ارنی که حال و روز خوبی نداشت و تمام تنش از ضربه ی گوشکوب از پشت سرژ درد میکرد از توی سلول میاد بیرون و میگه: ای نامرد .. از پشت میزنین... فکر کردین که چی؟
من خودم عضو گروه جادوگران گلبهی هستما میدم الان بروبچز جواد آباد غربی{شهر جادوگران جواد} بیان بزننتون
صبر کن الان صداشون میکنم
و دوربین روی صورت ارنی زوم میکنه و تیریپ مکس پینی میچرخه و نشون میده که ارنی یه لنگ صورتی با خال های بنفش از جیبش درمیاره عین قیصر رو هوا میچرخونش و شتررررق ق ق ق ...
ارنی:جوادیوس گلبهیوس آسلامیوس کمکیوس
زاخی: آه ه ه ه در بریم که الان میریزن سرمون با کلنگ تا بخوریم میزننمون
سرژ: تا گوشکوب در دست ماست
همه بغیر از زاخی: سرژ رهبر ماااااست
زاخی:بابا شما ها که نمیدونین این گلبهی چی بود حالا بعدن میگم ولی فعلا:
فراری ... فراری .... فراریم فراری
همه:از همه جا فراری از همه کس فراری فراری
زاخی: دوپا دارم دوپا دیگه عاشقم و فراری
همه: فراری فراری
زاخی: وقت فراره وقتشه در بریم
همه : بیایین از اینجا همه زودتر بریم
سرژ: اینجا بگیر بگیره ... فراری گوشه گیره
زاخی: دلش یجا اسیره فراری گول نمیره
پاتریشیا: دلش کجا اسیرههههههه؟؟
زاخی: هان؟؟؟ هیچی جو آهنگ بود دلش همین جا اسیره

میگم بیاییم بریم تا نریختن بگیرنمون
سوزان:ببین زاخی فکر نمیکنی که تا آلان باید رسیده باشن؟؟
انجی: آره راس میگه اینجوری که این خوند الان باید ما رو زده باشن دیگه نه جرج؟؟
جرج: چی ؟؟؟ کی ؟؟؟ کسی اسم منو صدا کرد؟؟؟
زاخی:چقدر تو بوغی نه چیزه بوقی
سرژ: چرا اونوقت؟؟؟بالاخره این بوغ یا اون بوق؟؟بیغ بیق
زاخی: خب آخه جادوگران گلبهی رو کالین قفلیدش و پاکیدش الان دیگه قرار نیست کسی بیاد
سرژ: من که گفتم تا گوشکوب در دست ماست
همه دوباره بغیر از زاخی:سرژ رهبر ماست
زاخی رو میکنه به ارنی و میگه:هههههه جادوگران گلبهی رو که بستن کی رو میترسونی؟؟
ارنی: زرشک داداش مااا که سر کارت نمیذاریم بروبچز تا از قزوین برسن طول میکشه اونجا رو نگاه کن ......
--------و دوربین به طرف پنجره میچرخه و لکه ی صورتی رنگی رو نشون میده که داره لحظه به لحظه نزدیک تر میشه------
هدیه: آخییی اون لکه صورتی چه خوشگله مگه نه جرج؟؟
جرج: چی ؟؟؟ کی اسم منو صدا کرد؟؟؟
پاتریشیا رو میکنه به زاخی و میگه: اون ابره؟؟ پس چرا صورتیه؟؟
ارنی با صدایی بلند میگه: نه اون گروه ضربت جوادیسم از توابع قزوینه شرقیه که داره میاد
سرژ:تا گوشکوب در دست ماست
زاخی: فرار در خون ماست......... بدویین بچه هاااااااا.........
ارنی:به کجا چنین شتابان .... ارنی از زاخی پرسید
در همین حین که گروه ضربت قزوین نزدیک و نزدیک تر میشد حاجی رو میکنه به ارنی و میگه:فقط از برخورد نزدیک از نوع سوم بپرهیزید