انجل:چشم هر چي ماما ن بگه
سوزان:چي گفتي؟
انجل:من؟هيچي
زاخي:خوب حالا دوباره بريم حموم؟
سرژ:پس فكر كردي كجا داريم مي ريم؟
هديه:اره بعد دوباره حاجي بياد بگيرتمون
سوزان:من ديگه اين دفعه مامانتون نمي شما..
جرج:من گشنمه بريم يه چيزي بخوريم ....ولي پول ندارما
سرژ:ما كه نبايد پول داشته باشيم مامان و بابا مون باهامونن
سوزان:منظورت كه از مامان و بابا من وزاخي كه نبوديم هان؟
سرژ:چي من وا مگه تو مامان مني؟
همه مي رسن به حموم
همين موقع بود كه حاجي مياد تو:خوب برادر زاخي من يادم رفت بپرسم ان شاالله مراسم كي؟
سوزان:مراسم چي؟
حاجي:اي خواهر مراسم آسماني ازدواج...
بقيه:
زاخي:حاجي از ما گذشته ما بچه هم داريم
حاجي:اي آقا شما مگه قبلن مراسمي هم داشتين؟
زاخي:نه بابا اون موقع پولمون نمي رسيد مراسم نگرفتيم
حاجي:پس غصه نخور من ميگم يه چند وقت ديگه مراسم ازدواج دانشجويي برگزار مي شه شما هم اون جا يه مراسم كوچولو داشته باشين كه سوزان خانوم عقده اي نشه
زاخي:آخه....
حاجي:آخه بي آخه پس يادتون نره ها من تاريخ دقيقشو بهتون مي گم....راستي شما يه چند تا چيز لازم دارين:چادر نماز سفيد روبان دوزي شده ترجيحن با گل هاي صورتي.يك دستگاه پيكان جوانان گوجه اي تزيين شده با بادكنك و گل گلا يل.نان سنگك براي سر سفره وسركه جاي عسل....من رفتم ديگه خداحافظ
سوزان: اين چي ميگفت؟..... ببينم مگه توزن نداري خير سرت....وايسا اگه بهش نگفتم...
سرژ:واي من كه باورم نمي شه كدوم بچه اي رو ديدين كه تو عروسي مامان وباباش باشه....................
سوزان:خفه شو(گلاب به روتون)زاخي همين الان مي ري درستش كني ...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

هد يه و جرج
سوزان
