جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 3 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 18 آذر 1384 01:53
نمایش جزئیات
آفلاین
-بودن يانبودن...مسئله اين است!!!

هري در حالي كه با آراامش از كنار ديوار به دختر موبلوندي كه واسه خودش نمايش اجرا ميكرد گوش ميداد جلوتر ميومد...!!(جو بگيريد...!! اهنگ پلنگ صورتي!!!!)

- آااااااااه! سرورم!

هري سرك ميكشه...لونا تعظيم كرده!!!

جلوي لونا چيزي سياه شبيه به يه انسان....ولي ساخته شده از دود ايستاده بود...و با اينحال...ميشد سوراخهاي بيني مارمانند و چشكمهاي سرخشو تشخيص داد...

-لـــــــــونــــــــــا!!!!!


هري ميپره جلو شبح ولدمورت!

هري: اي بوق! بي ناموس! تو به دختر مردم چيكار داري! اي...بوووووووووووووق!(تذكر: به دلايل بيناموسي سانسور شد) مگه اين شيشه شيرتو پيدا نكردم! مگه نزدم داغونت نكردم! مگه...اخ!

كله هري ميخوره تو كنتور برقي در همون حوالي!(حالا توچيكار داري از كجا اومده اخه..اومده ديگه!!)

ولدمورت:

در اين بين لونا به دلايلي به ولدمورت خيره شده!

هري: لونا؟
لونا:
هري: لونا! بيدار شو! ميخواد براي نه هزار و هفتصد و دويست و هشتادمين!!! بار هوركراكس درست كنه! لونا!
لونا: نيگا چه خوب ميرقصه!

ولدمورت:

هري بطرف ولدمورت برميگرده: خفيوس پيوزيوس! (چه ربطي داشت حالا!)

چهره ولدمورت اب ميره! دماغ دومتري جاي بيني ماري ولدمورت سبز ميشه...! موهاش در حالتي بس چرب!!! روي صورتش ميفته...گوشاش به درازي گوشاي جن خانگي ميشه...(براي افراد مبتلا به فقدان اي كيو: تبديل به پيوز ميشه!)

هري: ا....چه خوشگل شدي امشب...!

صحنه:ثابت-نگاه بوقي شكل: متمركز روي هري)

پيوز منفجر ميشه!
- تو....************ وقتي من دارم با لوني جون!!!! خلوت ميكنم تو چرا ميپري وسط؟ پاشدي برديش مهموني اسلاگي به همه نشونش دادي بس نبود؟ نه من ميخوام بدونم تو تو زندگيت هيچي نميفهمي؟؟؟؟

صحنه: اسلوموشن -- پاي هري در حال عقب رفتن!

هري به ارامي به عقب ميره...

صحنه سرعت ميگيره! هري بدو بدو از صحنه بيرون ميپره!



نتيجه اخلاقي: غيرت نداشته باشيد!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 آذر 1384 01:50
نمایش جزئیات
آفلاین
هری با صدای برهم خوردن پنجره از خواب بیدار شد.در تختخوابش غلطی زد و به بیرون نگاه کرد.هوا آنروز بسیار طوفانی بود.تمام آسمان در تسخیر ابرهایه سیاهی بودند که گه گاه غرش میکردند.
برای بستن پنجره از جایش بلند شد.عینکش را از روی میز برداشت و بر روی بینیش گذاشت.بسمت پنجره رفت و آن را محکم بست.تصمیم گرفت که لباس بپوشد و به سرسرا برای خوردن صبحانه برود.
هری از خوابگاه پسران خارج و به سمت تالار عمومی گریفیندور حرکت کرد.در تالار هیچ کس نبود.نگاهی به آتش درون شومینه انداخت که در حال رقصیدن بود.رویه یکی از کاناپه ها در کنار شومینه نشست و به شعله ها خیره شد.
بیاد نداشت چه مدت در آن حال بوده است اما وقتی به ساعت نگاه کرد حدود شش بود.هنوز خیلی زود بود.با خود فکر کرد شاید بهتر باشه کمی قدم بزنم در هر حال از بیکاری بهتر بود.
هری از پلکان پایین آمد و وارد یکی از راهروهای هاگوارتز شد.هیچ کس نبود.هیچ صدایی نمی آمد جز باراش قطرات باران بر روی زمین.سرعتش را کم کرد و به سمت راست پیچید. نگاهی به تابلوهایه رو دیوار انداخت .همه خواب بودند.
هری وارد راهرویه طبقه اول شد.صدایی از پشت سر شنید.برگشت.بدعنق روح مزاحم قلعه بود که با سرعت به سمتش می آمد.حوصله او را نداشت پس بدون توجه به حرفهایی که میزد به راه خود ادامه داد.دردی را در پشت گردنش احساس کرد.
بدعنق در حال پرتاب خورده هایه سنگ به طرف او بود در حالی که کلمات زشتی را بر زبان می آورد.هری با تمام توان دوید تا از شر او خلاص شود .اما فایده ای نداشت هر جا که میرفت بدعنق به دنبالش می آمد انگار سرگرمی تازه ای پیدا کرده بود.
هری دیگر به سالن عمومی نزدیک میشد.میدانست که با وجود بارون خون آلود او جرات نمیکند تا آنجا بدنبالش بیاید.به سمت چپ پیچید تا با میانبری زودتر به سالن برسد.در حین عبور از راهرو دختری را دید که در کنار پنجره ایستاده و فرار او را از دست بدعنق نگاه میکند.به پشتش نگاه کرد بدعنق خیلی از او عقب تر بود.
نگاهی به دختر انداخت او جینی بود باورش نمیشد که او را تنها دیده است.در دلش احساس عجیبی داشت.لبخند بر لبان جینی را میدید.خندید و به سمت او به راه افتاد حرفهایه زیادی برای گفتن با او داشت .حالا که او اینجاست و آن دو تنهایند شاید فرصتی باشد برای حرف زدن.
فقط چند قدم بیشتر با او فاصله نداشت.تمام وجودش سرشار از احساسی زیبا بود.برق چشمان جینی و لبخندش را نگاه میکرد.خواست دهانش را باز کند تا حرفی زده باشد اما بدعنق مانع از آن شد.او چاره ای جز فرار از دست بدعنق نداشت.هری هیچگاه متوجه قطره اشکی که از چشمان جینی بر زمین افتاد نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 14 آذر 1384 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سال 2016میلادی مدرسه هاگوارتز !
سراسرای بزرگ ...
نویل : اووواه چه سیستمی ریخته هاگوارتز امسال ! می گن فیبر نوری هم کشیده
هرمیون : آره من هم یه چیزهایی شنیدم ولی اطلاع دقیقی ندارم از فیبر نوری دارم تو کتاب خونه دنبال یه کتاب دربارش می گردم ، میگن چند تا دوربین مدار بسته هم جاسازی کردن !
رون : چی چی ؟ دوربین مدار بسته چیه دیگه ؟ ... راستی هری این نوشیدنی روی تختت بود ... نوشته شده بود هدیه دوست دارت ... اوصولا باید جینی داده باشه دیگه !
هرمیون : هوووه ... دوربین یه وسیله ی ماگلی یه ما تو خونمون یه دونه دارم ! مثل این که پانسی پرکینسون تو وزارتخونه آشنا داشته ! یه جوری تو هاگوارتز هم اووردتش ! به هر حال چیز خوبیه ...از اون مکانی که برای کنترلش نصب شده فیلم میگیره که هر وقت مدیر های گروه ها بخوان می تونن ببینن !
هری : نه این که خیلی بده ... دیگه نمی تونم دزدکی برم به جنگ والدمورت
و نوشیدنیشو می ده بالا
هرمیون : خوبه ... خوبه !! با این ولدمورتت! هر دفه یکی رو کشتی !
نویل : جون من امسالو بیخیال شو هری ... اون دفه مادربزرگم در گل خونه رو بلوک کرد سه روز نتونستم آپ دیت کنم گل هارو !
رون : هری چته ؟
هری : هان ؟ کی من ؟ نه چیزیم نیست !
رون : نکنه دوباره ندای والدموری شنیدی ؟
هری : ولمون کن بابا !
هری یدفه بهش الهام میشه که توی طبقه ی سوم برج شمالی یه هورکراکسه !
با عجله به سمت پله ها میدوه و خودش رو به طبقه ی سوم میرسونه !
نفس نفس زنان توی راهرو ها میچرخه ... اما چیز خاصی نمی بینه به جز پانسی پارکینسون که رو به پنجره داشت بیرون رو نگاه می کرد و هرزگاهی زیرکانه نگاه هایی به هری و پیوز که آن طرف روی هوا معلق بود، می کرد !
پیوز : هری پاتی !
هری : ساکت باش پیوز ... !حوصلتو ندارم !
پیوز : پاتی جوون ! من می دونم اون هورکراکسی که دنبالشی کجاست !
هری با شنیدن این جمله سرجاش خشک میشه !
پیوز : این هورکراس رمز و راز خاصی داره ! ... باید یه سری کار انجام بدی !
هری نگاهی حیرت آمیز آمیزه به تعجب به پیوز می ندازه !
پیوز ادامه میده : تو باید سه بار مسیر این سنگ فرش بنفش رو بری و بیا ... تا بتونی هورکراکس رو ببینی !
پانس یپارکینسون زیرکانه نیم نگاهی به پیوز میندازه و لبخند مشکوکی میزنه !
هری : فقط اگه خالی بسته باشی ... !!
پیوز با شکیبایی خاصی که همراه با لبخند محوی هم بود پاسخ داد :
میل خودته !
هری سه دور مسیر سنگ فرش بنفش رو طی میکنه ! سپس رو به پیوز می کنه و نگاه خشم گینی به اون میندازه !
پیوز : دستت درد نکنه پاتی جون !! دنبال یکی میگشتیم که جلو دوربین هی بیاد و بره ...ببینیم دوربین خوب کار میکنه یا نه ... دستت درد نکنه !
هری با غضب به پیوز چشم میدوزه: منظورت از دوربین چیه ؟
پیوز :اینجا رو نگاه کن ( همین جایی که پیوز با انگشت اشاره ؛ به آن اشاره کرده ) اون دوربین رو اونجا جا سازی کردیم تا یه وقت شما کودن ها کاری خلاف قوانین انجام ندین !
هری با خشم که همراه با ناباوری بود به سمت دوربین میدوه و با لگد به دوربین میزنه !
اما انگار دیواری نامرئی مانع ضربه زدن به دوربین بود ! هری هرچه تلاش کرد بیثمره بود!
صدای پیوز به گوش میرسید که از ته دل می خندید :
- پانسی بهتره بریم دوربین های دیگه رو چک کنیم !... پاتی جون رو تنها بزاریم تا به هوا لگد بزنه

تنهای صدایی که می آمد ... صدای خنده های پانسی پارکینسون و پیوز بود که لحظه به لحظه ضعیف تر می شد ... هری جز صدای سوت در گوشش صدای چیزی را نمی شنید !...
__
توضیح نکته ی مبهم رول !: اون اول ! اون نوشیدنیه افسون شده بود که؛ باعث شد هری احساس کنه هورکراکسی اون بالاست که در پایان معلوم شد کار پیوز و پانسی پارکینسون بوده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شک نکن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 14 آذر 1384 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
عروسي بيل و فلور بود...
همه در باغ پناهگاه جمع شده بودند...درخت ها تزيين شده بودند ...آن شب خانه ي ويزلي ها خيلي زيباتر از هميشه شده بود...
حتي جن هاي خانگي هم دعوت شده بودند!...
همه سر ميزهايشان نشسته بودند...
هري,رون,هرمايوني و جيني سر يك ميز ,لوپين و تانكس سر يك ميز ,چارلي و رفقايش سر يك ميز ,فرد و جرج كه لي جردن نيز با آنها بود سر يك ميز و بقيه شامل اعضاي محفل ققنوس و بعضي از بچه هاي هاگوارتز به همراه خانواده هايشان و افراد ديگري مانند فاميل هاي ويزلي ها نيز هر كدام جايي نشسته بودند.تانكس به لوپين مي گفت:ريموس پس بالاخره تاريخ عروسي مون كي باشه؟لوپين جواب داد:اي بابا حالا بذار اين يكي به خوشي تموم بشه بعد... جرج به لي ميگفت:نميدوني چه كاسبي اي راه انداختيم مي خوايم چند تا شعبه بزنيم فرد ادامه داد:آره اگه تو مسؤول يكي از شعبه هامون شي خيلي خوب ميشه...رون هم داشت با هري و جيني درباره ي كوييديچ حرف ميزد و حوصله ي هرمايوني سر رفته بود و هي آه ميكشيد .
ناگهان بيل و فلور وارد شدند...ورود آنها تاثير زيادي بر جمعيت گذاشت.همه ساكت شدند.بيل خيلي شيك شده بود با كت و شلوار مشكي كه گل داخل جيب آن به طوري جادويي درخشش خاصي داشت و اما فلور...واقعا حيرت انگيز شده بود(ديگه خودتون حدس بزنيد چه شكلي شده بود من كه از توصيفش عاجزم!!!)رون از روي صندليش افتاد اما همه انقدر حيرت زده بودند كه به او توجهي نكردند.خانم و آقاي ويزلي هم به همراه بيل و فلور وارد شدند.خانم ويزلي زير لب داشت غر غر ميكرد و مي گفت:آخرشم موهاشو درست نكرد .آخه يه كم فكر نميكنه لا اقل براي عروسيش يه كم به خودش برسه...اين چه وضعشه موهاش رو مثل دم اسب كرده...
بعد از تمام شدن ابراز احساسات جمعيت دو دختر كوچولو كه ساقدوش بودند حلقه ها رو اوردند ولي تا بيل خواست حلقه رو توي انگشت فلور كنه يه جن خونگي اونو از دست بيل قاپيد و حلقه قاپون كرد!!! و به سمت در باغ دويد .همه ي جمعيت با چوب دستي هاشون به طرف جن بدبخت هجوم بردند و هي به سمتش طلسم مي فرستادند اما سرعت جن خيلي زياد بود و فرار كرد ...خلاصه همه آشفته و به هم ريخته به باغ برگشتند.لوپين داشت به تانكس مي گفت:ديدي عروسي اينا كه به هم خورد حالا تو ميخواي از الان تاريخ عروسي خودمونو مشخص كني؟
فرد هم داشت با لي وجرج حرف ميزد:حيف كه از اون بشقاب پرنده هاي جن ياب همراهم نبود وگرنه سه سوته مي گرفتمش...همه سرگردان بودند و نمي دونستند چي كار كنند .آقاي ويزلي گفت :خواهش مي كنم بنشينيد مثل اين كه نمي تونيم امشب شاهد عروسي اين زوج جوان باشيم اما خواهش مي كنم شام رو اينجا صرف كنيد.اما فلور با عصبانيت گفت:يعني جي كه نمي تونيم شاهد اغوسي اين زوج جوون باشيم ؟اصلا من ميغم(ميرم)و با خشم و حرص رفت توي خونه و بيل هم دوان دوان به دنبالش رفت...
مي دونم كه خيلي بد بود ولي لطفا به بزرگواري خودتون ببخشيد
چون اين اولين نمايش نامه ي من بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=0033FF
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 14 آذر 1384 12:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هاگوارتز - حياط مدرسه

صبح يك روز بهاري در حاليكه صداي آواز پرندگان گوش ها را نوازش و بيني ها را عذاب مي داد عينك به چشمي در منظر پديدار شد.
دست در جيب و غمگين به نظر ميرسيد.
- آه اي ابرهاي تيره بر من بباريد و مرا بكشيد. ديگر اين زندگي چه سود دارد كه در آن تنفس كنيم؟ چگونه توانم زيست بي محبوبم! آه چه كنم بي او؟ پس چرا نمي باريد اي ابرهاي تيره؟ (كلك ميدونه ابري تو آسمون نيست!‌ به جون تو اگه هوا يه ذره ابر داشت عمرا از اين حرفا ميزد!) بباريد و مرا بكشيد و از اين زندگي نكبت بار خلاص كنيد!
ناگهان از حركت ايستاد (زيرا كه در حركت بود) و به اطرافش نگاه كرد.
- تو كي هستي؟
و سپس گوش فرا داد. سپس گفت :
- آخه تو كه مني هميشه نميدوني من عاشق كي هستم؟
باز هم با اخم گوش فرا داد و بار ديگر به سخن گفتن آمد و گفت:
- جيني به من بگه بمير ميميرم! (اي بدبخت بيچاره زز) من بدون اون حتي يه لحظه هم نميخوام زنده باشم! (خدا نسلت رو از زمين برداره! تو يه عنصر مضر در هاگوارتزي! بيخود نيست رون اينقدر تازگيا نوكري هرمايني رو ميكنه)

هري اين بار گوش فرا نداد و به سمت پلكان جلبكي شده گام برداشت (خيالتونو راحت كنم كه سر نميخوره!). وارد سرسراي ورودي شد و خود را به پاهايش سپرد. رفت و رفت و رفت ...
رفت و رفت و رفت و رفت و رفت...
گاميد و گاميد و گاميد و گاميد (گاميد = گام برداشت)
- اوه سلام هري!
هري كه صداي نازك دختري را در نزديكي اش شنيده بود در دل به رقص بندري پرداخت ( ) سپس برگشت و جيني را ديد.
- اوه جيني! سلام!
- چيه هري تو نخي؟ كشتيات سوراخ شدن؟
هري به دور و برش نگاه كرد. افكار شيطاني لحظه به لحظه به ذهنش وارد ميشد.
- جيني! من دوستت دارم!

شترق!!!

چشم باز كرد و ديد كه چهار دور روي زمين ورغلتيده و چانه اش به شدت آسيب رسانيده شده... چوبدستي اش را بيرون كشيد
- كي بود؟
- مگه خودت ناموس نداري؟
- كريچر؟
- اخمخ جان كريچر كه زندس روح نيست!‌ من باباشم! ا چيكار ميكني؟‌ يقه رو ول كن! به دختر مردم تعرض ميكني؟ تو هيچ ميدونستي من رئيس نيروي مقاومت بسيج دانش آموزي هاگوارتزم؟ اون چوبدستي رو اينقدر نكن تو چشم من بابا من روحم! آدم خنگ چلمنگ!
هري كه ديد هوا پس است و مبارزه با يك روح بسيجي فايده اي ندارد نگاه عاشقانه اي به جيني كرد و فلنگ را ببست...
روح پدر كريچر نيز به دنبالش... اما چه ميشد؟‌ چرا ديوارها انعطاف ميافتند و كج ميشدند؟ چرا زمين زير پايش مي لرزيد؟
مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااوووووووووووووووووووووووووووووووووووووو ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااوووووووووووووووووووووو
بم بم بم بم بم بم بم بم ... وو وو وو وو وو وو (شما فرض بگيريد آژير)

صدايي رسا و نرم در فضا آكنده شد:
در اين لحظه به اطلاع كليه دانش آموزان ميرسانيم كه مانور ايمني زلزله در حال انجام است. اين آژير نيز آژير زلزله است. در ين هنگام شما بايد ابتدا خونسردي خود را حفظ كنيد و سپس به مكانهاي امن مثل زير راه پله، درون كابينت، نوك برج، درياچه و زير نيمكت ها پناه بريد. اميدواريم در پناه آسلام ميزان تلفات مانور امسال زير 70 درصد باشد.
------------------------------------------------------------------
فكر نميكنين همه نياز دارند نمايشنامه هايشان محك زده شود؟ شما فكر كن من يه عضو تازه واردم و بعد نمايشنامه رو با سختگيري بررسي كن! نمره هم بدي خيلي خوبه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 13 آذر 1384 23:38
نمایش جزئیات
آفلاین
در كاراگاهي متروكه...در گوشه اي از شهر لندن...
ترق...ردا پوشي سبز ظاهر ميشود...!

ردا پوش:اينجا گقدر داغونه...يه فوت كني ميريزه...
و نفسي سوزناك كه نشانه افسوس او بود از اعماق تهش ميكشه...هواي گرم درون بدن او به بيرون پرتاب شده...مولكول هاي هوا به ترتيب و با موجي زيبا به هم برخورد ميكنند..يك پس از ديگري...تا اينكه به ساختمان نزديك ميشوند...

ردا پوش:نهههههه...!
اولين مولكول به در كارگاه برخورد ميكنه و كل كارگاه با خاك يكسان ميشه...!
ترق...جني در كنار رداپوش ظاهر ميشه...دهان ردا پوش از تعجب باز مانده و بيني مار مانندش گشاد شده...
جن:ارباب..ارباب...اينجا همون كارگا....چي شده ارباب(جن به كارگاه با خاك يكسان شده نگاه ميكنه)...ا...اي...ايييييي(غش ميكنه)

ولدمورت در درون خودش:خب...گردوندن اينجا از هوركراكس درست كردن هم سختره...ول چي كار كنم؟..كاري نميشد كرد...بايد درس رو شروع كنم...!

بدين سان شروع كرد روحي نامي چو ولدي ازل تا ابد كس نديده چو او مدعي
غريدوخروشيدوكشتيداو،ساخت هفت هوركرو نديدش كاري سخت ز او ولي ديد او


(ترجمه:اينگونه سياه صفتي كه نامش ولدمورت بود شروع به كار كرد.....كسي كه از اولين روز آفرينش تا روز قيامت مدعي تر از او پيدا نميشد
پليدي هاي فراواني كرد و كشت كشتاري به راه انداخت تا توانست هفت هوركراكس درست كند....تا امروز كاري سخت از ساختن هوركراكس نديده بود ولي امروز ديد و آنم گرداندن كارگاه نماينشامه نويسي)

____

خب...در اين تاپيك من عكس ميزارم يا موضوع ميدم و عزيزاني كه ميخوان نمايشنامه هاشون قوي بشه بايد در مورد اون عكس يا موضوع نمايشنامه بنويسن...(قبلا با مديران هماهنگ شده)
نبايد پست نفر قبل رو ادامه داد...خودتون بايد موضوع جديد خلق كنيد...!
هر پنج پست به پنچ پست من نقد ميكنم(خوبي ها و ايرادات رو ميگم) و عكس جديد ميزارم...!

آخر هر هفته بهترين نويسنده رو مشخص ميكنيم...!و ازش تشكر ميكنيم(فوقش شايد يه آرم درست كردم...زياد اميدوار نباشيد)

عكس اين بار اينه:(خوب دقت كنيد...خودم بين چند تا عكي اينو گرفتم..چون كسي كه ذوق نويسندگي داشته باشه ميتونه از تمام زواياي اين عكس يه ماجرا در بياره)

تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 5 آذر 1384 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
دوستانی که در خودشون میبینن که این کارگاه رو بچرخونن بیان در خواست بدن تا از بینشون یکی رو انتخاب کنیم
طرف باید خودش رولش قوی باشه در ضمن تو هفته باید 2 بار عکس بگزاره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 4 آذر 1384 10:05
نمایش جزئیات
آفلاین
درمانگاه هاگوارتز کاملا ساکت بود و تنها هری و هرمایون به همراه پرفسور تریمپل و مادام پامفری کنار تختی که رون رویش دراز کشیده بود، ایستاده بودند.
زمانی که پرفسور ترتیاس تریمپل رون را به درمانگاه رسانده بود، خانم پامفری با شتاب به وسیله چوب دستی اش لباس های رون را خشک کرده و به سرعت یک معجون سرماخوردگی برایش آورده بود، و در آن لحظه رون درحالی با نوشیدن هر جرئه از معجونش چهره درهم میکشید، نگاه های خشمگینی به پرفسور تریمپل می انداخت که مشغول صحبت با مادام پامفری بود.
مادام پامفری در حالی که دستهایش را به هم گره کرده بود با ناراحتی گفت: پرفسور بهتر نیست کلاس آموزش غیب و ظاهر شدن رو برای روزهایی که هوا خوب و مناسب هست، بذاری ... این سومین حادثه ای تو این درس در یک هفته گذشته اتفاق افتاده
پرفسور ترتیاس تریمپل با چهره ی گرفته جواب داد: آه پاپی عزیز دانش آموزها باید تو هر شرایطی غیب و ظاهر شدن رو تمرین کنن
هری ناگهان گفت: اِ ببخشید پرفسور ... ولی فکر نمی کنید بهتره باشه، ما اول غیب و ظاهر شدن رو خوب یاد بگیرم، بعد تو هر شرایطی تمرین کنیم.
هری با ابرو های بالا رفته به پرفسور تریمپل نگاه میکرد و بلافاصله بعد از گفتن این حرف پشیمان شد، چرا که هرمایون با صدای بلندی نفسش را در سینه حبس کرد و قیافه پرفسور تریمپل طوری شد که گویی ناگهان یک جام گند شیره ای سر کشیده، رون خوردن معجون تلخ سرماخوردگی را متوقف کرده بود و با ناباوری از هری به پرفسور تریمپل و از او به هری نگاه میکرد.
پرفسور تریمپل بر خلاف اونچه که قیافه اش نشون میداد به آرامی گفت: آقای پاتر من فکر میکنم شما به خوبی می تونید غیب و ظاهر بشید، مخصوصا دوشیزه گرنجر کارشون واقعا عالیه
هری برای لحظه ای احساس کرد هرمایون سرخ شد، ولی شنید که او گفت: پرفسور شما لطف دارید، ولی فکر نمی کنم، بیشتر بچه ها این کار رو به خوبی یاد گرفته باشن
- آه بله کاملا درسته
پرفسور تریمپل نگاه معنا داری به رون انداخت و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد: بسیار خب - من با جناب مدیر صحبت میکنم تا جادوهای ضد غیب و ظاهر شدن قسمتی از داخل قلعه رو برای تمرینمون تا آمادگی کامل شما خنثی کنه

***

نیم ساعت بعد رون در حالی که میان عطسه های پر صدایش به پرفسور تریمپل بد و بیراه می گفت، به همراه هری و هرمایون وارد سالن عمومی گریفیندور شد، تعدادی از دانش آموزان سال اول کنار شومینه نشسته بودند و دین و سیموس به محض دیدن آنها به سویشان رفته و از رون حالش را پرسیدن.
سیموس در حالی که اخم کرده بود، گفت: مرتیکه کله خر چی فکر میکنه ما رو تو اون هوا برای غیب ظاهر شدن میبره ؟!
رون در حالی که سرش را تکان میداد با ناراحتی گفت: حالا حتما این اسلایترینی وقتی افتادم تو آب مسخره ام کردن – آره ؟
دین با هیجان گفت: آره ولی وقتی اونا هرهر میخندیدن، صدای داد و فریادی از بالای سرشون اومد، که بعد فهمیدیم کراب روی شاخه ی یکی از درختا ظاهر شده بود و شاخه چون نازک بود نتونست زیر وزن اون غول غارنشین طاقت بیاره، شکست و اون هم تالاپی افتاد زمین
سیموس با شادی گفت: باید قیافه ی اسلایترینی ها رو می دیدی حالا نوبت ما بود کرکر بخندیم
هری و رون با شادی به هم نگاه کرده و خندیدن، ولی هرمایون با اخم گفت: به هر حال کار هیچ کدومتون درست نبود
او در حالی که به طرف یکی از صندلی های رنگ و رو رفته میرفت، پس از نشستن گفت: ببینم نمی خواین تکالیف فردا رو بنویسین
رون با آزردگی گفت: هرمایون تو بزرگترین و بی رقیب ترین ضد حالی هستی که تا حالا دیدم
هری، دین و سیموس پوزخند زدن و هرمایون در حالی که لبهایش را جمع کرده بود با بی تفاوتی گفت: اوه باشه فردا که اسنیپ مقالتون رو درباره ی تفاوت دوزخی ها و اشباح خواست، اون وقت می بینیم کی ضد حالتره
این حرف هرمایون با اینکه به قول رون ضد حالتر از حرف قبلی بود، ولی با این حال باعث شد آنها در حالی که سرشان را با تاسف تکان می دادند با نا امیدی به طرف کیفهایشان بروند، که در گوشه ی سالن روی یکی از میزها به شکل غم انگیزی منتظرشان بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این نیز بگذرد !
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 مهر 1384 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
شکست قدرت های سیاه:
هری و رون و هرمیون با سرعت از کنار قبرها میگذشتند هری در حین رد شدن از کنار آنها سعی میکرد دوباره خوابش را به یاد بیاورد آن غار مخفی باید همون جاها باشد او در خواب خیلی راحت آنجا را پیدا کرده بود ناگهان چیزی توجه هری را جلب کرد و او به سرعت ایستاد . رون و هرماینی از پشت به او برخورد کردند رون با آشفتگی گفت چی شده هری در حالی که با دقت به اطرافش نگاه میکرد زیر لب گفت باید حدس میزدم هرماینی با کنجکاوی گفت: چی رو باید حدس میزدی هری در حالی که داشت تمرکز میکرد گفت احساس میکنم یک نشانه ای باید در این دور و اطراف باشد رون و هرمیون با تعجب به هری نگاه کردند که حالا داشت در هوا دنبال چیزی میگشت و بهد آن شروع به گشتن بر روی زمین کرد رون که احساس خطر کرده بود گفت هری نمیخوای توضیح....رون ناگهان از کار هری حرفشو خورد زیرا هری در آن لحظه دست خودش را با یک سنگ تیز برید و خون دستش را بر روی زمین ریخت ناگهان بر روی زمین حفره کوچکی پدیدار شد که فقط یک نفر میتونست از آن عبور کندهری ساف ایستاد و بدون اعتنا به صورت های مشتاق رون و هرمیون گفت ظاهرا ولدمورت هیچ وقت قصد ندارد روشش را تغییر بدهد سپس چوبدستیش را بالا گرفت و داخل حفره شد او انتظار داشت که رون و هرمیون با رفتن او در داخل حفره مخالفت کنند ولی آنها نیز بعد لحظه ای درنگ وارد شدند درون حفره بر خلاف انتظار هری بسیار بزرگ بود و درست در وسط آن یک تخته سنگ بزرگ قرار داشت هری با احتیاط به تخته سنگ نزدیک شد و رون و هرماینی نیز به تبعیت از اون به دنباش رفتند ناگهان صدای بی روحی گفت : هری باتر مدت زیادی بود که در اینجا منتظرت بودم هری به سرعت برگشت و لرد ولدمورت رو دید که به دیوار مجاورش تکیه داده و او را نشانه رفته هری از پشت صدای حبس شدن نفس سینه رون را شنید وای بعد از لحظهای رون و هرماینی در دو طرف هری چوبدستی هایشان را بالا بردند و ولدمورت را هدف گرفتند با این کار ناگهان دل هری لبریز از آرامش شد و در آن لحظه فهمید که منظور دامبلدور از عشق قوی تر از قدر ت ولدمورت است شد و با به یاد آوردن مرگ دامبلدور و بعد آن سیریوس و بعد آن هم پدر و مادرش و تمام کسانی که بدست ولدمورت کشته شده بودند دلش آکنده از خشم وصف ناپذیری شد گویی به اطراف خودش انرزی تابش میکرد و اون نیز به سرعت چوبدستی خود را بالا گرفت و ولدمورت را نشانه رفت ولدمورت که ناگهان متوجه تغییر فضا شد کمی از دیوار فاصله گرفت و با خشونت گفت آماده مرگ هستید ؟
ناگهان هری گفت : آماده مرگ من اومدم اینجا که اول تو رو نابود کنم و بعد هم آخرین جاودانه سازت رو تو دیگه هیچ طرفداری نداری همه هوادارانت یا دستگیر شدن و یا به دست کاراگاه ها کشته شدن ؟
ولدمورت با آرامش گفت برای من دیگه اهمیت ندارد که چه بلایی سر مرگ خوارانم میاید فقط برای من تو کشتن تو و دوستان دورگت مهمه !
ناگهان رون طلسمی را به سمت ولدمورت فرستاد و ولدممورت بلافاصله غیب شد هری که از قبل مبارزه ولدمورت با دامبلدور را دیده بود بلافاصله برگشت و پشت سرش را نگاه کرد درست در همان لحظه ولدمورت در همانجایی که هری به آن نگه میکرد ضاهر شد در همان لحظه هری یک طلسم کشنده به سمت او فرستاد ولدمورت با دست پاچگی طلسم را منحرف .هرماینی نیز طلسم دیگری را به سمت ولدمورت فرستاد اما طلسم هرماینی در طلسم ولدمورت گم شد و سپس به سمت خودش برگشت و درست کنار هرمیو منفجر شد وهرمیون محکم به دیوار مجاور خورد و آرام بر روی زمین افتاد ولدمورت قهقه را سر داد و گفت همش همین دامبلدور شماهارو برای نابودی من تربیت کرده هری رون با هم طلسمی رو به سمت ولدمورت روانه کردند ولی ولدمورت به آرامی هر ده را منحرف کرد ناگهان صدایی در درون غار پیچید هری مطمئن بود که این صدای فاکس ققنوس دامبلدور است ناگهان فاکس مثل فشنگ از گوشه ای به سمت ولدمورت حمله کرد ولدمورت طلسم کشنده ای را به سمت فکس فرستاد ولی به او برخورد نکرد فاکس کاملا حواس ولدمورت را پرت کرده بود هری رون به هم نگاهی کردند و در یک آن هر دو فهمیدند که باید چی کار کنند در یک لحظه هر ده باهم طلسمی کشنده ای را به سمت ولدمورت فرستادند ولدمورت که کاملا غافل گیر شده بود طلسم رون را با دست پاچگی مهار کرد ولی طلسم هری درست به وسط سینه اش برخورد کرد و اون منفجر شد و باقی مانده بدنش نیز دود شد و ولدمورت دوباره به شکل بخار درآمد .هری فهمید که آنها توانستند ولدمورت را دوباره از بدن خودش خارج کنند حالا آنها باید برای از بین بردن ولدمورت جاودانه ساز آخر که احتمالا در همان جا بود را پیدا میکردند وادمورت در قالب بخار گفت امکان نداره موفق بشی من دوباره مثل قبل بدنم را به دست می اورم و سپس از روی خشم خنده عصبی کرد هرماینی در حالی که از سرش خون میامد به هری نزدیک شد .هری گفت: تو حالت خوبه هرماینی گفت کچیزی نیست حالا باید چی کار کنیم هری گفت نمیدانم و به اطافش نگاه کرد و ولدمورت بی جسم با ناراحتی آنها را نگاه میکرد ناگهان فوکس بر روی تخته سنگی فرود آمد که هری در بدر ورودش ان را دیده بود هری فهمید که فاکس از او میخواهد که به نزدش برود وقتی نزدیک به تخته سنگ نزدیک شد ناگهان نشانه حک شده ماری را بر روی آن دید کمی فکر کرد و ناگهان به صورت غریزی به زبان مارها گفت باز شو ناگهان تخته سنگ تکانی خورد وکنار رفت و گنجینه اسلایترین به آرامی بالا اومد ولدمورت از فرط ترس خیغی کشید و شروع به التماس کردن به هری کرد هری بدون توجه به جیغ ها و حالا گریه ولدمورت به نشان اسلایترین نزدیک اکنون زمان انتقام فرا رسیده بود او باید به خاطره دامبلدور پدر و مادر ش سیریوس و تمام جادوگران و انسان ها جاودانه ساز را نابود کرد هرماینی سعی کرد هری از این کار عجولانه منصرف کند ولی رون جلوی هرماینی را گرفت و هرماینی هم اسرار نکرد حالا فقط صدای ناله های ولدمورت بود که سکوت را میشکست هری نفس عمیقی کشید و چوبدستش را به سمت جاودانه ساز گرفت و با یک انفجار قوی آن را نابود کرد نا گهان صدای درد الود ولدمورت را شنید و دیگه چیزی نفهمید وقتی بهوش آمد دید که در بیمارستان سنت مانگو هست و همه دور او جمه شدند
لطفا نظر بدهید متشکرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 مهر 1384 05:52
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا بعد از ولدی خودمون ,من نظر سنجی می کنم...
نارسیسا بلک:نوشته های واقعا جالبیه....خوشم اومد.
پروفسور کوییرل:نوشته ی واقعا با حالی بود ولی به نظرم دیگه از نسبت فامیلی هری پاتر و جینی استفاده نکنیم بهتره چون ..
1.ممکنه کاربرای هری پاتر و جینی خوششون نیاد.
2.دیگه این موضوع تکراری شده و کاربرا دوست ندارن(یکی نیست اینو به خودم بگه)
آلشا اسپینت:نظر واقعا به جایی بود...تو نمی گفتی کی می گفت؟..
استنلی:ای اسطوره ..کجا بیدی نبیدی این همه دنبالت می گشتم؟....
لرد اسلایترن:حرف این بنده خدا رو گوش کنید..به خدا حرف حق می زنه....
ولدومورت:پیشنهاد به جایی بود...مچکرم.
hardy boys:قشنگ بود ...بیشتر سعی کن..




حالا بعد این همه اوصاف ....اسم جادوگر یا خون آشام به گوشتون خورده؟......
اینم عکسشه...نگاه کنید....


تصویر تغییر اندازه داده شده
عکسی از دنیستون ایتوشی رو در برابر دیدگانتون می بینید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!