
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱

۲

هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی۳

دابی
ستاد انتخاباتی۴

تلما هلمز
ستاد انتخاباتی۵

سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی۶

پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی۷

نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
تبلیغات:
طرفداری:
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
غرفه بازی با مرگ
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 14:12
از: هرجا که بخوام!
پستها:
567
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

لرد دوباره هری را درون گهوارهاش برمیگرداند و با خشم نگاهی به او میاندازد. نگاهی که تنها جهتش به سمت هری بود، اما در واقع در حال نگریستن به درون خود بود. باورش نمیشد حتی شده برای لحظهای، درنگ در کشتن هری وجودش را فرا گرفته بود. نباید هرگز تکرار میشد... نباید!
چوبدستیاش را مستقیم به سمت هری میگیرد. دستش نه از ترس کشتن یک نوزاد، بلکه از تردیدی که برای مدتی به جانش افتاده بود میلرزد. اما خیلی زود به خودش مسلط میشود و طلسم مرگی که باید از ابتدا به کار میبرد را بر زبان میراند. اشعهی سبز رنگ از انتهای چوبدستیاش خارج میشود و مستقیم به سمت پیشانی هری حرکت میکند.
اما نتیجه آنطور که در هزاران دفعهی پیشی که این طلسم را به کار برده بود پیش نمیرود. قرار بود سکوتی مطلق حکمفرما شود، پیکر بیجان نوزاد آرام گیرد و لرد ولدمورت خوشحال از نابودی تنها چیزی که میتوانست او را از هدفش بازدارد، قهقههی خوشحالی سر دهد.
ولی اینچنین نشد...
به محض برخورد طلسم مرگ با پیشانی هری، انگار که طلسم برگشت خورده باشد، نور سبز رنگی نه به صورت اشعه، بلکه همچون منبع نوری که گستردهتر میشود همهجا را فرا میگیرد. همزمان صدایی که گویا از کیلومترها دورتر راه به گوشش یافته بود، گریهی نوزاد بود که زخم صاعقه مانندی بر روی پیشانیاش ظاهر شده بود. لحظهای بعد، همه چیز پیش چشمانش تاریک میشود.
لرد ولدمورت فرار روحش از جسمش را حس کرده بود...
چوبدستیاش را مستقیم به سمت هری میگیرد. دستش نه از ترس کشتن یک نوزاد، بلکه از تردیدی که برای مدتی به جانش افتاده بود میلرزد. اما خیلی زود به خودش مسلط میشود و طلسم مرگی که باید از ابتدا به کار میبرد را بر زبان میراند. اشعهی سبز رنگ از انتهای چوبدستیاش خارج میشود و مستقیم به سمت پیشانی هری حرکت میکند.
اما نتیجه آنطور که در هزاران دفعهی پیشی که این طلسم را به کار برده بود پیش نمیرود. قرار بود سکوتی مطلق حکمفرما شود، پیکر بیجان نوزاد آرام گیرد و لرد ولدمورت خوشحال از نابودی تنها چیزی که میتوانست او را از هدفش بازدارد، قهقههی خوشحالی سر دهد.
ولی اینچنین نشد...
به محض برخورد طلسم مرگ با پیشانی هری، انگار که طلسم برگشت خورده باشد، نور سبز رنگی نه به صورت اشعه، بلکه همچون منبع نوری که گستردهتر میشود همهجا را فرا میگیرد. همزمان صدایی که گویا از کیلومترها دورتر راه به گوشش یافته بود، گریهی نوزاد بود که زخم صاعقه مانندی بر روی پیشانیاش ظاهر شده بود. لحظهای بعد، همه چیز پیش چشمانش تاریک میشود.
لرد ولدمورت فرار روحش از جسمش را حس کرده بود...
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/11/08
تولد نقش: 1396/06/14
آخرین ورود: امروز ساعت 14:13
از: کوهستانهای شمال اسکاتلند
پستها:
119
شغل
ارشد ریونکلاو، خبرنگار پیام امروز

ولدمورت با همان قیافهی عبوس و شنل سیاهش وارد خانهی پاترها شد. قرار بود جیمز و لیلی را از سر راه بردارد و بعد هم کار آن بچهی معروف را تمام کند؛ ساده، سریع و بدون دردسر.
صدای ورودش باعث شد جیمز فوراً چوبدستیاش را بردارد و خودش را مقابل او برساند. فرصت زیادی برای مبارزه نبود؛ طلسم سبزی درخشید و جیمز بیجان روی زمین افتاد. ولدمورت بدون مکث از کنار او گذشت و به سمت پلهها رفت.
صدای گریهی هری از طبقهی بالا میآمد. وقتی به اتاق رسید، لیلی را دید که جلوی گهواره ایستاده و خودش را جلوی کودک انداخت، اما ولدمورت با یک طلسم او را هم از پا درآورد.
ولدمورت به سمت گهواره رفت. قرار بود همهچیز همینجا تمام شود، اما وقتی پرده را کنار زد، برای چند لحظه فقط به هری خیره ماند.
هری برخلاف تصویری که در ذهنش ساخته بود، هیچ هیولایی نبود؛ فقط نوزادی کوچک با گونههای سرخ و چشمهایی کنجکاو بود. وقتی ولدمورت دستش را جلو برد، هری انگشت او را گرفت و ناگهان چیزی در وجود لرد تاریکی تغییر کرد.
چوبدستیاش پایین آمد. هری خمیازه کشید و دست کوچکش هنوز انگشت او را رها نکرده بود. ولدمورت آهسته او را از گهواره برداشت و کودک سرش را روی سینهی او گذاشت.
خانهای که چند دقیقه پیش پر از زندگی بود، حالا در سکوت فرو رفته بود. اما در میان آن سکوت، چیزی در وجود ولدمورت تغییر کرده بود.
نگاهش به صورت هری افتاد و تصمیمش را گرفت.
صدای ورودش باعث شد جیمز فوراً چوبدستیاش را بردارد و خودش را مقابل او برساند. فرصت زیادی برای مبارزه نبود؛ طلسم سبزی درخشید و جیمز بیجان روی زمین افتاد. ولدمورت بدون مکث از کنار او گذشت و به سمت پلهها رفت.
صدای گریهی هری از طبقهی بالا میآمد. وقتی به اتاق رسید، لیلی را دید که جلوی گهواره ایستاده و خودش را جلوی کودک انداخت، اما ولدمورت با یک طلسم او را هم از پا درآورد.
ولدمورت به سمت گهواره رفت. قرار بود همهچیز همینجا تمام شود، اما وقتی پرده را کنار زد، برای چند لحظه فقط به هری خیره ماند.
هری برخلاف تصویری که در ذهنش ساخته بود، هیچ هیولایی نبود؛ فقط نوزادی کوچک با گونههای سرخ و چشمهایی کنجکاو بود. وقتی ولدمورت دستش را جلو برد، هری انگشت او را گرفت و ناگهان چیزی در وجود لرد تاریکی تغییر کرد.
چوبدستیاش پایین آمد. هری خمیازه کشید و دست کوچکش هنوز انگشت او را رها نکرده بود. ولدمورت آهسته او را از گهواره برداشت و کودک سرش را روی سینهی او گذاشت.
خانهای که چند دقیقه پیش پر از زندگی بود، حالا در سکوت فرو رفته بود. اما در میان آن سکوت، چیزی در وجود ولدمورت تغییر کرده بود.
نگاهش به صورت هری افتاد و تصمیمش را گرفت.
افرادی که لایک کردند
Yeah...We will return to peak...
나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊
나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 13:22
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
522
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

~ برنامهی ویژه همخوانی سه فصل اول کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 11 مهر تا پایان جمعه 17 مهر
مهلت شرکت: از شنبه 11 مهر تا پایان جمعه 17 مهر
سوژهی جدید
لرد ولدمورت، در دوران اوج خودش قرار داشت. مردم حتی از بر زبان آوردن نام او نیز هراسان بودند، چه برسد به مبارزه با او!
تنها یک مانع کوچک بین او و قدرت لازم برای تصرف تمام دنیای جادوگری باقی مانده بود؛ یک پیشگویی احمقانه!
مردم که دیگر چارهای جز چنگ زدن به خرافات و باورهای احمقانه، برای حفظ امید خود نسبت به رهایی یافتن از سایهی شوم ولدمورت نداشتند. مگر ممکن بود که یک پسر بچهی کوچک، حریف کسی شود که حتی بزرگترین جادوگران قرن نیز قدرت شکستش را نداشتند؟ این چیزی نبود که در دنیای حقیقی رخ دهد. دنیا تفاوت زیادی با داستانهای کودکانه داشت.
جبههی پیروز مشخص بود و دلیلی نداشت که لرد حتی ذرهای نگران آن کودک باشد. حتی شاید نگران هم نبود. تنها چیزی که او را به کشتن کودک وادار میکرد، نشان دادن قدرت خودش به همه بود. او با اینکار میتوانست ثابت کند که حتی دامبلدور نیز سد راهش نیست.
- ارباب!
بلاتریکس بود. مانند همیشه، قبل از ماموریت بسیار هیجان داشت.
- پتیگرو پناهگاه رو افشا کرد. دیگه پاتر در دسترسه. دستور بدین تا در کمتر از یک ساعت تمومش کنم. اگه...
لرد دستش را به نشانهی سکوت بالا آورد. این تنها یک ماموریت ساده نبود؛ دیگر نه!
- کافیه! قرار نیست کسی به اونجا حمله کنه.
بلاتریکس شوکه شده، به او خیره شد.
- کارش رو خودم تموم میکنم.
پوزخندی بر لبان بلاتریکس نشست. از نظر او کشتار و شکنجه، سرگرمی به حساب میآمد. هرکس با آرمانهای او موافق نبود، نباید پایانی جز مرگ میداشت.
- ارباب! نیازی نیست خودتون رو با جیمز پاتر و همسر گندزادهاش خسته کنین. اگه بخواین، بعد کشتن اوندو، پسره رو براتون به اینجا میارم.
ولدمورت با سر انگشتانش، نوک چوبدستی را لمس کرد. سپس نگاهش را از پنجره به ماه که در میان آسمان میدرخشید، دوخت.
- میخوام خودم کسی رو که قرار بود من رو شکست بده، نابود کنم. درست توی پناهگاه امنی که دامبلدور براش آماده کرده!
افرادی که لایک کردند
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 14:12
از: هرجا که بخوام!
پستها:
567
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

× پست پایانی سوژه ×
چیزی که مرگخواران از آن بیخبر بودند این بود که هیچکدام از دو نقشهای که در انتخاب بینشان مانده بودند، هرگز قرار نبود که عملی شود، یا حداقل به پیروزی منجر شود. مهم نبود چقدر تلاش کنند، مهم نبود چه تعداد هورکراکس تولید شود و مهم نبود چطور برای کشتن دامبلدور دست به کار شوند، پایان همهشان تنها یک چیز بود.
شکست!
چیزی که از آن خبر نداشتند این بود که تمام این اتفاقات نقشه خود آلبوس دامبلدور بود. او همیشه مانع بزرگی بر سر راه لرد ولدمورت بود و حالا نقشهای دقیق کشیده بود تا نابودی لرد ولدمورت برای همیشه را تضمین کند. نقشهای که به مرگ خودش نیز گره خورده بود...
همهی اینها را ریموس تنها زمانی درمیابد که در حالی که برای نجات دامبلدور قصد کرده بود تا لرد ولدمورت را بکشد، در مسیر رسیدن به خانه ریدلها بود و توسط سیریوس متوقف شده بود. با این که ریموس گرگینه بود و تلخی روزگار را بیش از هرکس دیگری چشیده بود، اما هنوز هم در میان دوستان غارتگرش دلنازکترین بود. سیریوس با این که زود از کوره در میرفت، اما از نظر دامبلدور بهترین فرد برای گفتن این حقیقت و سپردن رازش به او بود.
این راز که ساخت این معجون توسط خودش تا به اسم اما ونیتی فروخته شود و رهبر هر دو جبهه از آن بنوشند، از ابتدا نقشهی خودش بود. تنها کافی بود دامبلدور به مدت 72 ساعت از دیدهها پنهان شود تا با به پایان رسیدن تیکتاک ساعت، هردویشان به خواب ابدی بپیوندند. در دنیای جادوگری قرض گرفتن چند تار مو از ریش بلند و پرپشت دامبلدور و دیگری را به واسطهی خوردن معجون مرکب پیچیده جای دامبلدور بر تخت بیمارستان سنتمانگو نشاندن چندان سخت نبود.
و حالا ریموس با دانستن این حقیقت که این خواستهی خود دامبلدور است و نباید اقدامی برای کشتن لرد ولدمورت کند، نهتنها از درون باعث شکستنش میشود که زانوانش نیز به دلیل نداشتن توان تحمل این درد خم میشوند. چنان باران تندی به ناگاه شروع به باریدن میکند که گویا در این غم با ریموس و سیریوس که حالا در آغوش هم زیر باران میگریستند، همدرد بود.
تلاشهای بیامان مرگخواران که از نقشه بیخبر بودند متوقف نمیشود. به خیال خودشان جانپیچ میسازند، تلاش میکنند دامبلدور تقلبی را در بیمارستان سنتمانگو به قتل برسانند، به هر دری که بتوانند میزنند، اما نهایتش میشود دقایق پایانی از این 72 ساعت که مرگخواران با امید کار کردن جانپیچ بالای پیکر بیرمق اربابشان حلقه زدهاند، در حالی که دامبلدور در جایی که هیچکس حتی از آن خبر ندارد، در تنهایی کنار نور شمع بر روی زمین افتاده است تا با حرکت عقربهی ساعت، پایان 72 ساعت فرا رسد و به آغوش مرگ پناه ببرد.
مهم نیست چند بار مرگخواران اربابشان را تکان دادند یا تلاش کردند جادوی درون جانپیچ را خارج کنند. جانپیچ خالی از هر روحی بود و لرد ولدمورت نیز برای همیشه رفته بود. اینبار بدون هیچ بازگشتی.
× پایان سوژه ×
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/07/14
تولد نقش: 1402/07/15
آخرین ورود: امروز ساعت 13:22
از: من دور شو! تو خیلی مشکوکی!
پستها:
522
شغل
مدیر خزانه دیوان جادوگران، ارشد گریفیندور، بانکدار گرینگوتز

در همان لحظه، تالار سالازار اسلیترین در سکوتی ترسناک فرو رفته بود. تنها صدای نفسهای خسته و نالهمانند مرگخواران به گوش میرسید. در اعماق چشمانشان نگرانی و ترس، موج میزد. همه به چهره لرد سیاه خیره شده بودند؛ صورتش رنگپریدهتر از همیشه به نظر میآمد.
تلما نگاهش را به سختی از لرد بیمار دزدید و به دورترین گوشه تالار زل زد. بعد از مدتها، احساس سنگینی عجیبی در گلویش داشت. چشمانش میسوخت. دستش را به آرامی بالا برد، گونهاش خیس بود... نفسش را در سینه حبس کرد. نباید از خودش ضعف نشان میداد؛ نهتنها او... بلکه تمامی مرگخواران باید به قوی بودن ادامه میدادند. مجالی برای نشان دادن احساسات نداشتند. باید تدبیری برای نجات لرد میاندیشیدند. تلما به خوبی آگاه بود که تکتک مرگخواران، حاضر به انجام هرکاری که منجر به نجات اربابشان شود، هستند. درست ماند خودش... اما چاره چه بود؟ ای کاش میدانستند...
نگاهش را دوباره به تخت لرد دوخت. دیدن اربابش در آن حالت، ترسناکترین منظره دنیا بود. با گام های بلند، خود را با تمام سرعت، نزدیک سالازار اسلیترین رساند. درحالی که به چشمان درخشانش خیره بود، طوری که تنها او متوجه شود زمزمه کرد.
- جناب اسلیترین... اگه ساخت یه جانپیچ جدید میتونه خطر رو دفع کنه، من حاضرم تا جایی که میتونم کمک کنم. حتی اگه... حتی اگه به ازای جونم تموم بشه!
تلما این را گفت و سکوت کرد. خودش هم نمیدانست که چرا همچین کاری کرده است. شاید فقط میخواست به سالازار اطمینان بدهد که تابع امر اوست. نمیدانست...
با اینکه امکان نداشت که فردی پیشنهادی را مطرح کند و تلما بیچون و چرا آن را بپذیرد، برای اولین بار در عمرش تمام شبهههایش را کنار گذاشته بود. تنها چیزی که آن لحظه اهمیت داشت، زنده ماندن لرد سیاه بود.
سالازار لبخندی نزد. اما در اعماق وجودش دختر را تحسین کرد. میدانست که تمامی مرگخواران برای نجات نوادهاش دست به هر کاری میزنند.
بلاتریکس هرلحظه آشفتهتر از قبل میشد. چشمانش را بست و سعی کرد که کنترل اوضاع را بهدست بگیرد.
- چند ساعت... چندساعت باقی مونده.
- فقط ۶۹ ساعت بلا...
بلاتریکس نفسش را با صدا از ریهاش خارج کرد. با صدایی که به اندازه کافی بلند بود و طوری که همه بشنوند گفت:
- زمان نداریم! هر ثانیه برای نجات ارباب مهمه. تا الان سه ساعت رو الکی به هدر دادیم. دیگه وقتی برای مسخره بازی نیست!
این را گفته بود. اما خودش هم نمیدانست که باید چه کار کنند. باید زنده ماندن لرد سیاه را تضمین میکردند یا برای اتمام این بازی، شرکت کننده دیگر، یعنی دامبلدور را از میان برمیداشتند؟
تلما نگاهش را به سختی از لرد بیمار دزدید و به دورترین گوشه تالار زل زد. بعد از مدتها، احساس سنگینی عجیبی در گلویش داشت. چشمانش میسوخت. دستش را به آرامی بالا برد، گونهاش خیس بود... نفسش را در سینه حبس کرد. نباید از خودش ضعف نشان میداد؛ نهتنها او... بلکه تمامی مرگخواران باید به قوی بودن ادامه میدادند. مجالی برای نشان دادن احساسات نداشتند. باید تدبیری برای نجات لرد میاندیشیدند. تلما به خوبی آگاه بود که تکتک مرگخواران، حاضر به انجام هرکاری که منجر به نجات اربابشان شود، هستند. درست ماند خودش... اما چاره چه بود؟ ای کاش میدانستند...
نگاهش را دوباره به تخت لرد دوخت. دیدن اربابش در آن حالت، ترسناکترین منظره دنیا بود. با گام های بلند، خود را با تمام سرعت، نزدیک سالازار اسلیترین رساند. درحالی که به چشمان درخشانش خیره بود، طوری که تنها او متوجه شود زمزمه کرد.
- جناب اسلیترین... اگه ساخت یه جانپیچ جدید میتونه خطر رو دفع کنه، من حاضرم تا جایی که میتونم کمک کنم. حتی اگه... حتی اگه به ازای جونم تموم بشه!
تلما این را گفت و سکوت کرد. خودش هم نمیدانست که چرا همچین کاری کرده است. شاید فقط میخواست به سالازار اطمینان بدهد که تابع امر اوست. نمیدانست...
با اینکه امکان نداشت که فردی پیشنهادی را مطرح کند و تلما بیچون و چرا آن را بپذیرد، برای اولین بار در عمرش تمام شبهههایش را کنار گذاشته بود. تنها چیزی که آن لحظه اهمیت داشت، زنده ماندن لرد سیاه بود.
سالازار لبخندی نزد. اما در اعماق وجودش دختر را تحسین کرد. میدانست که تمامی مرگخواران برای نجات نوادهاش دست به هر کاری میزنند.
بلاتریکس هرلحظه آشفتهتر از قبل میشد. چشمانش را بست و سعی کرد که کنترل اوضاع را بهدست بگیرد.
- چند ساعت... چندساعت باقی مونده.
- فقط ۶۹ ساعت بلا...
بلاتریکس نفسش را با صدا از ریهاش خارج کرد. با صدایی که به اندازه کافی بلند بود و طوری که همه بشنوند گفت:
- زمان نداریم! هر ثانیه برای نجات ارباب مهمه. تا الان سه ساعت رو الکی به هدر دادیم. دیگه وقتی برای مسخره بازی نیست!
این را گفته بود. اما خودش هم نمیدانست که باید چه کار کنند. باید زنده ماندن لرد سیاه را تضمین میکردند یا برای اتمام این بازی، شرکت کننده دیگر، یعنی دامبلدور را از میان برمیداشتند؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
واسه چی داری تعقیبم میکنی؟ 
خیلی مشکوکی!

خیلی مشکوکی!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

فرد ناشناس و اون سایهی مرموز، توی اون اتاق تاریک، چشم تو چشم هم زل زده بودن. یه سکوت سنگین بود که همه جا رو پر کرده بود. فقط صدای قلبهاشون که توی سینه میزد، معلوم بود.
سایه یه قدم جلوتر اومد و با یه لحن جدی گفت:
_«واقعا فکر میکنی میشه این همه سال دشمنی رو با حرف و صلح تموم کرد؟ یا داری خودتو گول میزنی؟»
فرد ناشناس نگاهی تند بهش انداخت و جواب داد:
_«شاید یه خیال واهی باشه، ولی بهتر از اینه که هیچی نکنیم و ببینیم همه چی نابود میشه. این سم هر دو طرفو ته دره کشیده. اگه کاری نکنیم، دیگه کسی نمیمونه.»
سایه لبخندی زد و یه چیز کوچیک از جیبش درآورد، گذاشت رو میز؛ یه تیکه شیشه سیاه که توی نور کم اتاق برق میزد.
_«این هورکراکس نیست ولی شبیهشه. شاید باهاش بتونیم کاری کنیم که سم اثر نکنه... یا حداقل یه کم بیشتر وقت بخریم.»
فرد ناشناس با دقت نگاهش کرد و یه نفس عمیق کشید. فرصتی بود، اما چقدر میتونست بهش اعتماد کنه؟
_«تو واقعا میخوای با من کار کنی؟ با دشمن؟»
سایه نزدیکتر اومد و با جدیت گفت:
_«بیشتر از هر چیزی دلم میخواد این جنگ تموم بشه. هر دو طرف باید بفهمن ادامه این راه فقط خودشون و نابود میکنه. ولی برای این، باید یه جوری ترس و کینه رو کنار بذاریم.»
لحظهای ساکت شدن. صدای باد ملایم از پنجره نیمهباز میاومد و پردهها رو تکون میداد.
فرد ناشناس بلند شد و رفت سمت در؛ یه نگاه به بیرون انداخت.
_«اگه میخوایم این راهو بریم، دیگه هیچ وقت برگشتی نیست.»
سایه هم بلند شد و دنبال اون راه افتاد.
_«پس باید زود باشیم. قبل از اینکه سم کارش رو بکنه... یا جنگ همه چی رو به خاک و خون بکشه.»
همون لحظه صدای پاهای سنگین و چند تا صدای هشدار از راهرو رسید. هر دو فهمیدن وقت تلف کردن ندارن.
با قدمهایی سریع درو بستن و آماده شدن. میدونستن دیگه نمیتونن فرار کنن. ولی اینجا پایان راه قبلی نبود، شروع یه نبرد جدید بود؛ با عقل و دل.
فرد ناشناس چند ثانیه به اون شیء تاریک توی دست سایه خیره موند. انگار همهی تاریکیای دنیا توی اون فشرده شده بودن. لرزش خفیفی از نوک انگشتاش تا پشت گردنش دوید.
– این... چیه واقعاً؟
– یه فرصت. یا شاید یه فاجعهی تازه. بستگی داره که باهاش چیکار کنی.
صدای سایه آروم بود، ولی یه نوع خستگی قدیمی توی لحنش موج میزد. چیزی توش بود که انگار قرنها زندگی و جنگ رو پشت سر گذاشته.
– یعنی با این میشه نجاتش داد؟... لرد رو؟
– نجات؟ نمیدونم. ولی میشه باهاش یه چیز جدید ساخت. یه هورکراکس متفاوت. یه پیوند، نه فقط با مرگ، با زندگی.
فرد ناشناس اخم کرد. گیج شده بود.
– این حرفا برام زیادی پیچیدست. من فقط میخواستم راهی برای صلح پیدا کنم... نه اینکه بشم بخشی از یه طلسم ممنوعهی جدید.
سایه نیمخندهای زد، ولی اون خنده بیروحتر از تاریکی اتاق بود.
– صلح؟ برای صلح باید با چیزی تاریکتر از جنگ روبرو شی. اگه میخوای صلح بیاری، باید اول دردش رو بشناسی... از نزدیک.
ناگهان صدایی از راهرو شنیده شد. سنگینی قدمهایی چند نفره. سریع و بیرحمانه.
سایه عقب رفت و در تاریکی محو شد.
– وقتشه تصمیم بگیری. اونا اگه ببیننت، فکر میکنن واسه کشتن لرد اومدی. و اون وقت، دیگه صلحی در کار نیست.
فرد ناشناس نگاهی به در انداخت. دستاش مشت شده بودن. ذهنش فریاد میزد که فرار کن، ولی قلبش... قلبش میخواست بمونه.
همون لحظه، چیزی تو جیب ردای سایه پرت شد سمتش؛ همون شیء. با دست گرفتش. مثل یه تپش تیره، توی پوستش نفوذ کرد. چیزی توی وجودش تکون خورد.
صدای قدمها نزدیکتر شد. در با شدت باز شد و نور چوبدستیها، اتاق رو پر کرد.
مرگخوارها...
و حالا، همهچیز به یک لحظه بستگی داشت.
به اینکه اون شیء رو نابود کنه، پنهان کنه... یا ازش استفاده کن.
نور چوبدستیها از در شکافته میشد به دل اتاق. مرگخوارها داشتن نزدیک میشدن.
فرد ناشناس هنوز اون شیء تاریک رو توی دستش گرفته بود. تپشش تموم نمیشد؛ مثل نبض یه موجود زنده توی انگشتاش میزد.
تو همون لحظه، سایهای که حالا عقبتر ایستاده بود، دوباره از دل تاریکی ظاهر شد.
صدای آرومش توی اتاق پیچید؛ محکم، اما بیشتاب:
– اسم من... مارکوسه. مارکوس فنویک.
فرد ناشناس با چشمای گشاد شده برگشت سمتش.
– چی گفتی؟ مارکوس؟ همون... افسانهایه؟
مارکوس بدون واکنش خاصی گفت:
– افسانهها اغلب دروغن... یا نصفهن. من حقیقت نیمهکارهی همون افسانهام.
لحظهای سکوت حکمفرما شد. از بیرون، صدای قدمهای سنگین و فریادهای مبهم نزدیکتر میشد.
مارکوس ادامه داد:
– من از دل قرنی اومدم که جادو هنوز خام بود... وحشی. از جایی که عشق، توهم بود و قدرت، تنها واقعیت. دیدم که چطور امیدها میمیرن، چطور مردها با ایمان میجنگن و باز هم شکست میخورن.
– پس... چرا برگشتی؟ واسه چی الان؟
مارکوس به جلو قدمی برداشت.
– چون شماها دارین اشتباه منو تکرار میکنین. شماها هنوز نفهمیدین که قدرت واقعی توی مرگ نیست... توی انتخابه. من اومدم تا شاید یه انتخاب تازه رو ممکن کنم.
فرد ناشناس نگاهی به جسم لرد که حالا با پتو پوشیده شده بود انداخت.
– میخوای با اون شیء... یه هورکراکس جدید بسازی، نه؟
مارکوس سری تکون داد.
– نه یه هورکراکس معمولی. یه پیوند بین گذشته و آینده. بین چیزی که بود و چیزی که میتونه باشه. ولی اگه ازش استفاده کنی، دیگه اون آدم سابق نمیمونی. دیگه فقط دنبال صلح نیستی. میشی بخشی از چیزی که مرز بین تاریکی و نوره.
فرد ناشناس لبش رو گزید. صداها حالا درست پشت در بودن.
در اتاق با لگد باز شد. نور، فریاد، و چوبدستیهای آماده.
مرگخوارها...
مارکوس محو شد، درست مثل سایهای که هیچوقت نبوده.
و فرد ناشناس...
اون شیء هنوز تو دستش بود. فقط یک حرکت لازم بود.
حرکتی که میتونست لرد رو نجات بده، یا دنیای جادو رو به قهقرا بکشونه.
یا شاید... یه راه سوم بسازه. راه مارکوس.
سایه یه قدم جلوتر اومد و با یه لحن جدی گفت:
_«واقعا فکر میکنی میشه این همه سال دشمنی رو با حرف و صلح تموم کرد؟ یا داری خودتو گول میزنی؟»
فرد ناشناس نگاهی تند بهش انداخت و جواب داد:
_«شاید یه خیال واهی باشه، ولی بهتر از اینه که هیچی نکنیم و ببینیم همه چی نابود میشه. این سم هر دو طرفو ته دره کشیده. اگه کاری نکنیم، دیگه کسی نمیمونه.»
سایه لبخندی زد و یه چیز کوچیک از جیبش درآورد، گذاشت رو میز؛ یه تیکه شیشه سیاه که توی نور کم اتاق برق میزد.
_«این هورکراکس نیست ولی شبیهشه. شاید باهاش بتونیم کاری کنیم که سم اثر نکنه... یا حداقل یه کم بیشتر وقت بخریم.»
فرد ناشناس با دقت نگاهش کرد و یه نفس عمیق کشید. فرصتی بود، اما چقدر میتونست بهش اعتماد کنه؟
_«تو واقعا میخوای با من کار کنی؟ با دشمن؟»
سایه نزدیکتر اومد و با جدیت گفت:
_«بیشتر از هر چیزی دلم میخواد این جنگ تموم بشه. هر دو طرف باید بفهمن ادامه این راه فقط خودشون و نابود میکنه. ولی برای این، باید یه جوری ترس و کینه رو کنار بذاریم.»
لحظهای ساکت شدن. صدای باد ملایم از پنجره نیمهباز میاومد و پردهها رو تکون میداد.
فرد ناشناس بلند شد و رفت سمت در؛ یه نگاه به بیرون انداخت.
_«اگه میخوایم این راهو بریم، دیگه هیچ وقت برگشتی نیست.»
سایه هم بلند شد و دنبال اون راه افتاد.
_«پس باید زود باشیم. قبل از اینکه سم کارش رو بکنه... یا جنگ همه چی رو به خاک و خون بکشه.»
همون لحظه صدای پاهای سنگین و چند تا صدای هشدار از راهرو رسید. هر دو فهمیدن وقت تلف کردن ندارن.
با قدمهایی سریع درو بستن و آماده شدن. میدونستن دیگه نمیتونن فرار کنن. ولی اینجا پایان راه قبلی نبود، شروع یه نبرد جدید بود؛ با عقل و دل.
فرد ناشناس چند ثانیه به اون شیء تاریک توی دست سایه خیره موند. انگار همهی تاریکیای دنیا توی اون فشرده شده بودن. لرزش خفیفی از نوک انگشتاش تا پشت گردنش دوید.
– این... چیه واقعاً؟
– یه فرصت. یا شاید یه فاجعهی تازه. بستگی داره که باهاش چیکار کنی.
صدای سایه آروم بود، ولی یه نوع خستگی قدیمی توی لحنش موج میزد. چیزی توش بود که انگار قرنها زندگی و جنگ رو پشت سر گذاشته.
– یعنی با این میشه نجاتش داد؟... لرد رو؟
– نجات؟ نمیدونم. ولی میشه باهاش یه چیز جدید ساخت. یه هورکراکس متفاوت. یه پیوند، نه فقط با مرگ، با زندگی.
فرد ناشناس اخم کرد. گیج شده بود.
– این حرفا برام زیادی پیچیدست. من فقط میخواستم راهی برای صلح پیدا کنم... نه اینکه بشم بخشی از یه طلسم ممنوعهی جدید.
سایه نیمخندهای زد، ولی اون خنده بیروحتر از تاریکی اتاق بود.
– صلح؟ برای صلح باید با چیزی تاریکتر از جنگ روبرو شی. اگه میخوای صلح بیاری، باید اول دردش رو بشناسی... از نزدیک.
ناگهان صدایی از راهرو شنیده شد. سنگینی قدمهایی چند نفره. سریع و بیرحمانه.
سایه عقب رفت و در تاریکی محو شد.
– وقتشه تصمیم بگیری. اونا اگه ببیننت، فکر میکنن واسه کشتن لرد اومدی. و اون وقت، دیگه صلحی در کار نیست.
فرد ناشناس نگاهی به در انداخت. دستاش مشت شده بودن. ذهنش فریاد میزد که فرار کن، ولی قلبش... قلبش میخواست بمونه.
همون لحظه، چیزی تو جیب ردای سایه پرت شد سمتش؛ همون شیء. با دست گرفتش. مثل یه تپش تیره، توی پوستش نفوذ کرد. چیزی توی وجودش تکون خورد.
صدای قدمها نزدیکتر شد. در با شدت باز شد و نور چوبدستیها، اتاق رو پر کرد.
مرگخوارها...
و حالا، همهچیز به یک لحظه بستگی داشت.
به اینکه اون شیء رو نابود کنه، پنهان کنه... یا ازش استفاده کن.
نور چوبدستیها از در شکافته میشد به دل اتاق. مرگخوارها داشتن نزدیک میشدن.
فرد ناشناس هنوز اون شیء تاریک رو توی دستش گرفته بود. تپشش تموم نمیشد؛ مثل نبض یه موجود زنده توی انگشتاش میزد.
تو همون لحظه، سایهای که حالا عقبتر ایستاده بود، دوباره از دل تاریکی ظاهر شد.
صدای آرومش توی اتاق پیچید؛ محکم، اما بیشتاب:
– اسم من... مارکوسه. مارکوس فنویک.
فرد ناشناس با چشمای گشاد شده برگشت سمتش.
– چی گفتی؟ مارکوس؟ همون... افسانهایه؟
مارکوس بدون واکنش خاصی گفت:
– افسانهها اغلب دروغن... یا نصفهن. من حقیقت نیمهکارهی همون افسانهام.
لحظهای سکوت حکمفرما شد. از بیرون، صدای قدمهای سنگین و فریادهای مبهم نزدیکتر میشد.
مارکوس ادامه داد:
– من از دل قرنی اومدم که جادو هنوز خام بود... وحشی. از جایی که عشق، توهم بود و قدرت، تنها واقعیت. دیدم که چطور امیدها میمیرن، چطور مردها با ایمان میجنگن و باز هم شکست میخورن.
– پس... چرا برگشتی؟ واسه چی الان؟
مارکوس به جلو قدمی برداشت.
– چون شماها دارین اشتباه منو تکرار میکنین. شماها هنوز نفهمیدین که قدرت واقعی توی مرگ نیست... توی انتخابه. من اومدم تا شاید یه انتخاب تازه رو ممکن کنم.
فرد ناشناس نگاهی به جسم لرد که حالا با پتو پوشیده شده بود انداخت.
– میخوای با اون شیء... یه هورکراکس جدید بسازی، نه؟
مارکوس سری تکون داد.
– نه یه هورکراکس معمولی. یه پیوند بین گذشته و آینده. بین چیزی که بود و چیزی که میتونه باشه. ولی اگه ازش استفاده کنی، دیگه اون آدم سابق نمیمونی. دیگه فقط دنبال صلح نیستی. میشی بخشی از چیزی که مرز بین تاریکی و نوره.
فرد ناشناس لبش رو گزید. صداها حالا درست پشت در بودن.
در اتاق با لگد باز شد. نور، فریاد، و چوبدستیهای آماده.
مرگخوارها...
مارکوس محو شد، درست مثل سایهای که هیچوقت نبوده.
و فرد ناشناس...
اون شیء هنوز تو دستش بود. فقط یک حرکت لازم بود.
حرکتی که میتونست لرد رو نجات بده، یا دنیای جادو رو به قهقرا بکشونه.
یا شاید... یه راه سوم بسازه. راه مارکوس.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/05/28
تولد نقش: 1399/06/25
آخرین ورود: یکشنبه 13 مهر 1404 00:52
از: صومعه ی سند رینگ رومانی
پستها:
188

فرد ناشناس بعد از لحظهای سرگردانی در اتاق سرد و خالی خانه ریدل، نفس عمیقی کشید و تلاش کرد ذهنش را متمرکز کند. هر آنچه میدانست و نمیدانست در هم گره خورده بود؛ سم کشندهای که دامبلدور و لرد را بیهوش کرده، سایهی مرگ که بالای سر هر دو بود و حالا این خلأ مرموز در خانهای که باید مملو از حضور مرگخواران میبود.
دستهایش را مشت کرد و به دیوار تکیه داد، صدای تپش قلبش را مثل طبل جنگ در گوشش میشنید. «این همه چیز نمیتواند همینجا تمام شود»، این فکر در سرش چرخ میزد و هر لحظه بزرگتر میشد. او که آمده بود تا شاید صلحی را میان دشمنان به وجود آورد، حالا با این اتاق خالی و سکوت سنگینش روبرو شده بود. سکوتی که نه آرامش داشت، نه وعدهای از آینده روشن.
قدمهایش را به آرامی برداشت و راهرو را به سمت خروجی ادامه داد. در دلش حس میکرد که این مسیر پر از پیچ و خم است، جایی که هر قدم ممکن است به نابودی یا نجات ختم شود. سایهها همچنان دیوارها را میبلعیدند و تابلوی بزرگی که پیشتر از آن عبور کرده بود، انگار همچنان با نگاههای خیره و بیرحم خود او را دنبال میکرد.
فرد ناشناس به آرامی به خود یادآوری کرد که هنوز زمان برای تصمیمگیری هست. هرچند زمان علیهشان بود و سم هولناک به پایان خود نزدیک میشد، اما هنوز امید در دلش زنده بود. شاید بتواند راهی پیدا کند؛ راهی که نه از میان شمشیر و خون، بلکه با کلام و اعتماد متقابل ساخته شود.
در این فکرها غرق شده بود که صدای آرامی از گوشهای از خانه به گوش رسید؛ صدایی که در سکوت مطلق، چون نسیمی ملایم در شب طنینانداز شد. او ایستاد و گوش داد. شاید تنها نبود.
با دقت به سمت صدا رفت و در یک اتاق تاریک، سایهای کوچک را دید که لرزان و محتاط در انتظار بود. فرد ناشناس لحظهای تردید کرد، اما تصمیم گرفت با صدایی آرام و مطمئن سخن بگوید:
_«من آمدهام تا جنگ را تمام کنیم... نه با شمشیر، بلکه با کلام و فهم مشترک.»
سایه کمی جلو آمد و به آرامی پاسخ داد: «چنین چیزی ممکن است؟ وقتی نفرت و کینه ریشه دواندهاند؟»
فرد ناشناس نفس عمیقی کشید و گفت: «اگر کسی نایستد، اگر کسی قدم اول را برندارد، این چرخه هرگز متوقف نمیشود.»
هردو در سکوتی سنگین ماندند؛ سکوتی که پر از سوال و اما و اگر بود. در بیرون، ماه کامل همچنان در آسمان میدرخشید، نوری سرد و بیرحم که سایهها را طولانیتر میکرد. و در دل این تاریکی، داستانی تازه در حال شکل گرفتن بود؛ داستانی که هنوز پایانش نوشته نشده بود.
شاید این آغاز راهی بود که هیچکس جرات برداشتنش را نداشت. شاید این اولین سنگر صلح در میدان جنگی بود که سالها ادامه داشت.
و شاید، تنها شاید، نور میتوانست از دل تاریکی سر برآورد...
دستهایش را مشت کرد و به دیوار تکیه داد، صدای تپش قلبش را مثل طبل جنگ در گوشش میشنید. «این همه چیز نمیتواند همینجا تمام شود»، این فکر در سرش چرخ میزد و هر لحظه بزرگتر میشد. او که آمده بود تا شاید صلحی را میان دشمنان به وجود آورد، حالا با این اتاق خالی و سکوت سنگینش روبرو شده بود. سکوتی که نه آرامش داشت، نه وعدهای از آینده روشن.
قدمهایش را به آرامی برداشت و راهرو را به سمت خروجی ادامه داد. در دلش حس میکرد که این مسیر پر از پیچ و خم است، جایی که هر قدم ممکن است به نابودی یا نجات ختم شود. سایهها همچنان دیوارها را میبلعیدند و تابلوی بزرگی که پیشتر از آن عبور کرده بود، انگار همچنان با نگاههای خیره و بیرحم خود او را دنبال میکرد.
فرد ناشناس به آرامی به خود یادآوری کرد که هنوز زمان برای تصمیمگیری هست. هرچند زمان علیهشان بود و سم هولناک به پایان خود نزدیک میشد، اما هنوز امید در دلش زنده بود. شاید بتواند راهی پیدا کند؛ راهی که نه از میان شمشیر و خون، بلکه با کلام و اعتماد متقابل ساخته شود.
در این فکرها غرق شده بود که صدای آرامی از گوشهای از خانه به گوش رسید؛ صدایی که در سکوت مطلق، چون نسیمی ملایم در شب طنینانداز شد. او ایستاد و گوش داد. شاید تنها نبود.
با دقت به سمت صدا رفت و در یک اتاق تاریک، سایهای کوچک را دید که لرزان و محتاط در انتظار بود. فرد ناشناس لحظهای تردید کرد، اما تصمیم گرفت با صدایی آرام و مطمئن سخن بگوید:
_«من آمدهام تا جنگ را تمام کنیم... نه با شمشیر، بلکه با کلام و فهم مشترک.»
سایه کمی جلو آمد و به آرامی پاسخ داد: «چنین چیزی ممکن است؟ وقتی نفرت و کینه ریشه دواندهاند؟»
فرد ناشناس نفس عمیقی کشید و گفت: «اگر کسی نایستد، اگر کسی قدم اول را برندارد، این چرخه هرگز متوقف نمیشود.»
هردو در سکوتی سنگین ماندند؛ سکوتی که پر از سوال و اما و اگر بود. در بیرون، ماه کامل همچنان در آسمان میدرخشید، نوری سرد و بیرحم که سایهها را طولانیتر میکرد. و در دل این تاریکی، داستانی تازه در حال شکل گرفتن بود؛ داستانی که هنوز پایانش نوشته نشده بود.
شاید این آغاز راهی بود که هیچکس جرات برداشتنش را نداشت. شاید این اولین سنگر صلح در میدان جنگی بود که سالها ادامه داشت.
و شاید، تنها شاید، نور میتوانست از دل تاریکی سر برآورد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

فرد ناشناس با ترس و امید به آرامی بر کف چوبی خانه ریدلها قدم برمیداشت.
هم از اتفاق های گذشته و حتی خطر جنگ آینده میترسید و هم امید داشت که هنوز میتواند اوضاع را درست کند. عرق کرده بود و بریده بریده نفس میکشید. سرسری نگاهی به تابلوهای بزرگی که به دیوار راهرو آویخته شده بود انداخت. همگی فضای تاریک و ترسناکی داشتند و جز چند تابلو که خالی بود، ساکنین بقیه تابلو ها با نگاهی خصمانه در سکوت به او خیره شده بودند. از سنگینی آن نگاه ها چیزی در دلش فرو ریخت و باعث شد بایستد و چشمانش را ببندد اما به سرعت دوباره چشمانش را باز کرد.
نه. الان وقت ترس نبود. فقط چند قدم با اتاق لرد فاصله داشت و دیگر نمیتوانست برگردد.
اخم کرد و متمرکز شد. چند قدم باقی مانده را مانند گربه بی صدا طی کرد و خودش را به ورودی در رساند.
دستگیره قدیمی برنجی را چرخاند و در کمال تعجبش دستگیره چرخید و با صدای جیر جیری باز شد. همانطور که دستش روی دستگیره بود، مکث کرد.
لرد بیهوش و حتی در آستانه مرگ بود، پس چرا هیچ مرگخواری را در کل خانه ندیده بود؟
یعنی نه تنها کسی را در خانه ندیده بود بلکه صدای کسی را هم نشنیده بود و کل خانه در سکوت فرو رفته بود. مرگخوران عاشق اربابشان بودند. او برایشان فقط یک رهبر نبود، بلکه یک خدا بود. یک مذهب زنده بود. برای همین هم اینکه در خانه نبودند و دور لرد جمع نشده بودند، خیلی عجیب بود.
فرد ناشناس نفس هایش شدت گرفته و لبش از فرط هیجان میلرزید. این شرایط فقط یک معنی داشت.
لرد دیگر در آن اتاق نبود.
همین که این فکر از ذهنش گذشت. در را با شدت باز کرد و وارد اتاق شد.
حدسش درست بود. اتاق خالی بود و تخت همانطور شلخته رها شده بود. لعنتی فرستاد و روی لبه تخت نشست. با خودش فکر کرد که دیر عمل کرده و فرصت را از دست داده است.به ملحفه های سرد دست کشید و با خودش فکر کرد کاش میدانست لرد الان کجاست.
در واقع جسم بیمار و بیحال برد کیلومترها دورتر از خانه ریدلها و در تالار شخصی سالازار اسلیترین بود. بدنش بیش از بیش سرد شده بود اما هنوز منظم نفس میکشید.
تلما در نور کم اتاق به قیافه لرد خیره شده بود. نفس عمیقی کشید و پتوی ضخیم روی لرد را مرتب کرد.
بعد به سمت سالازار که داشت از پنجره بیرون را تماشا میکرد برگشت و گفت:
- من میدونم شما ادم دانایی هستین… ولی فکر میکنین این تنها راهه؟ باید برای لرد یه هورکراکس جدید بسازیم؟
هم از اتفاق های گذشته و حتی خطر جنگ آینده میترسید و هم امید داشت که هنوز میتواند اوضاع را درست کند. عرق کرده بود و بریده بریده نفس میکشید. سرسری نگاهی به تابلوهای بزرگی که به دیوار راهرو آویخته شده بود انداخت. همگی فضای تاریک و ترسناکی داشتند و جز چند تابلو که خالی بود، ساکنین بقیه تابلو ها با نگاهی خصمانه در سکوت به او خیره شده بودند. از سنگینی آن نگاه ها چیزی در دلش فرو ریخت و باعث شد بایستد و چشمانش را ببندد اما به سرعت دوباره چشمانش را باز کرد.
نه. الان وقت ترس نبود. فقط چند قدم با اتاق لرد فاصله داشت و دیگر نمیتوانست برگردد.
اخم کرد و متمرکز شد. چند قدم باقی مانده را مانند گربه بی صدا طی کرد و خودش را به ورودی در رساند.
دستگیره قدیمی برنجی را چرخاند و در کمال تعجبش دستگیره چرخید و با صدای جیر جیری باز شد. همانطور که دستش روی دستگیره بود، مکث کرد.
لرد بیهوش و حتی در آستانه مرگ بود، پس چرا هیچ مرگخواری را در کل خانه ندیده بود؟
یعنی نه تنها کسی را در خانه ندیده بود بلکه صدای کسی را هم نشنیده بود و کل خانه در سکوت فرو رفته بود. مرگخوران عاشق اربابشان بودند. او برایشان فقط یک رهبر نبود، بلکه یک خدا بود. یک مذهب زنده بود. برای همین هم اینکه در خانه نبودند و دور لرد جمع نشده بودند، خیلی عجیب بود.
فرد ناشناس نفس هایش شدت گرفته و لبش از فرط هیجان میلرزید. این شرایط فقط یک معنی داشت.
لرد دیگر در آن اتاق نبود.
همین که این فکر از ذهنش گذشت. در را با شدت باز کرد و وارد اتاق شد.
حدسش درست بود. اتاق خالی بود و تخت همانطور شلخته رها شده بود. لعنتی فرستاد و روی لبه تخت نشست. با خودش فکر کرد که دیر عمل کرده و فرصت را از دست داده است.به ملحفه های سرد دست کشید و با خودش فکر کرد کاش میدانست لرد الان کجاست.
در واقع جسم بیمار و بیحال برد کیلومترها دورتر از خانه ریدلها و در تالار شخصی سالازار اسلیترین بود. بدنش بیش از بیش سرد شده بود اما هنوز منظم نفس میکشید.
تلما در نور کم اتاق به قیافه لرد خیره شده بود. نفس عمیقی کشید و پتوی ضخیم روی لرد را مرتب کرد.
بعد به سمت سالازار که داشت از پنجره بیرون را تماشا میکرد برگشت و گفت:
- من میدونم شما ادم دانایی هستین… ولی فکر میکنین این تنها راهه؟ باید برای لرد یه هورکراکس جدید بسازیم؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/09/08
تولد نقش: 1396/06/22
آخرین ورود: شنبه 21 شهریور 1405 19:10
از: هاگوارتز
پستها:
1034

شخصیت ناشناس، درحالی که آهسته و با احتیاط وارد خانهی ریدل شد، دستهایش را به آرامی مشت کرد. افکارش در هم میپیچید و دلش میخواست راهی برای حل صلحآمیز این بحران بیابد. آیا مرگخواران حتی باور خواهند کرد که او به دنبال راه حلی صلحآمیز است؟ آنها همیشه مضطرب و بدبین بودند، همیشه در انتظار خیانت از هر گوشهای. و اگر محفل ققنوس تا به این حد در موقعیت بحرانی قرار گرفتهاند که به فکر کشتن افتادهاند، مرگخواران چه فکری میکنند؟
او با هر قدمی که به خانه ریدلها نزدیکتر میشد، به این فکر میکرد که چگونه میتواند همه را متقاعد کند که راهی به جز خونریزی وجود دارد. این مأموریت، بیش از هر چیزی، نیازمند ظرافت و مهارت در گفتگو بود. نور ماه از پنجرهها به داخل میتابید و سایههایی را روی دیوارها میکشید که مانند شبحی از گذشتههای تیره به نظر میرسیدند.
با وجود تمام تلاشهایش برای آرام نگه داشتن ذهنش، دلهرهای عمیق وجودش را فرا گرفته بود. او نمیدانست که پایان این مسیر چه خواهد بود، اما اطمینان داشت که تلاش برای صلح، حتی در برابر بدبینیهای مرگخواران و ناامیدیهای محفل ققنوس، ارزش این ریسک را دارد. او آرام به دور و بر نگاهی انداخت، همچنان که به سوی اتاقی میرفت که میدانست لرد ولدمورت در آن هست، آسیبدیده و بیهوش.
در تاریکی راهروهای خانه ریدل قدم برمیداشت و در ذهن خود میاندیشید که چگونه او، که همواره بر واقعبینی خود مینازید، حالا به این نقطه رسیده که امیدوار به صلح میان دو گروهی باشد که سالها در خصومت بودهاند. فقط چند روز پیش بود که اگر کسی پیشبینی میکرد روزی او دست در دست دشمنان خود خواهد زد، با خنده این ادعا را رد میکرد و آن را رویاپردازی میدانست. اما اکنون، تجربیات اخیر و مشاهدهی آسیبهای فراوان به دوستان و دشمنان، او را به این باور رسانده بود که شاید زمان آن رسیده است تا کسی قدم در مسیری بگذارد که کمتر کسی جرأت ورود به آن را دارد.
تضاد درونی او در این لحظات به اوج خود رسیده بود. از یک طرف، بخشی از او هنوز به شک و تردید در مورد امکان واقعی صلح میاندیشید، از طرف دیگر، قلبش، که از دیدن خونریزیهای بیشتر به تنگ آمده بود، فریاد صلح میزد. با هر قدم ، این تضاد عمیقتر میشد؛ او که خود را سربازی سرسخت در میدان نبرد میدانست، حالا خود را فرستادهای برای صلح مییافت. این تغییر نگرش، نه تنها در او بلکه در کل تاریخ جنگ بین محفل و مرگخواران، میتوانست معنای جدیدی را به وجود آورد.
او با هر قدمی که به خانه ریدلها نزدیکتر میشد، به این فکر میکرد که چگونه میتواند همه را متقاعد کند که راهی به جز خونریزی وجود دارد. این مأموریت، بیش از هر چیزی، نیازمند ظرافت و مهارت در گفتگو بود. نور ماه از پنجرهها به داخل میتابید و سایههایی را روی دیوارها میکشید که مانند شبحی از گذشتههای تیره به نظر میرسیدند.
با وجود تمام تلاشهایش برای آرام نگه داشتن ذهنش، دلهرهای عمیق وجودش را فرا گرفته بود. او نمیدانست که پایان این مسیر چه خواهد بود، اما اطمینان داشت که تلاش برای صلح، حتی در برابر بدبینیهای مرگخواران و ناامیدیهای محفل ققنوس، ارزش این ریسک را دارد. او آرام به دور و بر نگاهی انداخت، همچنان که به سوی اتاقی میرفت که میدانست لرد ولدمورت در آن هست، آسیبدیده و بیهوش.
در تاریکی راهروهای خانه ریدل قدم برمیداشت و در ذهن خود میاندیشید که چگونه او، که همواره بر واقعبینی خود مینازید، حالا به این نقطه رسیده که امیدوار به صلح میان دو گروهی باشد که سالها در خصومت بودهاند. فقط چند روز پیش بود که اگر کسی پیشبینی میکرد روزی او دست در دست دشمنان خود خواهد زد، با خنده این ادعا را رد میکرد و آن را رویاپردازی میدانست. اما اکنون، تجربیات اخیر و مشاهدهی آسیبهای فراوان به دوستان و دشمنان، او را به این باور رسانده بود که شاید زمان آن رسیده است تا کسی قدم در مسیری بگذارد که کمتر کسی جرأت ورود به آن را دارد.
تضاد درونی او در این لحظات به اوج خود رسیده بود. از یک طرف، بخشی از او هنوز به شک و تردید در مورد امکان واقعی صلح میاندیشید، از طرف دیگر، قلبش، که از دیدن خونریزیهای بیشتر به تنگ آمده بود، فریاد صلح میزد. با هر قدم ، این تضاد عمیقتر میشد؛ او که خود را سربازی سرسخت در میدان نبرد میدانست، حالا خود را فرستادهای برای صلح مییافت. این تغییر نگرش، نه تنها در او بلکه در کل تاریخ جنگ بین محفل و مرگخواران، میتوانست معنای جدیدی را به وجود آورد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 16:30
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
431
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

خلاصه: یه فرد ناشناس به کمک معجون دوئل ترول ها که از اِما ونیتی گرفته، دامبلدور و لرد رو مسموم کرده. این سم بعد هفتاد و دو ساعت اثر می کنه و باعث مرگ میشه.(الان فقط 70ساعت وقت مونده) البته اگه یکی از رهبرا بمیره، اون یکی زنده میمونه. فعلا رهبرای دو جبهه بی هوشن. دامبلدور تو بیمارستانه و لرد تو خونه ریدل. مرگخوارا لینی رو فرستادن تا به بهانه مذاکره سر محفلیا رو گرم کنه تا خودشون یه راهی پیدا کنن.
از اون طرف ریموس لوپین هم به سمت خونه ریدل راه افتاد تا لرد رو بکشه و سیریوس هم رفت جلوشو بگیره. سیریوس موفق شد خودشو به ریموس برسونه اما هیچ کدوم حواسشون به ماه کامل نبود و یهو لوپین تبدیل به گرگینه شد.
فلش بک_ سالها قبل هاگوارتز
- این معرکس پسر!
قیافه شاداب جیمز پاتر نشان می داد واقعا دارد از خوردن شکلاتی که نصف بیشتر حجم دهانش را اشغال کرده بود، لذت می برد.
- دمت واقعا گرم مهتابی! شکلاتت کل هاگ رو ترکونده!
سیریوس بلک درحالی که مجله ای در دست داشت با هیجان وارد خوابگاه شد و این حرف را زد.
روی مجله تصویر ریموس لوپین می درخشید که بخاطر درست کردن شکلاتی جادویی که لبخند روی لب همگان میاورد، برنده جایزه جغد طلایی شده بود. داخل مجله هم مصاحبه ای از او وجود داشت که به رازهای موفقیتش اشاره کرده بود.
-ممنونم سیریوس.
ریموس با خجالت نسخه ای از مجله را گرفت و به عکس خود خیره شد. حتی خودش هم باور نمی کرد بتواند با درست کردن شکلات برنده جایزه جغد طلایی شود. برای لحظه ای فکری از ذهنش گذشت که جیمز آن را به زبان آورد:
- به نظر من بعد فارغ التحصیلی برو برای خودت مغازه شکلات فروشی باز کن.
سیریوس که حالا دهانش پر از شکلات بود و مشتی دیگر هم می خواست بردارد، با سر حرف جیمز را تایید کرد و با دهان پر گفت:
- تو یه خالقی! خالق شکلاتای حال خوب کن! شاید باید از این به بعد جای مهتابی صدات کنیم شکلاتی.
همه پسرها با هم زدند زیر خنده.
چه کسی میدانست سرنوشت این دستان شکلات خلق کن در آینده چه خواهد شد...
پایان فلش بک
سیریوس بلافاصله بعد از اینکه به سختی چشمانش را باز کرد، قرص کامل ماه را دید که درون آسمان قیرگون شب شناور بود. ماهی که با تمام زیبایی اش باعث اتفاقات ناخوشایندی می شد. در واقع یک نگاه کوتاه به ماه کامل کافی بود تا تمام حس شیرینی که سیریوس چند لحظه (شاید هم دقیقه یا ساعت؟ نمیدانست چند وقت بی هوش بوده) پیش -از دیدن رویایی درمورد گذشته- گرفته بود، بپرد.
با عجله از جایش برخاست و به حالت نشسته در آمد. به اطرافش نگاهی انداخت و متوجه شد روی چمن های خیس و خنک دراز کشیده بود.
با انگشتش شقیقه اش را مالید و سعی کرد به یاد آورد چه اتفاقی برایش افتاده.
داشت با ریموس جر و بحث می کرد و می خواست جلوی او را بگیرد ولی ریموس حرفش را گوش نکرد.
هر دو به سمت مقر ولدمورت راه افتادند اما با ظهور ماه کامل در آسمان همه چیز بهم ریخت.
ریموس به طور ناگهانی تبدیل به گرگینه شد و او هم سعی کرد با دوستش مقابله کند ولی برای تبدیل شدن دیر شده بود. صدای زوزه دیگری را هم شنید و بعد...
و بعد؟
چیز دیگری یادش نیامد!
- لعنتی! ریموس!
با بیشترین سرعتی که داشت، چوبدستی اش را از جیبش بیرون کشید و فوری حالت تدافعی به خود گرفت. سپس بلند شد و ایستاد. با گفتن «لوموس» نوک چوبدستی خود را روشن کرد.
و آنگاه متوجه موجودی به بزرگی یک گرگینه شد که درست کمی آن طرف تر از او، روی چمن ها افتاده بود. به نظر می رسید موجود گرگینه مانند هم بیهوش است.
- اوه رفیق!
محتاطانه خودش را به ریموسی که گرگینه شده بود رساند. کنارش زانو زد و به آرامی مشغول بررسی علائم حیاتیش شد. بدن ریموس با هربار تنفس بالا و پایین می شد. نبضش نرمال بود و قلبش مثل قلب گرگینه های دیگر می زد. همه چیز به نظر خوب می رسید و این برای سیریوس خوشحال کننده بود.
- مرلینو شکر که خوبی.
نفس عمیقی کشید و با نگاهش اطراف را برای یافتن فردی دیگر، جستجو کرد. اما کسی را نیافت. با خود اندیشید که شاید توسط یک مرگخوار مورد حمله قرار گرفته بودند؟ ولی نه! این نمی توانست باشد. مرگخوارها تمایلی به زنده نگه داشتن محفلی ها نداشتند. پس کار چه کسی بود؟ یک فرشته یا یک شیطان دیگر؟
- نمیدونم کی این کار رو باهامون کرده ولی هرکی بوده باعث شد نجات پیدا کنیم... حداقل فعلا.
دست از جستجو کشید و دوباره کنار ریموس زانو زد. گرگینه خیلی آرام خوابیده بود و در خواب کاملا بی آزار به نظر می آمد.
سیریوس چوبدستیش را به سمت او نشانه رفت و وردی زیرلب زمزمه کرد. بلافاصله ریسمان هایی نامرئی دست و پای گرگینه را بستند و او را به اسارت در آوردند.
- متاسفم واقعا. ولی نمیتونم بذارم دستاتو آلوده کنی.
مرد مو مشکی خم شد و رفیق گرگینه اش را کول کرد. ریموس سنگین تر از آن چیزی بود که به نظر می رسید و این باعث شد اولش حفظ تعادل برای او کمی سخت باشد و تلو تلو بخورد.
- میدونی چرا اینجا ولت نمی کنم ریموس؟ میدونی چرا نمیذارم بری و لرد رو بکشی؟
گرگینه بیهوش پاسخی نداد.
- چون این دستا برای کشتن آدما آفریده نشده! تو خالقی و با این دستا خلق می کنی!
بعد از مدتی راه رفتن عرق از پیشانی سیریوس پایین می چکید و خستگی همچو خورشیدی پشت کوه، به آهستگی درون وجودش طلوع می کرد. ولی او سرسختانه به راهش ادامه میداد. قصد نداشت رفیقش را همانجا ول کند.
- ریموس تو با دستات شکلات درست می کنی.. شکلاتایی که رو لب های همه خنده میاره... تو خالق لبخندایی! و میدونی که لبخندا زندگی ها رو نجات میدن!
لحظه ای برای تنفس توقف کرد. ریموس همچنان بیهوش بود.
- تو با دست هات زندگی ها رو نجات میدی!... و من نمیذارم دستایی که به مردم زندگی می بخشه، جون یه نفر رو بگیره!
کمی آن طرفتر
اما نمیدانست که بیهوش کردن یک گرگینه و رفیقش و سپس رها کردنشان روی چمن های بیرون خانه ی ریدل کار درستی است یا نه. ولی آن لحظه حس کرد چاره ی دیگری ندارد. اگر محفلی ها وارد خانه ریدل می شدند اوضاع بسیار بد می شد.
زیر نور ماه، سیریوس را دید که دوستش را کول کرده بود و داشت از خانه دور می شد. به نظر می آمد تا مدتی می تواند از بابت حمله آنها خیالش راحت باشد. حالا فقط باید راهی برای نجات لرد و دامبلدور میافت.
آهی کشید و وارد خانه ریدل شد.
از اون طرف ریموس لوپین هم به سمت خونه ریدل راه افتاد تا لرد رو بکشه و سیریوس هم رفت جلوشو بگیره. سیریوس موفق شد خودشو به ریموس برسونه اما هیچ کدوم حواسشون به ماه کامل نبود و یهو لوپین تبدیل به گرگینه شد.
-------------------------------------
فلش بک_ سالها قبل هاگوارتز
- این معرکس پسر!
قیافه شاداب جیمز پاتر نشان می داد واقعا دارد از خوردن شکلاتی که نصف بیشتر حجم دهانش را اشغال کرده بود، لذت می برد.
- دمت واقعا گرم مهتابی! شکلاتت کل هاگ رو ترکونده!
سیریوس بلک درحالی که مجله ای در دست داشت با هیجان وارد خوابگاه شد و این حرف را زد.
روی مجله تصویر ریموس لوپین می درخشید که بخاطر درست کردن شکلاتی جادویی که لبخند روی لب همگان میاورد، برنده جایزه جغد طلایی شده بود. داخل مجله هم مصاحبه ای از او وجود داشت که به رازهای موفقیتش اشاره کرده بود.
-ممنونم سیریوس.
ریموس با خجالت نسخه ای از مجله را گرفت و به عکس خود خیره شد. حتی خودش هم باور نمی کرد بتواند با درست کردن شکلات برنده جایزه جغد طلایی شود. برای لحظه ای فکری از ذهنش گذشت که جیمز آن را به زبان آورد:
- به نظر من بعد فارغ التحصیلی برو برای خودت مغازه شکلات فروشی باز کن.
سیریوس که حالا دهانش پر از شکلات بود و مشتی دیگر هم می خواست بردارد، با سر حرف جیمز را تایید کرد و با دهان پر گفت:
- تو یه خالقی! خالق شکلاتای حال خوب کن! شاید باید از این به بعد جای مهتابی صدات کنیم شکلاتی.
همه پسرها با هم زدند زیر خنده.
چه کسی میدانست سرنوشت این دستان شکلات خلق کن در آینده چه خواهد شد...
پایان فلش بک
سیریوس بلافاصله بعد از اینکه به سختی چشمانش را باز کرد، قرص کامل ماه را دید که درون آسمان قیرگون شب شناور بود. ماهی که با تمام زیبایی اش باعث اتفاقات ناخوشایندی می شد. در واقع یک نگاه کوتاه به ماه کامل کافی بود تا تمام حس شیرینی که سیریوس چند لحظه (شاید هم دقیقه یا ساعت؟ نمیدانست چند وقت بی هوش بوده) پیش -از دیدن رویایی درمورد گذشته- گرفته بود، بپرد.
با عجله از جایش برخاست و به حالت نشسته در آمد. به اطرافش نگاهی انداخت و متوجه شد روی چمن های خیس و خنک دراز کشیده بود.
با انگشتش شقیقه اش را مالید و سعی کرد به یاد آورد چه اتفاقی برایش افتاده.
داشت با ریموس جر و بحث می کرد و می خواست جلوی او را بگیرد ولی ریموس حرفش را گوش نکرد.
هر دو به سمت مقر ولدمورت راه افتادند اما با ظهور ماه کامل در آسمان همه چیز بهم ریخت.
ریموس به طور ناگهانی تبدیل به گرگینه شد و او هم سعی کرد با دوستش مقابله کند ولی برای تبدیل شدن دیر شده بود. صدای زوزه دیگری را هم شنید و بعد...
و بعد؟
چیز دیگری یادش نیامد!
- لعنتی! ریموس!
با بیشترین سرعتی که داشت، چوبدستی اش را از جیبش بیرون کشید و فوری حالت تدافعی به خود گرفت. سپس بلند شد و ایستاد. با گفتن «لوموس» نوک چوبدستی خود را روشن کرد.
و آنگاه متوجه موجودی به بزرگی یک گرگینه شد که درست کمی آن طرف تر از او، روی چمن ها افتاده بود. به نظر می رسید موجود گرگینه مانند هم بیهوش است.
- اوه رفیق!
محتاطانه خودش را به ریموسی که گرگینه شده بود رساند. کنارش زانو زد و به آرامی مشغول بررسی علائم حیاتیش شد. بدن ریموس با هربار تنفس بالا و پایین می شد. نبضش نرمال بود و قلبش مثل قلب گرگینه های دیگر می زد. همه چیز به نظر خوب می رسید و این برای سیریوس خوشحال کننده بود.
- مرلینو شکر که خوبی.
نفس عمیقی کشید و با نگاهش اطراف را برای یافتن فردی دیگر، جستجو کرد. اما کسی را نیافت. با خود اندیشید که شاید توسط یک مرگخوار مورد حمله قرار گرفته بودند؟ ولی نه! این نمی توانست باشد. مرگخوارها تمایلی به زنده نگه داشتن محفلی ها نداشتند. پس کار چه کسی بود؟ یک فرشته یا یک شیطان دیگر؟
- نمیدونم کی این کار رو باهامون کرده ولی هرکی بوده باعث شد نجات پیدا کنیم... حداقل فعلا.
دست از جستجو کشید و دوباره کنار ریموس زانو زد. گرگینه خیلی آرام خوابیده بود و در خواب کاملا بی آزار به نظر می آمد.
سیریوس چوبدستیش را به سمت او نشانه رفت و وردی زیرلب زمزمه کرد. بلافاصله ریسمان هایی نامرئی دست و پای گرگینه را بستند و او را به اسارت در آوردند.
- متاسفم واقعا. ولی نمیتونم بذارم دستاتو آلوده کنی.
مرد مو مشکی خم شد و رفیق گرگینه اش را کول کرد. ریموس سنگین تر از آن چیزی بود که به نظر می رسید و این باعث شد اولش حفظ تعادل برای او کمی سخت باشد و تلو تلو بخورد.
- میدونی چرا اینجا ولت نمی کنم ریموس؟ میدونی چرا نمیذارم بری و لرد رو بکشی؟
گرگینه بیهوش پاسخی نداد.
- چون این دستا برای کشتن آدما آفریده نشده! تو خالقی و با این دستا خلق می کنی!
بعد از مدتی راه رفتن عرق از پیشانی سیریوس پایین می چکید و خستگی همچو خورشیدی پشت کوه، به آهستگی درون وجودش طلوع می کرد. ولی او سرسختانه به راهش ادامه میداد. قصد نداشت رفیقش را همانجا ول کند.
- ریموس تو با دستات شکلات درست می کنی.. شکلاتایی که رو لب های همه خنده میاره... تو خالق لبخندایی! و میدونی که لبخندا زندگی ها رو نجات میدن!
لحظه ای برای تنفس توقف کرد. ریموس همچنان بیهوش بود.
- تو با دست هات زندگی ها رو نجات میدی!... و من نمیذارم دستایی که به مردم زندگی می بخشه، جون یه نفر رو بگیره!
کمی آن طرفتر
اما نمیدانست که بیهوش کردن یک گرگینه و رفیقش و سپس رها کردنشان روی چمن های بیرون خانه ی ریدل کار درستی است یا نه. ولی آن لحظه حس کرد چاره ی دیگری ندارد. اگر محفلی ها وارد خانه ریدل می شدند اوضاع بسیار بد می شد.
زیر نور ماه، سیریوس را دید که دوستش را کول کرده بود و داشت از خانه دور می شد. به نظر می آمد تا مدتی می تواند از بابت حمله آنها خیالش راحت باشد. حالا فقط باید راهی برای نجات لرد و دامبلدور میافت.
آهی کشید و وارد خانه ریدل شد.
افرادی که لایک کردند
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج