
قطع شده و سوخته، در آغوشم
از زبان آریل
در میان جمعیت می دوم.
با پاهایی که انگار مال خودم نیست.
دستوراتی صادر می کنم.
با دهانی که انگار مال خودم نیست.
بله، از خودم حیرانم.
گوشه ای از ذهنم، من هنوز خون آشامی در عمارت بنفشم هستم. کز کرده در یک گوشه و در فکر گذشته ای که برنمی گردد.
اما من به قصر آمدم، دوباره آنجا ساکن شدم.
نزدیک گابریل هستم.
و در عین حال نیستم.
مجبورم این کار را انجام دهم.
که به عقب نگاه نکنم.
از آینده نترسم.
و فقط چشمانم به اکنون باشد.
نزدیک مرزم. سیلی از خون آشام ها در حال تلاش برای عبور هستند و سربازان در حال دستگیری آن ها.
همیشه کسانی بوده اند که بخواهند آمالثورا را ترک کنند، اما از زمان نابودی قلب سیاه این وضعیت تشدید شده.
انگار که تحمل همزمان قانون منع خون انسان، ویرانی دنیا و حملات زیردستان ماتئوی دلقکفرشته نوعی اضطرار را در قلب خون آشامان شکوفا کرده.
باید اعتراف کنم کمی به آن ها حسادت می کنم.
اگر به خاطر گابریل نبود، من هم می توانستم با این سیل همراه شوم.
اما حالا در عوض اینجا ایستاده ام و دارم سعی می کنم جلویشان را بگیرم.
صدای برخورد فلز تیغه ی شمشیرها بر یکدیگر، فریادهای دردآلود، نفرین های کینه توزانه، خون آشام های زخمی ای که بر خاک کوبیده می شوند، طناب هایی که به دورشان پیچیده می شود.
اما عده ای هم موفق می شوند عبور کنند.
چشمم به یکی از آن ها می افتد.
می بینم که چه طور شمشیر یک سرباز دستش را از بازو قطع می کند و او از سیم های خاردار بالا می جهد، در حالی که از گوشه ی چشم دستش را می بیند که بر زمین فرود می آید.
و هنگامی که خود بر زمین فرود می آید، رویش را برمی گرداند و سربازی را نگاه می کند که دستش را برداشته و دارد آن را به آتش می کشاند.
چیزی در گلویم جمع می شود و به آن فشار می آورد. دستم را بر دهانم می گذارم و رویم را برمی گردانم و از آنجا دور می شوم. با قدم های سست و تلو تلو خوران.
خاطره ای در ذهنم زنده می شود.
گابریل، آن هنگام که هنوز انسان بود.
کلماتش در گوشم:
"آریل، من به یک خون آشام بدل می شوم، فرمانروای خون آشامان می شوم و آن ها را از تباهی و مرگ نجات می دهم."
رویم را برمی گردانم.
سرباز دست مشتعل را بر زمین انداخته و خون آشام فراری دارد از آن سوی سیم های خاردار او را نفرین می کند:
"لعنت به تو و آن پادشاهت.
او نباید به زندگی برمی گشت.
باید همان طور مرده، سوخته باقی می ماند."
می لرزم.
و دستی از پشت بر بازویم می نشیند.
از جا می جهم و به عقب نگاه می کنم.
ناتان است.
دوده بر گونه های سپیدش نشسته و موهای سرخ آتشینش افسار گسیخته بر شانه هایش ریخته اند. چشمان زمردی اش قاطع و آرامند.
و با دیدنش انگار من هم آرام می گیرم.
دوست دارم سرم را روی شانه اش بگذارم و هق هق کنم، اما مجبورم وقارم را حفظ کنم.
ناتان:
"سرورم،
تعدادی از آن ها را دستگیر کردیم.
عده ای از سربازان را فرستادم تا آن هایی که از مرز رد شدند را تعقیب کنند."
من با صدایی گرفته:
"خوب است."
و دستم را جلو می برم و بازویش را می گیرم و می فشارم.
نگرانی را می بینم که بر نگاهش می نشیند.
ناتان:
"حالتان خوب است، سرورم؟"
من:
"بله ناتان عزیزم، من خوبم.
فقط صداهای بسیار گوش هایم را آزرده."
به راه می افتم.
می روم سمت همان دست قطع شده ی سوخته.
خم می شوم و از زمین بلندش می کنم و به سمت کالسکه می روم و سوار می شوم، در حالی که نگاه ناتان را بر خودم حس می کنم.
صدایش را می شنوم که دارد توصیه هایی به سربازان باقی مانده می کند.
لحظاتی دیگر او هم داخل کالسکه می آید و کنارم می نشیند و من می توانم سرم را روی شانه اش بگذارم و بالاخره هق هق کنم، در حالی که این دست قطع شده ی سوخته را در آغوشم گرفته ام.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









