شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
فرد : من همیشه گفتم و بازم میگم که اجادوگرا خیلی در مورد مشنگ ها کم لطفی کردن
جرج : چی میگی فرد ؟ حالا وقت این حرفاست ؟ مخت عیب پیدا کرده ها ......
فرد : حرف نزن ببین حالا چطوری همه چی رو حل میکنم ....
فرد : بابا ما (من و فرد و نیکل) میخواستیم ازت بخوایم که با ما در جمع آوری وسایل مشنگ آزاری از دست این جادوگرای خیلی خیلی بدی که دارن مشنگ آزاری میکنن کمک کنی ........
آرتور یه دونه میزنه تو سر فرد و میگه :
میخوای پدرتو دوباره گول برنی ؟ من اندازه سنت فقط گول زدم
و درحالی که نگرانی در چهره سه تفنگدار این مغازه موج میزنه (فرد جرج نیکل) لودو و آرتور با سیم سرور حسابی سه تفنگ دار رو نوازش میدن ...............
آرتور كه خاك آلود بود بر ميگرده آرتور:لودو كو؟ فرد: اونجاست لودو:سلام آرتور عزيز حالت چطوره آرتور:حالا بهت مي گم لودو:صبر كن بيا يه معامله اي با هم بكنيم آرتور:چي؟ لودو:در مغازه رو ميبنديم و من هم به چيزي كه ميخوام ميرسم اينطوري هر دو راضي ميشميم آرتور:فكر بدي نيست لودو:پس بيا تا به حسابشون برسيم آرتور:صبر كن يه كاري دارم بعد ميام لودو:چي؟ آرتور:بزار ميفهمي آرتور ميزنه پشت كمر فلامل و فلامل ميافته رو زمين آرتور:پس منو گو.ل ميزني؟ فلامل:تقصير من چيه اينا منو اغفال كردن آرتور:خدمت هر سه تا تون ميرسم
من وارد مغازه ميشوم من :كسي اينجا نيست؟ فرد : به نيكل جان بيا پايين من : باشه فرد جرج : ببينم از اون نارنجك ها داري من : اره تازه يدونه جديد تر ش هم ساختم من به پايين رسيدم و لودو رو ديدم من :اي كلاه بردار تو اينجايي فرد : مگه كلاه تو رو هم برداشته ؟ من : اره 2000 گاليون من را ورداشته من به سمت لوگو رفتم و يه سيلي بهش زدم فرد : بابا خودت را كنترل كن جرج : ببينم نمي خواهي نارنجكت را روي اين تست كني من : با كمال ميل نارنجك را در اوردم و به پاي لودو كوباندم بوووووووووووووووووووم من و فرد و جرج خاي و دودي به بالا امديم و انجا دو نفر را كه انتظارش را نميرفت ديديم فرد : مامان ببخش من : سلام اقاي ارتور ويزلي
رون سرشو نزدیک گوش فرد میاره و میگه:ببین فرد میگم اگه
محصولات چهار شنبه سوری رو روی زاخاریاس و بگمن امتحان کنین
دو تایی شون آدم میشن راستی من از خیر سفارشم
گذشتم ولی خوب به جاش از این محصولات چهار شنبه سوری
می خوام
رون میاد عقب و به بگمن میگه: فرد و جرج حالتو میگیرن تا تو باشی پول داداشای منو نخوری
بعد به جرج میگه: همون بلایی رو که به فرد گفتم سرش بیار راستی فرد هری آمبریج پیدا کرده میخواد همه ی اون بلاهای خودشو سرش تلافی کنه از اون محصولات جدیدت بده
فرد: باشه حتما بیا بگیر با تخفیف
رون:قربونت باشه حتما به هری میگم بازم میام تا با هم حال این(به بگمن اشاره میکنه) بگیریم
من : سلام فرد : سلام چه طوري من :خوبم نارنجك ها فروش داشت فرد : خوب بود عالي بود ناگهان اقاي ويزلي مي ايد من : سلام ارتور چه طوري ارتور : خوبم جريان اين نارنجك ها چيه من:هيچي فقط جز وسايل چهار شنبه سوزي ارتور : اين خودم ميدونم منظورم اين بود كه اين وسيله خطر ندارد من كه مي دونستم ارتور عاشق مشنگ هاست گفتم: اين يه نوع وسيله ي بازي مشنگي است ارتور : واقعا ميشود يدونه به من بديد من : فرد از اين ها مي فروشه ارتور : اه پسرم تو هم بلاخره به مشنگ ها اعتماد كردي فرد : بله پدر ارتور : ميشود يدونه به من بديد فرد:بله ميشود قيمتش هم 3 گاليون است ارتور : بفرما اين هم 3 گاليون ارتور نارنجك را برداشت و رفت من : سهم من 1 گاليون زود بده تا بابات بر نگشته من 1 گاليون را گرفتم كه صداي بوووووووم امد و ارتور دودي و خاكي به داخل مغازه باز گشت ...............................
بلا:تیر تپر ترق تروق تق....(بلا وارد میشود) بلا :این چه دریه خجالت بکشید البته چون شما پول ندارین خوب حق دارین یه همچین دری داشته باشین فرد و جرج و رون: ... فرد:چی میخوای بلا:اومد یه 100 کیلو باروت با یه مقدار(30متر مربع)مقوای بمب دایره ای بخرم فرد و جرج و رون: برای چی بلا:آخه چند هفته بعد چهار شنبه سوریه واسه همین اومدم اینارو بخرم تا با لرد سیاه جشن بگیریم جرج:خوش باشید(آروم میگه :ایشالا خونت بترکه) بلا:بله جرج:هیچی با خودم بو.دم الان میارم 5 ساعت بعد................................. بلا :پس ان برادرت کو رفت باروت بسازه؟ رون :نه رفت باروت از معدنمون بیاره بلا: رون: جرج با سفارشات میاید:بیا میشه 1050گالیون البنه برای سیاهها بلا:میخواین یه جن بهتون بدم بدین به مامانتون فرد و جرج و رون: بلا:بیا ولی کشتمش ها گفتم شاید مامانت بخواد سرشو ببره بزنه به اتاقش و همیشه در حسرت یه جن خونگی باشه فرد و جرج و رون: بلا:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
وزیر ارتش مقدس جادوی سیاه there is no good and evil ... there is only power
لودو:آرتور خواهش مي كنم آرتور:امكان نداره! لودو:من به تو دستور ميدم آرتور:تو نسبت به من هيچ رتبه اي نداري لودو: آرتور:خوب فيلم بازي نميكني گريه نكن لودو:جان من اين تن بميره آرتور مياد در گوش لودو ميگه:شايد مغازه رو بتونم وا كنم ولي 50 گاليونم كجا بود لودو:پس باز مي كني آرتور:يه هيچ وجه لودو كه از سفارش خودش منصرف شده بود از مغازه فرار مي كنه