جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

110 کاربر(ها) آنلاین هستند (93 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
109 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: جمعه 17 مهر 1405 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
۲۴ اکتبر ۱۹۸۱ — گودریک هالو، شب

طلسم از عصای او بیرون رفت. نورِ سبز. ولی برنگشت. برگشت به سمت خودش.

لرد ولدمورت — بزرگ‌ترین جادوگر تمام دوران — برای اولین بار ترسید. نه از مرگ. از نیستی. بدنش از هم پاشید. نه با انفجار. با سکوت. با درد. با چیزی که تمام نداشت.

خواست جیغ بکشد. نتوانست. فقط تکه‌ای ماند. تکه‌ای از روح. تکه‌ای از نفرت. تکه‌ای که حتی مرگ قبولش نکرد.

باد او را برد. به جنگل. به تاریکی. به هیچ.

---

۱۹۸۱–۱۹۸۵ — جنگل‌های آلبانی

جنگل تاریک بود. همیشه تاریک بود. لرد به شکل دود در میان درختان می‌خزید. نه پا داشت، نه دست. فقط اراده. فقط نفرت.

گاهی حیوانی پیدا می‌شد. موش. مار. پرنده‌ای زخمی. و او وارد می‌شد. بدنِ کوچک را می‌گرفت. برای چند ساعت، حس می‌کرد. حسِ پوست. حسِ زنده بودن. ولی کافی نبود. هرگز کافی نبود.

ناگینی. اسمش را زمزمه کرد. کجاست؟ آیا منتظر اوست؟

لرد می‌دانست که باید صبر کند. باید قوی شود. ولی چطور؟ پیروانش — یا مرده بودند، یا در آزکابان، یا خیانت کرده بودند.

خشم در وجودش پیچید. خیانت. بدترین کلمه.

---

۱۹۹۰ — غارِ تاریک، آلبانی

لرد در تاریکی نشسته بود. بدنِ یک مارِ بزرگ را گرفته بود. ناگهان صدای قدم شنید. مردی وارد غار شد. جادوگری ضعیف. لرد مار را رها کرد. به سمت مرد خزید. مرد جیغ کشید. ولی لرد وارد شد. بدنِ مرد را گرفت. حس کرد. دست. پا. انگشت. چیزهایی که سال‌ها نداشت.

مرد التماس کرد. لرد جواب داد. صدایش خش‌دار بود: «تو خدمتگزار من می‌شوی. یا می‌میری.»

مرد قبول کرد. چاره‌ای نداشت.

---

۱۹۹۱ — هاگوارتز، اتاقِ سنگ جادو

لرد در بدنِ آن مرد، وارد مدرسه شد. از تونل‌های مخفی. از لوله‌های فاضلاب. از دیوارهای سرد. او همه‌ی راه‌ها را می‌دانست. او خودش بعضی از آن‌ها را ساخته بود.

به اتاقِ سنگ جادو رسید. سنگ آنجا بود. درخشان. قوی. وسوسه‌کننده. لرد دستش را دراز کرد.

ولی ضعیف بود. بدنِ آن مرد کافی نبود. سنگ جادو کافی نبود.

ناگهان حس کرد. درد. مرگِ یک تکه از خودش. تکه‌ای که سال‌ها پیش در دفترچه گذاشته بود. دفترچه داشت می‌سوخت. نابود می‌شد. جیغ می‌کشید. جیغِ روح. جیغِ خودش.

لرد حس کرد. خالی شد. مثل شمعی که خاموش می‌شود. مثل نفسی که بریده می‌شود. تکه‌ای از او رفت. برای همیشه.

فرار کرد. دوباره دود شد. دوباره هیچ. ولی این بار... این بار چیزی کم شده بود. چیزی که دیگر نبود.

---

۱۹۹۱ — آلبانی، غارِ تاریک

لرد در تاریکی نشسته بود. دوباره. ولی این بار ناگینی پیشش بود. مارِ وفادارش. او منتظر مانده بود. همیشه.

لرد در بدنِ مار حس کرد. گرمی. وفاداری. چیزی که در انسان‌ها نیافته بود. ولی چیزی در وجودش خالی بود. تکه‌ای که در هاگوارتز سوخت.

لرد زمزمه کرد: «پسر... تو یک تکه از من را کشتی. ولی... من هنوز هستم. من همیشه هستم. و این بار... این بار نقشه دارم.»

به ناگینی نگاه کرد. به تاریکی. به آینده.

فکر کرد: "پیروانم... آن‌ها که در آزکابانند... آن‌ها برمی‌گردند. چون می‌ترسند. و ترس... ترس قدرت است."

لبخند زد. در تاریکی. در سکوت. در انتظار.

و ناگینی — مارِ وفادار — در کنارش خزید. منتظر. مثل همیشه.

---

۱۹۹۱ — پایان سالِ اول

لرد در بدنِ آن مرد، در جنگل پنهان شده بود. بدن می‌سوخت. ضعیف می‌شد. آن مرد می‌مرد. و لرد باید بدنِ جدید پیدا می‌کرد.

به دفترچه فکر کرد. هورکراکس. آن یکی که سوخت. ولی بقیه هنوز بودند. حلقه. گردنبند. جام. تاج. مار. و یکی... یکی که نمی‌دانست کجاست.

فکر کرد: "من قوی هستم. من جاودان هستم. مرگ... مرگ نمی‌تواند مرا بگیرد. ولی... ولی باید بدن پیدا کنم. باید برگردم. باید انتقام بگیرم."

به آسمان نگاه کرد. ستاره‌ها دور بودند. سرد. مثل قلبِ خودش.

گفت: «هری پاتر... تو فکر می‌کنی که مرا شکست دادی. ولی... تو فقط یک تکه از من را کشتی. یک تکه. و من... من بقیه‌ام. من همه‌ام. و به زودی... به زودی برمی‌گردم.»

خندید. خنده‌ای که در آن، هیچ چیز انسانی نبود. و در تاریکیِ جنگل، لرد ولدمورت — آن تکه‌ی ناتوان — منتظر ماند. برای فرصتِ بعدی. برای بدنِ بعدی. برای جنگِ بعدی.

افرادی که لایک کردند

𝑁𝑎𝑟𝑔𝑙𝑒𝑠, 𝐼 𝑒𝑥𝑝𝑒𝑐𝑡
پاسخ: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 16 مهر 1405 15:54
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همه‌چیز در تاریکی فرو رفت.

تنها چیزی که حس می‌کرد، سکوت بود؛ سکوتی غیرطبیعی که هیچ شباهتی به آرامش نداشت. انگار تمام صداهای دنیا در فاصله‌ای بسیار دور از او باقی مانده بودند و انگار دیواری بین او و دنیا و کشیده شده بود.
نه صدای باد به گوش می‌رسید، نه صدای قدمی و نه حتی صدای نفس کشیدن خودش. نمی‌دانست چشم‌هایش بسته‌اند یا باز و برای نخستین بار در زندگی طولانی‌اش، حتی از این‌که بدن خودش کجاست اطمینان نداشت. تلاش کرد دستش را تکان دهد، همان‌طور که هزاران بار پیش از این، از بدو تولدش داده بود و بدنش همیشه بی‌درنگ از آن اطاعت کرده بود. اما هیچ اتفاقی نیفتاد. نه انگشتانش حرکت کردند و نه دستش. دوباره تلاش کرد، این بار با خشمی بیشتر، اما نتیجه همان بود. خشمش آرام‌آرام جای سردرگمی او را گرفت. او لرد ولدمورت بود؛ نمی‌توانست حرکت کند.

چند لحظه بعد، چیزی سرد و نمناک گونه‌اش را لمس کرد. زمان برد تا بتواند آن حس را تشخیص دهد؛ زمین بود، سطحی ناهموار و خیس که ذرات ریز خاک به پوستش چسبیده بودند. بوی خاک مرطوب و برگ‌های پوسیده در هوایی که به سختی وارد ریه‌هایش می‌شد پیچیده بود. نفس کشید و صدای ضعیف و گرفته‌ی نفس خودش را شنید. زنده بود. همین حقیقت باید آرامش‌بخش می‌بود، اما نبود. تلاش کرد چشمانش را باز کند، و تاریکی مطلق کم‌کم شکل گرفت. بالای سرش شاخه‌های درهم‌تنیده‌ای دیده می‌شد که بخش بزرگی از آسمان را پوشانده بودند. میان شکاف باریک شاخه‌ها، نور ماه گاهی پیدا و گاهی پشت ابرها محو می‌شد. قطره‌ای آب از برگ‌ها جدا شد و درست کنار صورتش روی زمین افتاد. چند ثانیه بعد، قطره‌ی دیگری چکید. صدای کوچک آن در سکوت اطرافش بیش از اندازه بلند به نظر می‌رسید.

نهگهان چیزی را به یاد آورد، خانه‌ی پاترها بود. جیمز پاتر و لیلی، گهواره و آن کودک. تصویر هری دوباره در ذهنش ظاهر شد؛ صورتی کوچک با گونه‌های سرخ و چشمانی که هیچ شباهتی به هیولایی که سال‌ها در ذهنش ساخته بود نداشت. حتی حالا هم می‌توانست فشار انگشتان کوچک او را روی انگشت خودش به یاد بیاورد. همان مکث کوتاه، همان تردیدی که نباید وجود می‌داشت، او را به این حالت دراورده بود. ولدمورت از آن خاطره متنفر بود. چوبدستی‌اش را بالا برده بود و طلسم مرگ را بر زبان آورده بود؛ همان طلسمی که هزاران بار بدون کوچک‌ترین تردیدی به کار برده بود. بعد نور سبز همه‌چیز را بلعیده بود. و حالا، به جای آن خانه، روی خاک خیس و سرد جنگلی ناشناس افتاده بود.

دستش را حرکت داد. این بار انگشتانش توانستند کمی روی زمین کشیده شوند. برگ‌های خیس زیر نوک انگشتانش مچاله شدند و خاک سرد میان ناخن‌هایش نشست. حرکت ساده‌ای بود، اما همان مقدار ناچیز، انرژی وهمناکی از او گرفته بود؛ انگار بدنش دیگر به او تعلق نداشت. چند لحظه بی‌حرکت ماند و به تاریکی روبه‌رویش خیره شد. نبودن چوبدستی چیزی نبود که بتواند به راحتی نادیده بگیرد. با این حال، حتی پیش از آن‌که بتواند دلیلش را بفهمد، چیزی درونش می‌گفت مشکل بزرگ‌تر از گم شدن یک تکه چوب است.

چشم‌هایش را بست و سعی کرد جادو را در وجودش احساس کند. چیزی بود؛ اما ضعیف، دور و مبهم. مثل اخگری که زیر لایه‌ای ضخیم از خاکستر پنهان شده باشد. و آن قدرت آشنایی که همیشه با یک اشاره در اختیارش قرار می‌گرفت، دیگر آنجا نبود. ولدمورت نفس عمیقی کشید و برای نخستین بار اجازه داد یک سؤال به ذهنش راه پیدا کند؛ سؤالی که از لحظه‌ی بیدار شدنش مدام از آن فرار کرده بود: چه اتفاقی برای او افتاده بود؟

باد از میان درختان گذشت و شاخه‌ها را بالای سرش به حرکت درآورد. صدای خش‌خش برگ‌ها در تاریکی پیچید و چند برگ زرد و خیس آرام روی زمین افتادند. یکی از آن‌ها نزدیک دستش نشست. ولدمورت به آن خیره ماند، بی‌آنکه حتی برای لحظه‌ای نگاهش را از آن بردارد. هیچ صدای انسانی در اطرافش نبود. هیچ مرگ‌خواری، هیچ پیرو و هیچ‌کس دیگری که منتظر فرمان بعدی او باشد. تنها جنگل بود و تاریکی و بدنی که هنوز نمی‌دانست تا چه اندازه می‌تواند به آن اعتماد کند.

لب‌هایش را از هم باز کرد. قصد داشت کسی را صدا بزند، اما صدایی که از گلویش خارج شد آن‌قدر ضعیف و گرفته بود که برای لحظه‌ای خودش هم نشناختش.

ـ هری...

کلمه در میان درختان گم شد.
ولدمورت چند ثانیه ساکت ماند. سپس نگاهش دوباره به تاریکی روبه‌رویش دوخته شد. هری پاتر. همان نامی که صاحبش تا چند دقیقه پیش قرار بود آخرین نفس هایش را در این دنیا بکشد!
می‌دانست که این نمی‌توانست پایان کار او باشد.
پاسخ: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 11:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لرد دوباره هری را درون گهواره‌اش برمی‌گرداند و با خشم نگاهی به او می‌اندازد. نگاهی که تنها جهتش به سمت هری بود، اما در واقع در حال نگریستن به درون خود بود. باورش نمی‌شد حتی شده برای لحظه‌ای، درنگ در کشتن هری وجودش را فرا گرفته بود. نباید هرگز تکرار می‌شد... نباید!

چوبدستی‌اش را مستقیم به سمت هری می‌گیرد. دستش نه از ترس کشتن یک نوزاد، بلکه از تردیدی که برای مدتی به جانش افتاده بود می‌لرزد. اما خیلی زود به خودش مسلط می‌شود و طلسم مرگی که باید از ابتدا به کار می‌برد را بر زبان می‌راند. اشعه‌ی سبز رنگ از انتهای چوبدستی‌اش خارج می‌شود و مستقیم به سمت پیشانی هری حرکت می‌کند.

اما نتیجه آن‌طور که در هزاران دفعه‌ی پیشی که این طلسم را به کار برده بود پیش نمی‌رود. قرار بود سکوتی مطلق حکم‌فرما شود، پیکر بی‌جان نوزاد آرام گیرد و لرد ولدمورت خوش‌حال از نابودی تنها چیزی که می‌توانست او را از هدفش بازدارد، قهقهه‌ی خوش‌حالی سر دهد.

ولی این‌چنین نشد...

به محض برخورد طلسم مرگ با پیشانی هری، انگار که طلسم برگشت خورده باشد، نور سبز رنگی نه به صورت اشعه، بلکه هم‌چون منبع نوری که گسترده‌تر می‌شود همه‌جا را فرا می‌گیرد. همزمان صدایی که گویا از کیلومترها دورتر راه به گوشش یافته بود، گریه‌ی نوزاد بود که زخم صاعقه مانندی بر روی پیشانی‌اش ظاهر شده بود. لحظه‌ای بعد، همه چیز پیش چشمانش تاریک می‌شود.

لرد ولدمورت فرار روحش از جسمش را حس کرده بود...
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 01:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ولدمورت با همان قیافه‌ی عبوس و شنل سیاهش وارد خانه‌ی پاترها شد. قرار بود جیمز و لیلی را از سر راه بردارد و بعد هم کار آن بچه‌ی معروف را تمام کند؛ ساده، سریع و بدون دردسر.

صدای ورودش باعث شد جیمز فوراً چوبدستی‌اش را بردارد و خودش را مقابل او برساند. فرصت زیادی برای مبارزه نبود؛ طلسم سبزی درخشید و جیمز بی‌جان روی زمین افتاد. ولدمورت بدون مکث از کنار او گذشت و به سمت پله‌ها رفت.

صدای گریه‌ی هری از طبقه‌ی بالا می‌آمد. وقتی به اتاق رسید، لیلی را دید که جلوی گهواره ایستاده و خودش را جلوی کودک انداخت، اما ولدمورت با یک طلسم او را هم از پا درآورد.

ولدمورت به سمت گهواره رفت. قرار بود همه‌چیز همین‌جا تمام شود، اما وقتی پرده را کنار زد، برای چند لحظه فقط به هری خیره ماند.

هری برخلاف تصویری که در ذهنش ساخته بود، هیچ هیولایی نبود؛ فقط نوزادی کوچک با گونه‌های سرخ و چشم‌هایی کنجکاو بود. وقتی ولدمورت دستش را جلو برد، هری انگشت او را گرفت و ناگهان چیزی در وجود لرد تاریکی تغییر کرد.

چوبدستی‌اش پایین آمد. هری خمیازه کشید و دست کوچکش هنوز انگشت او را رها نکرده بود. ولدمورت آهسته او را از گهواره برداشت و کودک سرش را روی سینه‌ی او گذاشت.

خانه‌ای که چند دقیقه پیش پر از زندگی بود، حالا در سکوت فرو رفته بود. اما در میان آن سکوت، چیزی در وجود ولدمورت تغییر کرده بود.
نگاهش به صورت هری افتاد و تصمیمش را گرفت.
Yeah...We will return to peak...


나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 00:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
~ برنامه‌ی ویژه هم‌خوانی سه فصل اول کتاب هری پاتر و سنگ جادو ~
مهلت شرکت: از شنبه 11 مهر تا پایان جمعه 17 مهر


سوژه‌ی جدید


لرد ولدمورت، در دوران اوج خودش قرار داشت. مردم حتی از بر زبان آوردن نام او نیز هراسان بودند، چه برسد به مبارزه با او!
تنها یک مانع کوچک بین او و قدرت لازم برای تصرف تمام دنیای جادوگری باقی مانده بود؛ یک پیشگویی احمقانه!

مردم که دیگر چاره‌ای جز چنگ زدن به خرافات و باورهای احمقانه، برای حفظ امید خود نسبت به رهایی یافتن از سایه‌ی شوم ولدمورت نداشتند. مگر ممکن بود که یک پسر بچه‌ی کوچک، حریف کسی شود که حتی بزرگ‌ترین جادوگران قرن نیز قدرت شکستش را نداشتند؟ این چیزی نبود که در دنیای حقیقی رخ دهد. دنیا تفاوت زیادی با داستان‌های کودکانه داشت.

جبهه‌ی پیروز مشخص بود و دلیلی نداشت که لرد حتی ذره‌ای نگران آن کودک باشد. حتی شاید نگران هم نبود. تنها چیزی که او را به کشتن کودک وادار می‌کرد، نشان دادن قدرت خودش به همه بود. او با این‌کار می‌توانست ثابت کند که حتی دامبلدور نیز سد راهش نیست.

- ارباب!

بلاتریکس بود. مانند همیشه، قبل از ماموریت بسیار هیجان داشت.
- پتی‌گرو پناهگاه رو افشا کرد. دیگه پاتر در دسترسه. دستور بدین تا در کمتر از یک ساعت تمومش کنم. اگه...

لرد دستش را به نشانه‌ی سکوت بالا آورد. این تنها یک ماموریت ساده نبود؛ دیگر نه!

- کافیه! قرار نیست کسی به اونجا حمله کنه.

بلاتریکس شوکه شده، به او خیره شد.

- کارش رو خودم تموم می‌کنم.

پوزخندی بر لبان بلاتریکس نشست. از نظر او کشتار و شکنجه، سرگرمی به حساب می‌آمد. هرکس با آرمان‌های او موافق نبود، نباید پایانی جز مرگ می‌داشت.
- ارباب! نیازی نیست خودتون رو با جیمز پاتر و همسر گندزاده‌اش خسته کنین. اگه بخواین، بعد کشتن‌ اون‌دو، پسره رو براتون به اینجا میارم.

ولدمورت با سر انگشتانش، نوک چوبدستی را لمس کرد. سپس نگاهش را از پنجره به ماه که در میان آسمان می‌درخشید، دوخت.
- می‌خوام خودم کسی رو که قرار بود من رو شکست بده، نابود کنم. درست توی پناهگاه امنی که دامبلدور براش آماده کرده!
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 18:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
× پست پایانی سوژه ×


چیزی که مرگخواران از آن بی‌خبر بودند این بود که هیچ‌کدام از دو نقشه‌ای که در انتخاب بینشان مانده بودند، هرگز قرار نبود که عملی شود، یا حداقل به پیروزی منجر شود. مهم نبود چقدر تلاش کنند، مهم نبود چه تعداد هورکراکس تولید شود و مهم نبود چطور برای کشتن دامبلدور دست به کار شوند، پایان همه‌شان تنها یک چیز بود.

شکست!

چیزی که از آن خبر نداشتند این بود که تمام این اتفاقات نقشه خود آلبوس دامبلدور بود. او همیشه مانع بزرگی بر سر راه لرد ولدمورت بود و حالا نقشه‌ای دقیق کشیده بود تا نابودی لرد ولدمورت برای همیشه را تضمین کند. نقشه‌ای که به مرگ خودش نیز گره خورده بود...

همه‌ی این‌ها را ریموس تنها زمانی درمیابد که در حالی که برای نجات دامبلدور قصد کرده بود تا لرد ولدمورت را بکشد، در مسیر رسیدن به خانه ریدل‌ها بود و توسط سیریوس متوقف شده بود. با این که ریموس گرگینه بود و تلخی روزگار را بیش از هرکس دیگری چشیده بود، اما هنوز هم در میان دوستان غارتگرش دل‌نازک‌ترین بود. سیریوس با این که زود از کوره در می‌رفت، اما از نظر دامبلدور بهترین فرد برای گفتن این حقیقت و سپردن رازش به او بود.

این راز که ساخت این معجون توسط خودش تا به اسم اما ونیتی فروخته شود و رهبر هر دو جبهه از آن بنوشند، از ابتدا نقشه‌ی خودش بود. تنها کافی بود دامبلدور به مدت 72 ساعت از دیده‌ها پنهان شود تا با به پایان رسیدن تیک‌تاک ساعت، هردویشان به خواب ابدی بپیوندند. در دنیای جادوگری قرض گرفتن چند تار مو از ریش بلند و پرپشت دامبلدور و دیگری را به واسطه‌ی خوردن معجون مرکب پیچیده جای دامبلدور بر تخت بیمارستان سنت‌مانگو نشاندن چندان سخت نبود.

و حالا ریموس با دانستن این حقیقت که این خواسته‌ی خود دامبلدور است و نباید اقدامی برای کشتن لرد ولدمورت کند، نه‌تنها از درون باعث شکستنش می‌شود که زانوانش نیز به دلیل نداشتن توان تحمل این درد خم می‌شوند. چنان باران تندی به ناگاه شروع به باریدن می‌کند که گویا در این غم با ریموس و سیریوس که حالا در آغوش هم زیر باران می‌گریستند، هم‌درد بود.

تلاش‌های بی‌امان مرگخواران که از نقشه بی‌خبر بودند متوقف نمی‌شود. به خیال خودشان جان‌پیچ می‌سازند، تلاش می‌کنند دامبلدور تقلبی را در بیمارستان سنت‌مانگو به قتل برسانند، به هر دری که بتوانند می‌زنند، اما نهایتش می‌شود دقایق پایانی از این 72 ساعت که مرگخواران با امید کار کردن جان‌پیچ بالای پیکر بی‌رمق اربابشان حلقه زده‌اند، در حالی که دامبلدور در جایی که هیچ‌کس حتی از آن خبر ندارد، در تنهایی کنار نور شمع بر روی زمین افتاده است تا با حرکت عقربه‌ی ساعت، پایان 72 ساعت فرا رسد و به آغوش مرگ پناه ببرد.

مهم نیست چند بار مرگخواران اربابشان را تکان دادند یا تلاش کردند جادوی درون جان‌پیچ را خارج کنند. جان‌پیچ خالی از هر روحی بود و لرد ولدمورت نیز برای همیشه رفته بود. این‌بار بدون هیچ بازگشتی.

× پایان سوژه ×

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 5 بهمن 1404 15:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در همان لحظه، تالار سالازار اسلیترین در سکوتی ترسناک فرو رفته بود. تنها صدای نفس‌های خسته و ناله‌مانند مرگخواران به گوش می‌رسید. در اعماق چشمانشان نگرانی و ترس، موج می‌زد. همه به چهره لرد سیاه خیره شده بودند؛ صورتش رنگ‌پریده‌تر از همیشه به نظر می‌آمد.

تلما نگاهش را به سختی از لرد بیمار دزدید و به دورترین گوشه تالار زل زد. بعد از مدت‌ها، احساس سنگینی عجیبی در گلویش داشت. چشمانش می‌سوخت. دستش را به آرامی بالا برد، گونه‌اش خیس بود... نفسش را در سینه حبس کرد. نباید از خودش ضعف نشان می‌داد؛ نه‌تنها او... بلکه تمامی مرگخواران باید به قوی بودن ادامه می‌دادند. مجالی برای نشان دادن احساسات نداشتند. باید تدبیری برای نجات لرد می‌اندیشیدند. تلما به خوبی آگاه بود که تک‌تک مرگخواران، حاضر به انجام هرکاری که منجر به نجات ارباب‌شان شود، هستند. درست ماند خودش... اما چاره چه بود؟ ای کاش می‌دانستند...

نگاهش را دوباره به تخت لرد دوخت. دیدن اربابش در آن حالت، ترسناک‌ترین منظره دنیا بود. با گام های بلند، خود را با تمام سرعت، نزدیک سالازار اسلیترین رساند. درحالی که به چشمان درخشانش خیره بود، طوری که تنها او متوجه شود زمزمه کرد.
- جناب اسلیترین... اگه ساخت یه جان‌پیچ جدید می‌تونه خطر رو دفع کنه، من حاضرم تا جایی که می‌تونم کمک کنم. حتی اگه... حتی اگه به ازای جونم تموم بشه!

تلما این را گفت و سکوت کرد. خودش هم نمی‌دانست که چرا همچین کاری کرده است. شاید فقط می‌خواست به سالازار اطمینان بدهد که تابع امر اوست. نمی‌دانست...
با اینکه امکان نداشت که فردی پیشنهادی را مطرح کند و تلما بی‌چون و چرا آن را بپذیرد، برای اولین بار در عمرش تمام شبهه‌هایش را کنار گذاشته بود. تنها چیزی که آن لحظه اهمیت داشت، زنده ماندن لرد سیاه بود.
سالازار لبخندی نزد. اما در اعماق وجودش دختر را تحسین کرد. می‌دانست که تمامی مرگخواران برای نجات نواده‌اش دست به هر کاری می‌زنند.

بلاتریکس هرلحظه آشفته‌تر از قبل می‌شد. چشمانش را بست و سعی کرد که کنترل اوضاع را به‌دست بگیرد.
- چند ساعت... چندساعت باقی مونده.
- فقط ۶۹ ساعت بلا...

بلاتریکس نفسش را با صدا از ریه‌اش خارج کرد. با صدایی که به اندازه کافی بلند بود و طوری که همه بشنوند گفت:
- زمان نداریم! هر ثانیه برای نجات ارباب مهمه. تا الان سه ساعت رو الکی به هدر دادیم. دیگه وقتی برای مسخره بازی نیست!

این را گفته بود. اما خودش هم نمی‌دانست که باید چه کار کنند. باید زنده ماندن لرد سیاه را تضمین می‌کردند یا برای اتمام این بازی، شرکت کننده دیگر، یعنی دامبلدور را از میان برمی‌داشتند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1404 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد ناشناس و اون سایه‌ی مرموز، توی اون اتاق تاریک، چشم تو چشم هم زل زده بودن. یه سکوت سنگین بود که همه جا رو پر کرده بود. فقط صدای قلب‌هاشون که توی سینه می‌زد، معلوم بود.

سایه یه قدم جلوتر اومد و با یه لحن جدی گفت:
_«واقعا فکر می‌کنی میشه این همه سال دشمنی رو با حرف و صلح تموم کرد؟ یا داری خودتو گول میزنی؟»

فرد ناشناس نگاهی تند بهش انداخت و جواب داد:
_«شاید یه خیال واهی باشه، ولی بهتر از اینه که هیچی نکنیم و ببینیم همه چی نابود میشه. این سم هر دو طرفو ته دره کشیده. اگه کاری نکنیم، دیگه کسی نمیمونه.»

سایه لبخندی زد و یه چیز کوچیک از جیبش درآورد، گذاشت رو میز؛ یه تیکه شیشه سیاه که توی نور کم اتاق برق می‌زد.
_«این هورکراکس نیست ولی شبیهشه. شاید باهاش بتونیم کاری کنیم که سم اثر نکنه... یا حداقل یه کم بیشتر وقت بخریم.»

فرد ناشناس با دقت نگاهش کرد و یه نفس عمیق کشید. فرصتی بود، اما چقدر می‌تونست بهش اعتماد کنه؟
_«تو واقعا می‌خوای با من کار کنی؟ با دشمن؟»

سایه نزدیک‌تر اومد و با جدیت گفت:
_«بیشتر از هر چیزی دلم می‌خواد این جنگ تموم بشه. هر دو طرف باید بفهمن ادامه این راه فقط خودشون و نابود می‌کنه. ولی برای این، باید یه جوری ترس و کینه رو کنار بذاریم.»

لحظه‌ای ساکت شدن. صدای باد ملایم از پنجره نیمه‌باز می‌اومد و پرده‌ها رو تکون می‌داد.

فرد ناشناس بلند شد و رفت سمت در؛ یه نگاه به بیرون انداخت.
_«اگه می‌خوایم این راهو بریم، دیگه هیچ وقت برگشتی نیست.»

سایه هم بلند شد و دنبال اون راه افتاد.
_«پس باید زود باشیم. قبل از اینکه سم کارش رو بکنه... یا جنگ همه چی رو به خاک و خون بکشه.»

همون لحظه صدای پاهای سنگین و چند تا صدای هشدار از راهرو رسید. هر دو فهمیدن وقت تلف کردن ندارن.

با قدم‌هایی سریع درو بستن و آماده شدن. می‌دونستن دیگه نمی‌تونن فرار کنن. ولی اینجا پایان راه قبلی نبود، شروع یه نبرد جدید بود؛ با عقل و دل.

فرد ناشناس چند ثانیه به اون شیء تاریک توی دست سایه خیره موند. انگار همه‌ی تاریکیای دنیا توی اون فشرده شده بودن. لرزش خفیفی از نوک انگشتاش تا پشت گردنش دوید.

– این... چیه واقعاً؟
– یه فرصت. یا شاید یه فاجعه‌ی تازه. بستگی داره که باهاش چیکار کنی.

صدای سایه آروم بود، ولی یه نوع خستگی قدیمی توی لحنش موج می‌زد. چیزی توش بود که انگار قرن‌ها زندگی و جنگ رو پشت سر گذاشته.

– یعنی با این میشه نجاتش داد؟... لرد رو؟
– نجات؟ نمی‌دونم. ولی میشه باهاش یه چیز جدید ساخت. یه هورکراکس متفاوت. یه پیوند، نه فقط با مرگ، با زندگی.

فرد ناشناس اخم کرد. گیج شده بود.
– این حرفا برام زیادی پیچیدست. من فقط می‌خواستم راهی برای صلح پیدا کنم... نه اینکه بشم بخشی از یه طلسم ممنوعه‌ی جدید.

سایه نیم‌خنده‌ای زد، ولی اون خنده بی‌روح‌تر از تاریکی اتاق بود.
– صلح؟ برای صلح باید با چیزی تاریک‌تر از جنگ روبرو شی. اگه می‌خوای صلح بیاری، باید اول دردش رو بشناسی... از نزدیک.

ناگهان صدایی از راهرو شنیده شد. سنگینی قدم‌هایی چند نفره. سریع و بی‌رحمانه.
سایه عقب رفت و در تاریکی محو شد.

– وقتشه تصمیم بگیری. اونا اگه ببیننت، فکر می‌کنن واسه کشتن لرد اومدی. و اون وقت، دیگه صلحی در کار نیست.

فرد ناشناس نگاهی به در انداخت. دستاش مشت شده بودن. ذهنش فریاد می‌زد که فرار کن، ولی قلبش... قلبش می‌خواست بمونه.

همون لحظه، چیزی تو جیب ردای سایه پرت شد سمتش؛ همون شیء. با دست گرفتش. مثل یه تپش تیره، توی پوستش نفوذ کرد. چیزی توی وجودش تکون خورد.

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد. در با شدت باز شد و نور چوب‌دستی‌ها، اتاق رو پر کرد.

مرگخوارها...

و حالا، همه‌چیز به یک لحظه بستگی داشت.
به اینکه اون شیء رو نابود کنه، پنهان کنه... یا ازش استفاده کن.

نور چوب‌دستی‌ها از در شکافته می‌شد به دل اتاق. مرگخوارها داشتن نزدیک می‌شدن.

فرد ناشناس هنوز اون شیء تاریک رو توی دستش گرفته بود. تپشش تموم نمی‌شد؛ مثل نبض یه موجود زنده توی انگشتاش می‌زد.

تو همون لحظه، سایه‌ای که حالا عقب‌تر ایستاده بود، دوباره از دل تاریکی ظاهر شد.
صدای آرومش توی اتاق پیچید؛ محکم، اما بی‌شتاب:

– اسم من... مارکوسه. مارکوس فنویک.

فرد ناشناس با چشمای گشاد شده برگشت سمتش.
– چی گفتی؟ مارکوس؟ همون... افسانه‌ایه؟

مارکوس بدون واکنش خاصی گفت:
– افسانه‌ها اغلب دروغن... یا نصفه‌ن. من حقیقت نیمه‌کاره‌ی همون افسانه‌ام.

لحظه‌ای سکوت حکمفرما شد. از بیرون، صدای قدم‌های سنگین و فریادهای مبهم نزدیک‌تر می‌شد.

مارکوس ادامه داد:
– من از دل قرنی اومدم که جادو هنوز خام بود... وحشی. از جایی که عشق، توهم بود و قدرت، تنها واقعیت. دیدم که چطور امیدها می‌میرن، چطور مردها با ایمان می‌جنگن و باز هم شکست می‌خورن.

– پس... چرا برگشتی؟ واسه چی الان؟
مارکوس به جلو قدمی برداشت.
– چون شماها دارین اشتباه منو تکرار می‌کنین. شماها هنوز نفهمیدین که قدرت واقعی توی مرگ نیست... توی انتخابه. من اومدم تا شاید یه انتخاب تازه رو ممکن کنم.

فرد ناشناس نگاهی به جسم لرد که حالا با پتو پوشیده شده بود انداخت.
– می‌خوای با اون شیء... یه هورکراکس جدید بسازی، نه؟

مارکوس سری تکون داد.
– نه یه هورکراکس معمولی. یه پیوند بین گذشته و آینده. بین چیزی که بود و چیزی که میتونه باشه. ولی اگه ازش استفاده کنی، دیگه اون آدم سابق نمی‌مونی. دیگه فقط دنبال صلح نیستی. می‌شی بخشی از چیزی که مرز بین تاریکی و نوره.

فرد ناشناس لبش رو گزید. صداها حالا درست پشت در بودن.
در اتاق با لگد باز شد. نور، فریاد، و چوب‌دستی‌های آماده.

مرگخوارها...

مارکوس محو شد، درست مثل سایه‌ای که هیچ‌وقت نبوده.

و فرد ناشناس...

اون شیء هنوز تو دستش بود. فقط یک حرکت لازم بود.

حرکتی که می‌تونست لرد رو نجات بده، یا دنیای جادو رو به قهقرا بکشونه.
یا شاید... یه راه سوم بسازه. راه مارکوس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1404 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد ناشناس بعد از لحظه‌ای سرگردانی در اتاق سرد و خالی خانه ریدل، نفس عمیقی کشید و تلاش کرد ذهنش را متمرکز کند. هر آنچه می‌دانست و نمی‌دانست در هم گره خورده بود؛ سم کشنده‌ای که دامبلدور و لرد را بی‌هوش کرده، سایه‌ی مرگ که بالای سر هر دو بود و حالا این خلأ مرموز در خانه‌ای که باید مملو از حضور مرگخواران می‌بود.

دست‌هایش را مشت کرد و به دیوار تکیه داد، صدای تپش قلبش را مثل طبل جنگ در گوشش می‌شنید. «این همه چیز نمی‌تواند همین‌جا تمام شود»، این فکر در سرش چرخ می‌زد و هر لحظه بزرگ‌تر می‌شد. او که آمده بود تا شاید صلحی را میان دشمنان به وجود آورد، حالا با این اتاق خالی و سکوت سنگینش روبرو شده بود. سکوتی که نه آرامش داشت، نه وعده‌ای از آینده روشن.

قدم‌هایش را به آرامی برداشت و راهرو را به سمت خروجی ادامه داد. در دلش حس می‌کرد که این مسیر پر از پیچ و خم است، جایی که هر قدم ممکن است به نابودی یا نجات ختم شود. سایه‌ها همچنان دیوارها را می‌بلعیدند و تابلوی بزرگی که پیش‌تر از آن عبور کرده بود، انگار همچنان با نگاه‌های خیره و بی‌رحم خود او را دنبال می‌کرد.

فرد ناشناس به آرامی به خود یادآوری کرد که هنوز زمان برای تصمیم‌گیری هست. هرچند زمان علیه‌شان بود و سم هولناک به پایان خود نزدیک می‌شد، اما هنوز امید در دلش زنده بود. شاید بتواند راهی پیدا کند؛ راهی که نه از میان شمشیر و خون، بلکه با کلام و اعتماد متقابل ساخته شود.

در این فکرها غرق شده بود که صدای آرامی از گوشه‌ای از خانه به گوش رسید؛ صدایی که در سکوت مطلق، چون نسیمی ملایم در شب طنین‌انداز شد. او ایستاد و گوش داد. شاید تنها نبود.

با دقت به سمت صدا رفت و در یک اتاق تاریک، سایه‌ای کوچک را دید که لرزان و محتاط در انتظار بود. فرد ناشناس لحظه‌ای تردید کرد، اما تصمیم گرفت با صدایی آرام و مطمئن سخن بگوید:

_«من آمده‌ام تا جنگ را تمام کنیم... نه با شمشیر، بلکه با کلام و فهم مشترک.»

سایه کمی جلو آمد و به آرامی پاسخ داد: «چنین چیزی ممکن است؟ وقتی نفرت و کینه ریشه دوانده‌اند؟»

فرد ناشناس نفس عمیقی کشید و گفت: «اگر کسی نایستد، اگر کسی قدم اول را برندارد، این چرخه هرگز متوقف نمی‌شود.»

هردو در سکوتی سنگین ماندند؛ سکوتی که پر از سوال و اما و اگر بود. در بیرون، ماه کامل همچنان در آسمان می‌درخشید، نوری سرد و بی‌رحم که سایه‌ها را طولانی‌تر می‌کرد. و در دل این تاریکی، داستانی تازه در حال شکل گرفتن بود؛ داستانی که هنوز پایانش نوشته نشده بود.

شاید این آغاز راهی بود که هیچ‌کس جرات برداشتنش را نداشت. شاید این اولین سنگر صلح در میدان جنگی بود که سال‌ها ادامه داشت.

و شاید، تنها شاید، نور می‌توانست از دل تاریکی سر برآورد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آذر 1403 11:09
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد‌ ناشناس با ترس و امید به آرامی بر کف چوبی خانه ریدلها قدم برمیداشت.
هم از اتفاق های گذشته و حتی خطر جنگ آینده میترسید و هم امید داشت که هنوز میتواند اوضاع را درست کند. عرق کرده بود و بریده بریده نفس میکشید. سرسری نگاهی به تابلوهای بزرگی که به دیوار راهرو آویخته شده بود انداخت. همگی فضای تاریک و ترسناکی داشتند و جز چند تابلو که خالی بود، ساکنین بقیه تابلو ها با نگاهی خصمانه در سکوت به او خیره شده بودند. از سنگینی آن نگاه ها چیزی در دلش فرو ریخت و باعث شد بایستد و چشمانش را ببندد اما به سرعت دوباره چشمانش را باز کرد.
نه. الان وقت ترس نبود. فقط چند قدم با اتاق لرد فاصله داشت و دیگر نمیتوانست برگردد.
اخم کرد و متمرکز شد. چند قدم باقی مانده را مانند گربه بی صدا طی کرد و خودش را به ورودی در رساند.
دستگیره قدیمی برنجی را چرخاند و در کمال تعجبش دستگیره چرخید و با صدای جیر جیری باز شد. همانطور که دستش روی دستگیره بود، مکث کرد.
لرد بیهوش و حتی در آستانه مرگ بود، پس چرا هیچ مرگخواری را در کل خانه ندیده بود؟
یعنی نه تنها کسی را در خانه ندیده بود بلکه صدای کسی را هم نشنیده بود و کل خانه در سکوت فرو رفته بود. مرگخوران عاشق اربابشان بودند. او برایشان فقط یک رهبر نبود، بلکه یک خدا بود. یک مذهب زنده بود. برای همین هم اینکه در خانه نبودند و دور لرد جمع نشده بودند، خیلی عجیب بود.
فرد ناشناس نفس هایش شدت گرفته و لبش از فرط هیجان میلرزید. این شرایط فقط یک معنی داشت.

لرد دیگر در آن اتاق نبود.

همین که این فکر از ذهنش گذشت. در را با شدت باز کرد و وارد اتاق شد.
حدسش درست بود. اتاق خالی بود و تخت همانطور شلخته رها شده بود. لعنتی فرستاد و روی لبه تخت نشست. با خودش فکر کرد که دیر عمل کرده و فرصت را از دست داده است.به ملحفه های سرد دست کشید و با خودش فکر کرد کاش میدانست لرد الان کجاست.

در واقع جسم بیمار و بیحال برد کیلومترها دورتر از خانه ریدلها و در تالار شخصی سالازار اسلیترین بود. بدنش بیش از بیش سر‌د شده بود اما هنوز منظم نفس میکشید.
تلما در نور کم اتاق به قیافه لرد خیره شده بود. نفس عمیقی کشید و پتوی ضخیم روی لرد را مرتب کرد.
بعد به سمت سالازار که داشت از پنجره بیرون را تماشا میکرد برگشت و گفت:
- من میدونم شما ادم دانایی هستین… ولی فکر میکنین این تنها راهه؟ باید برای لرد یه هورکراکس جدید بسازیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.