جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

آخرین گروه‌بندی‌ها

داستان های پنــچ کلمه ای!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: جمعه 16 دی 1384 12:11
نمایش جزئیات
آفلاین
فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت تا همه زنده بمانند و آن این بود که با یک ترفندی ماهرانه خود را به ولدمورت برساند و با او به نبردی واقعی بپردازد تا تکلیف دنیای جادوگران را معلوم کند.;كه ناگهان يك صدا و نور قوي از طرف مرگخواران شنیده و دیده شد كه توجه همه را به خود جلب کرد ناگهان متوجه شدند که مالفوی بر روی زمین میغلتد بله این تانکس بود که مالفوی را با طلسمه قفل کردن او را بی حرکت کرده بود زیرا میدانست که اگه مالفوی همانجا بماند یه کاری دست خود میدهد تازه بعد از دقایقی هری فهمید که خود او نیز در صحنه مبارزه است.
دامبلدور یک نفرین بسیار قوی به سمت یکی از مرگخواران که به نظر آشنا می رسید فرستاد.اما پس از دقايقي مشخص گشت كه او مرگخوار نبوده بلکه کسی بوده که هری انتظارش را می کشیده و جان همه ي آن ها به او بستگی داشت. ولد مورت به دیوار خورد.
هری آماده برای جنگ با او شد این بار تصمیمش قطعی بود هری همینطور به ولدمورت نزدیک و نزدیک تر می شد تا این که فقط بين آنها يك متر فاصله بود شاید هم کم تر در همان لحظه ولدمورت یک طلسم به طرف هری فرستاد ولي هري جاخالي داد و به سرعت طلسمی روانه ی لرد کرد اما لرد نیز طلسمی به سمت هري فرستاد که این بار از كنار دست هري...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: جمعه 16 دی 1384 11:44
نمایش جزئیات
آفلاین
فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت تا همه زنده بمانند و آن این بود که با یک ترفندی ماهرانه خود را به ولدمورت برساند و با او به نبردی واقعی بپردازد تا تکلیف دنیای جادوگران را معلوم کند.;كه ناگهان يك صدا و نور قوي از طرف مرگخواران شنیده و دیده شد كه توجه همه را به خود جلب کرد ناگهان متوجه شدند که مالفوی بر روی زمین میغلتد بله این تانکس بود که مالفوی را با طلسمه قفل کردن او را بی حرکت کرده بود زیرا میدانست که اگه مالفوی همانجا بماند یه کاری دست خود میدهد تازه بعد از دقایقی هری فهمید که خود او نیز در صحنه مبارزه است.
دامبلدور یک نفرین بسیار قوی به سمت یکی از مرگخواران که به نظر آشنا می رسید فرستاد.اما پس از دقايقي مشخص گشت كه او مرگخوار نبوده بلکه کسی بوده که هری انتظارش را می کشیده و جان همه ي آن ها به او بستگی داشت. ولد مورت به دیوار خورد.
هری آماده برای جنگ با او شد این بار تصمیمش قطعی بود هری همینطور به ولدمورت نزدیک و نزدیک تر می شد تا این که فقط بين آنها يك متر فاصله بود شاید هم کم تر در همان لحظه ولدمورت یک طلسم به طرف هری فرستاد ولي هري جاخالي داد و به سرعت طلسمی روانه ی لرد کرد اما لرد نیز طلسمی به سمت هري فرستاد که این بار...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: جمعه 16 دی 1384 11:07
نمایش جزئیات
آفلاین
فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت تا همه زنده بمانند و آن این بود که با یک ترفندی ماهرانه خود را به ولدمورت برساند و با او به نبردی واقعی بپردازد تا تکلیف دنیای جادوگران را معلوم کند.;كه ناگهان يك صدا و نور قوي از طرف مرگخواران شنیده و دیده شد كه توجه همه را به خود جلب کرد ناگهان متوجه شدند که مالفوی بر روی زمین میغلتد بله این تانکس بود که مالفوی را با طلسمه قفل کردن او را بی حرکت کرده بود زیرا میدانست که اگه مالفوی همانجا بماند یه کاری دست خود میدهد تازه بعد از دقایقی هری فهمید که خود او نیز در صحنه مبارزه است.
دامبلدور یک نفرین بسیار قوی به سمت یکی از مرگخواران که به نظر آشنا می رسید فرستاد.اما پس از دقايقي مشخص گشت كه او مرگخوار نبوده بلکه کسی بوده که هری انتظارش را می کشیده و جان همه ي آن ها به او بستگی داشت. ولد مورت به دیوار خورد.
هری آماده برای جنگ با او شد این بار تصمیمش قطعی بود هری همینطور به ولدمورت نزدیک و نزدیک تر می شد تا این که فقط بين آنها يك متر فاصله بود شاید هم کم تر در همان لحظه ولدمورت یک طلسم به طرف هری فرستاد ولي هري جاخالي داد و به سرعت طلسمی روانه ی لرد کرد اما لرد نیز طلسمی به سمت هري...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: جمعه 16 دی 1384 08:40
نمایش جزئیات
آفلاین
فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت تا همه زنده بمانند و آن این بود که با یک ترفندی ماهرانه خود را به ولدمورت برساند و با او به نبردی واقعی بپردازد تا تکلیف دنیای جادوگران را معلوم کند.;كه ناگهان يك صدا و نور قوي از طرف مرگخواران شنیده و دیده شد كه توجه همه را به خود جلب کرد ناگهان متوجه شدند که مالفوی بر روی زمین میغلتد بله این تانکس بود که مالفوی را با طلسمه قفل کردن او را بی حرکت کرده بود زیرا میدانست که اگه مالفوی همانجا بماند یه کاری دست خود میدهد تازه بعد از دقایقی هری فهمید که خود او نیز در صحنه مبارزه است.
دامبلدور یک نفرین بسیار قوی به سمت یکی از مرگخواران که به نظر آشنا می رسید فرستاد.اما پس از دقايقي مشخص گشت كه او مرگخوار نبوده بلکه کسی بوده که هری انتظارش را می کشیده و جان همه ي آن ها به او بستگی داشت. ولد مورت به دیوار خورد.
هری آماده برای جنگ با او شد این بار تصمیمش قطعی بود هری همینطور به ولدمورت نزدیک و نزدیک تر می شد تا این که فقط بين آنها يك متر فاصله بود شاید هم کم تر در همان لحظه ولدمورت یک طلسم به طرف هری فرستاد ولي هري جاخالي داد و به سرعت طلسمی روانه ی لرد کرد اما لرد نیز طلسمی

لطفا فقط سه کلمه به متن قبلی اضافه کنید، فقط سه کلمه، با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور لاوین در 1384/10/16 10:29:37
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 15 دی 1384 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت تا همه زنده بمانند و آن این بود که با یک ترفندی ماهرانه خود را به ولدمورت برساند و با او به نبردی واقعی بپردازد تا تکلیف دنیای جادوگران را معلوم کند.;كه ناگهان يك صدا و نور قوي از طرف مرگخواران شنیده و دیده شد كه توجه همه را به خود جلب کرد ناگهان متوجه شدند که مالفوی بر روی زمین میغلتد بله این تانکس بود که مالفوی را با طلسمه قفل کردن او را بی حرکت کرده بود زیرا میدانست که اگه مالفوی همانجا بماند یه کاری دست خود میدهد تازه بعد از دقایقی هری فهمید که خود او نیز در صحنه مبارزه است.
دامبلدور یک نفرین بسیار قوی به سمت یکی از مرگخواران که به نظر آشنا می رسید فرستاد.اما پس از دقايقي مشخص گشت كه او مرگخوار نبوده بلکه کسی بوده که هری انتظارش را می کشیده و جان همه ي آن ها به او بستگی داشت. ولد مورت به دیوار خورد.
هری آماده برای جنگ با او شد این بار تصمیمش قطعی بود هری همینطور به ولدمورت نزدیک و نزدیک تر می شد تا این که فقط بين آنها يك متر فاصله بود شاید هم کم تر در همان لحظه ولدمورت یک طلسم به طرف هری فرستاد ولي هري جاخالي داد و

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 15 دی 1384 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت تا همه زنده بمانند و آن این بود که با یک ترفندی ماهرانه خود را به ولدمورت برساند و با او به نبردی واقعی بپردازد تا تکلیف دنیای جادوگران را معلوم کند.;كه ناگهان يك صدا و نور قوي از طرف مرگخواران شنیده و دیده شد كه توجه همه را به خود جلب کرد ناگهان متوجه شدند که مالفوی بر روی زمین میغلتد بله این تانکس بود که مالفوی را با طلسمه قفل کردن او را بی حرکت کرده بود زیرا میدانست که اگه مالفوی همانجا بماند یه کاری دست خود میدهد تازه بعد از دقایقی هری فهمید که خود او نیز در صحنه مبارزه است.
دامبلدور یک نفرین بسیار قوی به سمت یکی از مرگخواران که به نظر آشنا می رسید فرستاد.اما پس از دقايقي مشخص گشت كه او مرگخوار نبوده بلکه کسی بوده که هری انتظارش را می کشیده و جان همه ي آن ها به او بستگی داشت. ولد مورت به دیوار خورد.
هری آماده برای جنگ با او شد این بار تصمیمش قطعی بود هری همینطور به ولدمورت نزدیک و نزدیک تر می شد تا این که فقط بين آنها يك متر فاصله بود شاید هم کم تر در همان لحظه ولدمورت یک طلسم به طرف هری ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 15 دی 1384 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت تا همه زنده بمانند و آن این بود که با یک ترفندی ماهرانه خود را به ولدمورت برساند و با او به نبردی واقعی بپردازد تا تکلیف دنیای جادوگران را معلوم کند.;كه ناگهان يك صدا و نور قوي از طرف مرگخواران شنیده و دیده شد كه توجه همه را به خود جلب کرد ناگهان متوجه شدند که مالفوی بر روی زمین میغلتد بله این تانکس بود که مالفوی را با طلسمه قفل کردن او را بی حرکت کرده بود زیرا میدانست که اگه مالفوی همانجا بماند یه کاری دست خود میدهد تازه بعد از دقایقی هری فهمید که خود او نیز در صحنه مبارزه است.
دامبلدور یک نفرین بسیار قوی به سمت یکی از مرگخواران که به نظر آشنا می رسید فرستاد.اما پس از دقايقي مشخص گشت كه او مرگخوار نبوده بلکه کسی بوده که هری انتظارش را می کشیده و جان همه ي آن ها به او بستگی داشت. ولد مورت به دیوار خورد.
هری آماده برای جنگ با او شد این بار تصمیمش قطعی بود هری همینطور به ولدمورت نزدیک و نزدیک تر می شد تا این که فقط بين آنها يك متر فاصله بود شاید هم کم تر در همان لحظه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 15 دی 1384 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت تا همه زنده بمانند و آن این بود که با یک ترفندی ماهرانه خود را به ولدمورت برساند و با او به نبردی واقعی بپردازد تا تکلیف دنیای جادوگران را معلوم کند.;كه ناگهان يك صدا و نور قوي از طرف مرگخواران شنیده و دیده شد كه توجه همه را به خود جلب کرد ناگهان متوجه شدند که مالفوی بر روی زمین میغلتد بله این تانکس بود که مالفوی را با طلسمه قفل کردن او را بی حرکت کرده بود زیرا میدانست که اگه مالفوی همانجا بماند یه کاری دست خود میدهد تازه بعد از دقایقی هری فهمید که خود او نیز در صحنه مبارزه است.
دامبلدور یک نفرین بسیار قوی به سمت یکی از مرگخواران که به نظر آشنا می رسید فرستاد.اما پس از دقايقي مشخص گشت كه او مرگخوار نبوده بلکه کسی بوده که هری انتظارش را می کشیده و جان همه ي آن ها به او بستگی داشت. ولد مورت به دیوار خورد.
هری آماده برای جنگ با او شد این بار تصمیمش قطعی بود هری همینطور به ولدمورت نزدیک و نزدیک تر می شد تا این که فقط بين آنها يك متر فاصله بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو اتحاد اسلایترین
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 15 دی 1384 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت تا همه زنده بمانند و آن این بود که با یک ترفندی ماهرانه خود را به ولدمورت برساند و با او به نبردی واقعی بپردازد تا تکلیف دنیای جادوگران را معلوم کند.;كه ناگهان يك صدا و نور قوي از طرف مرگخواران شنیده و دیده شد كه توجه همه را به خود جلب کرد ناگهان متوجه شدند که مالفوی بر روی زمین میغلتد بله این تانکس بود که مالفوی را با طلسمه قفل کردن او را بی حرکت کرده بود زیرا میدانست که اگه مالفوی همانجا بماند یه کاری دست خود میدهد تازه بعد از دقایقی هری فهمید که خود او نیز در صحنه مبارزه است.
دامبلدور یک نفرین بسیار قوی به سمت یکی از مرگخواران که به نظر آشنا می رسید فرستاد.اما پس از دقايقي مشخص گشت كه او مرگخوار نبوده بلکه کسی بوده که هری انتظارش را می کشیده و جان همه ي آن ها به او بستگی داشت. ولد مورت به دیوار خورد.
هری آماده برای جنگ با او شد این بار تصمیمش قطعی بود هری همینطور به ولدمورت نزدیک و نزدیک تر می شد تا این که فقط بين آنها يك...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: پنجشنبه 15 دی 1384 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت تا همه زنده بمانند و آن این بود که با یک ترفندی ماهرانه خود را به ولدمورت برساند و با او به نبردی واقعی بپردازد تا تکلیف دنیای جادوگران را معلوم کند.;كه ناگهان يك صدا و نور قوي از طرف مرگخواران شنیده و دیده شد كه توجه همه را به خود جلب کرد ناگهان متوجه شدند که مالفوی بر روی زمین میغلتد بله این تانکس بود که مالفوی را با طلسمه قفل کردن او را بی حرکت کرده بود زیرا میدانست که اگه مالفوی همانجا بماند یه کاری دست خود میدهد تازه بعد از دقایقی هری فهمید که خود او نیز در صحنه مبارزه است.
دامبلدور یک نفرین بسیار قوی به سمت یکی از مرگخواران که به نظر آشنا می رسید فرستاد.اما پس از دقايقي مشخص گشت كه او مرگخوار نبوده بلکه کسی بوده که هری انتظارش را می کشیده و جان همه ي آن ها به او بستگی داشت. ولد مورت به دیوار خورد.
هری آماده برای جنگ با او شد این بار تصمیمش قطعی بود هری همینطور به ولدمورت نزدیک و نزدیک تر می شد تا این که...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!