جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

71 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
69 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
عجب گيزري افتاده اين دامبلدور!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 آبان 1384 00:35
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور در حال بستن در ديده ميشه
تا در رو ميبنده تكيه ميده به در و بعد كم كم پشتش رو در سر ميخوره و تكيه داده به در رويه زمين ميشينه!
-آخه خدا من چه گناهي كردم؟...من چي كار بايد بكنم كه اينقدر منو زجر ندي؟
ناگهان ندايي بيروني! به گوش ميرسه
--اونا نبايد بفهمن!...نبايد بفهمن!...بفهمن!
دامبلدور با خودش:من نبايد بزارم اونا بفهمن من با ولدمورت رفيق فابريكم!ولي چه جوري؟
--تو نبايد بزاري بيان اينجا!....نبايد بزاري!...بزاري!
دامبلدور:آخه نميشه!من خيلي وقته اونارو نديدم.بايد يه كاري بكنم!
دامبلدور از جاش بلند ميشه و به سمت اطاقش ميره
دامبلدور:ققنوس!ققنوس!كجايي؟؟
ققنوس:غله فرقاب!(ترجمه:بله ارباب!؟)
دامبلدور:بدو كه خيلي كار داريم!اول از همه بايد بري پيش تام و پيغاممو بهش برسوني
ققنوس:قام؟(ترجمه:تام؟!)
دامبلدور:آره.تام خودمون.ولدمورت.
ققنوس:قوووووي!قلي غن قيترسم(ترجمه:وووووي!...ولي من ميترسم!)
دامبلدور:بلند بينيم بابا!ميترسم ميترسم!بيا اين نامه رو ببر بده ولدمورت.فقط يادت باشه قبل از ساعت 8 بايد اينو بهش برسوني!
ققنوس:قاشه!(ترجمه:باشه...ولي يادت باشه ها!...من مردم تقصير توئه ها!)(عجب ترجمه اي!!)
همون موقع در چوبي قصر به صدا درمياد!
تق تق تق تق تق تق
دامبلدور:كريچر!...كريچر!
كريچر:چيه؟
دامبلدور:چيه و كوفت!بلند شو برو اون در رو باز كن!
كريچر:اااااه!!
(جن ها هم جن هاي قديم!...همش زير سر اين امپراطوره! (زياد نميخواد در اين جملم دقت بكنين!...چون رمزيه!) )
لحظه اي بعد صحنه دم در رو نشون ميده
كريچر با قامت كوتاهش خودشو ميكشه و دستشو به دستگيره در ميرسونه و در رو باز ميكنه.
حدس بزنيد كي پشت در بود!
آره!...خود خودش بود!...........لرد ولدمورت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
عجب گيري کرده اين آلبوس...
ارسال شده در: جمعه 20 آبان 1384 06:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور ميرسه دم در...
يه نفر شروع ميکنه و يه طومار رو ميخونه...(دونفر ديگه هم گاردهاشن)

-" با سلام خدمت ستاره درخشان سينما...نيکوکار زمان...چراغ
عالم بشريت...منجي عالم...دوشيزه خانم..."

دامبلدور : ببخشيد؟
يارو يه نگاهي به طومار ميکنه : اهم...ببخشيد اين يکي نبود...اشتباه برداشته بودم...
يارو دست ميکنه تو جيبش يه کاعذ دوسانتي کثيف ور ميداره و ميخونه :

" سلام بچه...چطوري؟ داري از تنهايي کف ميکني نه؟...دامبل جون گفتم از تنهايي در بياي با بر و بچ قرار گذاشتم فردا شب بيايم قلعه شوما...نظرت چيه؟ پايه اي يانه؟ قربونت...ولدي (سرژ)
(توضيحات اضافه : سرژ و دامبلدور دوستان قديمين...حالا که سرژ تغيير کرده آلبوس و ولدي بازم دوستن...البته به کسي نگينا... حرف در ميارن...)

دامبلدور يه نگاهي به دور و برش ميکنه ميبينه خونه سوت و کوره حوصلشم که سر رفته...دلشم که برا سرژ قديمي (لرد جديد) تنگ شده...با خودش ميگه :
- اگه دوستاي سفيدم بو ببرن چي؟...نه مطمئن باش هيشکي اينجا پيداش نميشه...همون...ميگم ولدي بياد دور هم باشيم مردم از تنهايي بابا...
و بعد بلند ميگه :اهم اهم...ببخشيد جناب جواب من اينه که : قبوله بياين...فقط آروم بياين کسي نفهمه...آلبوس!
يارو : بسيار خب...
و ميره...
آلبوس ميره ميشنه تو قلعه...که يکدفعه يکي ديگه شروع ميکنه شيپور زدن...
آلبوس : اه...ول کنين بابا بعد از ظهريه... کريچر بپر درو باز کن ببينم...
کريچر داد ميزنه : خودتون باز کنيد...گلاب به روتون من تو دست به آبم...(نکته مچ گيري از رولينگ : راستيا...چرا رولينگ تا حالا اشاره نکرده که جنا هم ميرن دستشويي؟ مگه جنا دل ندارن آخه؟)
آلبوس با بي ميلي پا ميشه در رو باز ميکنه...
يه ياروي ديگه اي مياد دم در يه طومار باز ميکنه ميخونه...
" سلام بر آلبوس عزيز و ارجمند...
ميدونم که تنهايي و دلت گرفته بخاطر همين ما گفتيم يه فکر بکري بکنيم که بيشتر دور هم باشيم قرار شد من و پاتر ومينروا و رون و دو سه نفر ديگه فردا شب بيايم اونجا...مطمئنم خوشحال ميشي...پس ما داريم راه ميفتيم...قربان تو...گودريک گريفندور!
دامبلدور يه لحظه خشکش ميزنه و بعد...
--------------
من در جريان اين قلعه روشنايي نيستم فقط ميخواستم توجه محفليها به اينجا جمع بشه...اگر فکر ميکنيد چرت نوشتم ميتونيد يک راست مال آلبوس رو ادامه بديد...با تشکر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
امروز خودم را زخمی کردم تا ببینم آیا هنوز درد را حس میکنم یا نه....درد تنها واقعیت است...

-- جانی کش
قلعه اي پر از روشنايي!پر از مهر و صفا!...پر از عطوفت و محبت!
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 آبان 1384 01:59
نمایش جزئیات
آفلاین
شناسه هاي محفلي!....محفلياي اصيل!....بياين ديگه!شروع كردما!پستمو تويه خانه شماره 12 گريمالد رو هم بخونين اون مهم تره!
---------------------------------------------------------------------
هي از اين ور به اون ور.هي از اون ور به اين ور.
آخه چقدر؟
تا كي؟
دامبلدور:هوووم!خيلي عجيبه!اين چه معنايي ميتونه داشته باشه؟....ميدوني چيه ققنوس؟من از موقعي كه اون مسائل براي هري پيش اومد و نگفتن ماجرا به هري باعث بعضي مشكلات شد.....از اون موقع به بعد ديگه به خودمم شك دارم.اصلا اعتماد به نفسمو از دست دادم.
ققنوس:قي قا قين قان قا!(ترجمه:اين چه حرفيه ميزني دامبلدور!)
دامبلدور:نه جدي گفتم.الانم كه خيلي وقته همه از هم پاشيديم ولي اون نه حمله اي كرده نه چيزي.شايد داره سپاه جمع ميكنه.نميدونم!ولي به هر حال هر چي كه هست خطرناك به نظر ميرسه.
در همون موقع صداي شيپوري به گوش رسيد!
ژيم ژر ژوم ژه! ژيم ژر ژوم ژي!
دامبلدور:كريچر كريچر!....كجايي؟يكي بره درو باز كنه ببينه كيه كه شيپور ميزنه!سرمون رفت!واالله اين نمكيا و سبزي فروشا بهترن!
همون موقع كريچر در آستانه در ديده ميشه.
دامبلدور:مردي؟كجا بودي تو؟
كرچير با چشم غره اي به دامبلدور در رو باز ميكنه.
دامبلدور صداهاي پچ پچي رو از سمت در ميشنوه.
دامبلدور:كريچر!كريچر!چه خبره دم در؟
كريچر كلشو از بيرون مياره تو و ميگه:اين يارو ميگه با شما كار داره.
دامبلدور:خب بگو وايسته اومدم......مجلسيوس بلنديسو منيوس!
ناگهان چهار نفر ميان و دامبلدور رو بلند ميكنن و ميبرن تو اطاقش!

**دو دقيقه بعد**
دامبلدور سوت زنان به سمت در ميره ببينه چه خبره.در راه فكر ميكنه كه اينجا چقدر فرق كرده.يادش بخير.اينجا يه زماني قلعه قشنگي بود ولي الان شده كاخ دامبلدوري!به نظرش وقتي قلعه بود قشنگتر بود تا كاخ الان.
دامبلدور به دم در ميرسه.......
--------------------------------------------------------------------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی جدید: اسکاور
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: یکشنبه 1 آبان 1384 12:59
نمایش جزئیات
آفلاین
در این لحظه حواس دنی پرت میشه و سرژ در میره...
مری و اما :وای چرا گذاشتی در بره؟
دنی:ای بابا حواسمو پرت کردین.
ناگهان هلنا ظاهر میشه:نگران نباشین خودش برمیگرده
مری:تو؟
اما: تو کی هستی
هلنا:یکی حالا بعدا به وقتش بهتون میگم.هنری کجاست؟
رومیلدا:نمیدونیم معلوم نیست اما خودش پیداش میشه
اما:خدا کنه!!!
گمنام اندرو تازه رسیده بودن که اندرو رو به دنی گفت اندرو:حالا سرژ چه جوری در رفت؟
دنی برای اندرو و گمنام تعریف کرد که..
اهم
همه به طرف هلنا برگشتند گمنام ان دیگه کیه؟
هلنا؟هوم اول اینو بگم که شخصیت دامبلدور برشگته و تا چند وقته دیگه یاد تو جمع شما من فقط حامل این پیام بودم بای
و در مقابل چشمان حیرت زده ی همه غیب شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
««دلبستگی من به جادوگران و ""اعضایش"" بیشتر از اون چیزیه که فکرش رو میکنید»»
دامبل جمله ?
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: پنجشنبه 17 شهریور 1384 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
و ناگهان میز با صدای مهیبی می شکنه همون میزی که دقایقی پیش نامه روش بود و حالا هیکل سرژ ........
همه :
سرژ هم از فرصت استفاده می کنه و ... : اینسندیو .....
در منفجر شده بود و حالا در پرتو های بی رحم آتش می سوخت و به خاکستر تبدیل می شد ..... سرژ با تمام قدرت از روی زمین بلند می شه و با یه پرش خودشو به بیرون پرت می کنه که ...........
دنی : این جا چه خبره . اتفاقی ...
مری : بودو برو سرژو بگیر .
اما : زوووووووووووووووووووود باش !!!!!!!!!!!!!!!
دنی فورا از اتاق خارج می شه میره دنبال سرژ . سرژ وقتی می فهمه دنی دنبالشه چندتا جادو پشت سرش می فرسته که یکی از اونا با دیوار برخورد میگنه و اونو داغون می کنه .... حالا وارد محوطه بیرون شده بودند . سرژ می خواست غیب بشه که.......
دنی : اکسپلیارموس
سرژ بی صلاح رو به روی دنی ایستاده بود . در همین حال مری و اما و بقیه تازه پشت سر اونا رسیده بودن که .............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=medium][color=3333FF]هر انسانی آنچه را که دوست دارد نابود می کند !
بگذا
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: یکشنبه 13 شهریور 1384 01:25
نمایش جزئیات
آفلاین
همه به طرف زیر زمین اومدن.
اما:ببینم این سرژ آنیماگوسه؟
مری:نمیدونم؟چه طور؟
اما:صبر کن.و به یه کرم خاکی که داشت به طرف در میرفت اشاره کرد.
او دوباره گفت:میتولستانتیا و کرم خاکی خشک شد.
رزی:اه.به خشکی شانس.راستی تو نامه چی نوشته؟
فرانک نامه را بر داشت و شروع به خواندن کرد:
با سلام.
این نامه که اکنون در دست دادید از فرمانده ی گروه اسلیتیرین هاست.این نامه طلسم شده و از این به بعد اسرار شما پیش ما فاش خواهد شد.
ایوانا سریع به طرف شوالیه دوید و داد زد:حالا چی کار کنیم؟
شوالیه کمی فکر کرد و در بعد گفت:این یک حقه است.سرژ خودش رو تبدیل به این نامه کرده که بتونه از این زیرزمین خلاص بشه.
گمنام:از کجا میدونی؟
نویل:مگه ممکنه؟
شوالیه:امتحانش ارزش داره.حالا چو بیا به من کمک کن.
چو:خوب چی کار کنم؟
رزی:فکر کنم الان باید در رو قفل نیم که نتونه فرار کنه.
فرانک:موافقم.
اندرو:شوایه بعدش چی میشه؟
رومیلدا:معلمه دیگه.اگه سرژ نباشه اینجا طلسم شده.
شوالیه:خوب چو آماده ای؟با شماره ی 3 ...
1...2....و 3
و بعد بومب............

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت فقط 13 و عشق فقط 3 و نفرت فقط 23

Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: پنجشنبه 10 شهریور 1384 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
همون موقع شوالیه اومد پایین و ......
شوالیه نگاهی به دراکو و بعد هم به اما که هنوز چوبدستیشو به طرف دراکوی خشک شده گرفته بود میکنه

اما با ترس و لرز آب دهنشو قورت میده و میگه:اهم ...چیزه ...من ..
شوالیه:اشکالی نداره ...فقط من ازت انتظار نداشتم
اما که گونه هاش گل انداخته بود و واضح بود که داره از خجالت اب میشه گفت:مرسی ....یعنی منظورم اینه که قابلی نداشت

در همین لحظه بقیه یاران قلعه که سروصدا رو شنیده بودن به تالار میرسن و ..

همه:
مری:این اینجا چیکار میکنه؟
رومیلدا که به طرف دراکو میرفت تا مطمئن بشه خودشه گفت:مسلما برای جاسوسی
نویل که تازه از راه رسیده بود و بوی دودی همراه با شربت افنتیوس میداد گفت:نمیدونین چه وحشتی کردم ..تازه از اتاقی که معجون رو دارم درست میکنم اومده بودم بیرون ...خیال کردم که معجونم منفجر شد
و نگاهی پرسشگر به شوالیه که همچنان به دراکو نگاه میکرد انداخت.

ایوی:مثل اینکه ما از دست جاسوسا خلاصی نداریم
اندرو:آره ...حالا با این چیکار میکنین ؟
رومیلدا:شاید باید بفرستیمش پیش سرژ......راستی سرژ چی شد؟
مری:راست میگی من اصلا حواسم بهش نبود
اندرو:نگران نباشین من بهش رسیدگی کردم هنوز سرجاش هستش تا اینکه لی برگرده
گمنام:ایول ....خوبه پس من ببرمش همونجا؟

شوالیه که تا آن زمان سکوت کرده بود و چیزی نگفته بود نگاهی به همه اعضا که با نگرانی آنجا جمع شده بودند انداخت و گفت: فعلا باید صبر کنیم تا به هوش بیاد تا از زیر زبونش حرف بکشم ...البته با این وضعی که پیش اومده و هنوز سقف قلعه رو درست نکردیم نگه داشتنش اینجا خطرناکه ...گمنام ببرش به زیرزمین تا در معرض دید نباشه ...بقیه هم کمک کنم تا سقف رو سرجاش برگردونیم

به این ترتیب همگی مشغول کار شدند و نویل رفت تا به معجون سری بزنه ....در همین حال .......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The Death Prophet is coming to U

Enemies of the heir beware
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: پنجشنبه 10 شهریور 1384 13:03
نمایش جزئیات
آفلاین
گربه از جايش پريد و به سمت در دويد
مري:بگيرينش گمنام برو شاهكارتو بگير
اما:اون با من !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
برتي:مي خواين من مي گيرمش
لي:من مي رم در اتاق ببندم تا فرار نكنه و در رو بست همه در گير و دار گربه گرفتن بودند كه ايوي و رزي چوبشان را بالا بردند و فرياد زدند : پتريفيكوس توتالوس نور سرخ رنگي از چوبشان بيرون امد به گربه خورد و خشك شد
لي:عالي بود چه طور به فكر ما نرسيد؟؟؟
ايوي و رزي:
گمنام:به ذهن منم رسيده بود ولي ............
لي:حتما مي خواستي هوش ما رو بسنجي
گمنام:تقريبا!!!!!

ناگهان مري فرياد زد: گربه رو ببينيد داره تغيير شكل مي ده!!!!!!!!!!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=66CCFF]دامبلدور عزيز بدان هر جا كه باشي تا پاي جان ازت حمايت مي كنيم و به تو وفادار خواهيم ماند !!!
Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: پنجشنبه 10 شهریور 1384 12:00
نمایش جزئیات
آفلاین
شوالیه به طرف اتاقش حرکت کرد.
فرانک در حالی که داشت با یه کاغذ ور میرفت گفت:چرا شوالیه گفت قربان ممنوع؟
اندرو:اون از این حرف بدش میاد.
مری:من که رفتم یه چرتی بزنم.
اما:باشه منم میرم یه کمی کتاب بخونم.
رومیلدا:حالا من چی کار کنم؟
رزی:منو نگاه کن.
نویل:من میرم یه خورده معجون درست کنم.
گمنام:من که رفتم.
و به طرف در قلعه را افتاد.
شروع به قدم زدن کرد که نظرش به یه گربه جلب شد.
اونو به قلعه برد.
ایوانا:نکنه که جاسوس باشه؟
رزی:نمیدونم.
اما:می خواین امتحانش منیم.
برتی:من این کا رو انجام میدم.
لی:نه تو رو خدا.من میکنم.
مری:اصلا خودم میکنم.
مری چوبش رو در آورد ولی همان موقع...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت فقط 13 و عشق فقط 3 و نفرت فقط 23

Re: قلعه روشنايي
ارسال شده در: پنجشنبه 10 شهریور 1384 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ي بچه ها دور هم تو تالار اصلي نشسته بودن برتي و اما هم پيش بقيه نشستن و بحث شروع شد
شواليه:واقعا از اينكه ياران قلعه دوباره دور هم جمع شديم خوشحالم
مري:واي شواليه چه خوب شد كه بلاخره كارتون تموم شد من دارم از خوشحالي بال در ميارم
چو:واي ولي من عوض بال در آوردن دارم از خستگي ميميرم
هنري:خوب ميخواي برو يه كم استراحت كن
روميلدا:آره چو پاشو اين جلسه كه زياد مهم نيست هست؟
شواليه كه در اين مدت حرفي نزده بود ميگه :
از كي تا حالا شما ها اجازه ي خروج ميدين؟
هنري:ببخشيد
روميلدا:
لي:شواليه فعلا كه همه خستن اجازه بدخ بريم استراحت كنيم بعد جلسه بذار نظر شما چيه؟
اندرو:آره منم با لي موافقم چون ديگه نميتونم پلك هامو باز نگه دارم
شواليه:بسيار خوب برويد اي مسافران ولي عضو هايي كه در قلعه مانده بودند بمانند
مري :شواليه اميدوارم ياران جديد مورد قبولتون واقع بشن
شواليه:اميدوارم
روميلدا:اجازه بديد معرفي كنم
ايشون مادام رزي كه نوشيدني ها شون حرف نداره
ايشون گمنام
ايشون ايوانا
ايشون اما كه ميخواست قهر كنه بره ولي ما منصرفش كرديم آخه هيچ جا بهتر از قلعه نميتونه پيدا كنه
فرانك
ويكي
شواليه:ممنونم روميلدا از ديداره همتون خوشحالم ياران من و اميدوارم بتوانيم با هم در برابر دشمنان مقاومت كنيم و پيروز شويم
پس به اميد پيروزي
مادام كه تحت تاثير شواليه قرار گرفته شده بود گفت
رزي:يك ليوان نوشيدني كره اي ميل داري قربان؟
در همين موقع بود كه صداي شواليه در سراسر قصر طنين انداخت
شواليه: ممنوع... قربان .....ممنوعه
رزي كه بيچاره از ترس پاهاش ميلرزيد ميگه
ببخشيد خوب
مري:رزي ناراحت نشو
شواليه فكر ميكنم شما هم به استراحت نياز داشته باشيد
احتمالا ايوانا اتاقتون رو مرتب كرده
شواليه:متشكرم يار وفادار من ايوانا عزيز
ايوانا
بعد از اينكه شواليه رفت
ايوانا:من كي اتاق شواليه رو مرتب كردم مري؟
مري: براي آشنايي لازم بود
خوب منم خستم در ضمن يادتون نره كه الان نيمه شبه شب همگي بخير

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.