پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

128
نفر همین الان آنلاین‌اند 59 نفر در «انجمن»
2 عضو 126 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

51 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

کارگاه داستان‌نویسی

نوع تاپیک: آموزش و نقد

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Mi.moj
آخرین ورود
امروز ساعت 02:38
عضویت
1405/08/10
پست‌ها
1
تصویر شماره ۱۸:

نجواهای آخرین تک‌شاخ

داستانی از جنگل ممنوعه
نیمه‌شب بود. قلعه هاگوارتز در سکوتی سنگین فرو رفته بود و تنها صدای زوزه‌ی باد از لابه‌لای پنجره‌های بلند راهروها به گوش می‌رسید. ماه پشت ابرهای تیره پنهان شده بود و نور مشعل‌ها سایه‌هایی لرزان روی دیوارهای سنگی قلعه می‌انداختند.

من نباید آنجا می‌بودم.

طبق قوانین مدرسه، ورود به جنگل ممنوعه برای دانش‌آموزان قدغن بود؛ اما امشب موضوع فرق می‌کرد. چند ساعت قبل، نامه‌ای بدون امضا زیر در اتاقم پیدا کرده بودم. روی کاغذی زردرنگ، با جوهری که انگار هنوز زنده بود، فقط یک جمله نوشته شده بود:

«اگر می‌خواهی بدانی چرا نامت در دفتر اسرار هاگوارتز ثبت شده، پیش از طلوع آفتاب به قلب جنگل بیا.»

ابتدا تصور کردم شوخی یکی از هم‌کلاسی‌هاست؛ اما وقتی کاغذ را لمس کردم، حروف برای لحظه‌ای درخشیدند و سپس ناپدید شدند. بدتر از آن، نام من روی جلد کتاب قدیمی‌ای ظاهر شده بود که سال‌ها در کتابخانه‌ی ممنوعه خاک می‌خورد.

چوب‌دستی‌ام را برداشتم، شنلم را روی شانه انداختم و بی‌صدا از قلعه بیرون زدم.

هرچه بیشتر در جنگل پیش می‌رفتم، صداهای اطراف عجیب‌تر می‌شدند. شاخه‌ها بدون وزش باد تکان می‌خوردند، برگ‌ها زیر پایم جابه‌جا می‌شدند، گویی چیزی نامرئی مرا دنبال می‌کرد. چند بار صدای قدم‌هایی را پشت سرم شنیدم، اما هر بار که برمی‌گشتم، جز تاریکی چیزی نمی‌دیدم.

ناگهان صدای شکستن شاخه‌ای از سمت راست آمد.

چوب‌دستی‌ام را بالا گرفتم و زمزمه کردم:

«لوموس!»

نور آبی‌رنگی از نوک چوب‌دستی‌ام بیرون زد. در میان درختان، چیزی سفید و درخشان حرکت کرد. ابتدا تصور کردم مه است، اما با نزدیک‌تر شدن، متوجه شدم حیوانی میان درختان ایستاده است.

یک تک‌شاخ!

زیباتر از هر تصویری بود که در کتاب‌های جانورشناسی جادویی دیده بودم. یال بلند و سفیدش مانند رشته‌های نور ماه روی زمین می‌ریخت و شاخ بلورینش در تاریکی می‌درخشید. چشمانش آبی و عمیق بودند؛ درست مثل آسمان پیش از طلوع.

اما چیزی درست نبود.

روی پهلویش زخمی سیاه دیده می‌شد؛ زخمی که نه خون از آن جاری بود و نه به شکل زخم‌های معمولی به نظر می‌رسید. انگار تکه‌ای از تاریکی به بدنش چسبیده بود.

یک قدم جلو رفتم.

تک‌شاخ سرش را بالا آورد و مستقیم به من خیره شد. برخلاف انتظارم فرار نکرد. حتی وقتی دستم را به سمتش دراز کردم، عقب نرفت. فقط آرام سرش را پایین آورد و پیشانی‌اش را به کف دستم تکیه داد.

در همان لحظه، صدایی در ذهنم پیچید:

«بالاخره آمدی.»

از ترس دستم را عقب کشیدم.

«تو... حرف زدی؟»

صدای تک‌شاخ دوباره در ذهنم طنین انداخت:

«نه با گوش‌هایت بشنو. با قلبت.».

ناگهان تصاویری در ذهنم ظاهر شدند؛ تصویر هاگوارتز، برج بلند اخترشناسی و مردی با ردایی سیاه که در زیرزمین قلعه مشغول خواندن وردی ممنوعه بود. سپس تصویر جنگل را دیدم؛ درختی عظیم در مرکز آن که ریشه‌هایش با زنجیرهای نقره‌ای بسته شده بودند. تک‌شاخ دیگری کنار آن درخت افتاده بود.

با وحشت چشم‌هایم را باز کردم.

«چه اتفاقی افتاده؟ چه کسی این بلا را سرت آورده؟»

تک‌شاخ پاسخ داد:

«کسی که می‌خواهد جادوی جنگل را تصاحب کند. او قلب جنگل را پیدا کرده و تا پیش از طلوع، آن را آزاد خواهد کرد. اگر موفق شود، تمام موجودات جادویی این جنگل به بردگان او تبدیل خواهند شد.»

هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بپرسم که صدای خش‌خش بلندی از پشت سرمان شنیدم.

مردی با ردای سیاه از میان درختان بیرون آمد. صورتش زیر کلاهش پنهان بود و چوب‌دستی بلند و سیاهی در دست داشت.

با صدایی سرد گفت:

«پس بالاخره تک‌شاخ آخر را هم پیدا کردم. و ظاهراً مهمان کوچکی هم داریم!»

چوب‌دستی‌ام را محکم گرفتم.

«شما کی هستید؟»

مرد خندید.

«کسی که قرار است جادوی فراموش‌شده‌ی این جنگل را به دنیا بازگرداند. کنار برو، بچه!»

پیش از آنکه بتوانم واکنشی نشان دهم، وردی به سمتم پرتاب کرد. خودم را پشت تنه‌ی درختی انداختم. جرقه‌ای سرخ از کنار صورتم گذشت و به درخت برخورد کرد. پوست درخت فوراً سیاه شد.

با تمام توان فریاد زدم:

«پروتگو!»

سپر جادویی کوچکی مقابلم ظاهر شد، اما می‌دانستم در برابر جادوگری با آن قدرت دوام زیادی نخواهد آورد.

درست همان لحظه، تک‌شاخ قدمی جلو گذاشت.

شاخش ناگهان روشن شد. نوری سفید و خیره‌کننده تمام جنگل را فرا گرفت. مرد فریادی کشید و چند قدم عقب رفت. اما زخم سیاه روی بدن تک‌شاخ شروع به گسترش کرد.

صدای او را در ذهنم شنیدم:

«زخم من با جادو درمان نمی‌شود. این تاریکی از ترس و طمع او تغذیه می‌کند. باید چیزی را به یاد بیاوری که جادوگران مدت‌هاست فراموش کرده‌اند.»

«چه چیزی؟»

«اینکه همه‌چیز را نمی‌توان با جادو نجات داد.»

نگاهم به اطراف افتاد. مرد دوباره چوب‌دستی‌اش را بالا آورده بود. تک‌شاخ به سختی روی پاهایش ایستاده بود و نور شاخش هر لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شد.

ناگهان متوجه شدم زنجیرهای نقره‌ای که در تصاویر ذهنی‌ام دیده بودم، روی تنه‌ی درختان اطراف نیز وجود دارند. این زنجیرها از شاخ تک‌شاخ به زمین کشیده شده بودند و با هر وردی که مرد می‌خواند، محکم‌تر می‌شدند.

چوب‌دستی‌ام را پایین آوردم.

مرد با تمسخر گفت:

«تسلیم شدی؟»

جوابی ندادم. به طرف تک‌شاخ رفتم و دستم را روی زنجیر سردی که به پایش بسته شده بود گذاشتم. سپس به یاد جمله‌ی او افتادم: «همه‌چیز را نمی‌توان با جادو نجات داد.»

چوب‌دستی‌ام را کنار گذاشتم و با تمام توان زنجیر را کشیدم. دست‌هایم از شدت فشار درد گرفتند، اما حلقه‌ی اول زنجیر باز شد. بعد حلقه‌ی دوم و سوم.

مرد فریاد زد:

«نه! متوقفش کن!»

وردی به طرفم فرستاد، اما تک‌شاخ آخرین توانش را جمع کرد و خودش را میان ما انداخت. نور شاخش درست در مسیر طلسم قرار گرفت.

صدای انفجاری در جنگل پیچید.

تمام زنجیرها یکی پس از دیگری شکستند.

درخت عظیم وسط جنگل شروع به درخشیدن کرد. ریشه‌هایش از زیر خاک بیرون آمدند و شاخه‌هایش چنان گسترده شدند که گویی آسمان را در آغوش گرفته‌اند. هزاران نقطه‌ی نورانی از میان برگ‌ها آزاد شدند؛ موجوداتی کوچک و درخشان که سال‌ها در اسارت جادوی سیاه بودند.

مرد تلاش کرد فرار کند، اما ریشه‌های درخت دور پاهایش پیچیدند و او را به داخل زمین کشاندند. آخرین چیزی که از او دیدم، چوب‌دستی سیاهش بود که روی زمین افتاد و به خاکستر تبدیل شد.

جنگل دوباره آرام گرفت.

به سمت تک‌شاخ برگشتم. زخم سیاهش ناپدید شده بود و موهای سفیدش زیر نور ماه می‌درخشیدند. برای نخستین بار لبخندی در چشمانش دیدم.

پرسیدم:

«حالا چه اتفاقی می‌افتد؟»

تک‌شاخ سرش را پایین آورد. قطره‌ای از نور روی کف دستم افتاد و به شکل ستاره‌ای کوچک درآمد.

صدایش برای آخرین بار در ذهنم پیچید:

«تو امشب جنگل را نجات ندادی؛ فقط به آن یادآوری کردی که هنوز کسانی هستند که برای نجاتش می‌جنگند.»

سپس به آرامی میان درختان قدم برداشت. چند لحظه بعد، تنها چیزی که از او باقی مانده بود، رد سم‌های نورانی روی علف‌های خیس بود.

وقتی به قلعه برگشتم، آسمان کم‌کم روشن می‌شد. درست پیش از ورود به راهروی خوابگاه، صدای زنگ ساعت بزرگ قلعه به صدا درآمد. با شنیدن آن، ستاره‌ی کوچکی که در دستم بود گرم شد.

به دفتر اسرار هاگوارتز فکر کردم؛ همان کتابی که نامم در آن ظاهر شده بود.

آن شب وقتی به اتاقم رسیدم، کتاب روی میزم باز شده بود. صفحه‌ای که تا آن لحظه سفید بود، حالا نوشته‌ای نقره‌ای‌رنگ روی خود داشت:

«در نخستین سپیده‌دم پس از آزادی آخرین تک‌شاخ، نگهبانی تازه برای جنگل انتخاب شد.»

زیر آن، نام من نوشته شده بود.

لبخندی زدم و کتاب را بستم.

از آن شب به بعد، هرگاه ماه کامل می‌شد، گاهی از پنجره‌ی برج ریونکلاو به جنگل نگاه می‌کردم. در دوردست، میان درختان تاریک، نوری سفید ظاهر می‌شد و برای چند ثانیه می‌درخشید.

هیچ‌کس حرفم را باور نکرد. حتی وقتی رد سم‌های نورانی را روی آستین لباسم پیدا کردند، نتوانستم چیزی را ثابت کنم.

اما من می‌دانستم که تک‌شاخ هنوز آنجاست.

و عجیب‌تر از همه اینکه، هر بار که به جنگل نگاه می‌کردم، احساس می‌کردم کسی از میان درختان مرا صدا می‌زند.

شاید جنگل ممنوعه دیگر برای من ممنوع نبود.

شاید من حالا بخشی از راز آن شده بودم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1393/11/28
آخرین ورود
دیروز ساعت 21:23
عضویت
1393/11/27
پست‌ها
601
بسمه تعالی



تصویر شماره 10:

تلق تیلیق تولوق!

آجرهای حیاط پشتی مهمانخانه لکی کالدورن روی یکدیگر سر خوردند و طاق نمایی ساختند به روی یکی از سرزنده ترین خیابان های جهان جادویی. جایی که از شیرِ مرغِ جادویی تا جانِ آدمیزادِ جادویی در آن پیدا می شد و در آن طرف طاق نما نیز پسرکی با موهای مشکی شنبه یک شنبه ایستاده بود و نره خری که به نظر نمی رسید هیچ نسبت یا ربط و خبطی به او داشته باشد و هر بیننده ای احتمال می داد که او بچه را از جایی دزدیده باشد و یا از قیمین قانونی اش به نحوی از انحاء و اعمال زور و ارعاب جدا کرده و می برد تا به سازمانی که هیچگونه نظارت قانونی بر آن وجود ندارد و افراد زیر سن قانونی را به اسم آموزش در معرض خطرات جانی قرار می دهد تحویل دهد.

ولی بیایید این ذهنیت قضاوتگرانه را کنار بگذاریم. پسربچه که هری پاتر نام دارد با دیدن شیشه های پر از چشم سوسک و دیگ های خود همزننده و پیرزن های گوژپشت هیجان زده شده، جست و خیز کنان وارد خیابان می شود و صورتش را به شیشه های این مغازه و آن مغازه می چسباند و ندید بدید بازی در می آورد و توجهی به آن نره خری که همراهش آمده و در آستانه همان طاق... در و اصلا هرچیزی اسمش هست دارد زور می زند که قبل از آن که دوباره بسته بشود خودش را رد کند و برای هزارمین بار با خودش عهد می بندد که وزن کم کند و جالب آن است که خودش هم می داند مثل هیپوگریف دروغ می گوید و از این موضوع خنده اش گرفته و به لطف ارتعاشات حاصل از خنده بر اندامش و تلاش کسانی که پشت سرش هستند و می خواهند رد بشوند بالاخره با صدای پاپ (یا هر صدایی که موقع در آمدن چوب پنبه از نوک بطری در می آید) خلاص می شود و قبل از آنکه بتواند ابراز خرسندی کند، دو دستی در سرش می زند که «بچه کو؟!» و گرومپ گرومپ کنان می افتد دنبال مردم و ایجاد رعب و وحشت می کند و از آن جایی که هیچ نهاد جادویی جهت رسیدگی به رفتارهایی که جامعه جادویی را با خطر له کردن غیرعمد مواجه می کند وجود ندارد، هاگرید - که همان بچه غول بزرگسالِ پشمالو باشد - دلیلی نمی بیند بابت جادوگران و ساحرگانی که با وحشت و جیغ از سر راهش کنار می روند خاطر خودش را مکدر کند و دست آخر هری را می بیند که جلوی مغازه بستنی فروشی فلورین فورتسکیو روی زمین نشسته دو زانو را بغل کرده و مشتری ها را با نگاه پر از فلاکت و حسرتش معذب می کند. هاگرید که طاقت دیدن غم و قصه هری را ندارد، او را روی دوشش می اندازد که چشمش به چشم های پرحسرت بچه نیافتد و راه می افتد سمت گرینگوتز و امیدوار می شود که آن کلیدی که دامبلدور به او داده به گنجینه بزرگی ختم شود، ولی آخرش بعد از کلی سواری و خالی شدن محتوای معده اش بر سر اژدهای نگهبان آنجا ته ش یک تکه سنگ می گذراند کف دستش و که ثابت می کند دامبلدور واقعا مشنگ - نه از آن مشنگ ها البته، مشنگِ مشنگ- است که همین تکه سنگ را نداد به ولدمورت که مسیرش به سمت زندگی آکادمیک برود و به جای جرواجر کردن روح و روانش بچسبد به درس و مشق و برای خودش سنگ بسازد و نیافتد به جان این و آن. خلاصه هاگرید سنگ را در جیبش می گذارد و از صندوق هری اینا نیز یک مشت گالیون به عنوان هزینه ایاب و ذهاب برمی دارد و بعد از بانک بچه را می فرستد برای خودش بچرخد و خرج کند و خودش نیز گلویی تازه می کند و بعد از آن نمی داند که چه شد و همه جا تار می شود و ناگهان سقف کلبه محقرش را رو به روی خودش می بیند.

پایان!

-------------
@لاديسلاو زاموژسلی

اگر از روی علاقه پست زدی که باید بگم بسیار از خوندن پستت لذت بردیم . خوش‌حال میشیم که باز هم برگردی. ولی اگر اشتباها تصور کردی برای بازگشت نیازه مراحل رو از ابتدا طی کنی باید بگم که نیازی نیست و کافیه توی تاپیک معرفی شخصیت پست بزنی تا دسترسی هات برگردن.

منتظرت هستیم!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/8/1 22:10:35
Amirer
تولد نقش
1403/03/15
آخرین ورود
دیروز ساعت 22:30
عضویت
1405/07/20
پست‌ها
3
تصویر شماره 4
جینی در کتابخانه هاگوارتز کنار هرمیون و چند نفر دیگر از دوستانش نشسته بود و کتابی مرموز می‌خواند؛ کتابی با جلدی که مثل پوست اژدهای شاخ‌دار چین‌خورده بود. ناگهان دراکو مالفوی با سه نفر از دارودسته‌اش از انتهای سالن کتابخانه وارد شدند.

جینی کتاب را به سمت هرمیون گرفت و پاورقی صفحه را نشانش داد. طلسمی در آنجا توصیف شده بود که دهان هر کسی را برای چند دقیقه می‌دوخت — انگار اصلاً دهانی روی صورتش نبود. در متن اصلی، طلسم برای بستن دهان اژدها نوشته شده بود تا جادوگر اندکی از شعله‌هایش در امان بماند، ولی نویسندهٔ کتاب — که اسمی از او روی جلد نبود — در پاورقی افزوده بود: «در صورت نیاز مبرم، برای افراد وراج نیز قابل استفاده است.»

همان موقع دراکو و دوستانش با تکه‌انداختن و چرند گفتن به دانش‌آموزان، به هرمیون و بقیه نزدیک می‌شدند. هری و رون از ورودی سالن مطالعه — جایی که دو سرباز زرهی خالی و ساکت ایستاده بودند — با صدای بلند هرمیون و جینی را صدا زدند و آرام‌آرام به سمتشان راه افتادند.

دراکو به آن‌ها رسید. اول رو به هرمیون کرد و با پوزخند دورگه صدایش زد و چند ناسزا بارش کرد. بعد سراغ جینی رفت، به لباس کهنه‌اش چشم دوخت و با خنده گفت فقیر و بدبخت است و چند توهین دیگر هم به آن اضافه کرد.

جینی دندان‌هایش را به هم فشرد. یک لحظه مکث کرد — شاید داشت به عواقبش فکر می‌کرد — ولی خشمش بیشتر بود. طلسم را زیر لب زمزمه کرد و دستانش را به شکل مارپیچی تکان داد.

ناگهان دهان دراکو و هر سه نفر همراهانش بسته شد. انگار نه لبی داشتند، نه دهانی؛ فقط پوست صاف. کراب و گویل با وحشت صورتشان را لمس می‌کردند و صدای خفه‌ای از گلویشان بیرون می‌آمد.

دراکو با انگشت به آن‌ها اشاره کرد — تهدیدی بی‌صدا — و بعد با دارودسته‌اش از سالن بیرون زدند.

هری و رون تازه رسیده بودند. رون دهانش باز مانده بود. «جینی... تو دیوانه‌ای! ولی لعنتی، عالی بود.»

هری سرش را به علامت هشدار تکان داد. «عالی بود، ولی اگر مالفوی به پروفسور بگوید؟»

«اون اول شروع کرد،» جینی گفت، ولی صدایش دیگر آنقدر محکم نبود.

در همان لحظه صدای قدم‌های پروفسور مک‌گونگال از انتهای سالن بلند شد. آن‌ها را دید که دور هم جمع شده‌اند و کتاب باز جینی. نگاهی به صفحه انداخت، بعد به صورت بچه‌ها.

«خانم ویزلی،» با آن لحن همیشگی‌اش گفت، «حدس می‌زنم توضیحی داری.»

جینی سرخ شد. «پروفسور، من... مالفوی داشت به هرمیون توهین می‌کرد و...»

مک‌گونگال یک لحظه سکوت کرد. گوشهٔ لبش — فقط برای یک ثانیه — تکان خورد، ولی فوراً محو شد.

«دلیلت را می‌فهمم، ولی این روش نیست. اگر دوباره چنین طلسمی روی دانش‌آموزی اجرا شود، ده امتیاز از گریفیندور کم می‌شود. واضح است؟»

«بله، پروفسور،» همه با هم گفتند. «متأسفیم.»

مک‌گونگال سرش را تکان داد و رفت. رون زیر لب گفت: «فکر کنم یه ثانیه داشت لبخند می‌زد.»

جینی کتاب را بست. «حالا فقط باید دعا کنیم مالفوی بلد نباشه طلسم برگردون رو.»




( این همان متن قبلی است ولی در این کمی از هوش مصنوعی هم کمک گرفتم ایده اصلی همان قبلی است ولی برای گیرایی بیشتر از deepseek استفاده کردم )

------------

من پاسخت رو در پست قبلی که بدون هوش مصنوعی نوشته بودی، دادم. چون همونطوری که گفتم، پست هایی که با هوش مصنوعی نوشته بشن رد میشن.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/29 1:36:01
Amirer
تولد نقش
1403/03/15
آخرین ورود
دیروز ساعت 22:30
عضویت
1405/07/20
پست‌ها
3
تصویر شماره 4
جینی در کتابخانه هاگوارتز کنار هرمیون و دیگر دوستانش نشسته و مشغول مطالعه کتابی مرموز با جلدی شبیه به پوست اژدهای شاخ دار بود که ناگهان دراکو با سه نفر از دوستانش از انتهای سالن کتابخانه وارد شدند.
جینی کتابی را درحال مطالعه بود را به هرمیون نشان داد و اسپل جالبی را که هر فردی را که که میخواستی برای چند دقیقه دهانش را به هم میدوخت وقتی میگویم به هم میدوخت انگار اصلا دهانی در روی صورت وجود نداشت البته در کتاب برای بستن دهان اژدها نوشته شده بود برای اینکه اندکی از شعله هایش در امان باشند ولی نویسنده کتاب که اصلا اسمی از وی روی کتاب نوشته نشده بود در پاورقی کتاب نوشته بود حتی برای افراد وراج( ) قابل استفاده است البته در صورت نیاز محرز
در همین حین دراکو و دوستان با تیکه انداختن و چروور گفتن به دانش آموزان به هرمیون و بقیه نزدیک میشد
همینگونه که دراکو به طرف بچه ها می آمد هری و رون با صدای بلندی از ورودی درب سالن مطالعه کتابخانه که با دو سرباز زرهی دو خالی و ایستاده و مرموز هرمیون و جینی را صدا زدند و آرام آرام به سمتشان آمدند
دراکو به جینی و هرمون رسید و هرمیون را دورگه نامید و پس از ناسزا گفتن به وی به سراغ جینی رفت و لباس کهنه او را مسخره کرد و او را فقیر و بد بخت صدا زد و اندکی هم به او ناسزا گفت
جینی که از این طرز صحبت او بسیار خشمگین شده بود و دندان هایش را به هم می فشارد با نهایت خشم اون اسپلی را که در کتاب نوشته بود را تکرار کرد و دستانش را به شکل مار پیچی تکان داد سپس دید که دهان او و دوستانش دوخته شده بود
دراکو با اشاره آنها را تهدید کرد که انتقام میگیرد و سپس به سرعت از آنجا با دوستانش فرار کردند
هری و رون به جینی رسیدند و به او گفتند برای چه این کار را کردی و او را پس تشویق نصیحیتی نیز کردند
ناگهان پروفوسور مک گوناگال رسیدند و متوجه شدند که آنها این کار را کردند پروفوسور جینی را تهدید کرد که اگر تکرار بشود از گروه گریفیندور ده امتیاز کم میشود
آنها عذر خواهی کردند و قول دادند که دیگه تکرار نشود

--------------

@Amirer

لطفا دقت کن که مسئله‌ای که در مورد هوش مصنوعی گفتیم درباره‌ی نوع هوش مصنوعی نبود، بلکه اساسا با توجه به اینکه مبنای سایت داستان نویسیه، ما میخوایم که نوشته خودت که از نوشنش لذت میبری رو بخونیم. بنابراین لطفا این مورد رو در نظر بگیر و دیگه از هوش مصنوعی استفاده نکن. من این پستت رو که خودت نوشتی تایید میکنم.

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/29 1:31:41
تولد نقش
1405/07/10
آخرین ورود
یکشنبه 26 مهر 1405 20:14
عضویت
1405/06/31
پست‌ها
11
تصویر شماره ۲۱
به بالا خیره شده بودم و به آسمونی که انگار از وسط شکافته شده بود، به برج‌هایی که زیر بارون خم شده بودن، یا به شعله‌های کوچیکی که توی دست‌هاشون می‌لرزید.
نگاه می کردم.

هوا بوی خاک می داد وقت خداحافظی بود از اون خداحافظی‌هایی که هیچ‌کس دلش نمی‌خواد به زبون بیاره، چون تا وقتی اسمش رو نذاری خداحافظی، یه گوشه‌ی دلت هنوز فکر می‌کنه شاید همه‌چیز درست بشه.

یکی شمعش رو بالاتر گرفت. یکی دیگه، بی‌اینکه حواسش باشه، زیر لب اسمی رو تکرار می‌کرد. انگار اگر به اندازه‌ی کافی تکرارش کنه، اسم می‌تونه از کلمه تبدیل به در بشه؛ دری رو به جایی که آدم‌ها هنوز زنده‌ان، هنوز می‌خندن و هنوز فرصت دارن به هم بگن که چقدر دوستشون دارن.

اما بعضی درها، حتی با جادو هم باز نمی‌شن.

بارون روی صورت‌هاشون می‌ریخت و معلوم نبود کدوم قطره اشکه و کدومش از آسمون اومده. شاید اصلاً فرقی نداشت. اون شب، آسمون هم یکی از خودشون بود؛ یکی که بلد نبود دلداری بده و فقط کنارشون گریه می‌کرد.

قلعه پشت سرشون ایستاده بود؛ پیر و زخمی، مثل پیرمردی که تمام عمرش قصه‌ی قهرمان‌ها رو شنیده و حالا برای اولین بار فهمیده قهرمان‌ها هم ممکنه برنگردن.

و با این حال، هیچ‌کس شمعش رو خاموش نکرد.

شاید چون آدمیزاد موجود عجیبیه. می‌تونه از چیزی که دوست داره، یه مشت خاکستر تحویل بگیره و باز هم دست‌هاش رو دور آخرین ذره‌ی گرماش حلقه کنه. می‌تونه دنیا رو در حال فرو ریختن ببینه و بازم دلش بخواد فردا صبح بشه. می‌تونه از جادو زخم بخوره و باز هم به معجزه ایمان داشته باشه.

اون شب، اونا برای مرده‌ها شمع روشن نکرده بودن؛ برای خودشون روشن کرده بودن. برای اینکه یادشون نره قبل از اینکه دنیا ازشون شجاعت بخواد، بهشون اجازه داده بود بچه باشن. بخندن، عاشق بشن، از امتحان‌ها بترسن و فکر کنن تابستون بعدی هم حتماً از راه می‌رسه.

شاید بزرگ‌ترین تراژدی دنیا همین باشه؛ اینکه یه روز بفهمی تابستون بعدی برای همه نمی‌رسه.

اما شاید جادو هم دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شه؛ از جایی که با وجود دونستن این حقیقت، باز هم برای هم شمع روشن می‌کنیم.

و اون شب، زیر آسمونی که انگار دیگه هیچ قولی به زمین نمی‌داد، صدها شعله‌ی کوچیک به تاریکی خیره شده بودن.
تاریکی خیلی بزرگ بود.

افرادی که لایک کردند

اگه از من خطا دیدین شما خطای دید دارید من مثل ماه با نور خورشید می درخشم.
تولد نقش
1405/07/23
آخرین ورود
پنجشنبه 7 آبان 1405 06:54
عضویت
1405/07/23
پست‌ها
4
«تصویر #۲۳»
[زنده ولی بی روح تر از مرگخوار]

- تق... خِش... تق! -
**>
پای چوبیم رو محکم می‌کوبیدم روی سنگفرش‌های خیس و لجن‌گرفته‌ی حیاط هاگوارتز. بوی تند گوگرد، خاکسترِ طلسم‌های منفجر شده و نم بارون پاییزی هنوز توی هوا معلق بود. تازه نیم ساعت بود که درگیری با اون سه تا مرگ‌خوار فراری توی حاشیه‌ی محوطه خوابیده بود.
**>
وسط حیاط، روی یه تخته‌سنگ پهن، یه برانکارد برزنتی گذاشته بودن و یه شنل سیاه کشیده بودن روش؛ جنازه‌ی «پرادفوت»، یکی از معدود کارآگاه‌های کاردرست و کهنه‌کارِ وزارت که احمق‌های پشت‌میز‌نشین فرستاده بودنش خط مقدم بدون نیروی پشتیبان!
**>
یهو یکی از این پپه‌های کت‌شلواری وزارتخونه که تا حالا حتی بوی باروت جنگ هم به دماغش نخورده بود، با یه ژستِ لوس و رمانتیک چوبدستیش رو گرفت سمت ابرهای تیره بالای سرمون:
- لوموس...
**>
پشت‌بندش، کل جماعت—از الف‌بچه‌های سال پنجمی هاگوارتز گرفته تا کارآموزهای ترسو و اعضای گریه‌اوکوی محفل—چوبدستیاشونو مثل شاخ گوزن گرفتن هوا! یه نور سفید و نقره‌ایِ گنده فواره زد توی آسمون مه‌گرفته؛ ادای احترام به رفیقِ شهیدمون! نماد اتحاد و این خزعبلات!
**>
دست سالمم رو سر دادم توی جیب عمیق پالتوی کهنه‌م. قمقمه‌ی برنجی رو کشیدم بیرون. با ناخن شستم ضامنش رو پروندم:
- تِق! -
یه قورتِ گنده از معجونِ تلخ و تیزِ توش رو دادم بالا که تا مغز استخونم سوخت. آستینم رو کشیدم رو دهن کجم و یه پوزخند زدم.
**>
من چوبدستیمو ببرم بالا؟! عمراً! مگه مغز خر خوردم؟!
**>
چوبدستی بلوط کهنه‌م مثل قفل فرمون چسبیده بود بیخ کمرم، نوکش هم با زاویه چهل‌وپنج درجه صاف قفل بود رو لای شاخ و برگ‌های سیاه جنگل ممنوعه.
**>
این کارشون احترام نبود، بلاهتِ محضِ نظامی بود! صد تا جادوگر خنگ، گاردشون رو کلاً باز کرده بودن، سلاح‌ها رو نشونه گرفته بودن سمت ابرها، و با یه منورِ غول‌پیکرِ چندصدمتری، قشنگ داشتن به هر مرگ‌خوار یا تک‌تیرانداز سیاهی که تو تاریکی قایم شده بود گرا می‌دادن: «آهای! ما همه اینجا دسته‌جمعی و بی‌دفاع وایسادیم، بیاین شخممون بزنید!»
**>
چشم جادوییم با یه صدای ویززززِ ممتد، سیصد و شصت درجه چرخید و رفت پشت جمجمه‌م. تیغه‌ی پشت‌بام‌ها رو اسکن کرد، بعد لای مه حیاط شیرجه زد و برگشت سر جاش.
**>
حسم تو اون لحظه؟ گریه و زاری؟ نه بابا! خشم خالص از دست یه مشت آدم احساساتیِ بی‌کله!
**>
لنگ‌لنگان پشتم رو کردم به جمعیت، یه تف غلیظ انداختم گوشه‌ی سنگفرش و زیر لب غریدم:
- هوشیاری مدام لعنتیا... هوشیاری مدام! ادای احترام به یه هم‌رزمِ تیرخورده این نیست که بیای وسط میدون فانوس روشن کنی و آبغوره بگیری؛ احترام به مرده یعنی چوبدستیت رو بگیری رو به تاریکی، گوشات تیز باشه، و نذاری نفر بعدی روی اون برانکارد لعنتی بیفته!


---
@Alesttoor
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/23 11:56:40
تولد نقش
1403/03/15
آخرین ورود
دوشنبه 20 مهر 1405 18:52
عضویت
1405/07/20
پست‌ها
1
تصویر شماره ۲۱
به بالا خیره شده بودم و به آسمونی که انگار از وسط شکافته شده بود، به برج‌هایی که زیر بارون خم شده بودن، یا به شعله‌های کوچیکی که توی دست‌هاشون می‌لرزید.
نگاه می کردم.

هوا بوی خاک می داد وقت خداحافظی بود از اون خداحافظی‌هایی که هیچ‌کس دلش نمی‌خواد به زبون بیاره، چون تا وقتی اسمش رو نذاری خداحافظی، یه گوشه‌ی دلت هنوز فکر می‌کنه شاید همه‌چیز درست بشه.

یکی شمعش رو بالاتر گرفت. یکی دیگه، بی‌اینکه حواسش باشه، زیر لب اسمی رو تکرار می‌کرد. انگار اگر به اندازه‌ی کافی تکرارش کنه، اسم می‌تونه از کلمه تبدیل به در بشه؛ دری رو به جایی که آدم‌ها هنوز زنده‌ان، هنوز می‌خندن و هنوز فرصت دارن به هم بگن که چقدر دوستشون دارن.

اما بعضی درها، حتی با جادو هم باز نمی‌شن.

بارون روی صورت‌هاشون می‌ریخت و معلوم نبود کدوم قطره اشکه و کدومش از آسمون اومده. شاید اصلاً فرقی نداشت. اون شب، آسمون هم یکی از خودشون بود؛ یکی که بلد نبود دلداری بده و فقط کنارشون گریه می‌کرد.

قلعه پشت سرشون ایستاده بود؛ پیر و زخمی، مثل پیرمردی که تمام عمرش قصه‌ی قهرمان‌ها رو شنیده و حالا برای اولین بار فهمیده قهرمان‌ها هم ممکنه برنگردن.

و با این حال، هیچ‌کس شمعش رو خاموش نکرد.

شاید چون آدمیزاد موجود عجیبیه. می‌تونه از چیزی که دوست داره، یه مشت خاکستر تحویل بگیره و باز هم دست‌هاش رو دور آخرین ذره‌ی گرماش حلقه کنه. می‌تونه دنیا رو در حال فرو ریختن ببینه و بازم دلش بخواد فردا صبح بشه. می‌تونه از جادو زخم بخوره و باز هم به معجزه ایمان داشته باشه.

اون شب، اونا برای مرده‌ها شمع روشن نکرده بودن؛ برای خودشون روشن کرده بودن. برای اینکه یادشون نره قبل از اینکه دنیا ازشون شجاعت بخواد، بهشون اجازه داده بود بچه باشن. بخندن، عاشق بشن، از امتحان‌ها بترسن و فکر کنن تابستون بعدی هم حتماً از راه می‌رسه.

شاید بزرگ‌ترین تراژدی دنیا همین باشه؛ اینکه یه روز بفهمی تابستون بعدی برای همه نمی‌رسه.

اما شاید جادو هم دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شه؛ از جایی که با وجود دونستن این حقیقت، باز هم برای هم شمع روشن می‌کنیم.

و اون شب، زیر آسمونی که انگار دیگه هیچ قولی به زمین نمی‌داد، صدها شعله‌ی کوچیک به تاریکی خیره شده بودن.

تاریکی خیلی بزرگ بود
سلام به کسی که این داستان رو می خونه من این داستان رو به یک اسم دیگه فرستادم ولی اتفاقی اون حسابم رو پاک کردم و با یک حساب دیگه دوباره همون داستان.رو برای همان تایید فرستادم.

---
@wwww
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/20 20:40:46
,🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄
Amirer
تولد نقش
1403/03/15
آخرین ورود
دیروز ساعت 22:30
عضویت
1405/07/20
پست‌ها
3
شماره 22
معامله‌ای که مرگ انتظارش را نداشت

سه برادر در شبی تاریک از رودخانه‌ای خطرناک گذشتند و در آن سوی رودخانه با مرگ روبه‌رو شدند. مرگ که از زنده ماندن آن‌ها خشمگین بود، به هرکدام اجازه داد هدیه‌ای انتخاب کنند.

برادر اول، چوبدستی ارشد را خواست؛ برادر دوم، سنگ رستاخیز را انتخاب کرد؛ اما برادر سوم چیزی نخواست.

او رو به مرگ گفت: «می‌خواهم با تو معامله کنم. به ازای هر روزی که به زندگی یک انسان اضافه می‌کنی، من یک روز از عمر خودم را به تو می‌دهم.»

مرگ با لبخند پذیرفت؛ مطمئن بود روزی این معامله به زیان برادر سوم تمام خواهد شد.

سال‌ها گذشت. برادر اول با قدرت چوبدستی‌اش به شهرت رسید، اما سرانجام قدرتش دشمنان بسیاری برایش ساخت. برادر دوم آن‌قدر در دیدار با مردگان غرق شد که زندگی واقعی را فراموش کرد.

اما برادر سوم زندگی ساده‌ای داشت و با معامله‌اش به انسان‌های بسیاری فرصت دوباره‌ای بخشید؛ تا اینکه روزی دخترش بیمار شد و مرگ به سراغش آمد.

برادر سوم از مرگ خواست دخترش را نجات دهد و تمام روزهایی را که به دیگران بخشیده بود، پس بگیرد. مرگ پاسخ داد: «اگر این کار را بکنم، تمام کسانی که به لطف تو زنده مانده‌اند، روزهای اضافه‌شان را از دست خواهند داد.»

برادر سوم سکوت کرد. سرانجام فهمید نمی‌تواند همه را نجات دهد؛ پس اجازه داد معامله‌شان پایان یابد.

سال‌ها بعد، هنگامی که آخرین روز زندگی خودش فرا رسید، دوباره با مرگ روبه‌رو شد.

مرگ پرسید: «پشیمانی که با من معامله کردی؟»

برادر سوم لبخند زد و گفت: «نه. من نتوانستم مرگ را شکست بدهم، اما به آدم‌های زیادی فرصت دادم تا زندگی کنند.»

مرگ دستش را دراز کرد و این بار، نه به‌عنوان دشمن، بلکه به‌عنوان همراه، او را با خود برد.

از آن روز به بعد، مرگ دیگر آن معامله را فراموش نکرد؛ زیرا برای نخستین بار فهمیده بود که گاهی یک روز زندگی، برای یک انسان به‌اندازه‌ی تمام دنیا ارزش دارد.
chatGPT


---
@Amirer
با پست زدن تو کارگاه داستان‌نویسی، تو داری تلاش می‌کنی وارد ایفای نقش جادوگران بشی که بر مبنای داستان نویسی بنا شده و نیازه که اگه به چنین کاری علاقمند هستی خودت انجامش بدی. وگرنه اگه به نوشتن علاقه نداری که بخوای به هوش مصنوعی بدی تا برات بنویسه، چرا برای ورود به این بخش اقدام می‌کنی؟ ارزش سایت ما به اینه که خودت بنویسی و از نوشتن لذت ببری! و هیچ‌کس اینجا فوق‌العاده نمی‌نویسه... بلکه با مهارت خودش حالا هرچقدر هم ناشیانه باشه رول می‌نویسه و در کنار بقیه از ایفای نقش لذت می‌بره. اینجا برای نویسنده‌های ماهر نیست، برای کساییه که از نوشتن و ایفای نقش کردن لذت می‌برن، هرچقدرم که ضعیف یا قوی بنویسن. پس لطفا اگه واقعا می‌خوای وارد ایفای نقشی بشی که با داستان‌نویسی گره خورده، سعی کن با تلاش خودت و نه با کمک هوش مصنوعی داستانت رو بنویسی. مطمئنم اگه تلاش کنی از پسش برمیای.

تایید نشد. منتظرم تا با یه داستان دیگه که خودت نوشتی برگردی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/20 19:45:26
تولد نقش
1403/03/15
آخرین ورود
یکشنبه 19 مهر 1405 20:10
عضویت
1405/07/19
پست‌ها
1
تصویر شماره ۲۱
به بالا خیره شده بودم و به آسمونی که انگار از وسط شکافته شده بود، به برج‌هایی که زیر بارون خم شده بودن، یا به شعله‌های کوچیکی که توی دست‌هاشون می‌لرزید.
نگاه می کردم.

هوا بوی خاک می داد وقت خداحافظی بود از اون خداحافظی‌هایی که هیچ‌کس دلش نمی‌خواد به زبون بیاره، چون تا وقتی اسمش رو نذاری خداحافظی، یه گوشه‌ی دلت هنوز فکر می‌کنه شاید همه‌چیز درست بشه.

یکی شمعش رو بالاتر گرفت. یکی دیگه، بی‌اینکه حواسش باشه، زیر لب اسمی رو تکرار می‌کرد. انگار اگر به اندازه‌ی کافی تکرارش کنه، اسم می‌تونه از کلمه تبدیل به در بشه؛ دری رو به جایی که آدم‌ها هنوز زنده‌ان، هنوز می‌خندن و هنوز فرصت دارن به هم بگن که چقدر دوستشون دارن.

اما بعضی درها، حتی با جادو هم باز نمی‌شن.

بارون روی صورت‌هاشون می‌ریخت و معلوم نبود کدوم قطره اشکه و کدومش از آسمون اومده. شاید اصلاً فرقی نداشت. اون شب، آسمون هم یکی از خودشون بود؛ یکی که بلد نبود دلداری بده و فقط کنارشون گریه می‌کرد.

قلعه پشت سرشون ایستاده بود؛ پیر و زخمی، مثل پیرمردی که تمام عمرش قصه‌ی قهرمان‌ها رو شنیده و حالا برای اولین بار فهمیده قهرمان‌ها هم ممکنه برنگردن.

و با این حال، هیچ‌کس شمعش رو خاموش نکرد.

شاید چون آدمیزاد موجود عجیبیه. می‌تونه از چیزی که دوست داره، یه مشت خاکستر تحویل بگیره و باز هم دست‌هاش رو دور آخرین ذره‌ی گرماش حلقه کنه. می‌تونه دنیا رو در حال فرو ریختن ببینه و بازم دلش بخواد فردا صبح بشه. می‌تونه از جادو زخم بخوره و باز هم به معجزه ایمان داشته باشه.

اون شب، اونا برای مرده‌ها شمع روشن نکرده بودن؛ برای خودشون روشن کرده بودن. برای اینکه یادشون نره قبل از اینکه دنیا ازشون شجاعت بخواد، بهشون اجازه داده بود بچه باشن. بخندن، عاشق بشن، از امتحان‌ها بترسن و فکر کنن تابستون بعدی هم حتماً از راه می‌رسه.

شاید بزرگ‌ترین تراژدی دنیا همین باشه؛ اینکه یه روز بفهمی تابستون بعدی برای همه نمی‌رسه.

اما شاید جادو هم دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شه؛ از جایی که با وجود دونستن این حقیقت، باز هم برای هم شمع روشن می‌کنیم.

و اون شب، زیر آسمونی که انگار دیگه هیچ قولی به زمین نمی‌داد، صدها شعله‌ی کوچیک به تاریکی خیره شده بودن.

تاریکی خیلی بزرگ بود.

---
@Zseijtjtjf
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
ویرایش شده توسط Zseijtjtjf در 1405/7/19 19:34:23
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/19 21:43:27
👾🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄🦄
Khiaalsaaz
تولد نقش
1403/03/15
آخرین ورود
جمعه 17 مهر 1405 22:51
عضویت
1405/07/17
پست‌ها
1
تصویر شماره ۲۱
اون شب، هیچ‌کس نمی‌دونست دقیقاً باید به کجا نگاه کنه. به آسمونی که انگار از وسط شکافته شده بود، به برج‌هایی که زیر بارون خم شده بودن، یا به شعله‌های کوچیکی که توی دست‌هاشون می‌لرزید.

هوا بوی خاک خیس و خداحافظی می‌داد. از اون خداحافظی‌هایی که هیچ‌کس دلش نمی‌خواد به زبون بیاره، چون تا وقتی اسمش رو نذاری خداحافظی، یه گوشه‌ی دلت هنوز فکر می‌کنه شاید همه‌چیز درست بشه.

یکی شمعش رو بالاتر گرفت. یکی دیگه، بی‌اینکه حواسش باشه، زیر لب اسمی رو تکرار می‌کرد. انگار اگر به اندازه‌ی کافی تکرارش کنه، اسم می‌تونه از کلمه تبدیل به در بشه؛ دری رو به جایی که آدم‌ها هنوز زنده‌ان، هنوز می‌خندن و هنوز فرصت دارن به هم بگن که چقدر دوستشون دارن.

اما بعضی درها، حتی با جادو هم باز نمی‌شن.

بارون روی صورت‌هاشون می‌ریخت و معلوم نبود کدوم قطره اشکه و کدومش از آسمون اومده. شاید اصلاً فرقی نداشت. اون شب، آسمون هم یکی از خودشون بود؛ یکی که بلد نبود دلداری بده و فقط کنارشون گریه می‌کرد.

قلعه پشت سرشون ایستاده بود؛ پیر و زخمی، مثل پیرمردی که تمام عمرش قصه‌ی قهرمان‌ها رو شنیده و حالا برای اولین بار فهمیده قهرمان‌ها هم ممکنه برنگردن.

و با این حال، هیچ‌کس شمعش رو خاموش نکرد.

شاید چون آدمیزاد موجود عجیبیه. می‌تونه از چیزی که دوست داره، یه مشت خاکستر تحویل بگیره و باز هم دست‌هاش رو دور آخرین ذره‌ی گرماش حلقه کنه. می‌تونه دنیا رو در حال فرو ریختن ببینه و بازم دلش بخواد فردا صبح بشه. می‌تونه از جادو زخم بخوره و باز هم به معجزه ایمان داشته باشه.

اون شب، اونا برای مرده‌ها شمع روشن نکرده بودن؛ برای خودشون روشن کرده بودن. برای اینکه یادشون نره قبل از اینکه دنیا ازشون شجاعت بخواد، بهشون اجازه داده بود بچه باشن. بخندن، عاشق بشن، از امتحان‌ها بترسن و فکر کنن تابستون بعدی هم حتماً از راه می‌رسه.

شاید بزرگ‌ترین تراژدی دنیا همین باشه؛ اینکه یه روز بفهمی تابستون بعدی برای همه نمی‌رسه.

اما شاید جادو هم دقیقاً از همین‌جا شروع می‌شه؛ از جایی که با وجود دونستن این حقیقت، باز هم برای هم شمع روشن می‌کنیم.

و اون شب، زیر آسمونی که انگار دیگه هیچ قولی به زمین نمی‌داد، صدها شعله‌ی کوچیک به تاریکی خیره شده بودن.

تاریکی خیلی بزرگ بود.

ولی برای اولین بار، مجبور بود به چشم‌هاشون نگاه کنه

---

@Khiaalsaaz

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/17 20:40:02

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.