جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

245 کاربر(ها) آنلاین هستند (153 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
244 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

صندوق‌های رأی باز است

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

روز رأی‌گیری

۱۵ و ۱۶ مهر

از میان سه نامزد نهایی، وزیر بعدی سحر و جادو را انتخاب کنید.

ورود به صندوق رأی
  • ۳پوستر انتخاباتی دابی

    دابی

  • ۵پوستر انتخاباتی سیبل تریلانی

    سیبل تریلانی

    به نفعش انصراف دادند

    • مرلین
    • تلما هلمز
  • ۶پوستر انتخاباتی پرنتیس گاتو

    پرنتیس گاتو

    به نفعش انصراف دادند

    • هوریس اسلاگهورن
    • نیکلاس فلامل

کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 3 کاربر مهمان
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دیروز ساعت 18:28
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

من در روح تو

در کنار او خودم نیستم.

یا حداقل نه آن خودی که در تمام این سال ها انتظار داشته ام. اما مهم نیست. حتی اگر پیش او نباشم، باز گمگشته ام.
دیگر فهمیده ام.
که این خرده شیشه های پراکنده در کتدرال من هستم، بی آنکه لازم باشد تنها یکی را انتخاب کنم یا آن ها را کنار هم نهم و به هم بچسبانم.
این کمی بی قرارم می کند.
اما آن را پذیرفته ام.

پس پیش او می مانم. به او خدمت می کنم. ردای مجلل می پوشم. به ماموریت ها می روم. به درگاه خدایانی که نه او قبولشان دارد و نه من، دعا می کنم.

و گاه از میان دروز این زندگی می لغزم و به مرز، به میان جنگل می روم. پناهگاه خون آشامان. در کنار معشوقم و دخترم و راهبی که روزگاری مرا زخم زد، اما حالا پیوندی عمیق بین ماست.
گمگشتگی.

و تو دومینیک مورن،
به من گفتی، اطمینان دادی که این زندگی مناسب من است، خود من است. زمانی که بر یک تخت سنگی نشسته بودم، در کتدرال و تو با چشمان طلایی آرامت به من نگاه کردی و لبخندی کوچک بر لبانت نشاندی.

هیچ گاه نمی فهمم.
در تو چه هست که این گونه مرا نرم می کند؟
تو نیرویی داری که قادر است هر طوفانی را در درون من رام کند.
تو همروحی من، حتی پیش از آنکه نزد هم سوگند خون خوریم.

ماه را می بینی؟
انگار نظاره گر ماست. فکر می کنم چیزی را در حافظه اش ثبت می کند تا اگر لازم شد بعدا به ما یادآوری کند. در آن اوقاتی که تو در آمالثورایی و من در نوکتیرا و شاید به آسمان نگاه می کنیم، در حالی که سینه مان کمی سنگین می شود و قلبمان می گیرد.
در آن هنگام نور ماه بر ما می تابد و لحظه ی اکنون را به خاطرمان می آورد. حالا که چشمانمان در هم گره خورده و وجودمان را در نگاه هم درک می کنیم.

بله، دومینیک مورن.
روح های من و تو ظرف هایی برای همدیگرند. این گونه شکل گرفته اند. شکل می گیرند. در آغوش هم.

متوجه می شوم ‌که تو داری چیزی می گویی.
این بار نه با نگاه، با زبان و لب هایت.
تو درباره ی فعالیت های خون آشام های آزاد در مرز از من می پرسی و اینکه به نظرت چگونه دو پادشاهی باید آن را تحت کنترل بگیرند.

ریاکارانه.
اما این هم بخشی از پیوند ماست.
تو راهب مخصوص شاه آمالثورایی و من فرزند بدل شده ی شاه نوکتیرا.
من درباره ی مذاکره با راهب پطروس رهبر خون آشامان آزاد می گویم و به این فکر می کنم که چه بر سر خانواده ام در پناهگاه خون آشام ها می آید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دیروز ساعت 11:57
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

آن ها را خون شرور می نامم

از زبان پطروس

چیزی مرا به وحشت انداخته بود.

از داخل تابوتم بیرون لغزیدم. با قلبی که بی نظم می تپید و قطراتی از عرق که بر پیشانی ام نشسته بود. از پناهگاه بیرون رفتم و به آغوش جنگل پناه بردم.

و حالا اینجایم.
زیر این درخت بید و سعی می کنم به یاد بیاورم. چه بود؟ یک کابوس؟ اما تنها چیزی که می بینم، یک تیرگی بی شکل است. اما من می ترسم. و می دانم چرا. حتی اگر هنوز تصویر ویرانی ام در برابر دیدگانم متولد نشده باشد.

پناهگاه دیگر مثل قبل نیست. در آشوب جنگ بین دو کشور و مومنان آیین قدیم، هر شب خون آشامان بیشتری به اینجا می آیند تا بتوانند صلح و آزادی را بچشند. آن ها نمی خواهند تحت فرمان پدرم خون حیوان و آب آهن بنوشند یا تحت فرمان شاه مالخازار از بسته های خون تغذیه کنند. و جنگ با مومنان؟ دلیلی نمی بینند که با آن ها دربیفتند و جان خودشان را به خطر بیندازند.

عبور از مرزهای دو کشور بدون مجوز ممنوع است و مجازات های سخت و حتی اعدام در پی دارد، با این حال آن ها هنوز هم سعی می کنند عبور کنند و خودشان را به اینجا برسانند.
و همین دارد پناهگاه را در معرض دید دو پادشاهی می گذارد.

اما من نمی دانم فکر رو به رو شدن با پدرم است که مرا به ترس انداخته یا فکر مرگ.
و شاید هر دوی این ها یک معنی می دهند.

و لوی، همروحی بی وفای من.
او که انگل ها را به جان معبدم انداخت تا فقط مرا به تاریکی پر خون بی پایان بکشاند، به خون آشامی، اما خودش مرا رها کند و سایه ی آن موجود شود.
لرد سابیس.
از او نفرت دارم.
گاهی می خواهم او را بکشم، حتی با اینکه می دانم مرگش دنیا را نابود می کند.

داشتم می گفتم. لوی.
او آمده بود تا مرا قانع کند این فرقه ی خون آشامان آزادم را و مرز را رها کنم و به پدرم ملحق شوم. می گفت که نگران من است. من هم او را به تندی از خودم راندم. می دانم که حقش بود. او می گوید نگران من است، اما تمام ذهنش با لرد سابیس اشغال شده. آن رنگ پریدگی، گودی زیر چشم ها، لب های خشک همه به خاطر اوست.
شاید آمدنش هم فقط یک تهدید بود.

و در اینجا، من رزالی، لوسیندا و ایتاچی را دارم. آن ها به خاطر من کنارم مانده اند، نه به خاطر فرقه. و من چه خواهم کرد؟
آن ها را به کشتن می دهم، فقط چون از پدرم خشمگینم و نمی توانم او را ببخشم؟
یا شاید من فقط نمی توانم آن طور زندگی کنم. که تبدیل به یک شبح کمرنگ از پدرم شوم.

ساختمان پناهگاه را بزرگ تر کرده ایم‌.
خون آشام های اینجا دارند بیشتر می شوند.
مومنان آیین کهن به ما حمله می کنند و می دانم به زودی دو پادشاهی هم با ما گلاویز خواهند شد.

به ماه که از میان ابرها بیرون آمده، نگاه می کنم. به سمت انبوه درختان می روم. به شکار انسان هایی که در پناه تاریکی اجناس ممنوعه را رد و بدل می کنند. آن ها را خون شرور می نامم. و به این فکر نمی کنم که شاید فقط بیچاره هایی هستند که می خواهند در جنگ زنده بمانند.
من باید خونشان را بنوشم و قوی بمانم.
نمی توانم بگذارم آن خون آشامان رقت آلود خون حیوان نوش یا خون بسته نوش مرا به زیر بکشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: یکشنبه 12 مهر 1405 12:01
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

جوشش ایمان

از زبان اِلَیرا

دستش هنوز گرم بود؟

در چادر سیرک هستم. ماتئوی دلقک‌فرشته دارد اجرا می کند. اما حالا نه با لب هایی خندان، با چهره ای مات و نگاهی عمیق و مرطوب.
و تماشاگران در سکوت به او خیره شده اند.

دو دلقک با صورت هایی پوشیده او را به سمت یک گیوتین می آورند. او هر شب این نمایش را به صحنه می برد و من هر شب تماشا می کنم. می بینم که چه طور می گذارد تیغه ی تیز سرش را از تن جدا کند.
سری که پایین می افتد. صدای برخوردش با کف چوبی سکو. چشمان یخی ای که به نقطه ای نامعلوم خیره می ماند.
و من نگاه می کنم.
انگار که رازی در این نمایش نهفته که باید کشف کنم.

و به ناگاه انگار چیزی به من الهام می شود.
خودم را می بینم. بسته شده به یک تیر چوبی. نگاهم رو به بالا. قطرات اشک در چشمانم. لبخند بر لبانم.
درد هست. و ترس.
جسم و روحی از هم گسیخته.
اما چیزی در درون من کامل شده و حالا دارم به بالا می روم.

صحنه از برابر چشمانم محو می شود. دوباره سر قطع شده ی ماتئو را می بینم. این بار چشمان یخی اش به من دوخته شده. از جایم بلند می شوم. بین صندلی ها به حرکت درمی آیم و به سمت سکو می روم.
کنار تن بی سر او می نشینم و دستش را می گیرم. نگاه تماشاچیان را بر خودم حس می کنم. و گرمای دست ماتئو را.
خاطره ای در ذهنم زنده می شود.
دست های والدینم، وقتی بدنشان از خون خالی شده بود.
سرد بودند.

بلند می شوم و به سمت سر می روم. آن را برمی دارم و روی گردن ماتئو می گذارم. و می بینم که چه طور پوست و گوشت در پیوندی فرازمینی به هم وصل می شوند. نگاه مات و خالی ماتئو دوباره از حیات پر می شود.
زمزمه می کنم:
"این نیروی قلب سیاه است."

ماتئو با صدایی خشک جوابم را می دهد:
"بله."

رو به روی تماشاچیان می ایستیم. آن ها بلند می شوند. دست هایشان را به حالت دعا مقابلشان می گیرند و چشمانشان را می بندند. آن ها قلب سیاه را صدا می زنند.

دقایقی بعد چادر از تماشاچی ها خالی شده و فقط من هستم، ماتئو و دلقک های همکارش و لورنس که از پایین سکو به من نگاه می کند.
با چهره ای در هم رفته و گونه هایی برافروخته. با نگاهی که نمی دانم ایمان در آن می جوشد یا خشم به آن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: شنبه 11 مهر 1405 08:46
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

من آماده بودم تا تو را در تابوتت ببینم.

اما نه مثل حالا.

نه اکنون که مرده همچون یک مجسمه‌ی سنگیِ بی‌نقص داخل آن می‌آرامی.

مردگی تو در بستر مرگت یک فریب است.

من می‌خواستم که تو به‌راستی بمیری.

من حتی یک گور برایت آماده کرده بودم.

بیل به دست گرفته بودم

و در حالی که اشک دیدگانم را تار کرده بود،

خاک‌ها را می‌کندم.

— ایتاچی

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: جمعه 10 مهر 1405 12:47
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

نفرینی بر روح من

از زبان ایتاچی

خنکای مطبوع آغشته به قطرات آب.
سبزی روشن مزرعه گسترانیده در برابر چشمانم. گاوها، غازها و بوقلمون ها که مشغول گشت و گذار و خوردن هستند.
به آسمان آبی و روشن بالای سرم نگاه می کنم. نور ملایم خورشید که از بین ابرها می تابد. غده ای از شوق را در گلویم حس می کنم. و در چشمانم اشک جمع می شود.

این چه حسیست؟
قلبم می تپد. از اینکه می توانم روز را حس کنم.
مثل یک خون آشام که دوباره به کالبد انسانی اش برگشته.
مثل یک خون آشام.
نگاهم مات می شود.
انگار چیزی در درونم سعی می کند روشنایی روز را در برابر چشمانم به تاریکی شب بدل کند.
عقب می رانمش.
در مزرعه راه می روم.
بین علف ها.
در کنار باریکه های آب.

چرا باید بخواهم سوگواری کنم بر چیزی که هنوز از دستش نداده ام؟
هنوز؟

من دارم به از دست دادن انسانیتم فکر می کنم؟
بی آنکه بر آن اراده کنم؟
آب دهانم را قورت می دهم.
چه طور بدون آنکه بفهمم چنین سرانجام حزن آلودی را برای خودم نگاشته ام؟

این سبز و آبی روشن.
نمی خواهم به آن نگاه کنم و احساس فقدان کنم. که ببینم دارد از من دور می شود.

احساسم را به یاد می آورم، به هنگام خوردن صبحانه. طعم خامه ی سپید در کنار مربای شیرین آلبالو. نان حجیم. تلخی ملایم دمنوش.
آن ها را دهانم مزه مزه می کردم، انگار که می خواستم به خاطر بسپارمشان.

خشم را حس می کنم.
و خنکای هوا برایم تبدیل به گرمایی آزاردهنده می شود.
چهره ی او در ذهنم مجسم می شود. موهای بلند طلایی و مجعدش. چشمان آبی روشنش. پوست سپید مرمرین بی نقصش. و آن عضلات محکم صورتش که انگار تصمیمی بازگشت ناپذیر در آن ها نقش بسته.
سرورم، راهب پطروس.

آیا این تو هستی که داری مرا به تاریکی می کشانی؟
تو مرا اسیر خود کرده ای.
اول مرا واداشتی تا به نام رستگاری خون آشامان را شکنجه کنم و بعد خود یکی از آن ها شدی تا فقط بتوانی از مرگ بگریزی.

من آماده بودم تا تو را در تابوتت ببینم.
اما نه مثل حالا. نه اکنون که مرده همچون یک مجسمه ی سنگی بی نقص داخل آن می آرامی.
مردگی تو در بستر مرگت یک فریب است.
من می خواستم که تو به راستی بمیری.
من حتی یک گور برایت آماده کرده بودم.
بیل به دست گرفته بودم و در حالی که اشک دیدگانم را تار کرده بود، خاک ها را می کندم.

اما من داخل معبد شدم و به جای جسد غم آلود جگرخراش نیم خورده ات توسط انگل ها چه دیدم؟
تو را که با زیبایی فرا انسانی هیولا وارت و با لبخندی پیروزمندانه به من نگاه می کردی.
دیگر خبری از حفره های کرم ها بر پوست و گوشتت نبود.
تو بوی مرگ می دادی.
اما نه مرگ خودت.

سرورم،
تو چیزی بر من فرود آوردی که از جهنم هم هولناک تر بود.
تو اصلا می دانی من چه حسی داشتم وقتی تو را آن گونه دیدم؟
ای کاش همان لحظه می مردم و اکنون در اعماق مذاب زجر می کشیدم.

سرورم، پطروس،
من دارم عذاب می کشم.
و تو خیال می کنی آن عذرخواهی مضحکت همه چیز را حل کرده.
تو مرا به یک انسان ملعون بدل کردی و انگار که این برایت کافی نبود، حالا می خواهی همین انسانیت رقت آلودی که برایم مانده هم از من بگیری.

چرا رهایم نمی کنی؟
چرا نمی گذاری این پناهگاه سابقا معبدت را ترک کنم و آن قدر از اینجا دور شوم که فراموش کنم زمانی اینجا بوده ام؟
چرا من باید آفتاب را در آسمان روز ببینم و اشک بریزم و به نیمه تاریک ماه گون در شب فکر کنم و تو که در میان آن با چشمان آبی‌ روشنت به من نگاه می کنی، با لبخندی کوچک بر لبانت، و انگار بی صدا می گویی که من دارم به سویت می آیم.
تا آن را از تو بگیرم.
تاریکی درونت را.
خون جاودان.

من آن را نمی خواهم، سرورم.
گفتم که پیشت می مانم و از تو مراقبت می کنم.
و تو چه خیال کردی؟
که می خواهم تا ابد چنین کنم؟

به هق هق می افتم و خودم را لعنت می کنم.
و به تو فکر می کنم.
سرورم، پطروس.
تو که اکنون در تابوتت دراز کشیده ای.
آرام.
در سکون.
در مرگ دروغینت.

و چیزی به ذهنم خطور می کند.
اشک هایم قطع می شوند.
دیگر هق هق نمی کنم.
به یک دشنه فکر می کنم. و به یک مشعل فروزان.
باید به تو بدهمش؟
مرگ راستین را؟

قلبم تکه تکه می شود از فکر آن.
درد نخواهم کشید، به درد بدل خواهم شد.
اما بعد من هم به دنبالت خواهم آمد.
آن دشنه به زندگی من هم پایان خواهد داد.

آه می کشم.
می دانم که نمی توانم چنین کنم.
این ها فقط تصوراتیست که خودم را با آن ها آرام می کنم.

سرورم، پطروس،
تو انسانیتت را کشتی و حالا در قالب یک خون آشام به انسان بهتری بدل شده ای.
اما فکر نکن به خاطر این است که نمی توانم تو را بکشم.
اگر سنگدل بودی هم نمی توانستم جانت را بگیرم.
تو برای من، تبدیل به آن فرشته ای شده ای که چه زخم بزند و چه زخم را ببندد، قلبم را از او رهایی نیست.
و این نفرینیست بر روح من.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مهر 1405 23:13
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

ملبس به ردایی سپید شبیه به آنچه اعدامیان قبل از مرگ می پوشند‌.

چهره ای در هم رفته از رنج، قاب گرفته با آبشار موهای طلایی اش. و چشمانی آبی که به من دوخته شده.
من به او نگاه می کنم و دخترم رزالی را در او می بینم.
بله، او مثل دخترم است، اما نه کاملا.
رزالی را چیزی از زمین بلند کرد، وقتی عشق گادفری نتوانست آنچه می خواهد را به او بدهد.
و آن چیز نوه ام لوسیندا بود.

این زن در هم شکسته و چیزی ندارد که او را بلند کند.
من به سمتش می روم.
و دستم را به سویش دراز می کنم.
او، این زن خون آشام.
صدایش می کنم:
"رز."

— گابریل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مهر 1405 14:36
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

رز صدایش می کنم

از زبان گابریل

راه می روم.
نیمه شب. زیر نور ماه. جایی بین آمالثورا و نوکتیرا.
اینجا بودن می تواند کمی آرامم کند.
می توانم فکر کنم.
بدون اینکه ریسمان های مغزم در هم آویزند.

لکه هایی تاریک.
می بینمشان که بر روحم افتاده اند.
نه به خاطر وسوسه ای که به جانم افتاده. به این خاطر که می دانم بقیه هم فهمیده اند. از نگاه هایشان این را می خوانم.
پادشاهی که هوای خدایی کرده است.

و من سعی می کنم از آن دور شوم.
با روزه های خون. با آب آهن. و خودم را می بینم که سرد می شوم. با محبتی که بوی تهذیب دارد. بوی درد. و بوی مرگ.
اعدام ها را دوباره برگردانده ام.
دومینیک مورن می گوید این خوب است.
برای نگه داشتن آمالثورا.
اما من فکر می کنم او این را مسیری برای نگه داشتن روح من می بیند.
هولناک.
او می خواهد مرا به همان شاهی که بودم، برگرداند. تا هوای خدایی را از سرم بیندازد.
یک تاریکی برای نجات از یک تاریکی دیگر.
در حالی که مرا نور می بینند.
هرچند ویرانگر.

اما فقط این نیست.
چیزی دیگر هست که همچون انگل از من می خورد. آن خبر شوم.
نتیجه ی آزمایش بر خونم.
دیشب بنجامین آن را برایم آورد.
و من با دستانی لرزان آن تکه کاغذ را گرفته بودم و می خواندم.
یک انگل در خونم زندگی می کند.
اوست که پیوند من و مالخازار را ساخته.
تمام مدت این من نبودم.
آن کرم انگلی. بله، خود اوست. و اگر او نبود، اگر نباشد؟
جسم و روحم یخ می کند.
آنچه در آن غوطه ورم، یک دروغ است.
که حالا گرم، شیرین و منزجر کننده جلوه می کند برایم.
در زیر این چسبناکی چندش آور، حقیقتی سیاه خوابیده.
محبت مالخازار، نرم شدنش در نگاه من.
هیچ کدام از من نیست.
و اگر آن انگل را از خونم بیرون بکشم، تنها یک چیز باقی خواهد ماند.
خشم و نفرت خالص مالخازار.

نابودی، ویرانی.
و من باید این راز را حفظ کنم.
اما تا چه زمان می توانم چنین کنم؟
و وقتی حقیقت برملا شد، نفرت او، مالخازار مهیب تر از آنچه اکنون می تواند، بر من، آمالثورا و کتدرال فرو نخواهد آمد؟

چهره ی خندان آن دلقک‌فرشته، ماتئو در ذهنم پدیدار می شود.
این چیزیست که او می خواهد.
با شکستن پیوند پیوند بین من و مالخازار، راه برای آیین کهن باز می شود.
مالخازار دوباره به تخت خدایی زنجیر می شود.
و این بار من نیز به همراه او.
من یک خدا می شوم، همان طور که اکنون تاریکی درونم می خواهد.
اما نه آن خدایی که رویایش را می پندارم.
مالخازار. او می گوید چنین خدایی وجود ندارد. که خدایی فقط زنجیر است.
گیرنده ی قربانی ها.
و در نهایت قربانی شونده.

سرم را به طرفین تکان می دهم.
امشب به اندازه ی کافی فکر کردم. حالا باید بروم. نه به آمالثورا. حالا نه. باید نزد خانواده ام بروم. رزالی، پطروس و لوسیندا در پناهگاه خون آشام ها. می دانم که از من دلچرکینند. که هیچ گاه آن طور که باید به آن ها توجه نکردم. همیشه در روشنایی و تاریکی خودم غرق بوده ام. و با این حال آن ها آرامم می کنند. بله. باید پیششان بروم.

راهم را به سمت پناهگاه کج می کنم. پیش می روم. و در همین حین ناگهان صدایی به گوشم می رسد. جایی بین درختان. کسی دارد هق هق می کند.
به سوی صدا می روم.
او را می بینم.
نشسته بر زمین، بین علف ها. خم شده بر روی یک تکه سنگ. ملبس به ردایی سپید شبیه به آنچه اعدامیان قبل از مرگ می پوشند‌.

چهره ای در هم رفته از رنج، قاب گرفته با آبشار موهای طلایی اش. و چشمانی آبی که به من دوخته شده.
من به او نگاه می کنم و دخترم رزالی را در او می بینم.
بله، او مثل دخترم است، اما نه کاملا.
رزالی را چیزی از زمین بلند کرد، وقتی عشق گادفری نتوانست آنچه می خواهد را به او بدهد.
و آن چیز نوه ام لوسیندا بود.

این زن در هم شکسته و چیزی ندارد که او را بلند کند.
من به سمتش می روم.
و دستم را به سویش دراز می کنم.
او، این زن خون آشام.
صدایش می کنم:
"رز."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مهر 1405 16:57
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

ملکه ی تو

صدای دعا در گوش هایم می پیچد.
در مغزم، روح و قلبم.
کلماتی که می دانم دعا نیستند و حق ندارم آن ها را دعا بنامم.
تنها کلماتی برای رستگاری.
برای پیچاندن زنجیر به دور حیوان تشنه ی درونم.
برای فکر نکردن به خونی که شیرین است.
و از قلب تپنده ی یک انسان می ریزد.

من آن کلمات را می شنوم.
گریزی ندارم.
اما هنوز می توانم آزاد باشم.
با حرف زدن با تو در درونم.
و فکر کردن به اینکه شاید تو مرا می شنوی، سرورم، گابریل.

تو و این سخنان به هم شبیه هستید.
آن ها در رنجند. شکلی مبهم دارند. بی قرارند. و هرگز نمی توانند آرام بگیرند، مگر آنکه دعا نامیده شوند یا آنکه خاموش شوند.

و تو سرورم، گابریل،
زمانی جوش و خروش درونت آرام گرفته بود. آن تکه ی گمشده ی وجودت بالاخره پیدا شده بود. تو کامل بودی. یک خون آشام. یک پادشاه. هدایتگر به سوی رستگاری.
اما حالا دیگر همه چیز مثل قبل نیست.
میلی تاریک و خورنده به جانت افتاده.
آن را پشت نگاه آرام چشمان آبی ات پنهان می کنی.
اما من تو را حس می کنم.

و این رنجی که می کشی،
فکر می کنم کمی خشمم را آرام می کند.
این صدایی را که بی وقفه در مغزم می پیچد را برایم تحمل پذیرتر می کند.
من به آن گوش نمی دهم.
می گذارم فقط مثل اصواتی بی معنی به سویم حمله ور شود.
می دانی چرا؟

دستانم را مشت می کنم.
صورتم منقبض می شود.
رگ پیشانی ام را حس می کنم که بیرون زده.

به تو می گویم.
چون رستگاری تو کثافت است، سرورم.
تو مرا اینجا به دام انداخته ای.
و من شب ها با ترس خون انسان می نوشم، بی آنکه طعمش را حس کنم.
و با هر طلوع مثل کرمی بدبخت داخل تابوتم می لغزم و کابوس می بینم.
سرم بر یک کنده.
جلاد با صورت پوشیده بر فرازم.
شمشیر که بالا می رود و بر گردنم فرود می آید.
آتش مشعل که مرا در خود می گیرد.
من می میرم.

تو زندگی مرا این گونه کردی، سرورم.
نگذاشتی با آن بدبختی ای که خودم انتخابش کرده بودم، در مرز تنها باشم.
مرا دیدی. به موهای طلایی ام نگاه کردی. به چشمان آبی ام.
و به یاد دخترت رزالی افتادی.
تو چیزی را بین او و خودت از دست رفته می دیدی.
گناهی که نمی توانستی جبرانش کنی.
پس مرا رز نامیدی، دخترخوانده ات و با خودت به آمالثورا بردی.

آه،
اما من بی دلیل شکوه می کنم.
سرورم، گابریل،
اکنون که در معبد هستم و این سخنان دعانما دارد به اوج می رسد،
بگذار اعتراف کنم.
من خودم خواستم که با تو بیایم.
من گذاشتم که تو مرا آسیب دیده ببینی. شکننده. ویران. بدون اسم.
که به سویم بیایی، نامی بر من نهی و مرا با خود ببری.
من عاشق تو شده بودم.

و آرزو داشتم تو همسر مرده ات، الیانور را در چشمان آبی و موهای طلایی من ببینی.
اما این طور نشد.
تو دخترت رزالی را در من دیدی.
و مرا به رز خودت بدل کردی.

هق هق می کنم.
اشک می ریزم.
می فهمم که راهب دومینیک مورن با نگاهی دلسوزانه به من خیره شده.
او دیگر سخنرانی نمی کند.
بالاخره دست برداشته.
دیگر کلام دعاگونه ای در کار نیست.
مغزم حالا سبک شده.
و روحم.
همان طور که اشک بر گونه هایم جاریست، لبخند بر لب می آورم.
راهب دومینیک مورن هم همین طور.
او گمان می برد من در تاریکی وجودم، تکه ای نور یافته ام.

از جایم بلند می شوم.
با جمعیت همراه می شوم. به سمت در می روم. خارج می شوم.
در خیابان به راه می افتم.
و به تو فکر می کنم.
به لبخند مهربانت.
و تماس دستانت با بازوهایم که قلبم را آن گونه بی رحمانه نرم می کند.
و من می دانم.
که اگر بدانی من خون انسان می نوشم، بدون لحظه ای تردید مرا خواهی کشت.

و تو بقایای سوخته ام را در گورستان قصرت به خاک خواهی سپرد.
و به دیدنم خواهی آمد‌.
و برایم اشک خواهی ریخت.

تو این گونه هستی، سرورم.
تو، بی رحم ترین موجود نوکترنال کتدرال.
اما من خودم را اسیر تو نکرده ام که به مرگ بروم.
من نمی میرم.

من ملکه ی تو خواهم شد.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: دوشنبه 6 مهر 1405 22:50
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

او، ولتریس

از زبان لورنس

تاریک بود.
و من می لرزیدم.
کوچک بودم.
تنها پنج سال داشتم.

مرا آنجا، در آن خرابه گذاشته بودند، به عنوان یک هدیه، یک قربانی، یک پیشکش. برای یک خون آشام.
و او آمد تا مرا با خود ببرد. لرد کاسپار.
او مرا خوراک خود نکرد. و من هیچ گاه نفهمیدم چرا. آن سردی یخ گونی که در چشمان قهوه ای آرامش بودند، هرگز دلیلش را به من نگفتند.
او مرا پیش خود نگه داشت. بزرگم کرد.
و بعد تاریکی را به من هدیه داد.
او پدر معنوی من شد.
او مرا به یک خون آشام بدل کرد.

و این گونه من هم بخشی از مراسم شومی شدم که او به آن زنجیر شده بود. او و بقیه ی خون آشام های نوکتیرا و انسان هایش.
صف های طویل. قربانی ها. با نگاهی که عقلانیت از آن ربوده شده بود. با اشتیاقی بیمارگونه.

و من در کنار او می نوشیدم، در حالی که حس می کردم هر بار بر لبه ی یک پرتگاه ایستاده ام.
و نمی فهمیدم چرا.
تا اینکه آن کابوس اتفاق افتاد.

من دیدم.
در حالی که هنوز نیش در قربانی ام فرو نکرده بودم.
قربانی ها دور او جمع شدند و او را گرفتند.
او تقلا نکرد.
فقط نگاهش را به من دوخت.
و گذاشت تا خنجری نوک تیز را در رگ گردنش فرو کنند.
خون سرخ که در یک ظرف جاری شد.
نگاه او که هر لحظه بیش از پیش خالی از حیات می شد.
دستان من که می لرزید.
بدنم که داشت یخ می کرد.
پوست او که خاکستری و چروکیده می شد.
و آتش فروزانی که از مشعل ها بر او نشست.
و او فریاد زد.
و من نیز.

و قربانی ها دور او بر زمین زانو زدند و دستانشان را دعاگونه به سمتش دراز کردند و اشک ریختند.
در حالی که او، بدل کننده ی من کاسپار در آغوش آتش می سوخت.

و من همان طور فریاد می زدم، در حالی که آن گلوله ی آتش در برابر چشمانم به خود می پیچید و انسان ها به دورش دعا می خواندند.
من این جنون را نگاه می کردم و با خود فکر می کردم که هرگز تمام نخواهد شد.
که لرد کاسپار در چنگال شعله ها تا ابد خواهد رقصید و فریادهای دردآلود سر خواهد داد. که من او را با نعره هایم همراهی خواهم کرد و انسان ها نغمه ی ما را با دعاهایشان.

اما تمام شد.
نمی دانم چه زمان.
من چشمانم را باز کردم و دیدم که بر یک تخت دراز کشیده ام. به آن زنجیر شده ام.
ناله کردم. با صدایی گرفته و خشک. هق هق کردم.
و او به بالینم آمد.
خون آشامی که چشمان قهوه ای لرد کاسپارم را داشت.
و با نگرانی به من نگاه می کرد.
او، ولتریس.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
ارسال شده در: یکشنبه 5 مهر 1405 08:30
نمایش جزئیات
تصویر اصلی

حال من خوب است

زمانی اینجا را خانه نامیدم.
به یاد داری؟

جایی در مرز، معلق بین دو دنیا. می توانستیم خودمان باشیم. من و تو. و از پنجره جهان بیرون را نگاه کنیم، طوری که انگار متعلق به آن نیستیم.

دومینیک مورن،
من هنوز هم به اینجا می آیم. روی این مبل می نشینم. تصور می کنم تو رو به رویم نشسته ای. نگاهت می کنم. با چشمانی که فقط تو می توانی بخوانی شان.

و تو دیگر نمی آیی.
تو جایی در قصر شاه گابریل غرق شده ای. در وان آب آهن او. و مرا فقط در افکارت می بینی. درست مثل آن زمان که هنوز مرا در عالم ماده ملاقات نکرده بودی. آن هنگام که در اتاقی در قلعه ی لرد سابیس محبوس بودی. و رنج می کشیدی تا گناهانت بخشیده شوند.

دومینیک مورن،
می ترسم به این فکر کنم. آیا تو دلبسته ی تصویر من بودی؟
شاید تو فقط بالاخره فهمیده ای آنکه اکنون در این خانه نشسته و به جای خالی تو خیره شده، فقط یک نقاب، یک پوسته از آن موجودیست که در خیالت با تو حرف می زد.
تو به من گفتی من دردهایت را نرم می کنم. ولی شاید آن من نبودم.

اما من نمی خواهم فکر کنم که چنین شده. این سرانجام را نمی پذیرم.
به جای آن گناه را بر دوش شاه گابریل می اندازم. اوست که تو را اسیر روح خود کرده. تو، ریسمان بین او و خونی که دروغ است.
می توانم تو را ببینم. بالای سر او ایستاده ای. با یک کوزه پر از آب آهن. و او در آن وان سنگی است. و تو بر سر او آب آهن می ریزی. کلماتی را زمزمه می کنی که شبیه به دعا هستند، اما دعا نیستند. دعا در آمالثورا جایی ندارد. پس تو چه می گویی؟ کلماتی که به اندازه ی کلمات نگاشته شده در دفتر لرد سابیس غریب و ناآشنا هستند؟

تو زیر لب درباره ی نیکبختی با پرهیز می گویی. تو می ترسی که اگر او را تنها بگذاری، به چیز دیگری تبدیل شود. دیگر پادشاه آب آهن نوش تو نباشد. یک شاه خدا باشد. فقط خون حیوان بنوشد. این بار در جنگل. با پشتی خمیده و نیش هایی که در رگ یک جانور فرو می رود. خون گرمی که گلویش را نوازش می کند. و در آن لحظه دیگر تو وجود نخواهی داشت.
دومینیک مورن، راهب ارشد شاه گابریل، هدایتگر او در مسیر پرهیز و آب آهن نوشی در میان مه محو خواهد شد.

صورتم منقبض می شود. دست هایم را مشت می کنم. نمی توانم بگذارم این اتفاق رخ دهد. شاه مالخازار به من دستور داده که به آمالثورا نروم. اما من می آیم. و تو را از آن قصر بیرون می کشم و به اینجا می آورم و دیگر نمی گذارم که بروی.

از جایم بلند می شوم و می خواهم به سمت در بروم، اما در همین لحظه در باز می شود و تو در چارچوب آن ظاهر می شوی. با همان چهره ی آرام همیشگی، اما همراه با اندکی شرمندگی.

تو:
"متاسفم.
جنجال هایی به پا شده بود. کار آن دلقک‌فرشته و مریدانش بود. نامه هم نتوانستم برایت بفرستم.
حالت خوب است؟"

لبخندی کمرنگ بر لب می نشانم و به سمتت می آیم. تو را در آغوش می گیرم و در گوشت زمزمه می کنم:
"حال من خوب است."

افرادی که لایک کردند

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.