تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
کلیسای جامع شبانه: برش های کوتاه
نوع تاپیک: رولنویسی تکی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: سهشنبه 22 خرداد 1397 15:49
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 01:35
پستها:
652
به گمانم تو همان چیزی هستی که ابدیت را برایم بیش از یک قفس می کند.
تو با بقیه فرق داری.
معصومیتت از جنس دیگریست.
انگار که در یک همزیستی مسالمت آمیز با تاریکی ای که هر شب بیش از پیش در روحت فرو می رود.
حالا این ضیافت ها برایم معنای دیگری یافته.
خودم را در آن ها غرق نمی کنم تا فراموش کنم.
تئودور،
فکر می کنم حالا می توانم به گذشته نگاه کنم، بی آنکه تار و پودم از هم باز شوند.
تو همیشه مرا تشویق می کنی که درباره اش حرف بزنم.
آن هنگام که یک انسان بودم.
و گابریل نیز همین طور.
و ما کنار هم بودیم.
او همیشه دنبال تغییرات بزرگ بود.
بی قرار برای جا گذاشتن اثر خودش.
و من ففط می خواستم طعم عشق را بچشم.
یک چیز ملایم زیر زبانم.
نه شیرین و نه ترش.
و احساس می کردم دارم گابریل را از دست می دهم.
پناهگاه خون آشام ها در آمالثورا.
این تمام چیزی بود که ذهنش را اشغال کرده بود.
یک انسان که زخم های خون آشام ها را با روحش درمان می کرد.
و من به او نگاه کردم.
تصویر او در تاریکی رنج خون آشام ها.
او مثل یک نور بر آن می تابید.
نه سوزان.
آرام و تسکین بخش.
و من نتوانستم از فکر آن بیرون بیایم.
تا اینکه یک شب به خودم آمدم و دیدم که به یک خون آشام بدل شدم.
و من انتظار داشتم که او مرا در نور خود بگیرد.
اما در تاریکی رهایم کرد.
این را با سوزشی در قلبم به یاد می آورم، تئودور عزیزم.
اما آنچه می بینم، دیگر خاکستری نیست.
چشمان مشکی و بزرگ توست که در آن برق حیات هست.
می توانم لبخند بزنم.
— نیل
تو با بقیه فرق داری.
معصومیتت از جنس دیگریست.
انگار که در یک همزیستی مسالمت آمیز با تاریکی ای که هر شب بیش از پیش در روحت فرو می رود.
حالا این ضیافت ها برایم معنای دیگری یافته.
خودم را در آن ها غرق نمی کنم تا فراموش کنم.
تئودور،
فکر می کنم حالا می توانم به گذشته نگاه کنم، بی آنکه تار و پودم از هم باز شوند.
تو همیشه مرا تشویق می کنی که درباره اش حرف بزنم.
آن هنگام که یک انسان بودم.
و گابریل نیز همین طور.
و ما کنار هم بودیم.
او همیشه دنبال تغییرات بزرگ بود.
بی قرار برای جا گذاشتن اثر خودش.
و من ففط می خواستم طعم عشق را بچشم.
یک چیز ملایم زیر زبانم.
نه شیرین و نه ترش.
و احساس می کردم دارم گابریل را از دست می دهم.
پناهگاه خون آشام ها در آمالثورا.
این تمام چیزی بود که ذهنش را اشغال کرده بود.
یک انسان که زخم های خون آشام ها را با روحش درمان می کرد.
و من به او نگاه کردم.
تصویر او در تاریکی رنج خون آشام ها.
او مثل یک نور بر آن می تابید.
نه سوزان.
آرام و تسکین بخش.
و من نتوانستم از فکر آن بیرون بیایم.
تا اینکه یک شب به خودم آمدم و دیدم که به یک خون آشام بدل شدم.
و من انتظار داشتم که او مرا در نور خود بگیرد.
اما در تاریکی رهایم کرد.
این را با سوزشی در قلبم به یاد می آورم، تئودور عزیزم.
اما آنچه می بینم، دیگر خاکستری نیست.
چشمان مشکی و بزرگ توست که در آن برق حیات هست.
می توانم لبخند بزنم.
— نیل
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: سهشنبه 22 خرداد 1397 15:49
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 01:35
پستها:
652

هیولای رقت آلود و طلب بخشش
از زبان پطروس
او آنجا بود.
در میان انسان ها و خون آشام ها.
مثل یک فرشته ی در هم شکسته.
و من به سویش رفتم و او را گرفتم.
از او پرسیدم چرا به اینجا آمده.
چه پرسش بی معنی ای.
حالا مقابلم نشسته.
پشت یک میز دایره ای.
در اتاق نیایش.
اطرافمان مجسمه های خدایان خون آشام درگذشته با چشمانی بی روح نگاهمان می کنند.
او خون نوشیده.
و چهره ی درمانده اش دوباره سرد و آرام شده.
او، پدرم گابریل.
چشمان آبی روشنش را به من می دوزد.
"پطروس، باید درباره ی این وضعیت با تو حرف بزنم."
چه خونسرد کلمات را ادا می کند.
انگار همان موجودی نیست که دقایقی پیش در حصار اسیر شده بود.
در حال تغذیه شدن از همان چیزی که آن را مایه ی تباهی می داند.
که ممنوعش کرده.
که برایش خون ریخته.
دستانش را به سیاهی آلوده کرده.
و با این حال او اینجاست.
با نوری سپید که از وجودش ساطع می شود.
انگار که حق دارد هر آنکه را از قانونش سرپیچی می کند، به عدم رهسپار کند.
دستانم را دور جام خونم محکم می کنم.
"دقیقا درباره ی چه می خواهید با من حرف بزنید، سرورم؟"
با شنیدن سردی صدایم دوباره اندکی درماندگی بر چهره اش می نشیند، اما بیشتر دلسوزی است و نگاه بالا از پایین.
خشم در درونم می جوشد.
گابریل:
"گوش کن، پطروس.
من و مالخازار هر کدام دید خودمان را به خون داریم و با این حال سعی داریم از آشوب و جنگ دوری کنیم."
پوزخند می زنم.
"آه، بله. با همان پیوند کثیفی که بینتان بسته شده."
او حرفم را ناشنیده می گیرد.
"تو هم می توانی با دید خودت زندگی کنی. می توانی مکتبت و پیروانت را داشته باشی.
اما نباید کاری کنی که دو پادشاهی مورد تهدید قرار بگیرند."
عضلات صورتم سخت می شوند.
"شما هر کاری صلاح می دانید، انجام می دهید و من نیز هر کاری که صلاح بدانم، عالیجناب."
گابریل با لحنی سرزنشگرانه:
"پطروس!
عاقل باش. مثل یک کودک رفتار نکن.
می خواهی به خاطر کینه ات از من سیل خون راه بیندازی؟
به رزالی و لوسیندا فکر کن.
به خون آشام ها و انسان هایی که تحت سرپرستی ات هستند."
دوباره پوزخند می زنم.
"همان ها که شما را به زانو درآورده بودند و داشتند خون انسان به خوردتان می دادند؟"
لب هایش را به هم فشار می دهد.
"اینکه از چنین چیزی لذت می بری، فقط نشان می دهد که چه قدر رقت آلود هستی."
این بار خشم و درد با هم درونم می جوشند. دستانم را مشت می کنم.
"من همان کسی هستم که همیشه او را نادیده گرفته اید.
اما این بار این طور نخواهد بود.
خون آشام های من می توانند بی هیچ محدودیتی خون انسان بنوشند.
ما کمتر از شما هستیم، اما قوی تر.
و اراده ای داریم که شما ندارید.
میل به آزادی."
به سمتم خم می شود. با چهره ای قاطع.
"پطروس، تو نمی فهمی داری چه می گویی. ما می توانیم مشکلات شخصی ای که بینمان هست را حل کنیم. لازم نیست این را به یک جنگ تبدیل کنی."
من:
"آه، مشکلاتمان را حل کنیم؟
چیزی برای حل شدن نیست، پدر.
من هیچ وقت کاملا برای شما وجود نداشته ام.
همین که زنده باشم و نفس بکشم، برایتان کافی بوده.
اما روح مرده ام؟
قلبی که زیر پا له کردید؟"
دستانم می لرزند. صدایم می شکند.
"من برایتان یک بارم که نه می توانید روی شانه حملش کنید و نه آن را به رودخانه بیندازید تا از شرش راحت شوید."
دهانش نیمه باز می ماند. گونه هایش سرخ می شوند. و چشمانش پر از اشک.
"شاید من همین باشم، پطروس.
اما نمی خواهم این طور بمانم. من می خواهم تغییر کنم.
نمی توانم از دستت بدهم."
چیزی در سینه ام می لرزد. نمی خواهم او را این طور ببینم. می خواهم دوباره همان چهره ی سرد و آرام را به خودش بگیرد.
دستش را به سمتم دراز می کند و با لحنی محبت آمیز و نرم، در حالی که چشمانش را به من دوخته:
"بیا مسائل را با همدیگر حل کنیم. نزد هم اعتراف کنیم. بگوییم چه دردی در رگ هایمان می جوشد. درون همدیگر را ببینیم."
کمی مکث می کند.
"پطروس، من حالم خوب نیست.
درباره اش به آریل می گویم. به دومینیک مورن. به مالخازار.
اما چرا به تو نگفته ام؟
چون هنوز در ذهنم تو همان فرزندی هستی که ترک گفتم تا بروم رستگاری را پیدا کنم؟
انگار که نمی توانم این نفرین را بشکنم.
اما نمی توانم بگذارم این طور بماند.
و من افکار تاریکی دارم، پطروس.
انگار که می خواهم به چیزی چنگ بزنم که خون را از دستانم بشوید، اما در عوض مرا در خون غرق می کند.
این هاست که مرا از تو دور می کند.
اما پطروس،
من می خواهم فقط شاه آمالثورا باشم و مردی که خانواده اش، فرزندانش را دوست دارد. یک پدر."
صورتش در هم می رود.
"لطفا کمکم کن که بتوانم."
لحظاتی فقط به او نگاه می کنم. به چهره ی درد کشیده اش. حرف های رنج آلود او، نه دروغ نیستند، اما باز هم به همان حقیقت وصلند. او فقط نگران است که من بمیرم.
و من می خواهم که او بفهمد.
که چه حسی داشتم وقتی فقط یک کودک خردسال بودم و او من و خواهر و مادرم را رها کرد و رفت.
سال های سال دور از او.
مادری که مرد و پدرم حتی به خودش زحمت نداد برگردد تا در کنارمان سوگواری کند.
و انگل هایی که با لوی به جان من و راهبانم انداختند تا فقط مرا از هیبت شکنجه گر خون آشامان دربیاورند.
و حالا او، پدرم آمده است تا از نور تاریک و کثیف درونش به من بگوید و انتظار دارد من با شنیدن اعترافات منزجر کننده اش همان کنم که او می خواهد؟
انگار که اگر بدانم او چه هیولای رقت آلودیست، می توانم ببخشمش.
حرف می زنم. با صدایی که نه سرد است و نه گرم.
"با شما صحبت می کنم.
درباره ی گذشته. و اکنون.
و در مورد وضعیت پیش آمده،
با فرستادگان آمالثورا و نوکتیرا مذاکره می کنم.
سعی می کنم بدون آشوب حلش کنم."
احساس می کنم حقیرم.
اما چه چاره ی دیگری دارم؟
نمی توانم برای زجر دادن پدرم، رزالی و لوسیندا را به کشتن بدهم. و تمام کسان دیگری که در پناهم زندگی می کنند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: سهشنبه 22 خرداد 1397 15:49
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 01:35
پستها:
652

من خون انسان نمی نوشم
از زبان گابریل
از تابوتم بیرون می جهم.
یک کابوس.
عرق های سرد بر پیشانی ام.
و نفسی که بریده.
پیچشی را در شکمم حس می کنم. تلو تلو خوران به سمت ظرفی روی میز طویل می روم. رویش خم می شوم. بالا می آورم.
مایع سرخ.
نمی توانم تشخیص بدهم خون است یا آب آهن.
به یاد ندارم دیشب خون نوشیدم یا آب آهن.
سرم گیج می رود.
همان جا روی زمین می نشینم.
و به کابوسم فکر می کنم.
پطروس.
گادفری و دومینیک مورن دو سویش بودند و او را از یک راه پله ی طویل بالا می بردند.
یک کنده، یک شمشیر و یک مشعل آن بالا در انتظارشان بود.
می خواستند او را بکشند.
و من نگاه می کردم و نمی توانستم قدمی بردارم.
چون چیزی دیگر همچون ریسمانی دورم تنیده شده بود و مرا به سمت خود می کشید.
فکر قتل.
و خدایی.
سابیس رو به رویم.
با چشمان مرطوبش به من نگاه می کرد.
با نگاهی قاطع.
و انگار می گفت که انجامش بدهم.
که او را بکشم.
قلب سیاه را برگردانم.
و خدای اعظم شوم.
پطروس را داشتند می بردند.
به زودی سرش روی کنده می رفت.
وحشت از اعماقم می جوشید.
اما نمی توانستم از سابیس چشم برگیرم.
من یک خنجر می خواستم.
و او دست در ردایش برد و آن را به من داد.
تیغه ی نقره ای درخشان.
از گوشه ی چشم به پطروس نگاه کردم.
حالا سرش روی کنده بود.
به من نگاه نکرد.
اسمم را صدا نکرد.
اشک در چشمانم جمع شد.
گادفری شمشیر را برداشت و بالا برد.
سر پطروس جدا شد و بر زمین افتاد.
حالا چشمانش روی من بود.
و دهانش اندکی باز، انگار که بخواهد نامم را صدا کند.
دومینیک مورن مشعل فروزان را برداشت و او را به آتش کشاند.
و بعد من نفس زنان از خواب پریده بودم.
به سختی از جایم بلند می شوم.
خدمتکار را صدا می کنم و از او می خواهم کالسکه ام را آماده کند.
به سمت کمد می روم، یک ردای سیاه ساده را بیرون می کشم و آن را روی لباس خوابم می پوشم.
و بعد با قدم هایی سست خودم را پایین می کشانم. از اتاق به راه پله. به خروجی قصر.
سوار کالسکه می شوم.
و به کالسکه چی می گویم که مرا به مرز ببرد.
به پناهگاه خون آشامان.
در راه چشمانم را می بندم و سرم را به دیواره ی کالسکه تکیه می دهم.
پطروس.
باید با او حرف بزنم.
به صدای چرخش چرخ های کالسکه بر کف سنگی زمین گوش می دهم. می گذارم خواب مرا در خود فرو برد.
و این بار فقط تاریکی.
بدون هیچ رویا.
یا کابوسی.
صدای کالسکه چی بیدارم می کند.
کالسکه متوقف شده.
به پناهگاه رسیده ایم.
خودم را بیرون می کشم. از بین درختان جنگل عبور می کنم و به ورودی ساختمان می رسم، در حالی که حس می کنم هر لحظه ممکن است بیهوش شوم.
نگاه های کنجکاو بر من می روند.
انسان و خون آشام.
یکی از آن ها به سمتم می آید. یک زن انسان. با لبخندی که انگار سرگرم شده.
با دستش شاخه ای از موهایم را می گیرد و دور انگشتانش می پیچد. می ایستم و به او نگاه می کنم.
زن:
"آه عزیزم،
تو اصلا حالت خوب نیست.
ببین رنگت چه طور پریده و نگاهت چه طور پژمرده شده.
باید کمی بنوشی."
و ناخن بلند و نوک تیزش را به سمت گردنش می برد و آن را خراش می دهد. قطرات خون آهسته بیرون می ریزند.
من با صدایی ضعیف:
"نه ممنونم."
و موهایم را از انگشتانش آزاد می کنم.
زن:
"نگران نباش.
من به انگل مبتلا نیستم.
خونم سالم است.
و شیرین و مقوی.
تو باید بنوشی.
جدی می گویم."
و دستش را دورم حلقه می کند و مرا به سمت خودش می کشاند.
او را آهسته به عقب هل می دهم.
"من خون انسان نمی نوشم."
زن خنده ی آرامی می کند.
"آه، تو یک آمالثورایی هستی.
اما جانم، تو الان در پناهگاه مرزی هستی.
می توانی قوانین را کنار بگذاری."
در این لحظه دستان دیگری مرا از پشت می گیرند. رویم را برمی گردانم و می بینم که یک مرد خون آشام است.
مرد خون آشام با لحنی شوخ:
"آه بله،
این دوستمان واقعا به خون نیاز دارد."
کم کم افراد دیگری هم پیش می آیند و دورمان را حلقه می کنند.
یکی از آن ها:
"زیبا نیست؟
مثل یک فرشته است.
اما خیلی ضعیف شده."
زن انسان به سمتم می آید و گردنش را به دهانم نزدیک می کند.
"به زودی حالش خوب می شود."
رایحه ی شیرین و تند خونش در مشامم می پیچد.
من که هستم؟
مالخازار را به یاد می آورم.
آن شب. در نوکترنال کتدرال.
او گفت گاه می خواهد فقط یک خون آشام باشد؟
این عطر. خون انسان.
احساس می کنم فقط یک خون آشام هستم.
در دهانم می چکد.
خون.
از گردن.
به یاد می آورم.
کابوسم را.
تیغه ی شمشیر.
خون از گردن.
خون را به زمین تف می کنم.
زن را به عقب هل می دهم و خودم را از چنگال مرد خون آشام بیرون می کشم.
مرا می گیرند.
انسان و خون آشام.
یکی از آن ها:
"این دوستمان هنوز متوجه نشده که در آمالثورا نیست. باید کمی خون انسان به او بنوشانیم و او را به عالم واقعیت بیاوریم."
در حالی که دستانم را از دو طرف نگه داشته اند، روی زمین و بر زانو می نشانندم و دهانم را به زور باز می کنند. زن انسان این بار رگ مچش را با ناخن می شکافد و دستش را بالای دهانم می گیرد.
خون پایین می ریزد.
بر لب هایم.
داخل دهانم.
در حلقم.
و ناگهان صدای کسی هوا را می شکافد.
"اینجا چه خبر است؟"
دست ها بر من شل می شوند.
محاصره کنندگانم عقب می روند.
لرزان از جایم بلند می شوم.
و پطروس را می بینم.
آنجا ایستاده.
با همان موهای بلند طلایی و چشمان آبی.
انگار که آینه ام باشد.
و با حیرت به من چشم دوخته.
پطروس:
"پدر!"
چشمان انسان ها و خون آشام های اطرافم گشاد می شود و رنگ از روی آن ها محو می شود. آن ها رو به من و بر زمین زانو می زنند و سرشان را پایین می گیرند.
پطروس کنارم می آید و با نگاهی نگران براندازم می کند و بعد دستش را دور بازویم حلقه می کند و مرا به سمت راه پله می برد.
هر پله را طوری طی می کنم که انگار بخشی از جانم بر آن می ماند.
و سرانجام وقتی به بالا می رسیم، بر زمین رها می شوم.
پطروس:
"چرا به اینجا آمدید؟
آن هم با چنین وضعیتی؟"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: سهشنبه 22 خرداد 1397 15:49
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 01:35
پستها:
652

آشفته می تپد
از زبان لوسیندا
درد دارم.
من امیدوار شده بودم.
وقتی او، پدرم گادفری به مرز آمد. با آن چهره ای که انگار بالاخره ما را به عنوان خانواده ی خود پذیرفته.
و او مرا در آغوش گرفت، طوری که انگار می خواهد دوستم بدارد.
اما من در آغوشش لرزش انزجار را حس کردم.
او هنوز مرا یک انگل می دید.
در جنگل راه می روم.
به نوای خش خش برگ های پاییزی زیر پاهایم گوش می دهم. نوارهایی از نور ماه از بین شاخ و برگ انبوه درختان سر به فلک کشیده راه پیدا کرده و تکه هایی از بستر جنگل را روشن کرده.
من هر شب به اینجا می آیم و مخلوطی از آرامش و ترس را حس می کنم. دردی که ذره ذره نرم می شود و وحشتی که کم کم در رگ هایم می ریزد.
اینجا جولان گاه خون آشام های بی مغز است.
همان طور که پیش می روم، او را، پدرم را از بین درختان می بینم. آنجا ایستاده، بی حرکت. نور کم رمق ماه نیمی از بدنش را روشن کرده. و در میان بازوانش چیزیست.
یکی از همان خون آشام های بی مغز.
و پدرم دارد از یک بطری به او خون می نوشاند.
غده ای در گلویم جمع می شود.
می لرزم.
دستم را بالا می برم و بر دهانم فشار می دهم.
پدرم.
او آنجا ایستاده و با آن چهره ی دلسوز خون آشام بی مغز را در آغوش گرفته و او را تغذیه می کند.
و در چشمانش فقط دلسوزیست.
نه انزجار.
بله، شاید من نباید حیران شوم.
این موجود فقط بی مغز است، انگل نیست.
انگل نشانش را بر او زده، اما با او یکی نشده.
او ارزشمندتر از من است.
هق هق های خفه می کنم.
اشک های گرم از چشمانم بر گونه های سردم سرازیر می شوند.
رویم را برمی گردانم و در حالی که دیدم تار شده، می دوم.
من موجود بدی هستم.
نه فقط چون یک انگلم.
چون دارم در چنین اوضاعی به رنج شخصی خودم فکر می کنم.
دو پادشاهی می خواهند برای مذاکره نزد دایی ام پطروس بیایند.
آن ها احساس خطر کرده اند.
می خواهند که او خون آشام های فراری را از پناهگاهش بیرون بیندازد.
و من می دانم که دایی پطروس این کار را نمی کند.
او و مادرم رزالی در خطر هستند.
هر سه ی ما در خطریم.
و همین طور خون آشام های داخل پناهگاه.
و در چنین وضعیتی من دارم به این فکر می کنم که چرا یک انگلم و چرا پدرم از من منزجر است؟
به چیزی سفت برخورد می کنم.
چنگال هایی دورم محکم می شوند.
پلک می زنم و سعی می کنم آن را ببینم.
یک خون آشام بی مغز است.
نگاه گرسنه اش را به من دوخته.
دهانش را باز می کند.
نیش هایش را در رگ گردنم فرو می برد.
و می نوشد.
از خونم.
فریاد می کشم.
با دستانم بر سینه اش فشار می آورم.
به پاهایش لگد می زنم.
تقلای بیهوده.
و او می نوشد.
بی وقفه.
دیدم تار می شود.
اما این بار نه از اشک.
حیات را حس می کنم که از من دور می شود.
دارم می میرم.
اما در همین لحظه چاقویی را می بینم که بر سر موجود فرود می آید و در آن فرو می رود.
او عقب کشیده می شود.
چاقو را می بینم که از بین دو چشمش عبور کرده.
نگاه گرسنه اش حالا آرام گرفته.
او بر زمین می افتد.
و من نگاهم را از او به نجات دهنده ام می گردانم و می بینم که او پدرم است.
از ضعف تلو تلو می خورم و بر زمین رها می شوم. او رو به رویم می نشیند و دستش را پشتم حائل می کند، در حالی که چشمان کهربایی اش را با نگرانی به من دوخته.
و با دست آزادش یک بطری پر از خون از جیب ردایش درمی آورد و چوب پنبه اش را جدا می کند و لبه ی آن را بر دهانم می گذارد.
می نوشم.
و حیات کم کم به من برمی گردد.
بطری که خالی می شود، پدرم آن را روی زمین می گذارد و مرا به سمت خود می کشد و در آغوشم می گیرد. سرم را روی سینه اش می گذارم و هق هق می کنم.
"کاش من این طور نبودم، پدر.
مثل شما و مادر بودم.
و شما مرا دوست داشتید."
دستش را پشت سرم می گذارد.
نوازشم می کند.
و بر سرم بوسه می زند.
قلبش را حس می کنم که آشفته می تپد.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: سهشنبه 22 خرداد 1397 15:49
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 01:35
پستها:
652

قطع شده و سوخته، در آغوشم
از زبان آریل
در میان جمعیت می دوم.
با پاهایی که انگار مال خودم نیست.
دستوراتی صادر می کنم.
با دهانی که انگار مال خودم نیست.
بله، از خودم حیرانم.
گوشه ای از ذهنم، من هنوز خون آشامی در عمارت بنفشم هستم. کز کرده در یک گوشه و در فکر گذشته ای که برنمی گردد.
اما من به قصر آمدم، دوباره آنجا ساکن شدم.
نزدیک گابریل هستم.
و در عین حال نیستم.
مجبورم این کار را انجام دهم.
که به عقب نگاه نکنم.
از آینده نترسم.
و فقط چشمانم به اکنون باشد.
نزدیک مرزم. سیلی از خون آشام ها در حال تلاش برای عبور هستند و سربازان در حال دستگیری آن ها.
همیشه کسانی بوده اند که بخواهند آمالثورا را ترک کنند، اما از زمان نابودی قلب سیاه این وضعیت تشدید شده.
انگار که تحمل همزمان قانون منع خون انسان، ویرانی دنیا و حملات زیردستان ماتئوی دلقکفرشته نوعی اضطرار را در قلب خون آشامان شکوفا کرده.
باید اعتراف کنم کمی به آن ها حسادت می کنم.
اگر به خاطر گابریل نبود، من هم می توانستم با این سیل همراه شوم.
اما حالا در عوض اینجا ایستاده ام و دارم سعی می کنم جلویشان را بگیرم.
صدای برخورد فلز تیغه ی شمشیرها بر یکدیگر، فریادهای دردآلود، نفرین های کینه توزانه، خون آشام های زخمی ای که بر خاک کوبیده می شوند، طناب هایی که به دورشان پیچیده می شود.
اما عده ای هم موفق می شوند عبور کنند.
چشمم به یکی از آن ها می افتد.
می بینم که چه طور شمشیر یک سرباز دستش را از بازو قطع می کند و او از سیم های خاردار بالا می جهد، در حالی که از گوشه ی چشم دستش را می بیند که بر زمین فرود می آید.
و هنگامی که خود بر زمین فرود می آید، رویش را برمی گرداند و سربازی را نگاه می کند که دستش را برداشته و دارد آن را به آتش می کشاند.
چیزی در گلویم جمع می شود و به آن فشار می آورد. دستم را بر دهانم می گذارم و رویم را برمی گردانم و از آنجا دور می شوم. با قدم های سست و تلو تلو خوران.
خاطره ای در ذهنم زنده می شود.
گابریل، آن هنگام که هنوز انسان بود.
کلماتش در گوشم:
"آریل، من به یک خون آشام بدل می شوم، فرمانروای خون آشامان می شوم و آن ها را از تباهی و مرگ نجات می دهم."
رویم را برمی گردانم.
سرباز دست مشتعل را بر زمین انداخته و خون آشام فراری دارد از آن سوی سیم های خاردار او را نفرین می کند:
"لعنت به تو و آن پادشاهت.
او نباید به زندگی برمی گشت.
باید همان طور مرده، سوخته باقی می ماند."
می لرزم.
و دستی از پشت بر بازویم می نشیند.
از جا می جهم و به عقب نگاه می کنم.
ناتان است.
دوده بر گونه های سپیدش نشسته و موهای سرخ آتشینش افسار گسیخته بر شانه هایش ریخته اند. چشمان زمردی اش قاطع و آرامند.
و با دیدنش انگار من هم آرام می گیرم.
دوست دارم سرم را روی شانه اش بگذارم و هق هق کنم، اما مجبورم وقارم را حفظ کنم.
ناتان:
"سرورم،
تعدادی از آن ها را دستگیر کردیم.
عده ای از سربازان را فرستادم تا آن هایی که از مرز رد شدند را تعقیب کنند."
من با صدایی گرفته:
"خوب است."
و دستم را جلو می برم و بازویش را می گیرم و می فشارم.
نگرانی را می بینم که بر نگاهش می نشیند.
ناتان:
"حالتان خوب است، سرورم؟"
من:
"بله ناتان عزیزم، من خوبم.
فقط صداهای بسیار گوش هایم را آزرده."
به راه می افتم.
می روم سمت همان دست قطع شده ی سوخته.
خم می شوم و از زمین بلندش می کنم و به سمت کالسکه می روم و سوار می شوم، در حالی که نگاه ناتان را بر خودم حس می کنم.
صدایش را می شنوم که دارد توصیه هایی به سربازان باقی مانده می کند.
لحظاتی دیگر او هم داخل کالسکه می آید و کنارم می نشیند و من می توانم سرم را روی شانه اش بگذارم و بالاخره هق هق کنم، در حالی که این دست قطع شده ی سوخته را در آغوشم گرفته ام.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: سهشنبه 22 خرداد 1397 15:49
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 01:35
پستها:
652

رایحه ی رزهای سرخ
از زبان آتلور
ستون های مرمرین سپید.
کنده کاری شده.
بخور رزهای سرخ.
نور ملایم شمع ها.
زمزمه ی دعا زیر لب.
اینجا به من آرامش می دهد.
و این برایم عجیب نیست. با اینکه من فرشته ای هستم که قصد نابودی تمام آیین ها را دارد.
من در مقابل محراب می ایستم، به چهره های آرام عبادتگران نگاه می کنم و انگار روحم صیقل می خورد.
مومنان آیین نوین.
این اسمیست که رویشان گذاشته ام.
چیزی تقدیم می شود.
اما نه خون و نه عضوی از بدن.
تنها خلوصی از روح.
رایحه ی رزهای سرخ. این باید اسطخدوس می بود. اما من خواستم رز باشد. به یاد عشقی که در قلبم می جوشد. به سرورم، سابیس.
می دانم که دوستم دارد، اما هرگز نمی تواند مرا ببخشد.
رز سرخ.
بی معنیست، می دانم.
آن احساسات افسارگسیخته ی بین ما، تنها نفرت من از انگل ها بود و رنج در قلب سیاه او آن هنگام که آتش به جان انگل هایش انداختم.
و حالا آرامش اسطخدوس مانده، آرامش مرگ.
عشقی که نمی تواند بی قراری را فرو بنشاند.
لوی هم همین طور است.
او که این روزها تمام مدت در کنار لرد سابیس است و با این حال هنوز نمی تواند آنچه نیاز دارد را از او بگیرد.
خدمت به شاه گابریل او را آرام می کند.
همان طور که خدمت به شاه مالخازار مرا.
دوباره به هیبت پیشینم بازگشته ام.
موهای یشمی و ردای نقره ای.
این بیشتر شبیه آن فرشته ای است که می خواهد در رکاب شاهش آیین ها را به زیر کشد.
فرشته ای که انگل های محبوب خدایش را کشت.
و کفاره ی آن را تا ابد نخواهد توانست بدهد.
رنجی که در رگ هایم می دود.
غمی که گلویم را می فشارد.
چشمانم را می بندم.
پلک هایم را به هم می فشارم.
اشک جاری می شود.
و احساسم نه رستگاریست و نه سقوط.
و شاید این همان چیزیست که باید باشد.
سرورم، مالخازار به من گفت در پی رستگاری نیست، تنها می خواهد جنون را نابود و عقل را حاکم کند. نوکتیرایی که بر پایه ی نظم می چرخد.
و من به او کمک می کنم تا به آن برسد.
آیا این همان چیزی نیست که مرا، آتلور فرشته ی تبعیدی از مزرعه ام در مرز به اینجا کشاند؟
از آیین چه قدیم و چه جدید تنها باید خاطره ای بر جا ماند.
رایحه ی رزهای سرخ.
تیلیارا با ظرف آب مقدس وارد می شود. آن را مقابل عبادتگران می گیرد و آن ها دستانشان را در این آب گرم فرو می برند و از آن به صورت هایشان می ریزند.
قداستی که رنج های جسم و روح را تسکین می بخشد.
اما فقط زهر یک مار است که آن را در دوز کم با عصاره ی گیاهان دارویی مخلوط کرده ام.
تیلیارا ظرف را مقابل آخرین عبادت کننده می گیرد و بعد از شست و شوی او به سمت من می آید و چشمان زمردی درشتش را به من می دوزد و لبخند کوچکی بر لب می آورد.
امشب مراسم او برگزار می شود و او رسما یک راهب می شود.
او، از مریدان من. کسی که می گوید من روحش را از تاریکی و خون نجات داده ام.
حضورش به اندازه ی آبمیوه های شیرینی که برایم می آورد، لذت بخش است.
به او لبخند می زنم و در ردای سپید راهب ها مجسمش می کنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: سهشنبه 22 خرداد 1397 15:49
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 01:35
پستها:
652

من در روح تو
در کنار او خودم نیستم.
یا حداقل نه آن خودی که در تمام این سال ها انتظار داشته ام. اما مهم نیست. حتی اگر پیش او نباشم، باز گمگشته ام.
دیگر فهمیده ام.
که این خرده شیشه های پراکنده در کتدرال من هستم، بی آنکه لازم باشد تنها یکی را انتخاب کنم یا آن ها را کنار هم نهم و به هم بچسبانم.
این کمی بی قرارم می کند.
اما آن را پذیرفته ام.
پس پیش او می مانم. به او خدمت می کنم. ردای مجلل می پوشم. به ماموریت ها می روم. به درگاه خدایانی که نه او قبولشان دارد و نه من، دعا می کنم.
و گاه از میان دروز این زندگی می لغزم و به مرز، به میان جنگل می روم. پناهگاه خون آشامان. در کنار معشوقم و دخترم و راهبی که روزگاری مرا زخم زد، اما حالا پیوندی عمیق بین ماست.
گمگشتگی.
و تو دومینیک مورن،
به من گفتی، اطمینان دادی که این زندگی مناسب من است، خود من است. زمانی که بر یک تخت سنگی نشسته بودم، در کتدرال و تو با چشمان طلایی آرامت به من نگاه کردی و لبخندی کوچک بر لبانت نشاندی.
هیچ گاه نمی فهمم.
در تو چه هست که این گونه مرا نرم می کند؟
تو نیرویی داری که قادر است هر طوفانی را در درون من رام کند.
تو همروحی من، حتی پیش از آنکه نزد هم سوگند خون خوریم.
ماه را می بینی؟
انگار نظاره گر ماست. فکر می کنم چیزی را در حافظه اش ثبت می کند تا اگر لازم شد بعدا به ما یادآوری کند. در آن اوقاتی که تو در آمالثورایی و من در نوکتیرا و شاید به آسمان نگاه می کنیم، در حالی که سینه مان کمی سنگین می شود و قلبمان می گیرد.
در آن هنگام نور ماه بر ما می تابد و لحظه ی اکنون را به خاطرمان می آورد. حالا که چشمانمان در هم گره خورده و وجودمان را در نگاه هم درک می کنیم.
بله، دومینیک مورن.
روح های من و تو ظرف هایی برای همدیگرند. این گونه شکل گرفته اند. شکل می گیرند. در آغوش هم.
متوجه می شوم که تو داری چیزی می گویی.
این بار نه با نگاه، با زبان و لب هایت.
تو درباره ی فعالیت های خون آشام های آزاد در مرز از من می پرسی و اینکه به نظرت چگونه دو پادشاهی باید آن را تحت کنترل بگیرند.
ریاکارانه.
اما این هم بخشی از پیوند ماست.
تو راهب مخصوص شاه آمالثورایی و من فرزند بدل شده ی شاه نوکتیرا.
من درباره ی مذاکره با راهب پطروس رهبر خون آشامان آزاد می گویم و به این فکر می کنم که چه بر سر خانواده ام در پناهگاه خون آشام ها می آید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: سهشنبه 22 خرداد 1397 15:49
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 01:35
پستها:
652

آن ها را خون شرور می نامم
از زبان پطروس
چیزی مرا به وحشت انداخته بود.
از داخل تابوتم بیرون لغزیدم. با قلبی که بی نظم می تپید و قطراتی از عرق که بر پیشانی ام نشسته بود. از پناهگاه بیرون رفتم و به آغوش جنگل پناه بردم.
و حالا اینجایم.
زیر این درخت بید و سعی می کنم به یاد بیاورم. چه بود؟ یک کابوس؟ اما تنها چیزی که می بینم، یک تیرگی بی شکل است. اما من می ترسم. و می دانم چرا. حتی اگر هنوز تصویر ویرانی ام در برابر دیدگانم متولد نشده باشد.
پناهگاه دیگر مثل قبل نیست. در آشوب جنگ بین دو کشور و مومنان آیین قدیم، هر شب خون آشامان بیشتری به اینجا می آیند تا بتوانند صلح و آزادی را بچشند. آن ها نمی خواهند تحت فرمان پدرم خون حیوان و آب آهن بنوشند یا تحت فرمان شاه مالخازار از بسته های خون تغذیه کنند. و جنگ با مومنان؟ دلیلی نمی بینند که با آن ها دربیفتند و جان خودشان را به خطر بیندازند.
عبور از مرزهای دو کشور بدون مجوز ممنوع است و مجازات های سخت و حتی اعدام در پی دارد، با این حال آن ها هنوز هم سعی می کنند عبور کنند و خودشان را به اینجا برسانند.
و همین دارد پناهگاه را در معرض دید دو پادشاهی می گذارد.
اما من نمی دانم فکر رو به رو شدن با پدرم است که مرا به ترس انداخته یا فکر مرگ.
و شاید هر دوی این ها یک معنی می دهند.
و لوی، همروحی بی وفای من.
او که انگل ها را به جان معبدم انداخت تا فقط مرا به تاریکی پر خون بی پایان بکشاند، به خون آشامی، اما خودش مرا رها کند و سایه ی آن موجود شود.
لرد سابیس.
از او نفرت دارم.
گاهی می خواهم او را بکشم، حتی با اینکه می دانم مرگش دنیا را نابود می کند.
داشتم می گفتم. لوی.
او آمده بود تا مرا قانع کند این فرقه ی خون آشامان آزادم را و مرز را رها کنم و به پدرم ملحق شوم. می گفت که نگران من است. من هم او را به تندی از خودم راندم. می دانم که حقش بود. او می گوید نگران من است، اما تمام ذهنش با لرد سابیس اشغال شده. آن رنگ پریدگی، گودی زیر چشم ها، لب های خشک همه به خاطر اوست.
شاید آمدنش هم فقط یک تهدید بود.
و در اینجا، من رزالی، لوسیندا و ایتاچی را دارم. آن ها به خاطر من کنارم مانده اند، نه به خاطر فرقه. و من چه خواهم کرد؟
آن ها را به کشتن می دهم، فقط چون از پدرم خشمگینم و نمی توانم او را ببخشم؟
یا شاید من فقط نمی توانم آن طور زندگی کنم. که تبدیل به یک شبح کمرنگ از پدرم شوم.
ساختمان پناهگاه را بزرگ تر کرده ایم.
خون آشام های اینجا دارند بیشتر می شوند.
مومنان آیین کهن به ما حمله می کنند و می دانم به زودی دو پادشاهی هم با ما گلاویز خواهند شد.
به ماه که از میان ابرها بیرون آمده، نگاه می کنم. به سمت انبوه درختان می روم. به شکار انسان هایی که در پناه تاریکی اجناس ممنوعه را رد و بدل می کنند. آن ها را خون شرور می نامم. و به این فکر نمی کنم که شاید فقط بیچاره هایی هستند که می خواهند در جنگ زنده بمانند.
من باید خونشان را بنوشم و قوی بمانم.
نمی توانم بگذارم آن خون آشامان رقت آلود خون حیوان نوش یا خون بسته نوش مرا به زیر بکشند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: سهشنبه 22 خرداد 1397 15:49
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 01:35
پستها:
652

جوشش ایمان
از زبان اِلَیرا
دستش هنوز گرم بود؟
در چادر سیرک هستم. ماتئوی دلقکفرشته دارد اجرا می کند. اما حالا نه با لب هایی خندان، با چهره ای مات و نگاهی عمیق و مرطوب.
و تماشاگران در سکوت به او خیره شده اند.
دو دلقک با صورت هایی پوشیده او را به سمت یک گیوتین می آورند. او هر شب این نمایش را به صحنه می برد و من هر شب تماشا می کنم. می بینم که چه طور می گذارد تیغه ی تیز سرش را از تن جدا کند.
سری که پایین می افتد. صدای برخوردش با کف چوبی سکو. چشمان یخی ای که به نقطه ای نامعلوم خیره می ماند.
و من نگاه می کنم.
انگار که رازی در این نمایش نهفته که باید کشف کنم.
و به ناگاه انگار چیزی به من الهام می شود.
خودم را می بینم. بسته شده به یک تیر چوبی. نگاهم رو به بالا. قطرات اشک در چشمانم. لبخند بر لبانم.
درد هست. و ترس.
جسم و روحی از هم گسیخته.
اما چیزی در درون من کامل شده و حالا دارم به بالا می روم.
صحنه از برابر چشمانم محو می شود. دوباره سر قطع شده ی ماتئو را می بینم. این بار چشمان یخی اش به من دوخته شده. از جایم بلند می شوم. بین صندلی ها به حرکت درمی آیم و به سمت سکو می روم.
کنار تن بی سر او می نشینم و دستش را می گیرم. نگاه تماشاچیان را بر خودم حس می کنم. و گرمای دست ماتئو را.
خاطره ای در ذهنم زنده می شود.
دست های والدینم، وقتی بدنشان از خون خالی شده بود.
سرد بودند.
بلند می شوم و به سمت سر می روم. آن را برمی دارم و روی گردن ماتئو می گذارم. و می بینم که چه طور پوست و گوشت در پیوندی فرازمینی به هم وصل می شوند. نگاه مات و خالی ماتئو دوباره از حیات پر می شود.
زمزمه می کنم:
"این نیروی قلب سیاه است."
ماتئو با صدایی خشک جوابم را می دهد:
"بله."
رو به روی تماشاچیان می ایستیم. آن ها بلند می شوند. دست هایشان را به حالت دعا مقابلشان می گیرند و چشمانشان را می بندند. آن ها قلب سیاه را صدا می زنند.
دقایقی بعد چادر از تماشاچی ها خالی شده و فقط من هستم، ماتئو و دلقک های همکارش و لورنس که از پایین سکو به من نگاه می کند.
با چهره ای در هم رفته و گونه هایی برافروخته. با نگاهی که نمی دانم ایمان در آن می جوشد یا خشم به آن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: سهشنبه 22 خرداد 1397 15:49
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 01:35
پستها:
652

من آماده بودم تا تو را در تابوتت ببینم.
اما نه مثل حالا.
نه اکنون که مرده همچون یک مجسمهی سنگیِ بینقص داخل آن میآرامی.
مردگی تو در بستر مرگت یک فریب است.
من میخواستم که تو بهراستی بمیری.
من حتی یک گور برایت آماده کرده بودم.
بیل به دست گرفته بودم
و در حالی که اشک دیدگانم را تار کرده بود،
خاکها را میکندم.
— ایتاچی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج