شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
نوربرت 2000 یا همون نوربرت هگرید هستم که در بچگی به نروژ فرستاده شدم. اوایل از دوری هگرید خیلی سخت بهم گذشت چون همونطور که هگرید حدس میزد بقیه اژدهایان با من بدرفتاری میکردن اما به تدریج جای خودمو تو قلبشون باز کردم (از بس که مهربون و درستکارم! ) حالا سردسته شونم!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در عرصه هری پاتر اول ویدا اسلامیه آخر هم ویدا اسلامیه!!
خب اینجانب هم در راستای اینکه میشود شناسه ها را عوض کرد شخصیت سیریوس بلک رو معرفی میکنم
نام:سیریوس نام خانوادگی:بلک تاریخ تولد:19/8/1960 سن : در موقع مرگ احتمالی 35 جنسیت:مرد چوب جادو:31 سانتی با ریسه اژدها از چوب درخت سرخدار دسته جارو:پیکان نقره ای . ولی هیچوقت عضو تیم نشدم چون اعتقاد داشتم بازی جیمزی از من بهتره و با همون حال میکردم گروه:گریفیندور رنگ چشم:قهوه ای
خصوصیات کلی: بسیار خوش تیپ و خوش قیافه بودم { به دلیل مرحوم شدنم از افعال گذشته استفاده میشه} در خانواده ای کاملا اصیل و اشرافی به دنیا اومدم ولی هیچوقت اصل و نسب برام مطرح نبود به خاطر همین همیشه برادر احمقم رگولوس که بعدا مرگخوار شد پیش والدنینم عزیز بود و مهمترین نشونه غیر اشرافی بودنم هم زمانی مشخص شد که بر خلاف تمام اعضای خاندانم در گروه گریفیندور افتادم و به نوعی باعث سرشکستگی خانواده م مخصوصا مادرم شدم. پدرم به این کارها زیاد کاری نداشت توی عوالم خودش بود ولی اگه جلوش حرفهای غیر اشرافیانه میزدم سرکوفت رگولوس رو بهم میزد و آخرش هم تهدیدش مبنی بر اینکه منو از خانواده طرد میکنه رو عملی کرد و اسمم رو به تحریک مادرم از روی فرشینه خانوادگی پاک کرد . ولی این چیزها زیاد برای من مطرح نبود اون خونه ی لعنتی شماره 12 با جن خانوادگی دیوونه مون به اسم کریچر آخرش به من رسید و مجبور شدم که توش زندانی بشم . نفرت من از اون خونه و مستخدمش به حدی بود که سلول آزکابانم و دیوانه سازها رو بهش ترجیح میدادم. یاد آزکابان افتادم... زندانی شدن من توی اونجا آنچنان داستان درازی داره که نمیدونم از کجا شروع کنم ؟؟ شاید اولش باید از جمع چهارنفره دوستانم در مدرسه هاگوارتز بگم : ریموس { مهتابی}- جیمز{شاخدار} – پیتر خیانتکار { دم باریک} و خودم که پانمدی بودم . این اسمها برمیگرده به اون دورانی که ما جانور نما شده بودیم ...چه دوران خوشی بود ...سالهای نوجوانی و جوانی....وقتی متوجه گرگ مرد بودن ریموس شدیم من و جیمز تصمیم به جانورنما شدنمون رو عملی کردیم .دم باریک بی عرضه تر از این حرفها بود که خودش به تنهایی بتونه اینکارو بکنه ولی کمکهای من وجیمز به دادش رسید و آخرش هم به یه جانور کوچولو یعنی موش تبدیل شد در حالی که من و جیمز به جانورهای بزرگی تبدیل میشدیم:سگ و گوزن . و به این ترتیب در شبهای بدر کامل ریموس رو که به یک گرگ درنده تبدیل میشد آروم میکردیم و گردشهای شبانه دلپذیری رو در هاگزمید و مدرسه انجام میدادیم ...یادمه یه بار که زرزروس رو در حال جاسوسی پیدا کرده بودم تشویق کردم بره توی شیون آوارگان ولی جیمز به موقع به دادش رسید و اوردش بیرون .بعدا بارها به جیمز گفتم که کار اشتباهی کرده ولی کاری بود که شده بود . همون موقع ها بود که محفل ققنوس هم کارشو اغاز کرده بود بعد از فارغ التحصیل شدن از هاگوارتز ما هم به تشویق دامبلدور عضو محفل شدیم ..در همون دوران جیمز با لیلی ازدواج کرد و یک سال بعد وقتی پسرشون به اسم هری به دنیا اومد منو به عنوان پدر خونده ش انتخاب کرده ن ...دوران سختی بود و تلاشهای ما برای پیدا کردن جاسوسی که توی محفل رخنه کرده بود بی نتیجه مونده بود ...نگرانی من برای لیلی و جیمز حد و اندازه ای نداشت و یکی از روزها که بهشون سر زده بودم به جای خونه خرابه ای رو دیدم که داغون شده ...وقتی بدنهای بیجان لیلی و جیمز رو دیدم در به در دنبال هری گشتم و وقتی بچه رو با داغ عجیب روی پیشونیش زیر آوار پیدا کردم و میخواستم با موتور پرنده م برم هاگرید رو دیدم و طبق دستور دامبلدور هری رو بهش تحویل دادم و خودم سراغ اون نامرد رفتم ...پتیگرو ...رازدار لیلی و جیمز ...توی خیابونی پر از ماگل گیرش انداختم ولی پیتر حقه بازتر از این حرفها بود..قبل از اینکه موش بشه و بره توی فاضلاب خیابون رو منفجر کرد و اینطوری به دستور کراوچ بدون محاکمه به آزکابان فرستاده شدم .بزرگترین عذاب من در 13 سال زندان که دیمنتورها نتونستن بیرون بکشنش این بود که همه فکر میکردن من رازدار بهترین دوستانم بودم و اونها رو لو دادم... بعد از 13 سال که از آزکابان فرار کردم تنها دلیلم پیتر بود که هنوز توی هاگوارتز بود..در همون سال با پسرخونده م هری و دوستانش آشنا شدم و به اونها و دامبلدور فهموندم که بیگناهم ...سال بعد رو در غارها سپری کردم و وقتی پایان اولین سال آزادی م ولدمورت به قدرتش برگشت خونه قدیمی والدینم قرارگاه محفل ققنوس شد و اینطوری آخرین سال عمرم رو با عذاب در خونه ای که همدمم یه جن خانوادگی دیوونه بود سپری کردم .اولای تابستون بود که به واسطه زرزروس خبردار شدیم هری همراه چندتا از دوستاش بی خبر و شبانه به وزارتخونه رفتن و ابنطوری شد که وقتی بعد از ماهها حبس از خونه بیرون اومدم یه مبارزه درست و حسابی با مرگخوارها راه انداختیم و اونجا بود که طلسم دختر عمه م بلاتریکس که یه مرگخوار بود باعث شد که در پشت طاق نما بیفتم... آیا من واقعا مرده م ؟؟؟ در کتاب 7 این جواب رو به طور قطع خواهید یافت ...اگرم رولینگ ذکر خیری ازم نکرد پس مطمئن بشین که مردم چون باورش هنوز برای پسر خونده م هری سخته.....راستی اگه مرگ من و دامبلدور رو بپذیرین ما اون بالا با هم محشور شدیم. نگران نباشین
---------------------------------------------------- من اینو 2 یا 3 هفته پیش نوشتم کسی ترتیب اثر نداد . برادر لوپین آمدی یک بار دیگه ترتیب اثر بده
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ما به آن سید و این میر اردادت داریم ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم
سلام. من معرفی شخصیت قبلا کردمو کریچر تاییدم کرده ولی با اینکه می تونم برم تو سالن گریفندور تو ایفای نقش زده بدون شخصیت.کریچر گفت همین که می تونم برم کافیه ولی دامبلدور گفت برو تو معرفی شخصیت بگو تا رسیدگی کنن. حالا یکی بگه من باید چی کار کنم؟
نام:نينا ويزلي سن:نامعلوم جنس:مونث چوب جادو:دولايه (داخلي:زبان گنجشك با ريسه ي قلب اژدهاوبيروني:سرخس پير با ريسه هاي قلب تكشاخ)من خودم درستش كردم ضخامت چوب جادو:1/5 سانتي متر طول چوب جادو:30 سانتي متر دسته جارو:آبدوغ 2020.جديدترين جاروي قرن با صفحه نمايشگر lcdبا قابليت هاي فراوان كوييديچ:نقش جستجو گر تيم ملي خلغارستان .در نيم مدرسه هم جستجو گرم مقامقت كسب كرده:كلي مقام و كاپ دارم نميشه اينجا همه رو گفت گروه:گريفيندور علاقه مندي ها:به همه چيز جز بروبچ گروه اسلايسرين علاقه دارم توانمنديها:من چوب جادومو خودم ساختم. به جاروم كلي وسايل جانبي اضافه كردم.به طور كلي همه فن حريفم توضيحات اضافه:من فرزند هري پاتر و جيني ويزلي هستم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
من برگشتم.بعد از چند سال دوري.بعد از اين همه سختي و مشقت.بعد از اين همه زور زدن و جون كندن.البت?
سلام من 300 بار خودمو معرفی کردم ولی... نام:اما شان(روح اما و زن دارن) سن:15 گروه:هافلپاف چوبدستی:13 اینچ از چوب آبنوس و تار روده اسب تک شاخ جارو:نیمبوس 2007 علاقمندیها:همه چی بجز بادمجون توانمندیها:جادوگری و نت سازی و ساختن بیش از 15 آدی در یک زمان و هک کردن جنس:زن و همون قسمت مهمه که حالا یادم نمیاد: من عاشق کتابم و تا حالا 281 جلد کتاب خوندم (البته از بچهگیم تا حالا) من بچه مامانمم و توی سیرک ققنوس زندگی میکنم. تایید میشه؟
نام:جاناتان اسنیپ گروه:اسلیترین مشخصات:من به جادوی سیاه علاقمندم.دربازه بان کوییدیچ هم به مدت 4 سال در گروهم بودم.الان هم در خدمت اربابم لرد سیاه هستم.قرار هست در ماموریتی از طرف ارباب به امریکای لاتین بروم و با دوزخیان اونجا مذاکره کنم