تصویر شماره 3:
آینهای که دروغ نمیگفت
روایتی از خاطرات سوروس اسنیپ
اتاق در سکوت فرو رفته بود. تنها صدایی که شنیده میشد، صدای آرام باد بود که از لابهلای پنجرههای قدیمی قلعه عبور میکرد. شمعهای نیمهسوخته گوشه اتاق، نور کمجانی روی دیوارهای آبیرنگ میانداختند و سایهها را به رقصی غمگین واداشته بودند.
مقابل آینه ایستاده بودم. همان آینه قدیمی که سالها پیش برای نخستین بار حقیقتی را به من نشان داده بود؛ حقیقتی که از آن روز تا همین لحظه نتوانسته بودم فراموشش کنم.
در آینه، دو نفر را دیدم.
پسری جوان با موهایی نامرتب و چهرهای رنگپریده، و دختری با موهای سرخ که سرش را روی شانه او گذاشته بود. لیلی بود. همان لیلی. با همان لبخند، همان نگاه مهربان و همان چشمانی که روزگاری تمام دنیای من بودند.
پسر دستهای او را گرفته بود. لبخند میزد؛ لبخندی که سالها بود از چهره واقعی من ناپدید شده بود.
چند قدم به آینه نزدیک شدم. دستم را روی قاب سرد آن گذاشتم و زمزمه کردم:
«چقدر جوان بودیم... چقدر احمق بودم که فکر میکردم زمان همیشه برای ما باقی خواهد ماند.»
در آن سوی آینه، لیلی سرش را بلند کرد و چیزی به پسر گفت. صدایش را نمیشنیدم، اما میتوانستم حدس بزنم چه میگوید. شاید از آینده حرف میزدند؛ از هاگوارتز، از جادو، از روزهایی که هنوز نیامده بودند.
پسر دوباره خندید.
از خودم متنفر شدم.
نه از آن پسر، بلکه از مردی که اجازه داده بود آن خاطره به چیزی دستنیافتنی تبدیل شود.
ناگهان نگاهم به گوشه آینه افتاد. مرد دیگری پشت سر آن دو ایستاده بود. ردایی سیاه بر تن داشت، موهای بلند و تیرهاش روی صورتش افتاده بود و چهرهاش خالی از هرگونه آرامش به نظر میرسید.
خودم بودم.
مردی که سالها در سیاهچالهای هاگوارتز زندگی کرده بود؛ مردی که دانشآموزان از او میترسیدند، همکارانش تحملش میکردند و دشمنانش هیچگاه نتوانسته بودند او را بهدرستی بشناسند.
به تصویرم خیره شدم و پرسیدم:
«چه چیزی از آن پسر باقی مانده، سوروس؟»
آینه سکوت کرد.
ادامه دادم:
«تو برای چه چیزی این همه سال زندگی کردی؟ برای انتقام؟ برای جبران؟ یا فقط برای اینکه هر روز صبح بیدار شوی و دوباره به یاد بیاوری چه کسی را از دست دادهای؟»
پاسخی وجود نداشت.
نگاهم دوباره به لیلی افتاد. دلم میخواست دستم را از میان آینه عبور دهم و برای آخرین بار دستش را بگیرم. دلم میخواست به او بگویم که اشتباه کردم، که هرگز قصد نداشتم او را از دست بدهم و اینکه تمام آن سالها، حتی زمانی که جهان مرا مردی سنگدل میپنداشت، هنوز بخشی از وجودم در همان روزهای کودکی باقی مانده بود.
اما میدانستم هیچکدام از این حرفها چیزی را تغییر نمیدهد.
لیلی دیگر آنجا نبود.
آهسته گفتم:
«من هیچوقت از تو نخواستم که مرا دوست داشته باشی. فقط میخواستم زنده بمانی.»
چشمانم را بستم. برای چند ثانیه، دوباره صدای خندهاش را شنیدم. همان صدایی که زمانی از تمام موسیقیهای جهان برایم زیباتر بود.
وقتی چشم باز کردم، تصویر پسر و دختر ناپدید شده بود.
تنها مرد سیاهپوش باقی مانده بود.
به انعکاسم نگاه کردم. دیگر خشمگین نبودم. حتی غمگین هم نبودم. فقط خسته بودم؛ خسته از سالهایی که با خاطرات گذشته زندگی کرده بودم و از آیندهای که هیچگاه جرئت نکرده بودم برای خودم بسازم.
شاید بزرگترین مجازات من همین بود؛ اینکه زنده بمانم، درحالیکه بهترین بخش وجودم سالها پیش در یک روز سرد و تلخ دفن شده بود.
از آینه فاصله گرفتم. ردا روی زمین کشیده میشد و صدای قدمهایم در اتاق خالی میپیچید.
پیش از خروج، یک بار دیگر برگشتم.
آینه هنوز همان مرد را نشان میداد.
زیر لب گفتم:
«همیشه، لیلی.»
و در را بستم.
اما آینه دروغ نمیگفت؛ حتی پس از رفتنم، هنوز مردی را نشان میداد که هرگز نتوانسته بود از گذشتهاش عبور کند.
سوروس اسنیپ، مردی که تمام عمرش را صرف دوست داشتن کسی کرد که دیگر هرگز بازنمیگشت.
---@Mmd_Kh87
همونطور که توی پست پایینی گفتم، من پست شما رو هم با ارفاق خیلی زیادی تایید کردم، چون یه مقدار حس کردم توی نوشتن پستت از هوش مصنوعی استفاده کردی و اینکار توی سایت ما مجاز نیست، چون جادوگران سراسر با نوشتنه که معنا پیدا میکنه و اگر قراره همشو با هوش مصنوعی انجام بدی، پس لذتش کجاست؟ لطفا سری بعدی حتما خودت بنویس.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
آینهای که دروغ نمیگفت
روایتی از خاطرات سوروس اسنیپ
اتاق در سکوت فرو رفته بود. تنها صدایی که شنیده میشد، صدای آرام باد بود که از لابهلای پنجرههای قدیمی قلعه عبور میکرد. شمعهای نیمهسوخته گوشه اتاق، نور کمجانی روی دیوارهای آبیرنگ میانداختند و سایهها را به رقصی غمگین واداشته بودند.
مقابل آینه ایستاده بودم. همان آینه قدیمی که سالها پیش برای نخستین بار حقیقتی را به من نشان داده بود؛ حقیقتی که از آن روز تا همین لحظه نتوانسته بودم فراموشش کنم.
در آینه، دو نفر را دیدم.
پسری جوان با موهایی نامرتب و چهرهای رنگپریده، و دختری با موهای سرخ که سرش را روی شانه او گذاشته بود. لیلی بود. همان لیلی. با همان لبخند، همان نگاه مهربان و همان چشمانی که روزگاری تمام دنیای من بودند.
پسر دستهای او را گرفته بود. لبخند میزد؛ لبخندی که سالها بود از چهره واقعی من ناپدید شده بود.
چند قدم به آینه نزدیک شدم. دستم را روی قاب سرد آن گذاشتم و زمزمه کردم:
«چقدر جوان بودیم... چقدر احمق بودم که فکر میکردم زمان همیشه برای ما باقی خواهد ماند.»
در آن سوی آینه، لیلی سرش را بلند کرد و چیزی به پسر گفت. صدایش را نمیشنیدم، اما میتوانستم حدس بزنم چه میگوید. شاید از آینده حرف میزدند؛ از هاگوارتز، از جادو، از روزهایی که هنوز نیامده بودند.
پسر دوباره خندید.
از خودم متنفر شدم.
نه از آن پسر، بلکه از مردی که اجازه داده بود آن خاطره به چیزی دستنیافتنی تبدیل شود.
ناگهان نگاهم به گوشه آینه افتاد. مرد دیگری پشت سر آن دو ایستاده بود. ردایی سیاه بر تن داشت، موهای بلند و تیرهاش روی صورتش افتاده بود و چهرهاش خالی از هرگونه آرامش به نظر میرسید.
خودم بودم.
مردی که سالها در سیاهچالهای هاگوارتز زندگی کرده بود؛ مردی که دانشآموزان از او میترسیدند، همکارانش تحملش میکردند و دشمنانش هیچگاه نتوانسته بودند او را بهدرستی بشناسند.
به تصویرم خیره شدم و پرسیدم:
«چه چیزی از آن پسر باقی مانده، سوروس؟»
آینه سکوت کرد.
ادامه دادم:
«تو برای چه چیزی این همه سال زندگی کردی؟ برای انتقام؟ برای جبران؟ یا فقط برای اینکه هر روز صبح بیدار شوی و دوباره به یاد بیاوری چه کسی را از دست دادهای؟»
پاسخی وجود نداشت.
نگاهم دوباره به لیلی افتاد. دلم میخواست دستم را از میان آینه عبور دهم و برای آخرین بار دستش را بگیرم. دلم میخواست به او بگویم که اشتباه کردم، که هرگز قصد نداشتم او را از دست بدهم و اینکه تمام آن سالها، حتی زمانی که جهان مرا مردی سنگدل میپنداشت، هنوز بخشی از وجودم در همان روزهای کودکی باقی مانده بود.
اما میدانستم هیچکدام از این حرفها چیزی را تغییر نمیدهد.
لیلی دیگر آنجا نبود.
آهسته گفتم:
«من هیچوقت از تو نخواستم که مرا دوست داشته باشی. فقط میخواستم زنده بمانی.»
چشمانم را بستم. برای چند ثانیه، دوباره صدای خندهاش را شنیدم. همان صدایی که زمانی از تمام موسیقیهای جهان برایم زیباتر بود.
وقتی چشم باز کردم، تصویر پسر و دختر ناپدید شده بود.
تنها مرد سیاهپوش باقی مانده بود.
به انعکاسم نگاه کردم. دیگر خشمگین نبودم. حتی غمگین هم نبودم. فقط خسته بودم؛ خسته از سالهایی که با خاطرات گذشته زندگی کرده بودم و از آیندهای که هیچگاه جرئت نکرده بودم برای خودم بسازم.
شاید بزرگترین مجازات من همین بود؛ اینکه زنده بمانم، درحالیکه بهترین بخش وجودم سالها پیش در یک روز سرد و تلخ دفن شده بود.
از آینه فاصله گرفتم. ردا روی زمین کشیده میشد و صدای قدمهایم در اتاق خالی میپیچید.
پیش از خروج، یک بار دیگر برگشتم.
آینه هنوز همان مرد را نشان میداد.
زیر لب گفتم:
«همیشه، لیلی.»
و در را بستم.
اما آینه دروغ نمیگفت؛ حتی پس از رفتنم، هنوز مردی را نشان میداد که هرگز نتوانسته بود از گذشتهاش عبور کند.
سوروس اسنیپ، مردی که تمام عمرش را صرف دوست داشتن کسی کرد که دیگر هرگز بازنمیگشت.
---@Mmd_Kh87
همونطور که توی پست پایینی گفتم، من پست شما رو هم با ارفاق خیلی زیادی تایید کردم، چون یه مقدار حس کردم توی نوشتن پستت از هوش مصنوعی استفاده کردی و اینکار توی سایت ما مجاز نیست، چون جادوگران سراسر با نوشتنه که معنا پیدا میکنه و اگر قراره همشو با هوش مصنوعی انجام بدی، پس لذتش کجاست؟ لطفا سری بعدی حتما خودت بنویس.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/8/12 12:33:11


) قابل استفاده است البته در صورت نیاز محرز

