تصویر شماره ۱۸:
نجواهای آخرین تکشاخ
داستانی از جنگل ممنوعه
نیمهشب بود. قلعه هاگوارتز در سکوتی سنگین فرو رفته بود و تنها صدای زوزهی باد از لابهلای پنجرههای بلند راهروها به گوش میرسید. ماه پشت ابرهای تیره پنهان شده بود و نور مشعلها سایههایی لرزان روی دیوارهای سنگی قلعه میانداختند.
من نباید آنجا میبودم.
طبق قوانین مدرسه، ورود به جنگل ممنوعه برای دانشآموزان قدغن بود؛ اما امشب موضوع فرق میکرد. چند ساعت قبل، نامهای بدون امضا زیر در اتاقم پیدا کرده بودم. روی کاغذی زردرنگ، با جوهری که انگار هنوز زنده بود، فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر میخواهی بدانی چرا نامت در دفتر اسرار هاگوارتز ثبت شده، پیش از طلوع آفتاب به قلب جنگل بیا.»
ابتدا تصور کردم شوخی یکی از همکلاسیهاست؛ اما وقتی کاغذ را لمس کردم، حروف برای لحظهای درخشیدند و سپس ناپدید شدند. بدتر از آن، نام من روی جلد کتاب قدیمیای ظاهر شده بود که سالها در کتابخانهی ممنوعه خاک میخورد.
چوبدستیام را برداشتم، شنلم را روی شانه انداختم و بیصدا از قلعه بیرون زدم.
هرچه بیشتر در جنگل پیش میرفتم، صداهای اطراف عجیبتر میشدند. شاخهها بدون وزش باد تکان میخوردند، برگها زیر پایم جابهجا میشدند، گویی چیزی نامرئی مرا دنبال میکرد. چند بار صدای قدمهایی را پشت سرم شنیدم، اما هر بار که برمیگشتم، جز تاریکی چیزی نمیدیدم.
ناگهان صدای شکستن شاخهای از سمت راست آمد.
چوبدستیام را بالا گرفتم و زمزمه کردم:
«لوموس!»
نور آبیرنگی از نوک چوبدستیام بیرون زد. در میان درختان، چیزی سفید و درخشان حرکت کرد. ابتدا تصور کردم مه است، اما با نزدیکتر شدن، متوجه شدم حیوانی میان درختان ایستاده است.
یک تکشاخ!
زیباتر از هر تصویری بود که در کتابهای جانورشناسی جادویی دیده بودم. یال بلند و سفیدش مانند رشتههای نور ماه روی زمین میریخت و شاخ بلورینش در تاریکی میدرخشید. چشمانش آبی و عمیق بودند؛ درست مثل آسمان پیش از طلوع.
اما چیزی درست نبود.
روی پهلویش زخمی سیاه دیده میشد؛ زخمی که نه خون از آن جاری بود و نه به شکل زخمهای معمولی به نظر میرسید. انگار تکهای از تاریکی به بدنش چسبیده بود.
یک قدم جلو رفتم.
تکشاخ سرش را بالا آورد و مستقیم به من خیره شد. برخلاف انتظارم فرار نکرد. حتی وقتی دستم را به سمتش دراز کردم، عقب نرفت. فقط آرام سرش را پایین آورد و پیشانیاش را به کف دستم تکیه داد.
در همان لحظه، صدایی در ذهنم پیچید:
«بالاخره آمدی.»
از ترس دستم را عقب کشیدم.
«تو... حرف زدی؟»
صدای تکشاخ دوباره در ذهنم طنین انداخت:
«نه با گوشهایت بشنو. با قلبت.».
ناگهان تصاویری در ذهنم ظاهر شدند؛ تصویر هاگوارتز، برج بلند اخترشناسی و مردی با ردایی سیاه که در زیرزمین قلعه مشغول خواندن وردی ممنوعه بود. سپس تصویر جنگل را دیدم؛ درختی عظیم در مرکز آن که ریشههایش با زنجیرهای نقرهای بسته شده بودند. تکشاخ دیگری کنار آن درخت افتاده بود.
با وحشت چشمهایم را باز کردم.
«چه اتفاقی افتاده؟ چه کسی این بلا را سرت آورده؟»
تکشاخ پاسخ داد:
«کسی که میخواهد جادوی جنگل را تصاحب کند. او قلب جنگل را پیدا کرده و تا پیش از طلوع، آن را آزاد خواهد کرد. اگر موفق شود، تمام موجودات جادویی این جنگل به بردگان او تبدیل خواهند شد.»
هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بپرسم که صدای خشخش بلندی از پشت سرمان شنیدم.
مردی با ردای سیاه از میان درختان بیرون آمد. صورتش زیر کلاهش پنهان بود و چوبدستی بلند و سیاهی در دست داشت.
با صدایی سرد گفت:
«پس بالاخره تکشاخ آخر را هم پیدا کردم. و ظاهراً مهمان کوچکی هم داریم!»
چوبدستیام را محکم گرفتم.
«شما کی هستید؟»
مرد خندید.
«کسی که قرار است جادوی فراموششدهی این جنگل را به دنیا بازگرداند. کنار برو، بچه!»
پیش از آنکه بتوانم واکنشی نشان دهم، وردی به سمتم پرتاب کرد. خودم را پشت تنهی درختی انداختم. جرقهای سرخ از کنار صورتم گذشت و به درخت برخورد کرد. پوست درخت فوراً سیاه شد.
با تمام توان فریاد زدم:
«پروتگو!»
سپر جادویی کوچکی مقابلم ظاهر شد، اما میدانستم در برابر جادوگری با آن قدرت دوام زیادی نخواهد آورد.
درست همان لحظه، تکشاخ قدمی جلو گذاشت.
شاخش ناگهان روشن شد. نوری سفید و خیرهکننده تمام جنگل را فرا گرفت. مرد فریادی کشید و چند قدم عقب رفت. اما زخم سیاه روی بدن تکشاخ شروع به گسترش کرد.
صدای او را در ذهنم شنیدم:
«زخم من با جادو درمان نمیشود. این تاریکی از ترس و طمع او تغذیه میکند. باید چیزی را به یاد بیاوری که جادوگران مدتهاست فراموش کردهاند.»
«چه چیزی؟»
«اینکه همهچیز را نمیتوان با جادو نجات داد.»
نگاهم به اطراف افتاد. مرد دوباره چوبدستیاش را بالا آورده بود. تکشاخ به سختی روی پاهایش ایستاده بود و نور شاخش هر لحظه کمرنگتر میشد.
ناگهان متوجه شدم زنجیرهای نقرهای که در تصاویر ذهنیام دیده بودم، روی تنهی درختان اطراف نیز وجود دارند. این زنجیرها از شاخ تکشاخ به زمین کشیده شده بودند و با هر وردی که مرد میخواند، محکمتر میشدند.
چوبدستیام را پایین آوردم.
مرد با تمسخر گفت:
«تسلیم شدی؟»
جوابی ندادم. به طرف تکشاخ رفتم و دستم را روی زنجیر سردی که به پایش بسته شده بود گذاشتم. سپس به یاد جملهی او افتادم: «همهچیز را نمیتوان با جادو نجات داد.»
چوبدستیام را کنار گذاشتم و با تمام توان زنجیر را کشیدم. دستهایم از شدت فشار درد گرفتند، اما حلقهی اول زنجیر باز شد. بعد حلقهی دوم و سوم.
مرد فریاد زد:
«نه! متوقفش کن!»
وردی به طرفم فرستاد، اما تکشاخ آخرین توانش را جمع کرد و خودش را میان ما انداخت. نور شاخش درست در مسیر طلسم قرار گرفت.
صدای انفجاری در جنگل پیچید.
تمام زنجیرها یکی پس از دیگری شکستند.
درخت عظیم وسط جنگل شروع به درخشیدن کرد. ریشههایش از زیر خاک بیرون آمدند و شاخههایش چنان گسترده شدند که گویی آسمان را در آغوش گرفتهاند. هزاران نقطهی نورانی از میان برگها آزاد شدند؛ موجوداتی کوچک و درخشان که سالها در اسارت جادوی سیاه بودند.
مرد تلاش کرد فرار کند، اما ریشههای درخت دور پاهایش پیچیدند و او را به داخل زمین کشاندند. آخرین چیزی که از او دیدم، چوبدستی سیاهش بود که روی زمین افتاد و به خاکستر تبدیل شد.
جنگل دوباره آرام گرفت.
به سمت تکشاخ برگشتم. زخم سیاهش ناپدید شده بود و موهای سفیدش زیر نور ماه میدرخشیدند. برای نخستین بار لبخندی در چشمانش دیدم.
پرسیدم:
«حالا چه اتفاقی میافتد؟»
تکشاخ سرش را پایین آورد. قطرهای از نور روی کف دستم افتاد و به شکل ستارهای کوچک درآمد.
صدایش برای آخرین بار در ذهنم پیچید:
«تو امشب جنگل را نجات ندادی؛ فقط به آن یادآوری کردی که هنوز کسانی هستند که برای نجاتش میجنگند.»
سپس به آرامی میان درختان قدم برداشت. چند لحظه بعد، تنها چیزی که از او باقی مانده بود، رد سمهای نورانی روی علفهای خیس بود.
وقتی به قلعه برگشتم، آسمان کمکم روشن میشد. درست پیش از ورود به راهروی خوابگاه، صدای زنگ ساعت بزرگ قلعه به صدا درآمد. با شنیدن آن، ستارهی کوچکی که در دستم بود گرم شد.
به دفتر اسرار هاگوارتز فکر کردم؛ همان کتابی که نامم در آن ظاهر شده بود.
آن شب وقتی به اتاقم رسیدم، کتاب روی میزم باز شده بود. صفحهای که تا آن لحظه سفید بود، حالا نوشتهای نقرهایرنگ روی خود داشت:
«در نخستین سپیدهدم پس از آزادی آخرین تکشاخ، نگهبانی تازه برای جنگل انتخاب شد.»
زیر آن، نام من نوشته شده بود.
لبخندی زدم و کتاب را بستم.
از آن شب به بعد، هرگاه ماه کامل میشد، گاهی از پنجرهی برج ریونکلاو به جنگل نگاه میکردم. در دوردست، میان درختان تاریک، نوری سفید ظاهر میشد و برای چند ثانیه میدرخشید.
هیچکس حرفم را باور نکرد. حتی وقتی رد سمهای نورانی را روی آستین لباسم پیدا کردند، نتوانستم چیزی را ثابت کنم.
اما من میدانستم که تکشاخ هنوز آنجاست.
و عجیبتر از همه اینکه، هر بار که به جنگل نگاه میکردم، احساس میکردم کسی از میان درختان مرا صدا میزند.
شاید جنگل ممنوعه دیگر برای من ممنوع نبود.
شاید من حالا بخشی از راز آن شده بودم.
نجواهای آخرین تکشاخ
داستانی از جنگل ممنوعه
نیمهشب بود. قلعه هاگوارتز در سکوتی سنگین فرو رفته بود و تنها صدای زوزهی باد از لابهلای پنجرههای بلند راهروها به گوش میرسید. ماه پشت ابرهای تیره پنهان شده بود و نور مشعلها سایههایی لرزان روی دیوارهای سنگی قلعه میانداختند.
من نباید آنجا میبودم.
طبق قوانین مدرسه، ورود به جنگل ممنوعه برای دانشآموزان قدغن بود؛ اما امشب موضوع فرق میکرد. چند ساعت قبل، نامهای بدون امضا زیر در اتاقم پیدا کرده بودم. روی کاغذی زردرنگ، با جوهری که انگار هنوز زنده بود، فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر میخواهی بدانی چرا نامت در دفتر اسرار هاگوارتز ثبت شده، پیش از طلوع آفتاب به قلب جنگل بیا.»
ابتدا تصور کردم شوخی یکی از همکلاسیهاست؛ اما وقتی کاغذ را لمس کردم، حروف برای لحظهای درخشیدند و سپس ناپدید شدند. بدتر از آن، نام من روی جلد کتاب قدیمیای ظاهر شده بود که سالها در کتابخانهی ممنوعه خاک میخورد.
چوبدستیام را برداشتم، شنلم را روی شانه انداختم و بیصدا از قلعه بیرون زدم.
هرچه بیشتر در جنگل پیش میرفتم، صداهای اطراف عجیبتر میشدند. شاخهها بدون وزش باد تکان میخوردند، برگها زیر پایم جابهجا میشدند، گویی چیزی نامرئی مرا دنبال میکرد. چند بار صدای قدمهایی را پشت سرم شنیدم، اما هر بار که برمیگشتم، جز تاریکی چیزی نمیدیدم.
ناگهان صدای شکستن شاخهای از سمت راست آمد.
چوبدستیام را بالا گرفتم و زمزمه کردم:
«لوموس!»
نور آبیرنگی از نوک چوبدستیام بیرون زد. در میان درختان، چیزی سفید و درخشان حرکت کرد. ابتدا تصور کردم مه است، اما با نزدیکتر شدن، متوجه شدم حیوانی میان درختان ایستاده است.
یک تکشاخ!
زیباتر از هر تصویری بود که در کتابهای جانورشناسی جادویی دیده بودم. یال بلند و سفیدش مانند رشتههای نور ماه روی زمین میریخت و شاخ بلورینش در تاریکی میدرخشید. چشمانش آبی و عمیق بودند؛ درست مثل آسمان پیش از طلوع.
اما چیزی درست نبود.
روی پهلویش زخمی سیاه دیده میشد؛ زخمی که نه خون از آن جاری بود و نه به شکل زخمهای معمولی به نظر میرسید. انگار تکهای از تاریکی به بدنش چسبیده بود.
یک قدم جلو رفتم.
تکشاخ سرش را بالا آورد و مستقیم به من خیره شد. برخلاف انتظارم فرار نکرد. حتی وقتی دستم را به سمتش دراز کردم، عقب نرفت. فقط آرام سرش را پایین آورد و پیشانیاش را به کف دستم تکیه داد.
در همان لحظه، صدایی در ذهنم پیچید:
«بالاخره آمدی.»
از ترس دستم را عقب کشیدم.
«تو... حرف زدی؟»
صدای تکشاخ دوباره در ذهنم طنین انداخت:
«نه با گوشهایت بشنو. با قلبت.».
ناگهان تصاویری در ذهنم ظاهر شدند؛ تصویر هاگوارتز، برج بلند اخترشناسی و مردی با ردایی سیاه که در زیرزمین قلعه مشغول خواندن وردی ممنوعه بود. سپس تصویر جنگل را دیدم؛ درختی عظیم در مرکز آن که ریشههایش با زنجیرهای نقرهای بسته شده بودند. تکشاخ دیگری کنار آن درخت افتاده بود.
با وحشت چشمهایم را باز کردم.
«چه اتفاقی افتاده؟ چه کسی این بلا را سرت آورده؟»
تکشاخ پاسخ داد:
«کسی که میخواهد جادوی جنگل را تصاحب کند. او قلب جنگل را پیدا کرده و تا پیش از طلوع، آن را آزاد خواهد کرد. اگر موفق شود، تمام موجودات جادویی این جنگل به بردگان او تبدیل خواهند شد.»
هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بپرسم که صدای خشخش بلندی از پشت سرمان شنیدم.
مردی با ردای سیاه از میان درختان بیرون آمد. صورتش زیر کلاهش پنهان بود و چوبدستی بلند و سیاهی در دست داشت.
با صدایی سرد گفت:
«پس بالاخره تکشاخ آخر را هم پیدا کردم. و ظاهراً مهمان کوچکی هم داریم!»
چوبدستیام را محکم گرفتم.
«شما کی هستید؟»
مرد خندید.
«کسی که قرار است جادوی فراموششدهی این جنگل را به دنیا بازگرداند. کنار برو، بچه!»
پیش از آنکه بتوانم واکنشی نشان دهم، وردی به سمتم پرتاب کرد. خودم را پشت تنهی درختی انداختم. جرقهای سرخ از کنار صورتم گذشت و به درخت برخورد کرد. پوست درخت فوراً سیاه شد.
با تمام توان فریاد زدم:
«پروتگو!»
سپر جادویی کوچکی مقابلم ظاهر شد، اما میدانستم در برابر جادوگری با آن قدرت دوام زیادی نخواهد آورد.
درست همان لحظه، تکشاخ قدمی جلو گذاشت.
شاخش ناگهان روشن شد. نوری سفید و خیرهکننده تمام جنگل را فرا گرفت. مرد فریادی کشید و چند قدم عقب رفت. اما زخم سیاه روی بدن تکشاخ شروع به گسترش کرد.
صدای او را در ذهنم شنیدم:
«زخم من با جادو درمان نمیشود. این تاریکی از ترس و طمع او تغذیه میکند. باید چیزی را به یاد بیاوری که جادوگران مدتهاست فراموش کردهاند.»
«چه چیزی؟»
«اینکه همهچیز را نمیتوان با جادو نجات داد.»
نگاهم به اطراف افتاد. مرد دوباره چوبدستیاش را بالا آورده بود. تکشاخ به سختی روی پاهایش ایستاده بود و نور شاخش هر لحظه کمرنگتر میشد.
ناگهان متوجه شدم زنجیرهای نقرهای که در تصاویر ذهنیام دیده بودم، روی تنهی درختان اطراف نیز وجود دارند. این زنجیرها از شاخ تکشاخ به زمین کشیده شده بودند و با هر وردی که مرد میخواند، محکمتر میشدند.
چوبدستیام را پایین آوردم.
مرد با تمسخر گفت:
«تسلیم شدی؟»
جوابی ندادم. به طرف تکشاخ رفتم و دستم را روی زنجیر سردی که به پایش بسته شده بود گذاشتم. سپس به یاد جملهی او افتادم: «همهچیز را نمیتوان با جادو نجات داد.»
چوبدستیام را کنار گذاشتم و با تمام توان زنجیر را کشیدم. دستهایم از شدت فشار درد گرفتند، اما حلقهی اول زنجیر باز شد. بعد حلقهی دوم و سوم.
مرد فریاد زد:
«نه! متوقفش کن!»
وردی به طرفم فرستاد، اما تکشاخ آخرین توانش را جمع کرد و خودش را میان ما انداخت. نور شاخش درست در مسیر طلسم قرار گرفت.
صدای انفجاری در جنگل پیچید.
تمام زنجیرها یکی پس از دیگری شکستند.
درخت عظیم وسط جنگل شروع به درخشیدن کرد. ریشههایش از زیر خاک بیرون آمدند و شاخههایش چنان گسترده شدند که گویی آسمان را در آغوش گرفتهاند. هزاران نقطهی نورانی از میان برگها آزاد شدند؛ موجوداتی کوچک و درخشان که سالها در اسارت جادوی سیاه بودند.
مرد تلاش کرد فرار کند، اما ریشههای درخت دور پاهایش پیچیدند و او را به داخل زمین کشاندند. آخرین چیزی که از او دیدم، چوبدستی سیاهش بود که روی زمین افتاد و به خاکستر تبدیل شد.
جنگل دوباره آرام گرفت.
به سمت تکشاخ برگشتم. زخم سیاهش ناپدید شده بود و موهای سفیدش زیر نور ماه میدرخشیدند. برای نخستین بار لبخندی در چشمانش دیدم.
پرسیدم:
«حالا چه اتفاقی میافتد؟»
تکشاخ سرش را پایین آورد. قطرهای از نور روی کف دستم افتاد و به شکل ستارهای کوچک درآمد.
صدایش برای آخرین بار در ذهنم پیچید:
«تو امشب جنگل را نجات ندادی؛ فقط به آن یادآوری کردی که هنوز کسانی هستند که برای نجاتش میجنگند.»
سپس به آرامی میان درختان قدم برداشت. چند لحظه بعد، تنها چیزی که از او باقی مانده بود، رد سمهای نورانی روی علفهای خیس بود.
وقتی به قلعه برگشتم، آسمان کمکم روشن میشد. درست پیش از ورود به راهروی خوابگاه، صدای زنگ ساعت بزرگ قلعه به صدا درآمد. با شنیدن آن، ستارهی کوچکی که در دستم بود گرم شد.
به دفتر اسرار هاگوارتز فکر کردم؛ همان کتابی که نامم در آن ظاهر شده بود.
آن شب وقتی به اتاقم رسیدم، کتاب روی میزم باز شده بود. صفحهای که تا آن لحظه سفید بود، حالا نوشتهای نقرهایرنگ روی خود داشت:
«در نخستین سپیدهدم پس از آزادی آخرین تکشاخ، نگهبانی تازه برای جنگل انتخاب شد.»
زیر آن، نام من نوشته شده بود.
لبخندی زدم و کتاب را بستم.
از آن شب به بعد، هرگاه ماه کامل میشد، گاهی از پنجرهی برج ریونکلاو به جنگل نگاه میکردم. در دوردست، میان درختان تاریک، نوری سفید ظاهر میشد و برای چند ثانیه میدرخشید.
هیچکس حرفم را باور نکرد. حتی وقتی رد سمهای نورانی را روی آستین لباسم پیدا کردند، نتوانستم چیزی را ثابت کنم.
اما من میدانستم که تکشاخ هنوز آنجاست.
و عجیبتر از همه اینکه، هر بار که به جنگل نگاه میکردم، احساس میکردم کسی از میان درختان مرا صدا میزند.
شاید جنگل ممنوعه دیگر برای من ممنوع نبود.
شاید من حالا بخشی از راز آن شده بودم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


) قابل استفاده است البته در صورت نیاز محرز

