
رایحه ی رزهای سرخ
از زبان آتلور
ستون های مرمرین سپید.
کنده کاری شده.
بخور رزهای سرخ.
نور ملایم شمع ها.
زمزمه ی دعا زیر لب.
اینجا به من آرامش می دهد.
و این برایم عجیب نیست. با اینکه من فرشته ای هستم که قصد نابودی تمام آیین ها را دارد.
من در مقابل محراب می ایستم، به چهره های آرام عبادتگران نگاه می کنم و انگار روحم صیقل می خورد.
مومنان آیین نوین.
این اسمیست که رویشان گذاشته ام.
چیزی تقدیم می شود.
اما نه خون و نه عضوی از بدن.
تنها خلوصی از روح.
رایحه ی رزهای سرخ. این باید اسطخدوس می بود. اما من خواستم رز باشد. به یاد عشقی که در قلبم می جوشد. به سرورم، سابیس.
می دانم که دوستم دارد، اما هرگز نمی تواند مرا ببخشد.
رز سرخ.
بی معنیست، می دانم.
آن احساسات افسارگسیخته ی بین ما، تنها نفرت من از انگل ها بود و رنج در قلب سیاه او آن هنگام که آتش به جان انگل هایش انداختم.
و حالا آرامش اسطخدوس مانده، آرامش مرگ.
عشقی که نمی تواند بی قراری را فرو بنشاند.
لوی هم همین طور است.
او که این روزها تمام مدت در کنار لرد سابیس است و با این حال هنوز نمی تواند آنچه نیاز دارد را از او بگیرد.
خدمت به شاه گابریل او را آرام می کند.
همان طور که خدمت به شاه مالخازار مرا.
دوباره به هیبت پیشینم بازگشته ام.
موهای یشمی و ردای نقره ای.
این بیشتر شبیه آن فرشته ای است که می خواهد در رکاب شاهش آیین ها را به زیر کشد.
فرشته ای که انگل های محبوب خدایش را کشت.
و کفاره ی آن را تا ابد نخواهد توانست بدهد.
رنجی که در رگ هایم می دود.
غمی که گلویم را می فشارد.
چشمانم را می بندم.
پلک هایم را به هم می فشارم.
اشک جاری می شود.
و احساسم نه رستگاریست و نه سقوط.
و شاید این همان چیزیست که باید باشد.
سرورم، مالخازار به من گفت در پی رستگاری نیست، تنها می خواهد جنون را نابود و عقل را حاکم کند. نوکتیرایی که بر پایه ی نظم می چرخد.
و من به او کمک می کنم تا به آن برسد.
آیا این همان چیزی نیست که مرا، آتلور فرشته ی تبعیدی از مزرعه ام در مرز به اینجا کشاند؟
از آیین چه قدیم و چه جدید تنها باید خاطره ای بر جا ماند.
رایحه ی رزهای سرخ.
تیلیارا با ظرف آب مقدس وارد می شود. آن را مقابل عبادتگران می گیرد و آن ها دستانشان را در این آب گرم فرو می برند و از آن به صورت هایشان می ریزند.
قداستی که رنج های جسم و روح را تسکین می بخشد.
اما فقط زهر یک مار است که آن را در دوز کم با عصاره ی گیاهان دارویی مخلوط کرده ام.
تیلیارا ظرف را مقابل آخرین عبادت کننده می گیرد و بعد از شست و شوی او به سمت من می آید و چشمان زمردی درشتش را به من می دوزد و لبخند کوچکی بر لب می آورد.
امشب مراسم او برگزار می شود و او رسما یک راهب می شود.
او، از مریدان من. کسی که می گوید من روحش را از تاریکی و خون نجات داده ام.
حضورش به اندازه ی آبمیوه های شیرینی که برایم می آورد، لذت بخش است.
به او لبخند می زنم و در ردای سپید راهب ها مجسمش می کنم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج












