
جرالد خیلی رندوم وارد داستان شد.
از وقتی اومدیم این خونه روستایی کنار مزرعه در جوار قورباغه ها، علاقه ام به قورباغه ها بیشتر شده.
قبلا تئودورو به عنوان قورباغه ی انسان شده اوردم تو داستان و حالا جرالد.
قضیه ی جرالد این بود که یه شب عکس یه قورباغه ی درشتو دیدم که رو لبه ی یه ظرف خم شده و خیلی بانمکه.
و تصمیم گرفتم یه چیزی شبیهشو بیارم تو داستان.
تا یه مدت خارج از داستان اصلی باهاش می نوشتم.
اولش فقط یه قورباغه ی حاضر جواب وفادار به مالخازار بود، ولی بعد گیتار گرفت دستش و با آهنگاش موجودات کتدرال و حتی خود مالخازارو قضاوت کرد.
--
از زبان مالخازار
... قبل از آنکه بتوانم واکنشی به حرفش نشان بدهم، قورباغه از کف دستانم به زمین می جهد و یک لحظه بعد یک مرد بلند قد و چهار شانه با موهای سیاه بلند و مجعد رو به رویم قرار می گیرد.
مرد به من تعظیم می کند و با صدایی بم می گوید:
"سرورم،
جرالد هستم.
در خدمت شما."
و یک گیتار در دستانش ظاهر می شود.
جرالد:
"می نوازم تا قلبتان آرام گیرد."
و شروع می کند به نواختن و خواندن:
"جهان ما نوکترنال کتدرال
آنجا که ما عاشقش هستیم
حتی اگر ویران شده باشد
هر گوشه اش داستانی دارد
و من تمامشان را یکی یکی برایت خواهم گفت
اما بگذار الان از نوکتیرا بگویم
از شکوهی که هم رایحه ی عطر آلبالوهای ترش تابستان را دارد
و هم تعفن باتلاق های زمستان را
در اینجا شاه مالخازار حکم می راند
همان تاریکی ای که جنون را می کشد
و عقل می زاید
همان که عبادتگرانش را به خادمانش بدل کرد
همان که سیل خون را داخل بسته ریخت
همان که با کثافت وجودی اش جنگید."
متوقف می شود و به من تعظیم می کند.
من در حالی که نگاهم به اوست، آتلور را خطاب قرار می دهم.
"ببینم، آتلور.
آیا این قورباغه همین الان گفت من کثافت وجودی دارم؟"
جرالد:
"سرورم،
با عرض پوزش من گفتم کثافت وجودی داشتید."
آتلور با لبخند رو به من:
"سرگرم کننده نیست، سرورم؟"
من به او خیره می شوم.
"آتلور، به من توهین شده.
آن هم از سمت یک قورباغه.
تو به این می گویی سرگرمی؟"
آتلور:
"سرورم،
در حالی که عده ای از مردمتان هنوز تلاش می کنند شما را به عنوان خدایشان بپرستند،
فرح بخش نیست که یک قورباغه از کثافت وجودی تان بگوید؟"
ناخودآگاه لبخند می زنم.
"آتلور،
من باید تو و او را با همدیگر به اعماق اقیانوس تبعید کنم.
اما بیم دارم که در آن صورت بسیار کسل شوم."
جرالد:
"ووآآقق، سرورم."
--
از زبان سابیس
... من در زیرزمین قلعه ام.
یک انسان که به تختی چوبی بسته شده.
یک ابزار فلزی نوک تیز و بران در دستم.
به سمت او می روم.
چشم هایش گشاد می شود.
پوست و گوشت سوراخ می شود.
فلز در عمق فرو می رود.
خون سرخ تیره.
گرم.
جاری می شود.
فریاد دردآلود.
شرارت خواسته.
صورتم منقبض می شود.
چشمانم را می بندم و بقیه ی خون داخل جام را به یک باره سر می کشم.
انگار در تلاشی برای جلوگیری از حمله ی خاطرات به ذهنم.
صدای فریاد.
و این بار داخل ذهنم نیست.
از راهرو می آید.
متن کامل
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









