند کم‌رنگی زد:
من دنبال یه کتاب خاصم که فقط توی کتابخونه کریگ‌مور پیدا میشه. لرد کریگ‌مور به خانواده بلک مدیونه، حتی بدون نامه از طرف مدرسه هم به من اجازه می‌ده چند روز اونجا درباره نجوم تحقیق کنم.

───
عمارت کریگ‌مور از دور مانند یک زندان سیاه بود که به دامنه کوه چسبیده. برج‌های بلند، پنجره‌های باریک و دری چوبی که وقتی پروفسور مگونگال در زد، صدایش در سکوت پیچید. چهار دانش‌آموز هاگوارتس پشت پروفسور مگونگال ایستاده بودند و گردن‌هایشان را برای سرک کشیدن بلند می‌کردند.

پیرمردی در را باز کرد. قدبلند و لاغر بود، با موهای سفید و ریش کوتاهی که مرتب و اصلاح شده بود. لباس‌هاش قدیمی اما تمیز بودند. چشم‌هاش ( به رنگ آبی کم‌رنگ ) چیزی داشت که حتی لیلی هم نمی‌توانست اسمی برایش انتخاب کند؛ شاید چیزی شبیه به انتظار.

با لهجه غلیظ اسکاتلندی گفت:
-خوش آمدید
من آرچیبالد کریگ‌مورم. لطفا بیایید داخل، بارون امشب بدتر میشه.

سالن ورودی بزرگ بود، با شومینه‌ای که نصف دیوار را می‌گرفت و نوری که سایه‌های عجیبی روی فرش قدیمی می‌انداخت. ترکیب بوی چوب سوخته و کاغذ کهنه با صدای موسیقی ملایم، حس و حال حضور در هاگوارتس را دوباره تداعی می‌کرد. هاگوارتسی خلوت‌تر، آرام‌تر و تیره. به‌جز پیرمرد، خدمتکار و عمارت هیچ‌کس نبود.
پیرمرد گفت:
-اتاق‌های طبقه بالا براتون آماده‌ست. شام رو ساعت هشت میخوریم. البته... من... معمولا تنها شام می‌خورم، ولی امشب مهمون افتخاری دارم.

با دستش به نارسیسا اشاره کرد و نارسیسا سرش خم کرد. اسنیپ بی‌حرف از دسته دانش‌آموزان جدا شد و به سمت پله‌ها رفت. بعد از او، دانش آموزان یکی یکی بالا رفتند. ریموس لوپین در آخر با تشر پروفسور مگونگال به خودش آمد و راه بقیه را در پیش گرفت. تنهایی و دوری از دوستانش باعث میشد هر از گاهی فکر کند: " اگه جیمز و سیریوس هم اینجا بودن چیکار میکردیم؟ "
می‌دانست پروفسور دامبلدور به آنها اجازه نمی‌دهد به این اردو بیایند، اما شانس حضور در عمارت کریگ‌مور فقط یک بار به سال‌اولی‌های ممتاز داده می‌شد؛ پس این کریسمس جیمز و سیریوس و پیتر که نمرات خوبی نداشتند در مدرسه ماندند. ریموس تنهایی و یادگرفتن نحوه ساخت معجون گرگ‌خفه‌کن را به جمع دوستانش و شیطنت ترجیح داد. فقط با نقشه غارتگر و جغدش می‌توانست از وضعیت آنها باخبر باشد.


───

شام در سالن غذاخوری بود. سالنی با میز بزرگ چوبی و هفت صندلی. چهار دانش‌آموز نشستند و بعد پیرمرد و پروفسور مگونگال. و صندلی هفتم ( صندلی خالی ) بین پیرمرد و لیلی بود.

لیلی اول توجهی نکرد؛ اما دید پیرمرد بشقابی جلوی صندلی خالی گذاشت. بعد لیوانی پر کرد، دستمالی تا زد و کنار بشقاب گذاشت.
لیلی گفت:
- آقای کریگ‌مور، ما... ما همه اینجاییم. صندلی خالی برای کیه؟

پیرمرد لبخند زد. «برای مهمان افتخاری.»

- مهمان افتخاری؟

نارسیسا لحظه‌ای تعجب کرد، فکر می‌کرد تنها مهمان افتخاری، خودش است. مگونگال، لیلی و ریموس کنجکاو بودند. اما سوروس... او فقط.. بیخیال بود
آقای کریگ‌مور ادامه داد:
-دوست قدیمی من. مک‌گرگور. قرار بود بیاد. ولی... دیر کرده.
نارسیسا لیوانش را برداشت. «دیر کرده؟»
- بله، ولی مطمئنم می‌رسه. همیشه می‌رسه.
اسنیپ نگاه کوتاهی به لیلی انداخت و لیلی نگاهی به نارسیسا. هیچ‌کدام چیزی نگفتند.
ریموس به صندلی خالی نگاه کرد، بعد به پیرمرد و دوباره چشمانش را به صندلی دوخت؛ او هم منتظر مهمان ماند.

───

شب اول گذشت. صبح ریموس، سوروس، لیلی و نارسیسا به کتابخانه رفتند. کتابخانه حتی از کتابخانه هاگوارتس هم بزرگ‌تر بود، با قفسه‌هایی تا سقف، جلد‌های رنگ و رو رفته، نردبان‌های چوبی و بویی که ریموس عاشقش بود؛ بوی کاغذ پوستی و جلد چرمی. اما هیچ‌کدام نتوانستند تمرکز کنند.
لیلی پشت میزی نشسته بود و کتابی که جلویش باز بود را نمی‌خواند. گفت:
- اون صندلی عجیب بود.

اسنیپ گفت:
- مردم عجیب و غریب‌ان، این چیز جدیدی نیست.

- نه، ولی... بشقاب رو چید. لیوان رو پر کرد. مثل اینکه واقعا منتظر کسیه.

نارسیسا با کتابی در دستش از پشت قفسه‌ای ظاهر شد
-من دیروز توی سالن ورودی یه قاب عکس دیدم. دو مرد جوون. یکیشون لرد کرِیگ‌مور جوون بود. اون یکی...

لیلی پرسید:
- کی بود؟

- چرا باید به یه گندزاده جواب پس بدم؟

و دوباره پشت قفسه‌ها غیب شد.
ریموس چشم غره‌ای به جای خالی نارسیسا رفت و گفت:
- منم دیدمش، زیرش نوشته شده بود: آرچی و مالکوم، ۱۹۴۳.

اسنیپ کتابش را بست. «مالکوم؟»

لیلی گفت:
-شاید همون مک‌گرگور باشه.

سوروس گفت:
-فکر کنم اسمش مالکوم مک‌گرگور بوده.

لیلی و ریموس به سمت او برگشتند.
ریموس پرسید:
«تو از کجا مطمئنی؟»
اسنیپ شانه بالا انداخت. «شاید جایی خوندم. اگه حدسم درست باشه... این شخص... مُرده.»

───

آن شب هم همان صندلی خالی، همان بشقاب و همان لیوان. و پیرمرد که به سلامتی مک‌گرگور لیوانش را بلند می‌کرد و می‌گفت: «به سلامتی مالکوم، هر جا که هست.»

فردای آن روز، لیلی نتوانست طاقت بیاورد. بعد از شام، وقتی پیرمرد به کتابخانه رفت، لیلی به ریموس و اسنیپ گفت: «ما باید بفهمیم مک‌گرگور کیه.»

سوروس گفت:
-چرا؟

-چون یه پیرمرد هر شب برای یه مهمون غذا می‌ذاره و فکر می‌کنه قراره زنده‌ست. این... این درست نیست.

ریموس موافقت کرد.
-موافقم. ولی چطور بفهمیم؟

نارسیسا از پشت سرشان گردنش را بلند کرد و گفت:
-روزنامه‌های قدیمی. توی کتابخونه عمارت آرشیو داره.

آرشیو در اتاقی کوچک پشت کتابخانه بود. قفسه‌هایی پر از روزنامه‌های قدیمی، مجلات جادوگری، و بایگانی‌های شخصی. سه ساعت گشتند. اسنیپ بالاخره پیدایش کرد. روزنامه‌ای قدیمی را روی میز گذاشت. «پروفِت، ۱۲ اکتبر ۱۹۴۵.»

یک تیتر کوچک اما واضح بود:
«مرگ آرچیبالد مالکوم مک‌گرگور، قهرمان جنگ جادوگری، در سن ۲۸ سالگی.»

لیلی نفسش را حبس کرد.
-پس مک‌گرگور مرده. ولی پیرمرد...
ریموس حرفش را ادامه داد:
-فکر می‌کنه زنده‌ست.

نارسیسا سرش را تکان داد.
-یعنی دیوونه‌ست.

اسنیپ از کنار قفسه گفت:
-نه، یعنی نمی‌خواد قبول کنه. فرق داره.

───

شب سوم، دور میز شام، پیرمرد لیوانش را بلند کرد.

لیلی گفت:
-آقای کریگ‌مور.

پیرمرد مکث کرد.
-بله؟
-ما باید یه چیزی بگیم.
-بگو.

لیلی نفس عمیقی کشید.
-مک‌گرگور... مالکوم مک‌گرگور... اون مرده. ما روزنامه رو پیدا کردیم. سال ۱۹۴۵.

سکوت.

پیرمرد لیوانش را پایین گذاشت. به صندلی خالی نگاه کرد. بعد به پنج نفر روبه‌رویش. هیچ تغییری نکرد، نه شوکه شد، نه عصبانی، حتی گریه هم نکرد. اما برعکس او، پروفسور مگونگال با اشاره ابرو به لیلی فهماند این موضوع را نباید یادآوری می‌کرد. نارسیسا هم از ناگهانی شنیدن این جمله شوکه شد و به لیلی چشم غره رفت.

اما آقای کریگ‌مور فقط گفت:
-می‌دونم.

نارسیسا گفت:
-می‌دونید؟

-از اول می‌دونستم.

اسنیپ گفت:
-پس چرا...

پیرمرد به صندلی خالی نگاه کرد.
-چون اگه قبول کنم، یعنی باید تنها بشینم. و من... من نمی‌تونم تنها بشینم. پنجاه ساله تنها شام می‌خورم. مالکوم آخرین کسی بود که کنارم می‌نشست. وقتی مرد، من صندلیش رو نگه داشتم. گفتم شاید... شاید یه روز برگرده. احمقانه‌ست، می‌دونم. ولی آدم‌ها گاهی به چیزهای احمقانه چنگ می‌زنن. چیه؟ نکنه فکر کردین من دیوونم؟ خدای من! ذهن آدم یه چیز چند لایه و پیشرفته‌ست، به این راحتی نمیتونید دربارش قضاوت کنید.

سکوت سنگین شد، باران به شیشه می‌کوبید.
و بعد روی میز، کنار بشقاب خالی، یک نامه ظاهر شد.
هیچ‌کس ندید از کجا آمد. کاغذ قدیمی بود، زرد شده، با دست‌خطی لرزان. پیرمرد به آن نگاه کرد. با دست لرزان نامه را برداشت و خواند.
اشک توی چشم‌هاش جمع شد اما لبخند زد. لبخندی که سال‌ها بود کسی روی صورتش ندیده بود.

نامه را به آنها نشان داد. روی کاغذ نوشته شده بود:

«آرچی عزیز، من همیشه اونجا بودم. لازم نیست صندلی برام بذاری. من کنارتم. همیشه کنارتم. از طرف مالکوم.»

پیرمرد نامه را بوسید، بعد بلند شد. صندلی خالی را برداشت و کنار دیوار گذاشت.
به چهار نفر گفت:
-ممنون... ممنون که بالاخره به من گفتید. من... من سال‌ها منتظر بودم کسی این رو بهم بگه. ولی کسی نبود. تا حالا.

و از پله‌ها بالا رفت. صدای در اتاقش آمد که بسته شد.
پروفسور مگونگال هم از جایش بلند شد؛ رو به لیلی گفت:
-خب... شاید گفتنش اونقدر بد نبود.

و راه پیرمرد را طی کرد. دانش‌آموزان در سالن ماندند.
ریموس بالاخره گفت:
-اون نامه از کجا اومد؟

اسنیپ که تمام مدت ساکت بود، گفت:
-از همون جایی که همهٔ نامه‌های نرسیده میان.

نارسیسا پرسید:
-یعنی چی؟

و زیر لب ادامه داد:
-یه دورگه و یه گندزاده. معلومه حرفاشون معنایی نداره!

لیلی لبخند زد. «یعنی بعضی‌ها حتی بعد از مرگ هم نامه می‌فرستن. فقط باید کسی باشه که بخونتش.»

اسنیپ به صندلی کنار دیوار نگاه کرد، خالی به نظر می‌رسید ولی چیزی در آن بود. یک سایه. ترسناک نبود، فقط... یک سایه که انگار کسی به صندلی تکیه داده بود.

ریموس خطاب به سوروس گفت:
- تو از اول می‌دونستی. از روز اول می‌دونستی مک‌گرگور مرده.
اسنیپ شانه بالا انداخت.
-فکر می‌کردم، ولی مطمئن نبودم. هنوز هم مطمئن نیستم.

-از چی مطمئن نیستی؟
اسنیپ به پنجره نگاه کرد، باران بند اومده بود. آسمان صاف شده بود و ستاره‌ها پیدا بودند.
-مطمئن نیستم اون نامه واقعا از مالکوم بود یا از خود آرچی. یا شاید از هیچ‌کس. شاید فقط... شاید فقط یه نامه بود که آرچی لازم داشت بخونه. و عمارت اینو می‌دونست.
سکوت.
لیلی گفت: «عمارت؟»
سوروس برای اولین بار در این چند روز لبخند زد. «بعضی جاها چیزهایی رو می‌دونن که آدم‌ها نمی‌دونن. این عمارت پنجاه سال منتظر بود تا کسی به آرچی حقیقت رو بگه. ما اون شخص بودیم.»

افرادی که لایک کردند

پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
آنچه اسکبرز هرگز نگفت.

پیتر پتی‌گرو فهمیده بود که دیگر جایی برای دروغ باقی نمانده است. کلبه‌ی جیغ‌کش در سکوتی سنگین فرو رفته بود. باد از شکاف پنجره‌های قدیمی می‌گذشت و پرده‌های خاک‌گرفته را آرام تکان می‌داد. دیوارها بوی نم و چوب پوسیده می‌دادند و زیر نور کم‌جان ماه، سایه‌ی اثاثیه‌ی شکسته روی کف کج و خاک‌آلود افتاده بود.
پیتر روی زمین مانده بود و نفس‌های کوتاهش را فرو می‌داد. سال‌ها توانسته بود پشت صورتی کوچک و بی‌اهمیت پنهان شود؛ پشت دندان‌های ریز، پنجه‌های کوچک و دم باریکی که هیچ‌کس انتظار نداشت صاحبش روزی درباره‌ی خیانت و قتل و ترس پاسخ‌گو باشد. اسکبرز فقط یک موش بود،دست‌کم دیگران چنین تصور می‌کردند،اما آن نقاب فرو افتاده بود.
چشم‌های زیادی به او دوخته شده بود، چشم‌هایی که دیگر موجودی بی‌دفاع را نمی‌دیدند.سیریوس بلک چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود.خشم و کینِ سال‌هایی که به‌ناحق در زندان گذشته بود،هنوز درچهره‌اش زنده بود.ریموس لوپین ساکت مانده بود،اماسکوت اوبرای پیترازفریادسیریوس خطرناک‌تر بود.هری باناباوری به او نگاه می‌کرد،گویی ذهنش هنوز میان خاطره‌ی پدر و مادرش و حقیقتی که تازه فهمیده بود،راهی برای کنار آمدن پیدا نکرده بود.هرماینی اما متفاوت بود.او به جای آنکه فقط به ترس پیتر نگاه کند،رفتار او را می‌سنجید.
و بعد، رون.
پیتر نگاهش را روی او نگه داشت.رون کمی دورتر ایستاده بود.صورتش رنگ باخته و دست‌هایش بی‌قرار بود.نگاهش نه کاملاً خشمگین بود و نه کاملاً ترسان، چیزی میان این دو،شبیه نگاه کسی که ناگهان مجبور شده باشدخاطره‌ای قدیمی رابامعنایی تازه به یاد بیاورد.
پیتر آن تردید را دیدوفهمید هنوز راهی باقی مانده است،نه راهی برای بخشیده‌شدن،بلکه راهی برای فرار.
سیریوس آرام یک قدم جلو آمد.
سیریوس: دیگر تمام شد، پیتر.
پیتر سرش را بلند کرد،لب‌هایش خشک شده بود.
پیتر با لکنت گفت: اما... من... مجبور بودم.
صدایش می‌لرزید.لرزش صدا عمدی بود. او سال‌ها آموخته بود که ترس،اگر درست نشان داده شود،گاهی از حقیقت باورپذیرتر است.
سیریوس با خشم گفت:مجبور بودی؟

پیتر نگاهش را پایین انداخت و حالتی درمانده به خود گرفت.

پیتر: تو نمی‌فهمی.

سیریوس: نه. من خیلی خوب می‌فهمم.

پیتر دیگر چیزی نگفت،سیریوس را نمی‌شد متقاعد کرد.خشم او بیش از آن قدیمی بود که با چند جمله فروکش کند. هری هم فایده‌ای نداشت.در نگاهش هنوز پرسش‌های بسیاری بود،اما نفرت و ناباوری جایی برای بازی پیتر باقی نمی‌گذاشت.
هرماینی خطرناک‌تر بود.او منتظر بود پیتر حرف بزند و خودش را درمیان همان حرف‌ها لو بدهد.پس پیتر دوباره به رون نگاه کرد.
رون هنوز ساکت بود.

پیتر آرام گفت: تو هنوز هم وقتی مضطربی، انگشت‌هات رو به لبه‌ی جیبت می‌چسبونی.

رون بی‌اختیار دستش را کنار کشید.

رون: این چه اهمیتی داره؟

پیتر نگاه کوتاهی به دست او انداخت.

پیتر: هیچ. فقط یادم انداخت.

رون اخم کرد.

رون: چی رو؟

پیتر لحظه‌ای سکوت کرد،چنان که انگار گفتن آن خاطره برایش دشوار بود. سپس گفت:

پیتر: روزی رو که اسکبرز ناپدید شد.

رون فوراً نگاهش را بالا آورد.

رون: اسمش رو نیار.

پیتر چیزی نگفت. اما در ذهن رون،حیوان کوچکی دوباره زنده شد،موشی که سال‌ها در خانه‌ی ویزلی‌ها زندگی کرده بود و یک روز ناگهان دیگر در جای همیشگی‌اش پیدا نشده بود. خاطره‌ای کوچک، اما حالا با معنایی تازه.

پیتر آهسته گفت: فکر می‌کردی شاید برگرده.

رون چیزی نگفت.

پیتر ادامه داد: چند بار صداش زدی.

رون با تردید به او خیره شد.

رون: از کجا می‌دونی؟

پیتر جواب نداد. همین سکوت کافی بود.

پیتر: چون اونجا بودم.

رون یک قدم جلو آمد.

رون: تو... همه‌ی اون مدت می‌فهمیدی ما چی می‌گیم؟

پیتر به چشم‌های او نگاه کرد.

پیتر: بیشتر از چیزی که فکر می‌کردی.

هرماینی فوراً گفت: رون، بهش اعتماد نکن.

رون نگاهش را از پیتر گرفت.
هرماینی چند قدم به او نزدیک شد.

هرماینی آهسته و شمرده گفت: اون داره از چیزی استفاده می‌کنه که برات مهمه.

پیتر با انزجار به هرماینی نگاه کرد.این بار لبخند نزد.از آدم‌هایی که زود متوجه بازی می‌شدند،خوشش نمی‌آمد.
رون دوباره به پیتر نگاه کرد. در چهره‌اش آشفتگی بود،نه باور،بلکه سوگِ خاطره‌ای که ناگهان معنایش تغییر کرده بود. اسکبرز دیگرفقط یک موش نبود. اگر حرف‌های پیتر راست بود،آن موجود کوچک سال‌ها میان آن خانواده زندگی کرده و همه‌چیز را دیده بود.همین فکر برای چند ثانیه کافی بود تا رون نتواند تصمیم بگیرد،و پیتر دقیقاً به همین چند ثانیه نیاز داشت.
نگاهش را از رون گرفت و به پنجره دوخت. بیرون، ابرها کنار رفته بودند. نور ماه روی زمین خیس افتاده بود.
ریموس لوپین دستش را به دیوار گرفت. چهره‌اش تغییر کرده بود،پیتر آن تغییر را شناخت.
ترس، این بار، درون خودش نشست.
ماه کامل شده بود،دیگر زمان زیادی نمانده بود.

لوپین با زحمت گفت: همه...عقب برید.

سیریوس به سوی او چرخید.

سیریوس: ریموس؟

لوپین پاسخی نداد.دستش را محکم‌تر به دیوار فشرد و نفس عمیقی کشید
پیتر فهمید فرصت او فرا رسیده است. چند لحظه بی‌نظمی،فقط همین را می‌خواست. دیگر نیازی نداشت رون را قانع کند، نیازی نداشت سیریوس را شکست دهد و حتی نیازی نبود از خودش دفاع کند. فقط باید زنده می‌ماند.
صدای چوب‌های کهنه در اتاق پیچید. هری به سوی لوپین برگشت.هرماینی دست رون را گرفت و او را چند قدم عقب کشید.در همان لحظه، پیتر حرکت کرد.
رون متوجه شد.

رون فریاد زد: صبر کن!

پیتر ایستاد، فقط برای یک لحظه.

نگاهش دوباره به رون افتاد.آن دو در سکوت به یکدیگر نگاه کردند.
پیتر می‌دانست رون هنوز میان دو تصویر گرفتار است: اسکبرز،موشی که زمانی به آن عادت کرده بود، و پیتر پتی‌گرو،مردی که حقیقتش را تازه شناخته بود.
اما این بار، پیتر از تردید او استفاده نکرد.
دیگر لازم نبود،آشوب خودش از راه رسیده بود.
لوپین خم شد و صدایی از گلویش برخاست. سیریوس به سوی او رفت. هری عقب کشید. هرماینی رون را به سوی دیوار برد.
و در میان این آشفتگی، پیتر کوچک‌ترین و سریع‌ترین راه را انتخاب کرد.
بدنش تغییر کرد. لباس‌ها روی کف افتادند و موشی خاکستری از میان آن‌ها بیرون خزید.
رون برای لحظه‌ای خشکش زد.
موش ایستاد،سر کوچک خود را بالا آورد و به او نگاه کرد.
برای یک لحظه، رون دوباره همان حیوان کوچک سال‌های کودکی‌اش را دید.
اما این بار می‌دانست پشت آن چشم‌های سیاه چه کسی پنهان شده است.
موش دوید. از کنار پای رون گذشت،از میان شکاف باریکی عبور کرد و خود را به تاریکی بیرون رساند.
صدای آشوب کلبه پشت سرش محو شد.
پیتر پتی‌گرو دیگر به گذشته فکر نمی‌کرد.نه به جیمز، نه به لی‌لی و نه به سیریوس. گذشته برای مردی که می‌گریخت، باری بیش نبود.او فقط به یک چیز فکر می‌کرد: راه بعدی برای پنهان‌شدن.
سال‌ها پیش فهمیده بود که قوی‌ترین آدم‌ها می‌توانند سپر خوبی باشند. بعد فهمیده بود که ضعیف به نظر رسیدن، گاهی از قوی بودن امن‌تر است.و امشب، بار دیگر فهمیده بود که آدم‌ها خودشان می‌توانند بهترین پناهگاه برای یک دروغ باشند.
موش خاکستری در تاریکی ناپدید شد.
این بار کسی نمی‌توانست بگوید اسکبرز کجاست.

اما پیتر پتی‌گرو می‌دانست یک چیز هنوز به نفع اوست:

هیچ‌کس نمی‌دانست قدم بعدی‌اش کجاست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 15:49
نمایش جزئیات
آفلاین
هر ساعت کلاس برایم مانند یک قرن میگذشت. کلماتی که بهشان فکر میکردم درگلویم سنگینی میکردند و حالا لی‌لی روبرویم ایستاده میپرسد چه چیزی مرا اینگونه مضطرب کرده است و من نمیدانستم چگونه باید از احساساتم به او بگویم تا او را ازدست ندهم!
تردید و ترس را کنار میگذارم، نفس عمیقی میکشم و میگویم که اورا بسیار دوست دارم، که او روشنایی و معنای زندگی‌ام است، گفتم که تمام جادوهای دنیا دربرابر قدرت چشمان او بی‌ارزش هستند و من میخواهم تا ابد اورا درکنارم داشته باشم.
وقتی حرف هایم تمام شد او ساکت مانده بود و من هرلحظه ترس درونم بیشتر میشد. میترسیدم بعد از اعترافم حتی آن دوستی بین‌مان هماز بین برود!
اما وقتی لی‌لی لب‌هایش خندید این را فهمیدم که تمام ترس هایم الکی بوده.
میراث عشق و علاقه‌ی من و لی‌لی پسرمان هری است.
پسرم چشمان مادرش را دارد و همانقدر که لی‌لی نور و روشنایی زندگی‌ام است هری هم به زندگی‌ام معنا بخشیده.
با وجود آنها دنیایم پر از قشنگی‌است و من تاابد عاشق آنها می‌مانم.
همه چیز فوق‌العاده پیش میرفت تا زمانی که ولدمورت پیدایش شد؛ همه سعی و تلاشش را کرد تا من بهش ملحق شوم حتی من را با خانواده‌ام تهدید کرد... ولدمورت کشتار بزرگ ووحشتناکی راه انداخت. کوچه و خیابان ها بشدت شلوغ بودند و همه درحال فرار وَ من فقط میدویدم تا به خانه برسم. وقتی وارد خانه شدم صدای جیغ لی‌لی را از اتاق هری شنیدم...با پاهای لرزان و ترس شدیدی پله ها را گذراندم و جلوی در اتاق ایستادم؛ جسم بی‌جان لی‌لی کف اتاق سرد افتاده بود و صدای گریه‌های هری به استخوان‌هایم نفوذ میکرد! حس کردم دنیایم در یک لحظه تیره و تار شد و روحم از جسمم خارج شد.
سرمایی که کل وجودم را گرفت از بخاطر هوا بود یا ‌لی‌لی؟ پاهایم دگر توان ایستادن نداشت و ناگهان همانطور که تمام دنیا برایم سقوط کرد خودم هم کنار لی‌لی سقوط کردم...
قلبم را حس نمیکردم و در آن لحظه فقط یک چیز رامیدانستم«لی‌لی رفته بود»
اگر هری را نداشتم نمیتوانستم سرپا بمانم... اگر هری نبود زندگی‌ام در تاریکی مطلق فرو میرفت و هیچ انگیزه‌ای برایم باقی نمی‌ماند.
من همان شب قسم خوردم انتقام‌ لی‌لی را بگیرم و تا پای جان از پسرم محافظت کنم.
حالا در هاگوارتز مقابله با جادوی سیاه را تدریس میکنم. گاهی آنقدر عصبی و بی‌رحم میشوم که پسرم با چشمانی که از مادرش به ارث برده با ترس مرا تماشا میکند...
همه میگویند من سنگدل و بی‌احساس هستم اما هیچکدام نمیدانند تمام دلخوشی های من همراه با لی‌لی رفته است.
فقط هری است که باعث شده من تا کنون ادامه دهم...
سالها گذشت و اکنون جنگ ما با ولدمورت آغاز شده است؛ هاگوارتز تبدیل به میدان جنگ شده و صدای فریادها گوش ها را کر میکنند و از هرگوشه و کناری بوی خون و مرگ می‌آید. در گوشه‌ای هری، رون و هرماینی را می‌بینم که با ولدمورت و مرگ‌خوارها میجنگند.
به سمت آنها میروم و مقابل ولدمورت می‌ایستم، آن شب لعنتی از ذهنم عبور میکند و خشم و انتقام تمام وجودم را فرا میگیرد.
با تمام توان میجنگم تا زمانی که ناگینی مرا نیش میزند...حال من آسیب دیده در گوشه‌ای از هاگوارتز افتاده‌ام و به جنگ روبرویم خیره شده‌ام...
پسر من، هری من ولدمورت را شکست داد.او پیروز شد و قلب من آرام گرفت!
دیگر ولدمورتی وجود ندارد و آرامش عمیقی همه را در بر گرفته؛ هری به سمت من میدود و کنارم میوفتد...
سعی میکند مرا نجات دهد اما خیلی دیر است برای نجات من.
در لحظات آخر زندگی‌ام با آخرین بازمانده‌ی توانم دستان هری را میگیرم و به او میگویم که تا همیشه عاشق او و مادرش هستم؛ و میروم تا بازهم کنار لی‌لی باشم و از من تنها یک کلمه باقی میماند، آن هم "همیشه" است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 15:34
نمایش جزئیات
آفلاین
(هری پاتر و وارث پنهان زمان)

سال‌ها از آخرین نبرد بزرگ هاگوارتز گذشته بود.
قلعه دوباره آرام شده بود؛ پنجره‌های شکسته تعمیر شده بودند، راهروها پر از صدای خنده‌ی دانش‌آموزان شده بودند و شب‌ها، شمع‌های شناور سالن بزرگ مثل ستاره‌هایی کوچک زیر سقف جادویی می‌درخشیدند.
اما بعضی رازها حتی با گذشت سال‌ها هم ناپدید نمی‌شدند.
یکی از آن رازها در قلب هرماینی گرنجر پنهان بود؛ رازی که هیچ‌کس از آن خبر نداشت.
سال‌ها پیش، در آخرین سال تحصیلش در هاگوارتز، اتفاقی مسیر زندگی چند خانواده را برای همیشه تغییر داده بود.
پس از پایان مدرسه، هرماینی با رون ویزلی ازدواج کرده و دختری به دنیا آورده بود.
اسمش را اِما گذاشته بود.
اِما دختری پرانرژی با موهای قهوه‌ای و چشمانی روشن بود. برخلاف بیشتر اعضای خانواده‌ی ویزلی، موهایش قرمز نبود و همین باعث می‌شد گاهی فامیل با خنده بگویند:
«این یکی حتماً ژن‌هاش تصمیم گرفتن یه استراحتی بکنن!»
رون همیشه می‌خندید.
برای او مهم نبود اِما شبیه چه کسی است. اِما دختر کوچولوی او بود و همین کافی بود.
اما هرماینی حقیقت دیگری را می‌دانست.
حقیقتی درباره‌ی پسری با موهای روشن و نام خانوادگی مالفوی.
«دراکو مالفوی»
هرماینی هیچ‌وقت آن روزها را فراموش نکرده بود؛ مخصوصاً یک جمله را.
دراکو یک بار در خلوت به او گفته بود:
«اگه یه روز بچه‌ای داشته باشم... دوست دارم اسمش اِما باشه.»
و سال‌ها بعد، وقتی دخترش به دنیا آمد، هرماینی همان اسم را انتخاب کرده بود.
اما دراکو هیچ‌وقت نفهمیده بود چرا.

(سال‌ها بعد)

صبح اولین روز رفتن اِما به هاگوارتز، خانه‌ی ویزلی پر از هیجان بود.
رون مدام دنبال وسایل دخترش می‌گشت.
«هرماینی! جوراب‌های اِما کجاست؟»
«داخل چمدونشه.»
«نه، نیست!»
«رون، خودت گذاشتیشون توی جیب کناری.»
رون چند ثانیه ساکت ماند.
«آهان.»
اِما خندید.
هرماینی از دور به دخترش نگاه کرد. لبخند زد، اما لبخندش خیلی زود محو شد.
امروز همان روزی بود که سال‌ها از آن می‌ترسید.
چون می‌دانست ممکن است دوباره دراکو را ببیند.

ایستگاه کینگزکراس شلوغ‌تر از همیشه بود.
اِما کنار آلبوس پاتر ایستاده بود. آلبوس بهترین دوستش بود و جیمز کمی جلوتر از آن‌ها با هیجان درباره‌ی قطار حرف می‌زد.
«اِما! آلبوس! زود باشین!»
اِما خندید.
«جیمز، هنوز قطار حرکت نکرده.»
«همین الان باید بریم!»

جیمز و اِما از کودکی رابطه‌ی خیلی خوبی داشتند. جیمز همیشه دوست نزدیک اِما بود و اگر کسی او را ناراحت می‌کرد، اولین کسی بود که از او دفاع می‌کرد.
هرماینی به آن‌ها نگاه کرد.
و ناگهان خشکش زد.
چند متر آن‌طرف‌تر، مردی با کت مشکی ایستاده بود.
موهای روشن،چهره‌ای سرد و نگاهی آشنا.
دراکو بود.
چشم‌های هرماینی و دراکو برای چند ثانیه به هم گره خورد.
دراکو بعد نگاهش را به اِما انداخت.
چیزی در چهره‌ی دخترک برایش آشنا بود.
اما نمی‌دانست چرا.
هرماینی سریع نگاهش را برگرداند.
رون پرسید:
«عزیزم؟ حالت خوبه؟»
«آره.»اما دروغ بود.

اِما و آلبوس وارد قطار شدند.
در کوپه، اِما ناگهان چیزی از داخل کیفش بیرون آورد.
یک گردنبند قدیمی.
قطعه‌ای طلایی در مرکز آن قرار داشت و رویش نماد عجیبی حک شده بود.
آلبوس با تعجب گفت:
«این چیه؟»
«از کمد مامانم پیداش کردم.»
«مامانت می‌دونه آوردیش؟»
اِما سرش را تکان داد.
«نه.»
آلبوس گردنبند را نگاه کرد.
«این شبیه زمان‌برگردانه.»
اِما گفت:
«منم همین فکر رو کردم. توی یکی از کتابای مامانم درباره‌ش خونده بودم. نوشته بود بعضی زمان‌برگردان‌ها خیلی خاصن.»
آلبوس فوراً گفت:
«باید برش گردونی.»
«نه. نمی‌دونم چرا، ولی حس می‌کنم این متعلق به منه.»
در همان لحظه درِ کوپه باز شد.
پسری با موهای نقره‌ای پشت در ایستاده بود.
«ببخشید... می‌تونم اینجا بشینم؟»
آلبوس گفت:
«آره.»
پسر نشست.
«من اسکورپیوسم.»
آلبوس دستش را جلو برد.
«آلبوس.»
اسکورپیوس به اِما نگاه کرد.
«تو؟»
«اِما.»
آلبوس گفت:
«در اصل اِما ویزلی.»
اسکورپیوس چند لحظه مکث کرد.
«ویزلی؟»
اِما اخم کرد.
«مشکلیه؟»
«نه! فقط... جالبه.»
آلبوس خندید.
و هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند همین گفت‌وگوی ساده، آغاز دوستی‌ای خواهد شد که بزرگ‌ترین راز زندگی‌شان را آشکار می‌کند.

(هاگوارتز)

وقتی به هاگوارتز رسیدند، اِما، آلبوس و اسکورپیوس کنار هم وارد سالن بزرگ شدند.
پروفسور مک‌گونگال، که حالا مدیر هاگوارتز بود، روبه‌روی دانش‌آموزان ایستاد.

«شما به یکی از چهار گروه هاگوارتز تعلق خواهید داشت؛ گریفیندور، هافلپاف، ریونکلاو و اسلیترین.»

اِما زیر لب گفت:
«فقط گریفیندور...»
آلبوس پرسید:
«چرا؟»
«چون خانواده‌م تقریباً همشون گریفیندورن.»
گروه‌بندی شروع شد.
بعد نوبت اسکورپیوس رسید.
کلاه روی سرش قرار گرفت.
چند ثانیه سکوت شد.
سپس:
«اسلیترین!»
اسکورپیوس به سمت میز اسلیترین رفت.
بعد:
«آلبوس پاتر!»
کلاه چند لحظه فکر کرد.
و سپس فریاد زد:
«اسلیترین!»
همهمه‌ای در سالن پیچید.
آلبوس پاتر؟ اسلیترین ؟؟
آلبوس با ناباوری به سمت میز اسلیترین رفت.
حالا نوبت اِما بود.
«اِما ویزلی!»
اِما جلو رفت.
کلاه روی سرش قرار گرفت.
صدایی در ذهنش پیچید:
«باهوش... شجاع... اما رازهایی در قلبت داری.»
اِما توی دلش گفت:
«من فقط گریفیندور می‌خوام.»
کلاه مکث کرد.
سپس فریاد زد:
«اسلیترین!»
سالن برای چند ثانیه ساکت شد.
اِما با ناباوری از جا بلند شد و کنار آلبوس و اسکورپیوس نشست.

آن شب، وقتی اِما خوابیده بود، گردنبند داخل کیفش شروع به درخشیدن کرد.
نور ضعیفی از داخل کیف بیرون می‌آمد.
اِما بیدار شد و گردنبند را بیرون آورد.
حروفی روی آن ظاهر شدند:
اِما مالفوی
اِما با تعجب به آن خیره شد.
«مالفوی؟»
گردنبند دوباره خاموش شد.
او نمی‌دانست این فقط اولین سرنخ است.

(راز گردنبند)

روز بعد، هرماینی به هاگوارتز آمد.
مک‌گونگال او را به دفترش فراخوانده بود. هری و رون هم آنجا بودند.
هرماینی وقتی فهمید زمان‌برگردانی که سال‌ها پیش تصور می‌کرد نابود شده، دوباره برگشته و در دست دخترش است، قلبش فرو ریخت.
او اِما را به اتاقی خلوت برد.
«اِما، عزیزم... اون گردنبند رو از کجا آوردی؟»
اِما ترسید.
«مامان، دعوام نکن.»
هرماینی فوراً او را در آغوش گرفت.
«هیچ‌وقت به خاطر این چیزها دعوات نمی‌کنم.»
اِما گردنبند را به او داد.
هرماینی با دیدنش رنگش پرید.
«این...»
اِما پرسید:
«می‌شناسیش؟»
«آره.»
«پس چرا اسم مالفوی روشه؟»
هرماینی نتوانست جواب بدهد.
در همان لحظه در باز شد.
مک‌گونگال وارد شد، سپس هری و رون.
چند لحظه بعد، دراکو هم وارد شد.
دراکو به گردنبند نگاه کرد.
بعد به اِما.
«چرا اسم مالفوی روی گردنبندشه؟»
هرماینی گفت:
«نمی‌دونم.»
این دومین دروغ او بود.
دراکو مستقیم به او نگاه کرد.
«هرماینی...»
اما هرماینی سکوت کرد.
او هنوز آماده نبود حقیقت را بگوید.

«ماه‌ها گذشت»

اِما، آلبوس و اسکورپیوس تقریباً همیشه با هم بودند.
اگر اِما در دردسر می‌افتاد، آلبوس همراهش بود. اگر آلبوس تصمیم عجیبی می‌گرفت، اسکورپیوس سعی می‌کرد جلویش را بگیرد و اگر اسکورپیوس چیزی را پنهان می‌کرد، اِما اولین کسی بود که متوجه می‌شد.
یک روز چند دانش‌آموز درباره‌ی اسلیترین بودن اِما حرف می‌زدند.
یکی گفت:
«فکر نمی‌کردیم یه ویزلی اسلیترین بشه.»
جیمز جلو آمد.
«مشکلی با اِما دارید؟»
دانش‌آموز سکوت کرد.
جیمز گفت:
«پس بهتره تمومش کنید.»
اِما از دور به جیمز نگاه کرد و لبخند زد.

یک شب در کتابخانه، هر سه کنار هم نشسته بودند.
اسکورپیوس گفت:
«من فکر می‌کنم این گردنبند به من هم مربوطه.»
آلبوس سرش را بلند کرد.
«چرا؟»
«هر بار که روشن می‌شه، حس می‌کنم یه چیزی یادم میاد.»
اِما پرسید:
«چی؟»
«نمی‌دونم. فقط یه حس عجیب.»
آلبوس کتابی را باز کرد.
«پس باید بفهمیم.»
اِما لبخند زد.
«سه‌نفره؟»
هر سه دست‌هایشان را روی هم گذاشتند.
از آن لحظه، آن‌ها نه فقط سه هم‌کلاسی، بلکه سه دوست جدانشدنی بودند.

(راز اسکورپیوس)

سال بعد، حقیقت دیگری آشکار شد.
مدارک قدیمی بیمارستان جادویی نشان می‌دادند که سال‌ها پیش، پدر دراکو نوزاد واقعی لونا و نویل را ربوده بود؛ زیرا فرزند واقعی دراکو مرده به دنیا آمده بود.
لونا و نویل سال‌ها به دنبال فرزند گمشده‌شان گشته بودند.
وقتی اسکورپیوس حقیقت را فهمید، مدت زیادی حرف نزد.
بعد آرام گفت:
«پس من... تمام این سال‌ها دنبال خانواده‌ای بودم که خودم نمی‌دونستم دارم؟»
نویل او را در آغوش گرفت.
اسکورپیوس برای اولین بار احساس کرد واقعاً جایی دارد که به آن تعلق دارد.
اما هنوز یک راز باقی مانده بود.

(حقیقت)

سال‌ها بعد، در یک شب بارانی، گردنبند دوباره روشن شد.
این بار نه فقط نام اِما، بلکه تصویری از گذشته در آن ظاهر شد.
اِما، آلبوس و اسکورپیوس کنار هم ایستاده بودند.
هرماینی وارد اتاق شد.
دراکو هم پشت سر او بود.
گردنبند ناگهان درخشید.
حروف ظاهر شدند:
اِما مالفوی
اِما گفت:
«چرا این‌طوری شد؟»
مک‌گونگال به گردنبند نگاه کرد.
چهره‌اش تغییر کرد.
«این گردنبند به جادوی خون و زمان واکنش نشون می‌ده. سال‌هاست چنین چیزی دیده نشده.»
دراکو جلو آمد.
«یعنی چی؟»
مک‌گونگال به اِما نگاه کرد.
«یعنی این گردنبند می‌خواد حقیقتی رو که سال‌ها پنهان شده، آشکار کنه.»
بعد به هرماینی نگاه کرد.
«هرماینی، وقتشه حقیقت رو بگی.»
دراکو به هرماینی خیره شد.
«چه حقیقتی؟»
هرماینی ساکت ماند.
اِما گفت:
«مامان... حقیقت چیه؟»
هرماینی چشم‌هایش را بست.
سال‌ها پنهان‌کاری و ترس، بالاخره تمام شده بود.
او به اِما نگاه کرد.
«عزیزم... قبل از اینکه تو به دنیا بیای، من و دراکو...»
صدایش لرزید.
دراکو بهت‌زده به او نگاه کرد.
هرماینی آرام ادامه داد:
«اِما دختر توئه.»
سکوت همه‌جا را گرفت.
دراکو هیچ حرفی نزد.
هرماینی ادامه داد:
«رون از حقیقت خبر نداشت. من می‌ترسیدم اگر بفهمه، همه‌چیز از هم بپاشه. اما رون تو رو مثل دختر خودش بزرگ کرد. برای همین همیشه پدرت بود، حتی اگر حقیقت دیگه‌ای درباره‌ی تولدت وجود داشت.»
دراکو به اِما نگاه کرد.
چشمانش پر از اشک شده بود.
«من... یک دختر دارم؟»
اِما چیزی نگفت.
بعد از چند لحظه لبخند کوچکی زد.
«فکر کنم... اول باید همدیگه رو بشناسیم.»
دراکو هم لبخند آرامی زد.
«فکر کنم حق با تو باشه.»

«ماه‌ها گذشت»

رابطه‌ی اِما با دراکو هنوز عجیب و سخت بود.
گاهی او را «پدر» صدا می‌زد و گاهی فقط «دراکو».
اما آلبوس و اسکورپیوس همیشه کنارش بودند.
یک شب، سه نفرشان کنار دریاچه‌ی هاگوارتز نشسته بودند.
آلبوس پرسید:
«اِما، پشیمونی؟»
«از چی؟»
«از اینکه همه‌چی رو فهمیدی.»
اِما به قلعه نگاه کرد.
«نه.»
آلبوس گفت:
«حتی اسلیترین؟»
اِما خندید.
«شاید اسلیترین بودن اون‌قدرها هم بد نباشه.»
اسکورپیوس گفت:
«بالاخره فهمیدی!»
هر سه خندیدند.
اِما دستش را روی گردنبند گذاشت.
گردنبند آرام می‌درخشید.
او حالا می‌دانست که گذشته را نمی‌توان تغییر داد.
اما می‌توان آینده را ساخت.
و برای اولین بار احساس کرد لازم نیست بین خانواده‌هایی که به دنیا آورده‌اند یا بزرگش کرده‌اند، یکی را انتخاب کند.
او می‌توانست خودش باشد.
اِما.
دختر هرماینی.
دختر دراکو.
و دختری که رون سال‌ها با تمام وجود بزرگش کرده بود.
وارث رازهایی که سال‌ها در تاریکی پنهان مانده بودند.
در همان لحظه، گردنبند آخرین بار روشن شد.
حروف روی آن تغییر کردند.
نه «ویزلی».
نه «مالفوی».
فقط یک کلمه روی آن ظاهر شد:
«اِما»
اِما لبخند زد.
چون فهمید شاید بزرگ‌ترین راز این داستان این نبود که او به کدام خانواده تعلق دارد.
بلکه این بود که خودش تصمیم می‌گیرد چه کسی باشد.
اما داستان واقعی تازه شروع شده بود.
چون در هاگوارتز، همیشه یک راز دیگر پشت درِ بعدی منتظر بود.
و این بار، اِما و دو بهترین دوستش آماده بودند تا آن را پیدا کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 01:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
عشقی در سایه

به اسنیپ؛ برای مردی که هیچ‌وقت فرصت خوشبختی نیافت؛ شاید در این قصه، جهان کمی با تو مهربان‌تر باشد..

باران از صبح بی‌وقفه می‌بارید. لیلی کنار پنجره ایستاده بود، یک دستش روی شکمش و دست دیگرش روی نامه‌ای که بارها خوانده بود. کودکی در وجودش رشد می‌کرد؛ کودکی که هنوز به دنیا نیامده بود، اما سرنوشتش با جنگی که دنیای جادوگری را درگیر کرده بود گره خورده بود.
در اتاق باز شد و سوروس اسنیپ وارد شد. ردای سیاهش از باران خیس بود و چهره‌اش مانند همیشه سرد و جدی به نظر می‌رسید، اما لیلی ترس پنهان پشت آن نگاه را می‌شناخت.

لیلی و اسنیپ سال‌ها بود یکدیگر را می‌شناختند؛ از کودکی و روزهای محله گرفته تا سال‌های هاگوارتز. رابطه‌شان همیشه آسان نبود، اما احساسی که میانشان وجود داشت با اختلاف‌ها از بین نرفته بود. آن‌ها بارها از یکدیگر دور شده و دوباره به هم رسیده بودند و حالا کودکی که در راه بود، نتیجه‌ی همان عشقی بود که با وجود تمام سختی‌ها هنوز میانشان باقی مانده بود. اما جنگ همه‌چیز را تغییر داده بود.

اسنیپ می‌دانست اگر ولدمورت بفهمد کودک لیلی فرزند سوروس اسنیپ است، هری به نقطه‌ضعفی برای نابودی او تبدیل می‌شود. دشمنان اسنیپ می‌توانستند از وجود فرزندش برای ضربه زدن به او استفاده کنند و ولدمورت هرگز اجازه نمی‌داد چنین نقطه‌ضعفی پنهان بماند.
به همین دلیل، تصمیمی سخت گرفته شد: اسنیپ باید از زندگی لیلی و فرزندش کنار می‌رفت. نه برای چند ماه یا چند سال، بلکه آن‌قدر که هیچ‌کس نتواند رابطه‌ی میان او و کودک را حدس بزند؛ حتی اگر این فاصله تا پایان عمر ادامه پیدا می‌کرد.

لیلی می‌دانست این تصمیم به معنای از دست دادن مردی است که دوستش دارد، اما در برابر خطری که فرزندشان را تهدید می‌کرد، راه دیگری وجود نداشت. اسنیپ نیز می‌دانست با رفتنش، ممکن است دیگر هرگز فرصت دیدن فرزندش را پیدا نکند.

چند هفته بعد، اسنیپ دیگر به خانه‌ی لیلی نیامد و نامه‌های میانشان نیز قطع شد. از بیرون، به نظر می‌رسید رابطه‌شان تمام شده است؛ اما لیلی می‌دانست مردی که دوستش دارد برای نجات فرزندشان خودش را از زندگی آن‌ها حذف کرده است.

در همان روزها، جیمز پاتر ؛دوست قدیمی لیلی؛ بیش از گذشته کنار لیلی بود. او کم‌کم متوجه شد اضطراب و سکوت‌های لیلی فقط نتیجه‌ی جنگ نیست. وقتی حقیقت را فهمید، برای نخستین بار اسنیپ را نه به عنوان رقیب قدیمی‌اش، بلکه به عنوان پدر کودکی دید که قرار بود به دنیا بیاید.

جیمز و اسنیپ در کلبه‌ای دورافتاده با یکدیگر دیدار کردند. برف سنگینی روی سقف نشسته بود و باد از میان درزهای چوبی داخل می‌آمد. اسنیپ همه‌چیز را برای جیمز توضیح داد؛ رابطه‌اش با لیلی، فرزندی که در راه بود و خطری که افشای هویت واقعی پدر می‌توانست برای کودک ایجاد کند.

جیمز مدت زیادی سکوت کرد. دشمنی قدیمی میان آن دو در برابر خطری که هری را تهدید می‌کرد، دیگر اهمیتی نداشت. سرانجام تصمیم گرفت لیلی و کودک را تحت حمایت خود قرار دهد و اجازه دهد همه تصور کنند هری فرزند اوست.
به این ترتیب، نام پاتر روی کودکی قرار می‌گرفت که در حقیقت فرزند اسنیپ بود.

اسنیپ نیز پذیرفت. او می‌دانست اگر قرار باشد هری زنده بماند، خودش باید نخستین چیزی باشد که از زندگی پسرش حذف می‌شود. نمی‌توانست شاهد تولدش باشد، نمی‌توانست در کنارش بزرگ شدنش را ببیند و اگر روزی او را از دور می‌دید، باید طوری رفتار می‌کرد که گویی هیچ رابطه‌ای میانشان وجود ندارد.
وقتی از کلبه بیرون آمد، برف همچنان می‌بارید و رد قدم‌هایش خیلی زود زیر برف تازه محو شد.

هری در شبی طوفانی به دنیا آمد. لیلی خسته و رنگ‌پریده، نوزاد را در آغوش داشت و جیمز کنار او بود. کودک موهای سیاه و نامرتبی داشت و هنوز چشم‌هایش را به روی دنیا باز نکرده بود.
لیلی هری را به جیمز سپرد و جیمز همان لحظه تصمیم گرفت هر بهایی لازم باشد برای محافظت از او بپردازد. برای او، هری از همان لحظه فرزندش بود؛ حتی اگر خون اسنیپ در رگ‌هایش جریان داشت.

اما در نقطه‌ای دور از آن خانه، اسنیپ از تولد پسرش باخبر شد. او می‌دانست هری سالم به دنیا آمده، اما اجازه نداشت به خانه برود یا حتی برای یک لحظه چهره‌ی او را ببیند. از همان شب، فاصله میان او و پسرش بخشی از نقشه‌ای بود که قرار بود جان هری را حفظ کند.

چند سال بعد، همان خطری که از ابتدا از آن می‌ترسیدند به خانه‌ی پاترها رسید.
ولدمورت، در جست‌وجوی کودکی که پیشگویی درباره‌اش سخن گفته بود، گودریکز هالو را پیدا کرد. جیمز برای دفاع از خانواده‌اش تلاش کرد، اما کشته شد.
لیلی وقتی فهمید راه دیگری برای نجات هری وجود ندارد، خودش را میان ولدمورت و فرزندش قرار داد. او حاضر نشد کنار برود و هری را تنها بگذارد. ولدمورت او را کشت، اما فداکاری لیلی جادویی ایجاد کرد که از هری محافظت کرد. طلسم مرگ به سوی ولدمورت بازگشت و او نابود شد، در حالی که هری تنها با زخمی روی پیشانی زنده ماند.

جیمز و لیلی مرده بودند و هری در میان خرابه‌های خانه تنها مانده بود.
خبر زنده ماندن هری خیلی زود در سراسر جامعه‌ی جادوگری پیچید. همه او را پسری می‌دانستند که از طلسم مرگ جان سالم به در برده است. اما هیچ‌کس از راز دیگری که پشت نام «هری پاتر» پنهان بود خبر نداشت.
اسنیپ نمی‌توانست کنار مزار لیلی بایستد، نمی‌توانست هری را فرزند خودش معرفی کند و حتی نمی‌توانست آشکارا برای مرگ لیلی و جیمز عزاداری کند. تنها چیزی که برایش اهمیت داشت این بود که هری زنده مانده است.
هری نزد دورسلی‌ها بزرگ شد و تمام زندگی‌اش را با این باور گذراند که جیمز پاتر پدر اوست.

در همین سال‌ها، اسنیپ از دور مراقبش بود. هر بار که خطری به هری نزدیک می‌شد، راهی پیدا می‌کرد تا بدون آشکار شدن دلیل واقعی رفتارش از او محافظت کند. گاهی دخالتش آن‌قدر نامحسوس بود که هری حتی متوجه نمی‌شد کسی مراقب اوست. اسنیپ نمی‌توانست محبتش را نشان دهد، نمی‌توانست هری را در آغوش بگیرد یا حتی با او مانند یک پدر رفتار کند؛ تنها کاری که از دستش برمی‌آمد این بود که مطمئن شود پسرش زنده می‌ماند.

اما هری چیزی از این مراقبت نمی‌دانست.
برای او، اسنیپ فقط همان استاد عبوس و سختگیری بود که از نخستین روزهای هاگوارتز با او رفتاری خصمانه داشت. هری در نگاه سرد او تنها نفرت می‌دید و اسنیپ هیچ‌وقت تلاش نکرد این تصور را تغییر دهد.
او ترجیح می‌داد هری از او متنفر باشد تا اینکه حقیقت را بفهمد.
اگر هری باور می‌کرد اسنیپ دشمن اوست، کسی به رابطه‌ی واقعی میانشان شک نمی‌کرد. بنابراین اسنیپ تمام عشق پدرانه‌اش را پشت رفتار سرد و خشن خود پنهان کرد.

سال‌ها بعد، اسنیپ خاطره‌ای را که از همه پنهان کرده بود در شیشه‌ای نگه داشت؛ خاطره‌ای از گذشته، از لیلی و از کودکی که قرار بود فرزند خودش باشد. او می‌دانست شاید روزی بمیرد و هری هیچ‌وقت حقیقت را نفهمد. بنابراین خاطره را نگه داشت تا اگر خودش نتوانست حقیقت را بگوید، هری روزی آن را ببیند.

سرانجام جنگ به هاگوارتز رسید.
قلعه در آتش و دود فرو رفته بود و نبرد در تمام نقاط آن جریان داشت. اسنیپ می‌دانست زمان زیادی برایش باقی نمانده است. بیش از مرگ، از این می‌ترسید که بمیرد و هری تا پایان عمر همان دروغی را باور کند که برای حفظ جانش ساخته شده بود.

وقتی هری او را پیدا کرد، اسنیپ به شدت زخمی شده بود. او از هری خواست خاطراتش را ببیند.
هری وارد خاطرات شد و گذشته‌ی اسنیپ را دید؛ لیلی، روزهای جوانی، فداکاری‌های پنهانی و سال‌هایی که اسنیپ برای محافظت از دیگران خطر کرده بود.

اما در میان تمام خاطرات، یکی از همه مهم‌تر بود.
هری خود را در خانه‌ای دید که باران به پنجره‌هایش می‌کوبید. لیلی کنار پنجره ایستاده بود و دستش روی شکمش قرار داشت. اسنیپ روبه‌رویش ایستاده بود و دستش را روی دست لیلی گذاشته بود.
هری فهمید آن دو فقط گذشته‌ای مشترک نداشتند؛ آن‌ها یکدیگر را دوست داشتند.

خاطره تغییر کرد و جیمز وارد شد. هر سه نفر می‌دانستند برای محافظت از کودک باید تصمیمی سخت بگیرند. جیمز پذیرفت هری را فرزند خودش معرفی کند و اسنیپ از زندگی آن‌ها کنار برود.
خاطره دوباره تغییر کرد.
این بار هری صدای گریه‌ی نوزادی را شنید.
لیلی هری را در آغوش داشت و اسنیپ چند قدم دورتر ایستاده بود. وقتی لیلی کودک را به او سپرد، اسنیپ برای نخستین بار پسرش را در آغوش گرفت.
تمام سردی چهره‌اش از بین رفت.
او هری را به سینه‌اش فشرد و چشم‌هایش را بست؛ انگار می‌خواست گرمای فرزندش را برای تمام سال‌هایی که قرار بود از او دور باشد، در وجودش نگه دارد. اما لحظه‌ای بعد مجبور شد او را پس بدهد.

هری در چهره‌ی اسنیپ ترسی عمیق دید؛ ترس از اینکه شاید این آخرین باری باشد که فرزندش را در آغوش می‌گیرد.
خاطره محو شد و هری دوباره به هاگوارتز برگشت.
حالا حقیقت را می‌دانست.
مردی که تمام عمر تصور کرده بود از او متنفر است، پدر واقعی‌اش بود.
هری در حالیکه حس میکرد هر لحظه ممکن است قلبش از شدن ناراحتی از هم بپاشد کنار اسنیپ زانو زد و با گریه پرسید:
_ چرا هیچ‌وقت بهم نگفتی؟؟؟

اسنیپ پاسخی نداشت که بتواند تمام سال‌های گذشته را توضیح دهد. او سال‌ها مجبور بود عشقش را پنهان کند؛ نه به خاطر اینکه هری را نمی‌خواست، بلکه چون نزدیک شدن به او می‌توانست جانش را به خطر بیندازد.
اسنیپ دستش را روی گونه‌ی هری گذاشت.
هری گفت:
_ من تمام این سال‌ها فکر می‌کردم از من متنفری...

اسنیپ دیگر توان توضیح دادن نداشت. دستش را پشت گردن هری گذاشت و او را به سوی خود کشید.
برای نخستین بار، پدر و پسر یکدیگر را در آغوش گرفتند.
هری ابتدا بی‌حرکت ماند، سپس دست‌هایش را دور اسنیپ حلقه کرد و صورتش را روی شانه‌ی او گذاشت.
اسنیپ او را محکم در آغوش گرفت؛ انگار می‌خواست تمام سال‌هایی را که از فرزندش دور مانده بود، در همان چند لحظه جبران کند.

هری میان گریه گفت:
_ ...پدر..
اسنیپ چشم‌هایش را بست.
تمام عمر منتظر شنیدن همین کلمه بود.

هری سرش را بلند کرد و گفت:
_ ..فقط یک بار... فقط یک بار می‌خواستم پدرم بغلم کنه..
اسنیپ دوباره او را به سینه‌اش فشرد. اما نفس‌هایش کم‌کم ضعیف شد.
هری او را محکم‌تر گرفت و با ترس گفت:
_ نه... حالا نه. من تازه فهمیدم... تازه پیدات کردم..

اسنیپ دیگر توان پاسخ نداشت. تنها یک‌بار دیگر دستش را آرام روی پشت هری کشید. سپس سرش روی شانه‌ی پسرش سنگین شد و نفسش قطع شد.

هری مدتی همان‌طور او را در آغوش گرفت.
پدرش را درست در لحظه‌ای پیدا کرده بود که برای همیشه از دستش می‌داد.
او برای لیلی، جیمز، سال‌های از دست‌رفته و پدری که تمام عمر در سایه دوستش داشت، گریه کرد.

اسنیپ تمام عمرش را در سایه گذرانده بود تا هری بتواند در روشنایی زندگی کند. او عشقش را پنهان کرده بود، اجازه داده بود پسرش از او متنفر باشد و حتی اجازه نداده بود هری بداند خون چه کسی در رگ‌هایش جریان دارد؛ فقط برای اینکه زنده بماند.

و شاید زندگی در پایان، تنها یک فرصت کوتاه برای جبران به او داد:
چند لحظه در کنار پسرش، شنیدن یک‌بار واژه‌ی «پدر» و آرام گرفتن در آغوش فرزندش.

آن شب، هری پاتر پدرش را از دست داد؛ اما درست پیش از آن، برای نخستین و آخرین بار، توانست او را پیدا کند.

افرادی که لایک کردند

Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 01:29
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: آزمون اول
تمام زمین مسابقه کوییدیچ را بوی هیجان اضطراب گرفته بود. سوروس اسنیپ نمیخواست آنجا باشد. هنوز پایش از زخم آن شب درد داشت. اما چاره ای نبود. داور مسابقه بود. تیمش در مقابل گریفیندور بازی مهمی داشت. در محلی که برایش مشخص شده بود قرار گرفت. از جایگاه معلم‌ ها نمیتوانست دقیق ببیند که هری و دوستانش کجا هستند. هنوز صدای دامبلدور که صبح او را دیده بود در مغزش میپیچید:«شاید امروز باید به وظیفه ات ‌با دقت بیشتری عمل کنی سوروس.» اسنیپ که از صدای هیاهوی جمعیت واقعا خسته بود،با صدای آرامی زیر لب گفت:« یک جوری شلوغ میکنن انگار فینال جام جهانی هست. بچه های‌احمق» چشمانش پروفسور کوییرل را دید. تعجب نکرد چون او همیشه جایی بود که نباید باشد. اما با نگاه عجیبی به هری و جارویش زل زده بود. لب هایش هم حرکت میکرد آرام و آهسته مثل کسی که دارد برای یک طلسم آماده میشود.
نگاهش لحظه ای از روی کوییرل به هری و جارویش چرخید. جاروی هری حالت عجیبی پیدا کرده بود. نوکش داشت تغییر شکل جزئی میداد. دسته جارویش هم به شکل خیلی ملایمی داشت تغییر رنگ میداد. مهم‌تر اینکه انرژی دور جارویش انگار تغییر کرده بود. کمی تمرکز کرد و صبر کرد. باید مطمئن میشد که جارو هری تحت تاثیر طلسم قرار گرفته. شاید دامبلدور برای محافظت از هری پاتر طلسم محافظی اجرا کرده. اما تکان های‌جارو هری کم کم شروع شد. تکان هایی که شبیه افسون های‌محافظت کننده نبود. بیشتر شبیه طلسم هایی بود که میتوانست باعث سقوط شود. احساس کرد هر دو در خطراند. هری در خطر سقوط و خودش در خطر نقص در انجام دادن وظیفه ای که به او محول شده بود. دست هایش را محکم مشت کرد و نفس عمیقی کشید. یک لحظه احساس کرد بد نیست اگر هری یک سقوط تلخ را تجربه کند؛ شاید آن غرور مسخره اش میشکست. ولی نمیتوانست کنار بنشیند. او باید کاری میکرد و آن پسر را امن نگه میداشت. تنها چیزی که در رابطه او و هری برایش اهمیت داشت همین بود. اینکه وظیفه اش را درست انجام بدهد.
تکان ها هر لحظه شدید تر میشد. اسنیپ به مقاومت هری در برابر سقوط نگاه کرد و در دلش گفت:«باز نیاز داره کسی نجاتش بده.» سرش را چرخاند.در اینکه کار چه کسی است تردید نداشت. لب های‌کوییرل با شدت باز و بسته میشد و ورد هایی را میخواند در حالی که ارتباط چشمی اش با جاروی هری قطع نمیشد. نمیدانست باید چکار کند. با تمام تذکر ها باز هم کوییرل داشت به کارهایش ادامه میداد. کارهایی که اسنیپ دلیل قطعی برای توضیح آن داشت؛ ولی همیشه مدرکی که بتواند آن را اثبات‌کند نداشت. رویارویی مستقیم هم فایده ای نداشت و اوضاع را هم بدتر میکرد. فقط کافی بود کسی شک کند. به گوش هری پاتر میرسید و آن پسرک فضول و سمج هم مثل پدر از دماغ فیل افتاده اش، تا جواب پیدا نمیکرد، دست بر نمیداشت. اگر کوییرل یا هر کس دیگری میفهمید که او از هری پاتر حفاظت میکند تمام زحمات‌این سالها بر باد میرفت. تمام افکارش به یک چیز ختم میشد. او همین الان باید برای حفاظت از هری که از جارویش آویزان شده بود و یک قدم تا سقوط فاصله داشت، اقدام میکرد.
اسنیپ با دقت تمرکز کرد. ورد های‌محافظتی را یکی یکی به خاطر آورد. نگاهش را روی هری و جارویش متمرکز کرد. ورد ها را پشت همدیگر و سریع میخواند. متوجه میشد که انرژی ورد هایش دارد با انرژی طلسم های‌کوییرل مقابله میکند. ورد هایش خیلی قوی نبودند ولی جلوی تاثیر بیشتر طلسم های‌کوییرل رو گرفته بود. هری از جارویش آویزان بود. اسنیپ تلاش کرد دقتش را حفظ کند. یک چشمش به جاروی هری پاتر بود و یک چشمش به کوییرل. از اینکه هری نمیتوانست شرایط را کنترل کند عصبانی بود. به همین خاطر بود که ورود بچه های‌سال اولی به تیم کوییدچ ممنوع بود. آن لحظه آرزو میکرد کاش شخصا با دامبلدور صحبت میکرد تا هری را از تیم بیرون بکشد. احساس کرد که یک نفر از جایگاه گریفیندور او را تماشا میکند. البته حدس زدنش کار سختی نبود. احتمالا مثل همیشه آن بچه های‌نادان داشتند فکر میکردند که او در حال دستکاری جاروی هری پاتر است. نمیتوانست برگردد ارتباط چشمی اش نباید با هری پاتر قطع میشد. باید وظیفه اش را انجام میداد. یکی از نگرانی هاش همیشه این بود که کسی به کوییرل اهمیت نمیداد حتی آلبوس. ولی او باید وظیفه اش را ادامه میداد همانطور که صبح دامبلدور خواسته بود. انجام وظیفه با دقت بیشتر. اما جارو هنوز تکان میخورد و هری هنوز آویزان بود.
فشار زیادی روی سرش بود. صداهای‌همهمه دورش را دیگر نمیشنید. فقط روی کارش متمرکز بود. شدت تکان های‌جارو داشت کمتر میشد. چند ثانیه بعد احساس یک گرما کرد. اهمیت نداد. پیش خودش فکر کرد که حتما انرژی ورد ها دورش یک حرارت ایجاد کرده. بوی دود خاصی به مشامش خورد و کم کم در مدت کوتاهی به جز حرارت، یک دود غلیظ و یک شعله عجیب کنارش دید. پروفسور سینسترا از سمت چپش داد زد:«آتیش.... ردات‌آتیش گرفته» بلند شد و ردایش را تکان داد اما آتش خاموش نشد. حواس تمام افراد در جایگاه معلم ها پرت شد. حتی کوییرل هم تعادلش را از دست داد و افتاد. دستش لرزید و چوبش را بیرون آورد و ورد مخصوص را خواند و آتش را فرو نشاند. وقتی سرش را دوباره سمت هری پاتر برگرداند دید جارو از حرکت افتاده و هری دارد سوار جارویش میشود. اسنیپ رفت در ردیف های‌عقب تر نشست. حتما کسی این آتش را از عمد به پا کرده بود؛ تا حواس او را پرت کند. سرش را چرخاند به پله ها متوجه دویدن دختری با موهای‌مجعد شد. احتمالا هرماینی گرینجر بود. اعصابش بهم ریخت. با حرکت سرش موهایش را کنار زد و زیر لب غر زد:« داشتم بهش کمک میکردم. این بچه ها همیشه مزاحمت ایجاد میکنند.» سر جایش نشست و فکر کرد که ردای سوخته اش را چطور باید تعمیر کند.
مسابقه با باخت تیم اسلیترین تمام شد. چهره اش بهم ریخته بود. همه فکر میکرد به خاطر باخت تیمش ناراحت است. اما باخت اصلا اهمیت نداشت. جمعیت زیادی از زمین خارج میشدند و به سمت ساختمان قلعه میرفتند. اسنیپ سرعت حرکتش را زیاد کرد. میخواست زودتر برسد به جایی که تنها باشد و صدای همهمه بچه ها را نشود. به ساختمان قلعه رسید در راهرو های‌هاگوارتس صدای همهمه بچه ها میپیچید. صدای خوشحالی و تشویق گروه گریفیندور که هری را تشویق میکردن و صدای عصبانیت گروه اسلیترین ها که هر کدام از بازیکنان را مقصر این باخت مفتضحانه می دانستند. اسنیپ خسته بود. امیدوار بود که نگاهش حتی تصادفی به هری گره نخورد. راهرو های‌شلوغ را به سرعت طی کرد و به راهرویی که به سمت اتاقش میرفت رسید. صداها خوابید. باد در راهرو میپیچید. تنها بود. مثل همیشه. ولی باید حتما خودش را به آزمایشگاه معجون‌سازی اش می‌رساند تا درمانی برای سوختی دستش و زخم پایش پیدا کند. درمان های‌ساده ولی موثر. حضورش در این مسابقه باعث شد بتواند وظیفه اش را در اولین آزمون درست انجام دهد. هری زنده ماند. و شاید یک دلیل برای صحبت با دامبلدور و هشدار دادن به او درباره رفتار های‌مشکوک کوییرل.
اسنیپ از راهرو زیر زمین که هوای سردی در آن میپیچید وارد آزمایشگاه تاریک و نمناکش شد. دامبلدور زودتر از او آنجا بود. پشت میز رو به دیوار ایستاده بود. صورتش رو به قفسه های‌غبارآلود گیاهان و لوله های‌معجون سازی و حیوانات‌محصور در شیشه بود. پشتش به اسنیپ بود و او چهره دامبلدور را نمیدید ولی توقع نداشت که او را ناگهانی اینجا بماند. سکوت کرد و سمت یکی از قفسه ها رفت. بدون حرف. فعلا چیزی برای گفتن نداشت. دیگ های‌مخصوص روی میز های‌کوتاه و بلند متعددی بود. از قفسه گیاهان سمت راست چند گیاه برداشت. گیاهان را با محتوای چند شیشه لعابی دیگر در یک دیگ که کنار حوضچه سنگی اتاق بود ریخت و منتظر شد. منتظر آماده شدن معجون و کلمه ای از جانب دامبلدور بود.
دامبلدور سمتش برگشت. چشمانش میدرخشیدند. لبخند مرموزی داشت. چیزی بین مهر و انتظار در صورتش بود. دامبلدور دست و ردای سوخته او را نگاه کرد و گفت:« همیشه وفاداری و عشق قدرت‌مند تر از نفرته. به شرطی که بتونی به موقع ازش استفاده کنی.» اسنیپ بی مقدمه بدون نگاه به چشمانش گفت:« و به نظر تو من دارم چکار میکنم؟» آلبوس دامبلدور با نگاهی خاص دست روی شانه اسنیپ گذاشت و یک ثانیه فشار داد و گفت:«شب به خیر سوروس» .
دامبلدور رفت. اسنیپ مسیر رفتن او را تماشا کرد. سعی کرد جمله دامبلدور را تجزیه و تحلیل کند. هیچ وقت نتوانسته بود رفتار این مرد را آنگونه که باید بفهمد و درک کند. ردایش را درآورد و کنار گذاشت تا بتواند فکری به حال سوختگی پارچه آن بکند. نگاهی به داخل دیگ معجون کرد و با دیدن تصویر خودش در مایع شفاف و مثل آینه‌‌ معجون تکرار کرد:« هری..هری..تو دقیقا مثل پدرت هستی.»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: رقابت بزرگ قصه‌پردازان دنیای جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مهر 1405 01:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خانواده ی گرنجر یکی از خانواده هایی بودن که زندگیشون نسبتا خوب بود و خانواده ای نسبتا ثروتمند داشتند. خانم و آقای گرنجر دندان پزشک بودند و به صورت پاره وقت توی مطب دندان پزشکی کار میکردند.صبح ها آقای گرنجر برای دختر کوچولو و سه ساله اش صبحانه درست می‌کرد و پس از گذراندن کمی وقت خانم گرنجر به خانه می آمد و سپس آقای گرنجر به مطب می‌رفت.
این خانواده زندگی کاملا عادی و معمولی داشتند و غیر عادی ترین اتفاق زندگی آنها وسواس زیاد روی دندان های دخترشان بود که از بچگی نمی‌گذاشتند حتی به مقدار کمی شکلات بخورد.
بعد از گذشت چندین سال هرماینی یازده ساله شده بود،به مدرسه می‌رفت و دوستان زیادی نداشت.همه به او می‌گفتند غیر عادی است.
شاید دلیلش این بود که دندان های جلویی اش کمی بزرگ بودند و شاید هم به این دلیل بود که وقتی یک دخترک سال ششمی دندان ارتودنسی او را مسخره کرد به طرز عجیبی دندانش که قرار بود رشد کند،نه تنها همان لحظه رشد کرد بلکه،آنقدر بزرگ شد که لپ چپ او باد کرده بود.

وقتی هرماینی به خانه بازمی‌گشت هوا گرگ و میش بود و کمی گرم. بعد از این که اتوبوس خیابان الیون آمد بچه های مدرسه ی لِنوِر پرایمِری همگی سوار اتوبوس شدند تا به نزدیک ترین ایستگاه به خانه ی خود برسند.
کلورا دختر ساکت و مهربونی که همیشه گوشه ی اتوبوس می‌نشست داشت با یکی از نخ های روکش صندلی خاک گرفته و کثیف بازی می‌کرد که مریدا همان دختر چاق و زشتی که لپ چپش باد کرده بود، رفت سمت کلورا و داد زد:اینجا جای منه!تو حق نداری اینجا بشینی.
کلورا با صدای آروم خودش گفت:ببخشید.میدونم اینجا جای تو بود پس من ..

هرماینی که تا الان داشت این صحنه رو تماشا می‌کرد اومد جلو:مریدا،کلورا زودتر اینجا اومده تو میتونی بشینی کنار...همم اَمِلیا کارتر جای کنارش خالیه..

مریدا گفت:نمیشه!اون دختره یک روانیه مسخره است!همیشه بوی گند میده!

نکنه فکر کردی خودت بوی آب‌نبات چوبی میدی!

هِیزِل کلارک بود. دوست نسبتا صمیمی املیا که تازگی ها بود که دیگه باهم دوست نبودن.

مریدا گفت:تو دیگه هیچی نگو خنگ تنبل.
هیزل گفت:تقصیر من نبود که نتونستی از دستم تقلب کنی! امتحان آخر بود و خیلی ها حواسشون بود که کسی تقلب نکنه.

هرماینی گفت:تو میخواستی تقلب کنی!

مریدا گفت:اگه کرده باشم مثلا میخوای چیکار کنی گرنجر؟دیگه مدرسه تموم شده و میخوایم بریم دبیرستان.
و سپس فریاد زد:بلند میشی یا نه!

و سپس چاقوی میوه خوری کوچکی را از جیب چپش بیرون آورد.

چیکا...؟

راننده ی اتوبوس بود که چند دقیقه ای میشد توقف کرده و چون روز آخر مدرسه بود، مسئول مراقبت از بچه ها توی اتوبوس نبود.

اما تا قبل از اینکه او حرفی بزند چاقو به طرز عجیبی از دست مریدا افتاده بود روی کف اتوبوس و به یک قاشق چوبی تبدیل شده بود.

راننده ی اتوبوس، همان مرد پیر و پر چروک گفت:اون چی بود دستت؟دختر مگه تو چندسالته؟
مریدا پته پته کنان گفت:من..من
پیرمرد راننده گفت:جیبات!
مریدا با تعجب داخل جیب هایش را گشت اما کار بیهوده ای بود،چون چاقو در اصل تبدیل به قاشق شده بود.

بعد از اینکه راننده نشست سر جای خودش زیر لب چیزهایی میگفت مثل:لابد توهم زدم..آخه بچه ۱۰_۱۱ ساله چاقو؟

بعد از اینکه همه به خانه هایشان رفتند به جز هرماینی که خانه آن ها در دور ترین مکان به مدرسه بود یعنی خیابان بِلمونت هرماینی هنوز توی فکر بود از اینکه چطور آن چاقوی کوچک میوه خوری تبدیل شده بود به قاشق چوبی؟ حتما دیوانه شده بود..یا همه ی این ها خواب بود.پدرش همیشه :میگفت که گاهی ممکنه چیزهایی ببینیم که واقعی نباشن و درواقع اون ها خواب و رویا هستند همه ی این اتفاق هارو علم ثابت میکنه.مثلا خودش حاضر بود قسم بخورد سی و یکم اکتبر آدم هایی دیده است که همگی لباس های عجیب و غریب پوشیده بودند و به خیابان رفته بودند،اما وقتی بیدار شد و همه ی این اتفاق هارا برای خانم گرنجر، یعنی مادر هرماینی تعریف کرد،متوجه شد که همه ی این اتفاق ها یک رویا بیشتر نبوده.

گرنجر!

بله آقا؟

راننده ی پیر چندین بار هرماینی را صدا زده بود اما چون او غرق فکر بود چیزی نشنیده بود.

باید بری خونتون.

هرماینی کوله ی مدرسه اش را بر کول گزاشت و به سوی خانه رفت.
وقتی از پله های خانه ی دو طبقه پلاک بیست و نُه خیابان بِلمونت بالا می‌رفت متوجه شد نامه ای جلوی در ورودی خانه است.
اما آن ها بستگانی نداشتند که برایشان نامه بفرستد تنها یک عمو داشت که یک سال گذشته توسط سیل زیاد در شهری در آمریکا فوت کرده بود.و فقط یک مادربزرگ و یک پدربزرگ از سمت مادری داشت که آنها در طبقه بالایی خانه شان زندگی می‌کردند.
نزدیک تر شد،نامه رو در دست گرفت. نامه به زردی میزد و انگار نامه را با کاغذ پوستی نوشته بودند.

خانم ه.ج.گرنجر
اتاق دوم.
پلاک بیست و نُه.
خیابان بلمونت
لندن

نامه را سریع چپاند داخل جیبش.
دستش را سمت در چوبی برد و کلید را به داخل جاکلیدی در فرو برد.دستگیره ی زنگ زده ی در را باز کرد.

خانواده ی گرنجر خانه ای داشتند که نه کوچک بود و نه بزرگ مثل یکی از آن خانه های معمولی.
خانه مربع شکل بود و از همان در ورودی می‌توانستی کل خانه را ورانداز کنی. آشپز خانه گوشه ی سمت چپ خانه بود و بوی استیک گوشت بره از آن می آمد و داخل آشپز خانه میز نهار خوری گردی چیده شده بود که به رنگ چوب روشن بود.
خانم و آقای گرنجر پشت میز نشسته بودند و ظاهرا آقای گرنجر مشغول صحبت تلفنی با تلفن خانه بود که درست روی میز قرار داشت.
:بله... بله،متوجهم خیلی عذر میخوام.پس دیگه یعنی...آهان بله خیلی متاسفم...بله ممنون خدانگهدار.
خانم گرنجر با نگرانی آقای گرنجر را نگاه می‌کرد. و گفت:چیشده فلیکس؟
فیلیکس گرنجر گفت:بهمون گفتن دخترمون نمیتونه بره دبیرستان! چرا؟چون آخرین روز مدرسه دعوا راه انداخته.توضیحی نداری هرماینی؟

هرماینی گفت:نه من آخه...

خانم گرنجر گفت:فکر کردی چون روز آخر مدرسته هرکاری میتونی انجام بدی؟الان من باهاش چیکار کنم؟باید بری بدترین مدرسه لندن !خیالت راحت شد؟

هرماینی:یه نامه برام اومده.

خانم و آقای گرنجر با تعجب همدیگر را نگاه کردند.

آقای گرنجر گفت:خب بگو ببینم این نامه چی هست؟

هرماینی نامه ی چروک شده رو از جیبش بیرون آورد و روی میز گزاشت.

پدرش نامه را باز کرد و شروع کرد به خواندن.

بعد از یک دقیقه شروع کرد به خندیدن.
و گفت:هاگوارتز؟هاگوارتز کجاست بچه جون!جادوگر چیه آخه. اینجوری میگی من الکی تورو بفرستم به جایی که نمیدونم کجاست و تو خودت فرار کنی بری به همم این هاگوارتز! نظر تو چیه آریانا؟

خانم گرنجر گفت:نمیشه فلیکس! نگاه کن این دست خط دخترمون نیست.

هرماینی گوشه ی پنجره را نگاه کرد و گفت:اون...اون یه جغده؟

یک جغد جارزن قهوه ای پشت پنجره نشسته بود و با نوکش تقلا می‌کرد به داخل بیاید.

هرماینی پنجره را باز کرد.

جغد پر زد و به داخل خانه آمد.

خانم گرنجر جیغ زد

آقای گرنجر مات و مبهوت بود که گفت:خب یعنی..

هرماینی گفت:میشه منم یک نگاهی به نامه بندازم؟

آقای گرنجر نامه اول را روز میز گزاشت و سپس هرماینی آن را برداشت

مدرسه‌ی جادو آموزی و افسونگری
هاگوارتر
مدیر:آلبوم دامبلدور
(دارای نشان درجه یک مرلین،سحرور اعظم،ساحر ارشد،ریش سفید معظم کنفدراسیون بین المللی جادوگران)
خانم هرماینی.جین.گرنجر عزیز،
خوشحالیم به اطلاع شما برسانیم که درمدرسه ی جادو آموزی و افسونگری هاگوارتز پذیرفته شده اید.فهرستی از کتاب ها و وسایل مورد نیاز پیوست شده است. سال تحصیلی در تاریخ ۱ سپتامبر آغاز می‌شود.نهایتاً تا تاریخ ۳۱ ژوئیه منتظر رسیدن جغد شما هستیم.
ارادتمند،
مینروا مک گانگال
معاون مدیر

هرماینی سریع دوید و یک مداد از داخل کیفش بیرون آورد و نوشت: سلام.بله ممنون به مدرسه می آیم.

و همینطور که نامه را می‌نوشت زیر لب آن را میگفت.
نگاهی به جغد انداخت و نگاهی به دستش که نامه در آن بود. نامه را به پای جغد بست چون احساس می‌کرد کار درست همین است. جغد بلافاصله با حرکتی باوقار پر کشید و رفت.

سکوت سنگینی میانشان بود.
تا اینکه بلاخره خانم گرنجر گفت:اصلا میدونی این وسایل رو باید از کجا بخریم؟

هرماینی گفت:خب مگه چیه؟

نامه ی دوم را از دست مادرش گرفت.

روی نامه نوشته بود.

مدرسه‌ی جادو آموزی و افسونگری
هاگوارتز
یونیفرم
پوشاک لازم برای دانش آموزان سال اول:
۱.سه دست ردای ساده‌ی کار(سیاه)
۲.یک کلاه نوک تیز ساده(سیاه)برای روز
۳.یک جفت دستکش محافظ (از چرم اژدها یا جنس مشابه)
۴.یک شنل زمستانه(سیاه با سگک نقره ای)
کتاب های آموزشی
هریک از دانش آموزان می بایست یک نسخه از کتاب های زیر داشته باشد:
کتاب معیار طلسم ها(پایه‌ی اول)نوشته‌ی میراندا گازهاک
جادو به روایت تاریخ نوشته‌ی باتیلدا بگ شات
نظریه جادو نوشته‌ی اَدلبری وافلینگ
راهنمای دگرگون سازی برای نوآموزان نوشته‌ی امریک سوئیچ
یک هزار قارچ و گیاه جادویی نوشته‌ی فیلیدا اِسپور
جوشانده ها و معجون های جادویی نوشته‌ی آرسنیوس جیگر
آشنایی با جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آن نوشته‌ی نیوت اسکمندر
دفاع در برابر هنرهای سیاه نوشته‌ی کوئنتین تریمبل
سایر لوازم

یک عدد چوبدستی جادویی
یک دیگچهٔ قلع‌دار، اندازهٔ شمارهٔ ۲
یک مجموعه بطری شیشه‌ای یا بلوری
یک تلسکوپ
یک ترازوی برنجی

بعد از اینکه هرماینی کل لوازم رو خواند به پدرش نگاه کرد.
پدرش گفت:باورم نمیشه همه‌ی این ها واقعی باشه...اما خب یک جغد نامه ات رو آورده!

بعد از چند دقیقه سکوت و به فکر فرو رفتن،متوجه شدند صدای بنگ بلندی از جلوی در خانه شان آمد. و کمی بعد هم صدای در زدن کسی از پشت در آمد.
آقای گرنجر به سوی در رفت تا آن را باز کند.وقتی در باز شد خانم میان سالی با موهای مشکی و چشم های سبز وارد خانه شد.
با قدم های آرام به سوی میز ناهار خوری گرد و خاک‌گرفته آمد و سپس گفت: سلام.من الینور کالینز(Eleanor Collins)هستم راهنمای مشکل زاده ها برای ورود به مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز.من از طرف وزارت خانه ی سحر و جادو آمدم.
و سپس کاغذی به هرماینی داد که دقیقا همان کلمه هایی را که به زبان آورده بود روی کاغذ نوشته شده بودند.
خانم کالینز شنل سبز زمردین بلندی پوشیده بود و یک ردای مشکی.
خانم کالینز ادامه داد:شما باید خانم گرنجر باشید درسته؟

آنقدر تند حرف می‌زد که به هرماینی اجازه نمی‌داد حرف بزند.
لطفا آماده شید باید اول برای خرید مدرسته تون بریم اگر پول ماگلی دارید میتونید توی بانک گرینگوتز تبدیلش کنید به پو..
خانم‌گرنجر که مات و مبهوت بود پرسید:ماگل یعنی چی؟
-یعنی آدم هایی که یک قطره خون جادوگری تو رگشون نیست.بگذریم همونطور که گفتم میتونید تبدیل کنید پولتون رو و برای خرید برید اگه پول کافی ندارید باید بگم که مدرسه برای دانش آموز های فقیر بودجه ای در نظر گرفته..
آقای گرنجر گفت:پول داریم.
-خیلی هم خوب اگه میشه دخترتون بامن بیاد برای خرید برای بار اول بهتره ماگلی نباشه.
پس از چند دقیقه هرماینی آماده رفتن بود اما چون مادرش اصرار داشت که نمی‌شود با یک آدم غریبه تنها جایی برود او هم می آید.
کالینز گفت:آماده اید؟خب وقتشه بریم.همکارم جلوی در منتظرمونه با یکی از وسایل ماگلی.
بعد از اینکه خانم گرنجر و هرماینی از خانه بیرون رفتند متوجه شدند که ماشین بنز قدیمی و خاک گرفته با رنگ آبی نیلی جلوی در منتظرشان است.
بعد از چند دقیقه در لندن گشتن متوجه شدند که از یک بازارچه سر در آورده اند که خیلی معمولی و عادی است
هرماینی:اینجا قراره پوست اژدها گیر بیاریم؟
کالینز:معلومه که نه بیاید دنبالم.
و سپس از ماشین پیاده شدند و خانم کالینز اشاره کرد که به جایی وسط کتاب فروشی بزرگی و فروشگاه صفحه و موسیقی بروند‌.
خانم گرنجر:ولی اینجا که چیزی نیست.
هرماینی:چرا مامان هست دیگ سوراخ
-ولی‌...
سپس خانم‌ کالینز آن هارا به داخل مغازه برد
و گفت:سلام تام اومدیم رد شیم.
مردی پشت خم که ظاهرا تام بود اشاره کرد که بروند.
کالینز به چهارمین آجر از بالای سطل زباله با چوب جادویی ضربه زد و آجر ها کنار رفتند و کوچه ی باریکی ظاهر شد.پس از اینکه همه ی خرید های فوق عجیبشان را انجام داده اند و تا ۱ سپتامبر مدتی گذشت خانم کالینز هرماینی رو راهنمایی کرد و وقت خداحافظی شد. بوی شکلات و آب‌نبات از قطار می آمد و هرماینی با مادرش و پدرش دست می‌داد تا به سوی ماجرا جویی جدیدی برود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.