جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] حمام عمومی هافلپاف

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: حمام هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 27 شهریور 1384 11:15
نمایش جزئیات
آفلاین
حاجي:چشمم روشن چشمم روشن مثل اينكه شما ها دلتون آب خونك ميخواد ؟آره؟
سرژ:حاجي به خدا تقصير ما نبود تقصير اين شاهزاده بي حياست
شاهزاده:يه بي حيايي نشونت بدم مرغهاي آسمون به حالت گريه كنن
آنجل:حاجي سرژ راست ميگه اين گنده بك ميخواست با ما تو حموم قايم موشك بازي كنه ما هم اين ها رو صدا كرديم
حاجي:حالا خواهرم اين طوري گريه نكن كباب شدم .
هلگا:حاجي ما رو نبر زندان قول ميديم بچه هاي خوبي باشيم
ارني:بچه ها نترسين من درستش ميكنم حاجي ما ها كه گناهي نداريم اگه بدونين اين شاهزاده چي كار ميكرد اون رو بايد ببرين زندان
همه:
شاهزاده:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
Re: حمام هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 27 شهریور 1384 08:49
نمایش جزئیات
آفلاین
:hamer:

حاجی كه نمی‌تونه بیاد اینجا آخه آینجا دخترونه اس
جرج: پس توی پر رو واسه چی اومدی
من: گفتم كه داشتم با زاخی قایموشك بازی می‌كردم كه تركید، گفتم بیام با اینا بازی كنم
جرج: خفه شو كثافت پر رو
(ناگهان حاجی ظاهر شد)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: حمام هافلپاف
سوزان:برو گمشو...
انجل:اينو نيگا...پسره ي پرو...
هديه:آهاي...کجايين...بياين ببينين چيشده...جرج...سرژ...زاخي...ارني...
يه دفعه همه از در ميريزن تو...
جرج:هان...چيه...چي شده؟...هديه جان اتفاقي افتاده؟
سرژ:اگه مشکلي هست به ما بگين...
سوزان:اين پسره ي بي حيا اومده تو حموم ما...
زاخي:اين که چيزي نيست...
انجل:تازه ميخواد با ما قايم موشک بازي کنه.
ارني:اي پسره ي بي حيا تو خجالت نميکشي؟
جرج:واي اگه حاجي بفهمه...چي ميشه.
سرژ:اصلاً فکرش هم درد آوره.
زاخي:واي من ديگه حوصله ي زندان ندارم.
انجل و سوزان و هديه:منم



(ادامه بدين)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حمام هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 27 شهریور 1384 01:32
نمایش جزئیات
آفلاین
شاهزاده در حالی که یک قبضه ضد تانک تو دستشه وارد استخر می شود که دخترا بودن!
دخترا: برو بیرون پسرۀ بی حیاء
شاهراده:هوم، برا چی؟!
دخترا: یعنی تو واقعا نمی دونی؟!
شاهزاده: نه! برا چی؟! بزار فکر کنم!
دخترا:
شاهزاده: آهان فهمیدم... بخاطر اینکه لباساتون تنتون نیست؟!
دخترا: برو دیگه!
شاهزاده: کجا؟!
دخترا: واقعا ای کیوای، اون چیه تو دستت؟!
شاهزاده: ضد تانک!
دخترا: خوب دست تو چیکار می کنه؟!
شاهزاده: هیچی... چیز مهمی نیست!
دخترا: بگو دیگه!
شاهزاده: خوب می دونین منو زاخی داشتیم با هم دزدو پلیس بازی می کردیم... خوب؟... بعد زاخی قرار بود پلیس باشه من دزد... بعد اون برای خودش یک تفنگ ظاهر کرد منم یک تفنگ ولی چون یکم داد ضدم ضد تانک ظاهر شد!
دخترا: خوب بعد چی شد؟
شاهزاده: خوب زاخی منو گرفت.. بعد من...
دخترا: تو چی؟!
شاهزاده: منم اسلحه رو در آوردم و نشونه گیری کردم تو شیکمش
دخترا: بعد چی شد؟!
زاخی: بعد زاخی پخش شد رو زمین! ولی من ورد باستانی رو که بلد بودم اجرا کردم و قطعات زاخی بهم دیگه وصل شدند!
دخترا: خوب الان سالمه؟!
شاهزاده: خوب آره!
دخترا: خوب بگو تو اینموقع اینجا چی می خواستی؟!
شاهزاده: اومده بودم بگم شما با من قایم موشک بازی می کنید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: حمام هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 21 شهریور 1384 19:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سوزان:بچه ها خودتون مراسم بگيرين جاي منم خالي كنين من حالشو ندارم مي خوام برم باي باي
سرژ:نه بابا بد نگذره ما وايسيم اينجا واسه عمه ي خانوم گريه كنيم اون وقت ايشون ...
سوزان:ايشون چي؟هان ايشون چي ياللا بگو وگرنه....
سرژ:من بازم ميگم كه ...هديه خوبي ...خوب راست مي گم ديگه ناسلامتي تو صاحب مجلسي
سوزان:من كي گفتم نميام...بچه ها من گفتم نميام؟كي مي گه آره كه...
بقيه:نه تو نگفتي
زاخي:بابا حالا اينارو ول كنيد ختم دامبلدور كه با آبروريزي برگزار شد لا اقل اين يكي خوب باشه بلكه حاجي ولمون كنه!
سوزان:آقا من اصلن نميفهمم شما به عمه ي من چي كار دارين من اجازه نمي دم واسش ختم بگيرين
انجل:من خوابم گرفته ها مي خوام برم در ضمن قرارم هم دير ميشه
هديه:وا همه برين اون وقت من اينجا بشينم خيلي زرنگين
يه دفعه يه صدا هم رو مي پرونه:هيشكي از اينجا تكون نمي خوره
حاجي با يه عالمه ابر سياه مياد تو.
حاجي:كي مي خواست از اينج بره بيرون؟
سوزان:حاجي واي حاجي من اينجا نشستم هاي هاي گريه مي كنم اون وقت اين مي خوان برن پارتي
حاجي:واقعن كه... نگران نباش نم اين خواهرا رو آوردم كمكت
انجل زير لبي:چادر سياه ...ديري دين...اشوه نيا
سوزان همين طوري هاي هاي گربه ميكرد.
جرج:اين كه تا دو دقيقه پيش داشت ميخنديد ...بابا اين چه فيلميه!
يه دفعه سوزان اون وسط غش ميكنه.
سرژ:اا..بيچاره دق مرگ شد اشكالي نداره حالا خودتونو ناراحت نكنين
هديه:خيلي خيلي بي احساسي ....چه دختر خوبي بود
سوزان يواشكي چشماشو وا ميكنه:هوي هوي با توام
زاخي بلند داد ميزنه:چي با مني؟
سوزان:تابلو يواش به حاجي بگو ما بايد بريم
زاخي:به حاجي چي بگم؟
حاجي:جونم عزيزم با كي شما؟
سوزان: ميگم بهش بگو ما همگي بايد بريم بيمارستان اگه نريم اين مي ميره ...
زاخي:اوا يعني اينقدر حالت خرابه؟
سوزان:بابا تو خيلي خنگي بگو ديگه
زاخي:حاجي اين ميگه...يعني نه من ميگم سوزان حالش بده بايد ببريمش بي....درست ميگم سوزان...يعني چيزه..آهان ما ميريم بيمارستان
حاجي:اي بابا بيچاره چه قدر عمشو دوست داره خيلي خوب شما برين ...ما بعدن ميايم .خواهرا به صف خارج شين يه روز ديگه ميايم
حاجي با همون لكه هاي سياه ميره بيرون.
سرژ:خوب بابا حالا بياين اينو ببريم بيمارستان كه حالش بده
سوزان:كي مي گه بده مادر شوهر...حالا...
بقيه:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرين برگ سفر نامه ي باران اين است -------كه زمين چركين است
((شفيعي كدكني))
Re: حمام هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 21 شهریور 1384 11:53
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخي :‌ارني مگه دستم بهت نرسه با اين كارات اگه پارتي بعدي دعوتت كردم
سرژ:‌بابا بس كن در رو
همه بچه ها مي دون طرف در
جرج: هديه بدو الان مي گيرنت
هديه :‌بچه منكه از تو جلوترم
آنجلينا :دعوا نكنيد جورج بيا برو جلو ي هديه
زاخي :‌خانم ها زود تر برن تا ما راه رو ببنديم
آنجلينا:؟؟؟؟؟!!!هان
سرژ :‌آنجل آخه تو گوشكوبت كو
پاتريشا: راست ميگه ما بريم ارني رو بزارين پشت در
ــــــــــــــــــــــــــ
چند ساهت بعد
دخترا توي حمام نشستن منتظر آقا پسرا
هديه :‌بچه ها اومدن نيگا كنين
پاتريشا :‌اين چه وضعيه خوبين ؟
زاخي :‌آره بابا ده برابر ما بودن آدم از ريش هاشون ميترسه سوزان :‌كارشون رو ساختين مگه نه
سرژ:‌حاجي مي كشتمون بگيم چرا اينجوري شد ؟
آنجل :‌الان پيداش شد شروع كنين عزاداري كردن دلش به رحم بياد يادش بره
هديه :‌راست مي گه اينجا مراسم بگيريم
آسوزان : ننخيرم خونه آنجلينا اينا ديگه
آنجل :‌بچه ها چيزه ما امشب جايي دعوت داريم
بچه ها :‌بله
آنجل :‌نه خوب با ادريان قرار دارم
زاخي :‌نداريم آقا
آنجل :‌بابا خونه ما پر پوستره حاجي بياد دارمون مي زنه
سرژ:‌راست ميگه
جرج :‌همين جا ميگيريم
پاتريشا:‌كي به كيه تاريكيه
جرج :‌حالا بياين يه كم صفا كنيم
سرژ:‌اتيش كنم بريم
آره بزن بريم
آنجل :‌كجا بريم
زاخي :‌همون جايي كه دلبر خونه داره
آنجل :‌بابا حالــــي به آدم مــــي مونه
همه :ـ‌نه والا
سوزان :‌احوالي به آدم مي مونه
همه :‌نه والا
بنـــــــگ
حاجي :‌چه خبره اينجا ؟؟؟
سرژ: چي بخونم ؟؟
آنجل :‌همون رو به ماش عذا بخون
سرژ:‌عمه كجا رفتي عمه امشب پارتي دعوت داشتي
سوزان :‌عمـــــــــــــه
سرژ: عمه خوابيدي بدون لالايي و قصه
زاخي :‌حاجي بفرما بالا بشين داشتيم فكر مي كرديم چه جوري مراسم بگيريم پول نداريم حاجي
سوزان : عمه جون
پاتريشا و هديه :‌شبانگاهان سوسك اومد خونمون ...رفت
آنجل :‌عمه چه شب هايي با هم داشتيم عمه
حاجي :‌غصه نخورين پول مراسمتون رو از بسيج مي ديم برادرا و خواهران
سرژ:‌امشب چه شبيست شب عشق عمــــــه
حاجي :‌من مي رم براتون پول بيارم
زاخي :‌حاجي ارني كو ؟؟
حاجي :‌ايناهاش ارني بيا تو بابا
ارني :‌سلام بچه ها
زاخي :‌روتو كم كن
سرژ :‌آدم فروش
همه :‌دست تو رو شده برام
آنجل :‌بس كنين بابا حاجي الان ده تا خواهر برامون ميفرسته
سوزان :‌چي كار كنيم
خوب بزار ببينم اول هديه پيرهنتو عوض كن به جاي باربي دارا سارا بپوش
هديه :‌من بدم مياد
پس خواهرا چپ چپ نگاهت مي كنن هرچي پوستر هم اينجاست جمع كنين دارا سارا بزنين امشب رو آبروريزي نكنين من درستش مي كنم حوصله گريه كردن نداشتين بگين بحث رو عوض مي كنيم
جرج:‌ارني چي شد اومدي اينجا
ارني :‌زاخي گفت تو پارتي رام نمي ده منم برگشتم ديگه
پاتريشا :‌نامرد
زاخي :‌پاشين جمع كنين بينم ايوئانا طلاقم نده خوبه
سوزان : سرژ چي ميخوني
سرژ:‌يه چيزايي بلدم بقيشم منصور و با مارش عذا مي خونم

ادامه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پنهان شده ام

پشت ابر چشمهايم...

باران در اتاق من است...

خالي هاي اتاقم را

از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
Re: حمام هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 21 شهریور 1384 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ارنی که حال و روز خوبی نداشت و تمام تنش از ضربه ی گوشکوب از پشت سرژ درد میکرد از توی سلول میاد بیرون و میگه: ای نامرد .. از پشت میزنین... فکر کردین که چی؟
من خودم عضو گروه جادوگران گلبهی هستما میدم الان بروبچز جواد آباد غربی{شهر جادوگران جواد} بیان بزننتون
صبر کن الان صداشون میکنم
و دوربین روی صورت ارنی زوم میکنه و تیریپ مکس پینی میچرخه و نشون میده که ارنی یه لنگ صورتی با خال های بنفش از جیبش درمیاره عین قیصر رو هوا میچرخونش و شتررررق ق ق ق ...
ارنی:جوادیوس گلبهیوس آسلامیوس کمکیوس
زاخی: آه ه ه ه در بریم که الان میریزن سرمون با کلنگ تا بخوریم میزننمون
سرژ: تا گوشکوب در دست ماست
همه بغیر از زاخی: سرژ رهبر ماااااست
زاخی:بابا شما ها که نمیدونین این گلبهی چی بود حالا بعدن میگم ولی فعلا:
فراری ... فراری .... فراریم فراری
همه:از همه جا فراری از همه کس فراری فراری
زاخی: دوپا دارم دوپا دیگه عاشقم و فراری
همه: فراری فراری
زاخی: وقت فراره وقتشه در بریم
همه : بیایین از اینجا همه زودتر بریم
سرژ: اینجا بگیر بگیره ... فراری گوشه گیره
زاخی: دلش یجا اسیره فراری گول نمیره
پاتریشیا: دلش کجا اسیرههههههه؟؟
زاخی: هان؟؟؟ هیچی جو آهنگ بود دلش همین جا اسیره میگم بیاییم بریم تا نریختن بگیرنمون
سوزان:ببین زاخی فکر نمیکنی که تا آلان باید رسیده باشن؟؟
انجی: آره راس میگه اینجوری که این خوند الان باید ما رو زده باشن دیگه نه جرج؟؟
جرج: چی ؟؟؟ کی ؟؟؟ کسی اسم منو صدا کرد؟؟؟
زاخی:چقدر تو بوغی نه چیزه بوقی
سرژ: چرا اونوقت؟؟؟بالاخره این بوغ یا اون بوق؟؟بیغ بیق
زاخی: خب آخه جادوگران گلبهی رو کالین قفلیدش و پاکیدش الان دیگه قرار نیست کسی بیاد
سرژ: من که گفتم تا گوشکوب در دست ماست
همه دوباره بغیر از زاخی:سرژ رهبر ماست
زاخی رو میکنه به ارنی و میگه:هههههه جادوگران گلبهی رو که بستن کی رو میترسونی؟؟
ارنی: زرشک داداش مااا که سر کارت نمیذاریم بروبچز تا از قزوین برسن طول میکشه اونجا رو نگاه کن ......
--------و دوربین به طرف پنجره میچرخه و لکه ی صورتی رنگی رو نشون میده که داره لحظه به لحظه نزدیک تر میشه------
هدیه: آخییی اون لکه صورتی چه خوشگله مگه نه جرج؟؟
جرج: چی ؟؟؟ کی اسم منو صدا کرد؟؟؟
پاتریشیا رو میکنه به زاخی و میگه: اون ابره؟؟ پس چرا صورتیه؟؟
ارنی با صدایی بلند میگه: نه اون گروه ضربت جوادیسم از توابع قزوینه شرقیه که داره میاد
سرژ:تا گوشکوب در دست ماست
زاخی: فرار در خون ماست......... بدویین بچه هاااااااا.........
ارنی:به کجا چنین شتابان .... ارنی از زاخی پرسید
در همین حین که گروه ضربت قزوین نزدیک و نزدیک تر میشد حاجی رو میکنه به ارنی و میگه:فقط از برخورد نزدیک از نوع سوم بپرهیزید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما به آن سید و این میر اردادت داریم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/
حمام هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 20 شهریور 1384 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سوزان:ا..هديه خوبي...يعني همه بريم كارا رو بكنيم.
زاخي:بابا حوصله داريا!حالا بشين وقت زياده...من ميگم بهتره ديگه بريم بيرون.
سرژ:خودت گفتي؟
زاخي:نه كمك گرفتم بريم يه ذره پاچه خواري بكنيم بفرستتمون بيرون.
هديه:بد فكري هم نيست من يكي كه حوصلم واقعا سر رفته.بيرونم قرار دارم.
زاخي:بروبچز من كه رفتم اصلا حوصله ندارم.خسته شدم از اينجا.
سرژ:همچين ميگه انگار خودمون اومديم اينجا.
زاخي:من اگر ميخواستم يه كاري ميكردم نيايم اينجا.
سرژ:چجوري؟
زاخي:گروه اچ سي او
سرژ:راست ميگه ها
همه:
زاخي:هي نگهبان.بيا اينجا بينيم!
نگهبان:چي داداش؟...درست صحبت كنا!
زاخي:هميني كه هست.برو بگو رئيستون بياد.
نگهبان:چي كارش داري؟
زاخي:د بگو بياد كاريت نباشه.
سرژ:ميگم دوتا لنگم داشتيم بد نبودا!
زاخي:بيا من دارم.از حموم آوردم.
و لنگارو پخش ميكنه.
سرژ:ميگم يه رنگ بهتر نداشتي؟آخه قرمزم شد رنگ؟
زاخي:برو بابا حوصله داري.همه لنگا قرمزن ديگه!
نگهبان:هوووي...تو داري با من حرف ميزني يا اونا؟
زاخي:گفتم برو بگو رئيستون بياد حال و حوصله ندارم ميزنم دك و پوزتو ميارم پايينا!
و لنگشو يه تيريپ ميزنه رو هوا صدا ميده
نگهبان:وووووي....مامان! قربان با شما كار دارن.
ارني:اومدم.
**دو دقيقه بعد**
ارني:چي ميگي؟
زاخي:اي نامرد.بدم نوچه هام جنازتو آويزون كنن به تير چراغ برق؟
ارني:حرف اضافه موقوف.يه كاري نكن بيست روز ديگه هم نگهتون دارما!
زاخي:چي؟منو تهديد ميكني؟
و بعد سوت ميزنه همه ميريزين.
طبق معمول با گوشتكوب حساب ارني رو ميرسين و ميريزن بيرون.
همه:هوراااااااا
سرژ:آزادي....جايه و خاليه آزادي....
همه:آزادي آزادي آزادي
سرژ:آزادي تو دلم حرفاي درده....منو دوريه تو....اووووخ
زاخي يه پس گردني ميزنه به سرژ:هي مادر مرده مگه نميبيني حاجي اون بالاست.ميخواي دوباره پيداش بشه؟
سرژ:چي داداش؟منو ميزني؟بگير كه اومد
زاخي:
همون موقع حاجي مياد ميبينه كه زاخي و سرژ دارن كتك كاري ميكنن.
حاجي:ميبينم كه دعواستو همه وايستادين دارين نگاه ميكنين.بابا برين جدا كنين ديگه.
همه ميريزن كه جدا كنن.
حاجي:نههههههههههههههههه(مدل سقوط از دره!)
همه ناگهان متوجه حاجي ميشن.حتي سرژ و زاخي هم كه داشتن دعوا ميكردن وايميستن.
حاجي:نههههههههههههههههه
زاخي:چي شد؟اين چرا همچيني ميكنه؟
همه:
حاجي:نههههههههههه....برخورد از توع سوم....نههههههه
جرج:اين فيلم زياد ديده حالش بد شده.
آنجل:نه منم ديدم....
سوزان:چي رو؟
آنجل:برخوردو.
سوزان:كدوم برخورد؟
آنجل:برخورد تو با زاخي رو!
سوزان: كي؟كجا؟
آنجل:وقتي كه داشتي جدا ميكردي.
سوزان:برو بابا شما هم مسخرشو درآوردين.خب بايد جدا كرد ديگه ميخواستي چه شكلي جدا كنم؟
هديه:اين درست ولي جلوي حاجي؟....واي واي واي
-------------
~~ادامه دارد؟؟؟؟؟~~

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حمام هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 20 شهریور 1384 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سوزان:راستي خير سرم عمهي منم مرده
سرژ:نه به اون موقع كه هيچ كي نبود حالا ديگه دو تا دوتا ميميرن...
سوزان:مگه عمم سگه كه اين طوري ميگي
سرژ:من هر وقت كم مياوردم چي ميگفتم؟...اهان ...هديه خوبي؟
زاخي:حالا براي كي مراسم بگيريم؟
ارني:دوتاشون
سوزان:تو رو خدا اين مراسم عمه ملوك منو بگيرين تموم شه بره...
زاخي:ملوك مگه اميليا نبود؟
سوزان:تو خونه ملوك صداش ميكرديم
سرژ:مگه تو عاشق عمت نبودي...حالا مي خواي سر و ته قضيه رو هم بياري...
سوزان:ا ...هديه خوبي؟
جرج:تو يكي خجالت بكش ديگه
يهو حاجي با يه قواره پارچه مياد تو:ا...سوزان عزيز شنيدم كه عمت مرده.. متاسفم بيا در آغوشم دخترم..نه ...وايسا..ارني بيا اين پارچه رو بنداز روش كه قضيه بي ناموسي نشه ...مواظب باش دستت بهش نخوره... حالا خوب بيا در آغوشم...
سوزان:نه نميام به خدا ديگه اذيتتون نميكنم
انجلينا سوزانو هل ميده وسوزان هق هق ميكنه:خيلي ...خيلي...نامردي ان شا الله قسمت خودت شه
حاجي سوزانو ول ميكنه:من خودم مداحي هر كي كه شماها بگينو ميكنمعه يا دامبي؟
بقيه: دوتاشون
سوزان:شما اينارو بخون...بابا عمه ام كجاست؟...عمه دامبيم كجاست... چرا رفتي چرا...عمه اي داشتم خوشگل بود مرده حالا ز دستم..
حاجي ميره.
پاتريشا:حالا مراسم كجاست؟
سوزان:خونه ي انجي
انجي:به من چه؟عمه ي تو
سوزان:اولن اين پيشنهاد تو بود دومن چاه توالت خونه ي ما گرفته مردم نمي تونن برن توالت ...خوب ديگه من رفتم
بقيه: كجا؟
سوزان:ا..هديه خوبي...يعني همه بريم كارا رو بكنيم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرين برگ سفر نامه ي باران اين است -------كه زمين چركين است
((شفيعي كدكني))
Re: حمام هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 20 شهریور 1384 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ارنی و حاجی از در میرن بیرون و به طرف دفتر زندان راه میوفتن
ارنی: دیدی حاجی اینا همشون بیگناهن من که به شما گفته بودم
حاجی: خب خب من هم نمیخواستم زیاد سخت گیری کنم اینها در استخر کارهای بی ناموسی داشتن حالا دیگه اصلاح شدن
ارنی: حالا مراسم فردا رو چی کار میکنین؟؟
حاجی: ما هم در این عزاداری آسلامی شرکت میکنیم. حالا کی مرده؟؟
ارنی: خبر رسیده که دامبلدور توی هاگوارتز بدست یک غیر آسلامی که همش ژل میزده به موهاش با روغن کشته شده
حاجی: کدومشون رو میگی ؟آخه الان تو هاگوارتز مد شده همه ژل میزنن
ارنی:اممم اسمش سوروس اسنیپه
حاجی: آهان خب بیا برادر بریم دفتر یه چایی بخوریم سر حال بیاییم. من به قرص حساسیت دارم بعدش حتما باید یه چایی بزنم تو رگ
ارنی:
--------در سلول-----
زاخی:حالا میخوای واسه کی عزاداری کنیم؟
انجل: چه میدونم بابا من یه تیکه انداختم تیریپ پاچه خواری تیری در تاریکی شاید آزادمون میکردن بدون عزاداری حالا تیره رفته خورده تو چش حاجی ول کن نیست
جرج: حالا بشینیم آهنگ عزاداری پیدا کنیم؟؟مثلا چه کار کنیم؟؟تکنو بزنیم واسه حاجی؟
سرژ: نه بابا من یه آهنگ دارم واسه عزاداری توپ توپ
فقط باید بدونم کی مرده تا واسش بخونیم
سوزان: خب مثلا عمه ی بزرگ خواهر شوهر مادر حاجی چطوره؟؟
زاخی:خودت فهمیدی چی گفتی؟
سوزان: آره دیگه عمه ی شوهر خاله ی مادر حاجی. همین بود دیگه
سرژ: برو بابا این که فقط حاجی اش همون بود
سوزان: اصلا من چه میدونم هر کی خالی بسته خودش درستش کنه .... و رو میکنه به انجل و میگه: خب حالا تو یه پیشنهاد بده دیگه
انجل: خب اول باید تعین کنیم که کی مرده و واسه کی میخواییم عزاداری کنیم آهنگش با من

-------ارنی بعد از خوردن چای با حاجی میاد تا به بچه ها بگه کی مرده و باید واسه کی عزاداری کنن-----
ملت هنوز مشغول بحث در مورد سوژه ی عزاداری فردا بودن که ارنی میاد تو و رو میکنه به زاخی و میگه: برادر آسلامی فکری به نظرت رسیده که خالی بندیتون رو جبران کنین؟
زاخی: کی خالی یبست حالا؟
ارنی: برو خودتو سیاه کن من یه عمری تو لوله بخاری بودم سیاها رو میشناسم
زاخی:اوا راست میگی یادم رفته بود دیدم اومدی حموم چقدر آبو آلوده کردی همینه میگن وبا زیاد شده دیگه
ارنی:میدم بزننت تا دیگه از این کارا نکنی
سرژ که دید کار داره به جاهای حساس میکشه خودش رو میندازه وسط و میگه: حالا تو کوتاه بیا دیگه ارنی زاخی عقلش پریده همش اثر این قرصا بود.... بگو پیشنهادت چیه؟
ارنی: خب که این طور حالا بهتون میگم نقشه چیه تا سر حاجی کلاه بزاریم و دودرش کنیم
سرژ: خب بگو دیگه
ارنی:اول یکم به مختون فشار بیارین ببینین کی مرده اگه نفهمیدیدن کی اخیرا مرده من دیگه میرم
سوزان: بابا ما داریم یه ساعت فکر میکنیم به هیچ نتیجه ارزشی نرسیدیم تو بگو ... نگو ... نمیشه .... بمون واسه همیشه
ارنی: خب حالا که این خواهر اصرار داره میگم
دامبلدور اخیرا مرده و هنوز هیشکی واسش مراسم ختم نگرفته ما فردا واسه دامبلدور مراسم ختم میگیریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما به آن سید و این میر اردادت داریم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم

[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/