
من خون انسان نمی نوشم
از زبان گابریل
از تابوتم بیرون می جهم.
یک کابوس.
عرق های سرد بر پیشانی ام.
و نفسی که بریده.
پیچشی را در شکمم حس می کنم. تلو تلو خوران به سمت ظرفی روی میز طویل می روم. رویش خم می شوم. بالا می آورم.
مایع سرخ.
نمی توانم تشخیص بدهم خون است یا آب آهن.
به یاد ندارم دیشب خون نوشیدم یا آب آهن.
سرم گیج می رود.
همان جا روی زمین می نشینم.
و به کابوسم فکر می کنم.
پطروس.
گادفری و دومینیک مورن دو سویش بودند و او را از یک راه پله ی طویل بالا می بردند.
یک کنده، یک شمشیر و یک مشعل آن بالا در انتظارشان بود.
می خواستند او را بکشند.
و من نگاه می کردم و نمی توانستم قدمی بردارم.
چون چیزی دیگر همچون ریسمانی دورم تنیده شده بود و مرا به سمت خود می کشید.
فکر قتل.
و خدایی.
سابیس رو به رویم.
با چشمان مرطوبش به من نگاه می کرد.
با نگاهی قاطع.
و انگار می گفت که انجامش بدهم.
که او را بکشم.
قلب سیاه را برگردانم.
و خدای اعظم شوم.
پطروس را داشتند می بردند.
به زودی سرش روی کنده می رفت.
وحشت از اعماقم می جوشید.
اما نمی توانستم از سابیس چشم برگیرم.
من یک خنجر می خواستم.
و او دست در ردایش برد و آن را به من داد.
تیغه ی نقره ای درخشان.
از گوشه ی چشم به پطروس نگاه کردم.
حالا سرش روی کنده بود.
به من نگاه نکرد.
اسمم را صدا نکرد.
اشک در چشمانم جمع شد.
گادفری شمشیر را برداشت و بالا برد.
سر پطروس جدا شد و بر زمین افتاد.
حالا چشمانش روی من بود.
و دهانش اندکی باز، انگار که بخواهد نامم را صدا کند.
دومینیک مورن مشعل فروزان را برداشت و او را به آتش کشاند.
و بعد من نفس زنان از خواب پریده بودم.
به سختی از جایم بلند می شوم.
خدمتکار را صدا می کنم و از او می خواهم کالسکه ام را آماده کند.
به سمت کمد می روم، یک ردای سیاه ساده را بیرون می کشم و آن را روی لباس خوابم می پوشم.
و بعد با قدم هایی سست خودم را پایین می کشانم. از اتاق به راه پله. به خروجی قصر.
سوار کالسکه می شوم.
و به کالسکه چی می گویم که مرا به مرز ببرد.
به پناهگاه خون آشامان.
در راه چشمانم را می بندم و سرم را به دیواره ی کالسکه تکیه می دهم.
پطروس.
باید با او حرف بزنم.
به صدای چرخش چرخ های کالسکه بر کف سنگی زمین گوش می دهم. می گذارم خواب مرا در خود فرو برد.
و این بار فقط تاریکی.
بدون هیچ رویا.
یا کابوسی.
صدای کالسکه چی بیدارم می کند.
کالسکه متوقف شده.
به پناهگاه رسیده ایم.
خودم را بیرون می کشم. از بین درختان جنگل عبور می کنم و به ورودی ساختمان می رسم، در حالی که حس می کنم هر لحظه ممکن است بیهوش شوم.
نگاه های کنجکاو بر من می روند.
انسان و خون آشام.
یکی از آن ها به سمتم می آید. یک زن انسان. با لبخندی که انگار سرگرم شده.
با دستش شاخه ای از موهایم را می گیرد و دور انگشتانش می پیچد. می ایستم و به او نگاه می کنم.
زن:
"آه عزیزم،
تو اصلا حالت خوب نیست.
ببین رنگت چه طور پریده و نگاهت چه طور پژمرده شده.
باید کمی بنوشی."
و ناخن بلند و نوک تیزش را به سمت گردنش می برد و آن را خراش می دهد. قطرات خون آهسته بیرون می ریزند.
من با صدایی ضعیف:
"نه ممنونم."
و موهایم را از انگشتانش آزاد می کنم.
زن:
"نگران نباش.
من به انگل مبتلا نیستم.
خونم سالم است.
و شیرین و مقوی.
تو باید بنوشی.
جدی می گویم."
و دستش را دورم حلقه می کند و مرا به سمت خودش می کشاند.
او را آهسته به عقب هل می دهم.
"من خون انسان نمی نوشم."
زن خنده ی آرامی می کند.
"آه، تو یک آمالثورایی هستی.
اما جانم، تو الان در پناهگاه مرزی هستی.
می توانی قوانین را کنار بگذاری."
در این لحظه دستان دیگری مرا از پشت می گیرند. رویم را برمی گردانم و می بینم که یک مرد خون آشام است.
مرد خون آشام با لحنی شوخ:
"آه بله،
این دوستمان واقعا به خون نیاز دارد."
کم کم افراد دیگری هم پیش می آیند و دورمان را حلقه می کنند.
یکی از آن ها:
"زیبا نیست؟
مثل یک فرشته است.
اما خیلی ضعیف شده."
زن انسان به سمتم می آید و گردنش را به دهانم نزدیک می کند.
"به زودی حالش خوب می شود."
رایحه ی شیرین و تند خونش در مشامم می پیچد.
من که هستم؟
مالخازار را به یاد می آورم.
آن شب. در نوکترنال کتدرال.
او گفت گاه می خواهد فقط یک خون آشام باشد؟
این عطر. خون انسان.
احساس می کنم فقط یک خون آشام هستم.
در دهانم می چکد.
خون.
از گردن.
به یاد می آورم.
کابوسم را.
تیغه ی شمشیر.
خون از گردن.
خون را به زمین تف می کنم.
زن را به عقب هل می دهم و خودم را از چنگال مرد خون آشام بیرون می کشم.
مرا می گیرند.
انسان و خون آشام.
یکی از آن ها:
"این دوستمان هنوز متوجه نشده که در آمالثورا نیست. باید کمی خون انسان به او بنوشانیم و او را به عالم واقعیت بیاوریم."
در حالی که دستانم را از دو طرف نگه داشته اند، روی زمین و بر زانو می نشانندم و دهانم را به زور باز می کنند. زن انسان این بار رگ مچش را با ناخن می شکافد و دستش را بالای دهانم می گیرد.
خون پایین می ریزد.
بر لب هایم.
داخل دهانم.
در حلقم.
و ناگهان صدای کسی هوا را می شکافد.
"اینجا چه خبر است؟"
دست ها بر من شل می شوند.
محاصره کنندگانم عقب می روند.
لرزان از جایم بلند می شوم.
و پطروس را می بینم.
آنجا ایستاده.
با همان موهای بلند طلایی و چشمان آبی.
انگار که آینه ام باشد.
و با حیرت به من چشم دوخته.
پطروس:
"پدر!"
چشمان انسان ها و خون آشام های اطرافم گشاد می شود و رنگ از روی آن ها محو می شود. آن ها رو به من و بر زمین زانو می زنند و سرشان را پایین می گیرند.
پطروس کنارم می آید و با نگاهی نگران براندازم می کند و بعد دستش را دور بازویم حلقه می کند و مرا به سمت راه پله می برد.
هر پله را طوری طی می کنم که انگار بخشی از جانم بر آن می ماند.
و سرانجام وقتی به بالا می رسیم، بر زمین رها می شوم.
پطروس:
"چرا به اینجا آمدید؟
آن هم با چنین وضعیتی؟"
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









