فرياد زد: نه... تو نه... تو رو بايد بدم به ارباب سالي(سالازار اسليترين... محض اطلاعتون بگم كه تو دژ مرگ سالازار دوباره زنده شد و لرد ولدمورت كه اونو مخالف كاراش مي ديد باهاش دوئل كرد و بعد فرار كرد... بعد هوكي به سالازار پيوست ولي كسي از اين جريان باخبر نشد!به همين سادگي...) تو مال اوني... بايد بهش يه هديه بدم....
سپس نور ضعيفي اتاق را روشن كرد: آتش! آن هم از دهان آن موجود... پس او يك.... اژدها بود!!!
هوكي او را كه چشمانش مردمك عمودي داشتن بلند كرد... بچه اژدهاي خطرناكي به نظر مي رسيد...
هوكي چوبدستيش را كشيد... جن؟چوبدستي؟!!! بله... او براي كار در دژ مرگ به يك چوبدستي احتياج داشت... وآن را با نشان دادن علامت شوم روي بازويش كه با پارچه اي پوشانده شده بود از كوئيرل چوبدستي ساز دزديده بود... ولي خود را با نقاب و شنل پوشانده بود و كوئيرل او را نشناخت!!
اژدها را سر جايش در كمد گذاشت و در آن را با قفل بست... چوبدستي را تكان داد و وردي را زير لب خواند( اين ورد ها را اربابش يادش داده بود) سپس به طرف راه پله برگشت... در راه به ضد آينه ها فكر مي كرد... سپس لبخندي شرورانه زد و با خود فكر كرد: اگه كارآگاهي براي خريد بياد اين جا... ضد آينه اش رو با يكي از وسايل ديگه ي كارآگاهيم عوض مي كنم!!
با اين فكر تسكين دهنده به رختخوابش رفت امّا باز بلند شد... يك كمد كوچك را در اتاقش باز كرد و يك دست لباس تميز و مرتب برداشت و آرام گفت: فردا اولين روز رسمي كارمه...( او اين لباس را فقط براي مشتريان مي پوشيد و اربابش قبول كرده بود كه اين لباس به معناي آزادي نيست)...
سپس دوش گرفت و آن لباس ها رو پوشيد و خود را در آينه ي شكسته اسش نگاه كرد و لبخندي از شادي زد...
از پنجره ي اتاق كوچكش رگه هاي نور را مي ديد... خورشيد طلوع كرده بود... در همين حين صداي تق تق در آمد... با عجله خود ار به در رساند و در را باز كرد...
______________________
مشخصا ادامه دارد...

هوكي جان...زيبا نوشتي...و همچنين صحنه سازي زيبايي داشتي كه خواننده لذت ميبره...آفرين...فقط يه مشكلي داشت...يعني بدترين استفاده رو از ورود كج پا كردي...تمومش كردي رفت...ميتونست همون شب اتفاقات جالبي بيافته...
دقت داشته باش...نميشه يه كتاب در رول پلينگ نوشت.يعني در اين نوع رول پلينگ بايد تلاش كني سوژه خلق كني و اتفاقات جالب بسازي...(منظورم رول پلينگ نمايشنامه ايه)
ببين.من تو فكرم بود كه به اين تاپيك مجوز بدم تاپيك سياه باشه در دياگون...يعني اتفاقات سياه..نه اينكه آفتاب طلوع كنه..پروانهي قرار نبود باشه.اتفاقات خفن و سياه
خودم يه نمايشنامه نوشته بودم.كپي نگرفته بودم پريد...حيف شد..
..
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
