جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

168 کاربر(ها) آنلاین هستند (128 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
164 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 28 مرداد 1395 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
دستان بلک، خونی بودند و چهره اش سرد. به آرامی قدم برمی داشت؛ انگار تمام زمان دنیا را داشت. کمی جلوتر رفت و باز هم. اندکی دیگر هیچ راهی برای قربانی باقی نمی ماند. آخرین روحی که باید می گرفت؛ از چهار طرف احاطه شده بود و هیچ راه فراری نداشت.

ریگولوس با این دید بزرگ شده بود. او از همه ی آن ها بالاتر و برگرداندن برادرش، حقش بود.گرفتن جان پنج نفر چه اهمیتی داشت اگر می توانست باری دیگر برادرش را زنده بیند؟
اگر بهای جان برادرش، کشتن این ماگل و چهار هم نوعش بود، با خوشحالی انجامش می داد... آن ها چه اهمیتی داشتند؟
او حتی او را نمی شناخت. نمی دانست که نامش چیست؛ زندگی اش به چه منوال می گذرد؛ خانواده ای دارد یا نه. مگر مهم بود؟ در هر صورت چند لحظه ی دیگر نامش از صفحه ی گیتی پاک می شد. خیلی زود از یادها می رفت.

برایش جالب بود؛ تقلای آن مرد. تمنای او برای این که رهایش کند.
ریگولوس تکان خوردن دهانش را می دید؛ اما مدت ها بود که گوشش را بر روی التماس هایشان بسته بود.

یک تکان چوبدستی کافی بود. برادرش بر می گشت.
سر چوبدستی را به او نشانه گرفت. می خواست تمامش کند. یکی دیگر، فقط یک روح دیگر... برای تنها برادرش.

- اواداکداورا!

__________


مرگ مانند همیشه در سایه ها بود؛ در جایگاه ابدیش.
آخرین مشتری اش را دید که چگونه روح آن فرد را درید. چگونه روح خودش را درید...
مشتریانش... آن ها نمی دانستند؛ با کشتن پنج تن، دیگر مانند قبل نمی شدند تا از بازگشت دلبندشان لذت ببرند و مرگ این را می دانست. خیلی خوب هم می دانست.

به بازی دادن آن ها... تمام لذتش در آن بود و مهم نبود که مرگ چند بار اجرای آن عروسک های خیمه شب بازی را دیده باشد. پشیمانی و نومیدی آن ها همواره برایش تازه بود. لذتی بود تکرار ناشدنی.

شاید بلک خبر نداشت که آن ماگل کیست؛ اما مرگ می دانست. او پدر یک دختر و دو پسر بود؛ شغل آبرومندی داشت و پس از سال ها پس اندازه، می رفت که به خانواده اش خبر دهند بالاخره می خواهند به آن سفر که خیلی دلشان می خواست بروند.

- می بینم که از پسش براومدی.

صدایش در فضا پیچید. لرزش اندام های ریگولوس را حس کرد. خودش را نشان داد: تبریک می گم؛ ریگولوس بلک. تو الآن دارای رسمی روح برادرتی.

مرگ پس از گفتن آن جمله محو شد و ریگولوس را برای بار دیگر با جسد یک ماگل و روح برادرش تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 17 مرداد 1395 02:03
نمایش جزئیات
آفلاین
_اونا مُرده بودن بلک، اونا همشون مرده بودن.
_هوم. و؟

یادداشت کرد.

_هزار تا جسد بودن که معلوم نبود از کجا پیداشون شده بود. کاراگاها نگاه کردن، پنج تا پنج تا نحوه کشته شدنشون با هم مطابقت داشت، انگار چند تا قاتل باشن که هر کدوم پنج نفرو کشتن. یدونه هم اضافه بود، انگار ناتموم ولش کرده باشه. خیلی وحشتناک.
_خیلی... وحشتناک. نقطه. و؟
_یه پسر نوجوونِ مشنگ که حتی نکرده بودن اون ماسماسکای موزیکال رو از تو گوشش در بیارن. تو محفل همه مطمئنیم کار مرگخوارا ست، چون شیش تا از ما هم کشته شدن. باروفیو یه کلمه هم دیگه باهام حرف نمیزنه. حتی نزدیکمم نمیاد، انگار بترسه که بکشمش. انگار این ترس رو اونم نسبت به من داره. چی بهش میگن...
_متقابل. نکرده... بودن... و؟
_اگه وزارتخونه سریع نجنبه کشور از درون از هم میپاشه. جنگ میشه. مرگخوارا بهمون حمله میکنن. دیشب یکی دیگه ازشونم مُرد. چهارمی. فکر میکنن این یکی و سه تای قبلی، همش زیر سر ماست. سعی کردیم حرف بزنیم ولی چه فایده وقتی تک تکشون قاتلایین که دارن تلاش میکنن وانمود کنن هردومون نمیدونیم همه ی اون آدمارو خودشون کشتن. اضافه هه رو از پشت خفه ش کرده بودن، طرف ناشی بود. خیلی وقت گذشته ولی کسی هنوز حتی... نمیدونه که اونا رو کی کشته ب-چرا لبخند میزنی بلک؟ اونا مُرده بودن! چرا خونسرد برخورد میکنی؟

"چون من خودمم مرده بودم؟!"
"چون من میدونم داستان چیه؟!"
"چون منم قراره پنج نفرو بکشم؟!"

خندید.
_...و؟!

***

_مطمئنم تو میدونی من کی هستم.

***

از نظر فنی، آدم ها هزار بار هم که به چند دسته تقسیم شوند، باز هم تقسیم بندی جدیدی یافت میشود.
اول؛ آدم هایی که شکست نمیخورند.
دوم؛ آدم هایی که شکست را قبول میکنند.

***

انگشتان باریک و بلندش به پارچه ی برزنتی ای که نقش درِ چادر را بازی میکرد چنگ زده و کنارش زدند. برخلاف چیزی که از فضای اطرافش در چنین سکانس حساسی انتظار داشت، آسمان کاملا صاف بود.

منتظر نماند که هیکل باریک و بلندِ شنل پوشی که پشت به درِ چادر ایستاده بود برگردد و نگاهش کند. به اندازه ی کافی دیده بودش.
_مطمئنم تو میدونی من کی هستم.

***

سوم؛ ریگولوس بلک ها.

***

_...آقای...

برگشت. هاله ی قدرتمندی که وسطِ همان پیاده روی شلوغ متمایزش ساخته بود نیز، به دنبالش.

_...مرگ.

نفس عمیقی کشید تا ادامه بدهد. مجال نبود. لبخندِ مرگ پررنگ تر شد.
_بله، میدونم تو کی هستی. و میدونم که...
_اومدم بهت بگم که من-
_اومدی تا چی بگی.

نفس "های" عمیقِ ریگولوس به طول انجامیدند.

_میدونم که اومدی بگی زنده ای و میدونم که اومدی بحث کنی و بحث کنی و بحث کنی و نتیجه بگیری که من باید معامله م با کسی که یک سال و اندی پیش توی دریاچه هلت داد رو بهم بزنم...

خندید.
_ولی تو نمیدونی که من این کارو کردم.

دهانش باز شد تا چرایش را بپرسد. چطورش را. اما دوباره بسته شد. و چند ثانیه بعد، با هدفِ متفاوت باز شد.
_اینو هم میدونی که من کاراگاه نیستم-
_میدونم، حواسم بهت هست.
_اما اگر لازم باشه-
_میدونم، هر کار کثیفی.
_به وزارتخونه جات رو لو میدم چون-
_آره این کارو هم میدونم که-چی؟!
_برام مهم نیست که برم دارن بندازنم تو یه آکواریومی کوفتی چیزی و سعی کنن معجون جذابیت بیش از حد ازم بکشن یا روغنِ خوشگلا باید برقصن یا چی و چون همه دارن قتلارو میندازن گردن هم و داره جنگ میشه و اینطوریه که تو الان چیزی که میخوام رو بهم میدی و من... من... همه چیزو پیش خودم... نمیدونم چرا قصد نداری بپری وسط حرفم.
_چیزی که میخوای چیه؟

نفس عمیقی کشید.
_من یه برادر داشتم.

"مرگ" ها نفس نمیکشند.
_پنج تا اسم بهت میدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1395 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام او
درود

چشمانش را بست، باز کرد، دوباره بست. فرقی نمی کرد. هیچ چیز هیچ فرقی نمی کرد. زندگی کرده بود. اندازه ی کافی زندگی کردن چقدر است؟ زمان؟ دقیقن کدام واحد زمانی؟ حداقل پنجاه بار دیده بود که زمین خورشید را دور بزند. پنجاه بار! ولی گذشته دیگر روی شانه هایش نمی ماندند. گذشته ... زمان هم شاید از جنس ماده باشد. برای بعضی ها جامد است. سلول هایش سفت بهم می چسبند و فاصله ی بین سلولی شان خیلی کم است. زمان از بعضی ها که گذر می کند مثل سنگ می شود. گذشته برای عده ای مثل آب است. شنا می کنند، غرق می شوند. مشغولند ...
و زمان برای برگ ها تنفس است. هوا، سبک. حافظه ای اگر نباشد. اگر یادش برود همه چیز را، می تواند اکسیژن بگیرد و دی اکسید کربن را تحویل بدهد و رسید بگیرد و برود پی کارش.

ولی گذشته برای او همه چیز بود. همه رنگی داشت، همه شکلی بود. خیلی وقت بود که دیگر یک چیز نبود. همه شان بود.
آن جا که پدرش در کودکی مرد زمان خاک شد. آن جا که عاشق شد زمان چون شن از دست هایش می گریخت و وقتی دست هایش خالی شد زمان هم یخ زد. مثل همه چیز های دیگر.

چه می شود که صبر انسان ها سرازیر می شود؟ نمی دانست ولی صبری نداشت. یا شاید حس می کرد زمانش دارد تمام می شود. این حس ها از کجا می آمدند؟ در انتهای روح انسان چه چیزی پنهان شده؟ نمی دانست.
دیگر خیلی کم فکر جدیدی سراغش می آمد. به یاد آورد : « آخرین دشمنی که باید نابود شود مرگ است » لبخندی زد و وارد چادر شد. بازی با مرگ؟! باشد. بازی با مرگ.

چشم هایش را بست. چشم هایش مانع می شدند. کاش می توانست گوش هایش را هم ببندد. و بینی ش را، همه شان را. مرگ آنجا رو به رو یش بود. حس می شد. حسی که نیاز به هیچ اندامی و هیچ استدلالی نداشت : مرزی غریب میان او و سایر موجودات وجود داشت.

- چه کمکی از من برات ساخته ست جوان؟
- خسته نمیشی ؟

خندید. خنده ای بی معنا. و آرام زمزمه کرد :

- بگم خسته میشم دست از تلاش ت بر میداری؟
- صادقانه بگی، نه تلاش نخواهم کرد.

سکوت بود. مرگ او را تحسین می کرد. صداقت داشت. ولی گستاخ بود.

- نه خسته نمیشم. میخای جای منو بگیری، میخای مرگ بشی، یا به عبارتی میخای نباشی. کلمه ها دیگه اهمیتی ندارن، آماده ای ؟

مرد برای اولین بار احساس جوانی می کرد. همه چیز خودش را فراموش کرده بود. اسمش را، قیافه ش را، عادت هایش را ... ولی انگار هنوز همه چیز را فراموش نکرده بود. آماده بود؟ مسلمن نه. تردید در کجای وجودش خانه داشت که اینطور اورا به لرزه انداخته بود؟
- ازین آماده تر هم میشه شد؟
- برای تو ؟ نه! خب حرف بسه وقته عمله. منو بفهم و جای منو بگیر. برو ...

رفت. نفهمید کجا و چطور ولی فهمید که رفت، چون همه چیز ناگهان متفاوت شد. رنگ ها، صداها، احساس ها، لمس ها به سرش هجوم آوردند. ابتدا گذاشت تا جایی که می خواهند به سرش حمله کنند. تا جایی که می شود دریافت کند ولی حس کرد که دارد متلاشی می شود. و همین که این حس به سراغش آمد همه چیز ایستاد. چشم هایش را باز کرد. روی هوا معلق بود و دود غلیظی همه جا را گرفته بود. تصویر واضح تر شد: سوار اژدهایی از دود بود که داشت با سرعت پرواز می کرد.

سرنوشت چه خوابی برایش دیده بود ؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

[/هعی]
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1395 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه‌ی جدید!



"ذهن انسان.. محدود و کسل‌کننده‌ست.."

مردی که باشلقش بر صورتش سایه افکنده بود، از میان انسان‌ها عبور می‌کرد. به رغم بهم‌فشردگی جمعیت، کسی به او حتی نزدیک هم نمی‌شد. مرزی غریب میان او و سایر موجودات وجود داشت که حتی "ذهن محدود انسان" هم می‌توانست احساسش کند.

"و با وجود تمام این محدودیت.. جذابه.."

آستین‌های بلند ردای سیاهش، دستانش را پوشانده بود. وگرنه جادوگران و ساحرگانی که اطرافش در گذر بودند، می‌توانستند در میان انگشتان کشیده و سفیدش، سنگ سیاهی را ببینند.

"یادگاران من.. هرگز فقط سه تا نبودند."

گام‌هایش بی‌صدا بودند. آرام و خاموش، به چادری در انتهای زمین غرفه‌های بازی نزدیک شد. در برابر چادر لحظه‌ای ایستاد و انگشتانش، سنگ سیاه را با ملایمتی غریب چرخاندند. بر فراز چادر، عبارت "بازی با مرگ" چشمک می‌زد. بر چهره‌ی سپید و آرام ِ پنهان زیر باشلق، لبخند عریضی شکل گرفت.

مرگ همیشه آرام و خاموش نزدیک می‌شد..!
***

- یه نفر دیگه.. هرکسی!.. هرکسی به جز اون.. بچه.. فقط هفت سالش بود..

مردی به پای پیکری بلندقد و رداپوش افتاده بود. اشک و آب دهان و بینی‌ش در هم آمیخته و از چهره‌ی سپید و درهم‌پیچیده‌ش، ملغمه‌ای از درد و وحشت پدید آورده بود. چشمان خاکستری روشنش گشاد شده و در جستجوی رحم و شفقت، صورت مخاطبش را می‌کاوید.

مخاطبی که گویا هیچ چیز در آن موجود رقت‌انگیز توجهش را جلب نمی‌کرد، نگاهش به سنگی بود که در دستش می‌چرخاند. روز اولی که مرد چشم‌خاکستری برای عقد قرارداد به آن چادر پا گذاشته بود هم همان سنگ دستش بود.
- شرایط بازی روشن بود آقا. برای برگردوندن روح عزیز از دست رفته، شما پنج روح که اسامی‌شون رو من بهتون می‌دم، برای من میارید. شما توی جمع کردن روح سوم تردید کردید..
- من توی کُشتن یه دختربچه تردید کردم!

فریاد مرد اما حتی تُن صدای طرف مقابلش را هم تغییر نداد:
- .. و طبق قرارداد، روح شما جمع‌آوری شده و تا ابد جدا از بقیه ارواح نگه‌داری میشه.

نگاهشان در هم گره خورد. اشک و هق‌هق و ضجه‌ی مرد چشم خاکستری به پایان رسید. بر پا خاست و محکم در برابر مرد دیگر ایستاد:
- بدون اون دیگه زندگی برام ارزشی نداره.

ثانیه‌ای بعد، تنها یک نفر در آن چادر ایستاده بود.
و انتظار مشتری‌های بعدی را می‌کشید..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 16 آذر 1394 11:48
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور:
- مادر شما دارین تقلب می کنین هیزپا اسمیت فوت کرده , من یادم خودم کشتمش
- منم فوت کرده بودم این سوژه فرا تر از این حرف هاست در ضمن تو ایفای نقش هیچ کس نمیمیره در ضمن پسرم نجابت مهم به تحصیلات بانو فکر کن .
دامبلدور امد به نیروی عشق اشاره کنه ولی از اون جا که جاشو با لرد عوض کرده بود عشقش نمیومد
پس سرشو زیر انداخت وارد شد.

انور ماجرا محفل ققنوس

لرد تاز از ارتور و ویزلی ها ماجرای این که عروس هیزپا خود قبلیش شنیده بود. اما از اونجا که اون و دامبلدور فقط جاشون رو عوض کرده بودن و شناسنامه لرد هنوز در دست های مادرش بود لرد نمی دونست به کدوم یکی از تنبون های مرلین پناه ببر
آرتور:
-,پرفسوراگه لرد با هیزپا ازدواج کن و گالیونر بشه و از کشور های غربی اسلحه بخر و نام گروه گریفیندور به الیندور تغییر بده و به هاگوارتز مپ پول بده تا شما را از نقشه حذف کنن ما چی کار کنیم؟
لرد نا خدا گاه گفت:
-نیرو عشق
لرد:
لرد:ما بدبخت شدیم, ما دامبلدور شدیم, ماداریم عاشق می شیم, همین دیروز داشتیم دور شمع می چرخیدیم, هنوز جاش روی بدنمانه, ما مثل پروانه سوختیم. الانم که داریم تو دستمال صورتی فین می کنیم , ما فینمان سفید شده دیروز فین ما سیاه بود, ما فین خودمان را می خواهیم.
ارتور: واقعا ما داریم به کدوم سو می ریم

انور ماجرا
مروپ:
-خوب عروس گلم از خودت بگو.

جن خانگی هیزپا که از قبل تحت (تهت اخا من املام خوب نیست) اوامر هیزپا متنی را اماد کرده بود قرائت کرد:

-خونه هزیپا اسمیته, وای فای مفتی دار خونه هیزپا اسمیت دیش و النبی -کاملا آسلامی جهت پخش شبکه 1 تا 31 شبکه سیما -داره,خونه هیزپا اسمیته الان اپارتمانه, خونه هیزپا اسمیته سالن جکوزی داره.هیزپا اسمیته ما مزدا تری سواره , هیزپا اسمیته ی ما دکتر خصوصی داره.
مروپ:
دامبلدور:

مروپ خوشحال گفت مبارک پس همین الان بریم عاقد بیاریم و شناسنامه لرد ارجینال رو از جیبش ظاهر کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در 1394/9/16 12:53:54
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در 1394/9/16 13:31:01
[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC

پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 2 آذر 1394 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سلااااااااااام و درووووووووووووووود مورگانا بر شما باد!
ماموریت خود کرده خود اگاهی خود اختیاری خود دانی خود جوش نیو کاراگاه ایلین پرنس.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دامبلدور به خیال انکه هنوز ریش دارد دستش را به طرف چانه اش برد تا کمی انها را پیچ و تاب بدهد که متاسفانه یا خوشبختانه ضایع گشت.پس دست خود را به سر خود برده تا موهای خود را تاب دهد که البته با زمین بایر بسیااااار صافی در سر خود مواجه گشته پس کلا بیخیال این کار ها شد و تصمیم گرفت بدون عکس العمل تریپ متفکر به خود بگیرد.
ـ مامان؟داریم خواستگاری کی میریم؟
میروپ یک نگاهی به ژست لوس محفلی گونه پسر تقلبی خود نگاه چپ چپکی انداخت و گفت:
صبر کن الان میرسیم پسرم،خودت میبینیش،سورپرایز میشی.
ـ مامان؟
میروپ نفسی بیرون داد و سرش را دوباره به سمت او برگرداند.
ـ بله؟
ـ من کت و شلوار میخوااااااااام!خب همسر اینده ام که اینجوری قبول نمیکنه که.
میروپ درحالی که با نگاهی بدین گونه به پسرش مینگریست که به نظرش اکنون بسیار شادروان تر از همیشه به نظر میرسید،لحظه ای مورگانا را شکر کرد که چه عجب اینبار پسرش به ازدواج این چنین تمایل یافته است و در همان لحظه در فلاش بک فرو رفت.
فلاش بک:
ـ پسرم؟
ـ بله مادر؟
ـ اممممم...
لرد نگاهی شکاک به مادرش انداخت.
ـ بگو مادر!
ـ عه....
لرد با نگاهی پرسشگر که اثار حوصله کم کم از ان رخت میبست همچنان به مادرش نگاه میکرد.
میروپ سرفه ای کرد و گفت:
ـ ببین،من دیگه یه پام لب گوره،یه چند سال دیگه هم میفتم میمیرم،ولی تو هنوز برای من...
لرد حرف او را قطع کرد:
نگران نباش مادر!به چاکران درگاه میگوییم براتون یه قبر خوب با امکانات عالی واست جور کنن!
...
میروپ اهی کشید.در همین حین که میروپ در حال مرور خاطرات خود از ضد حال خوردن های مکرر در مقوله ازدواج پسرش بود،صدای دامبل رشته افکار اورا از هم گسست.
ـ مادر؟نگاه کن ببین خوشگل شدم؟
دامبلدورِلرد پاپیون قرمز رنگ زیر گردن خود را صاف نموده و کت قرمز رنگ خود را نیز بادست دیگرش مرتب کرد.
چشمان میروپ در حال بیرون زدن از حدقه بود.و اینبار جزء معدود دفعاتی بود که مروپ در هنگینگ فیس عمیقی فرو رفته بود.
او پاپیون را محکم از گردن او کشید وکتش را نیز غیب کرد و با خود گفت:
غلط نکنم چیز خورش کردن!
انگاه برای رفع عصبانیت به صورت تفریحی چند مشنگ در ان حوالی را راهی دیار مرلین کرد.
ـ عه رسیدیم!
میروپ اینرا گفت و انگاه دست پسرش را گرفت و به سمت یک عمارت شبیه به خانه خودشان حرکت کرد.
هنوز به جلوی در نرسیده بودند که ناگهان دامبلدور فریاد بر اورد که:
واااای گل و شیرینی یادمون رفت!
اینبار دامبلدور به چهره مشکوک مادر غیر واقعی خود نگریست و هنگامی که دو سیکلی اش افتاد سرفه ای کرد و گفت:
اهم اهم...داخل شویم مادر.
مروپ در چوبی عمارت را کوبید.
صدای غژ غژ بازشدن در پس از چند ثانیه شنیده شد.
ـ به به!عروس گلم! :zogh:
دامبلدور سر خود را به طرف شخصی که عروس گل مادرش بود برگرداند...
ـ
ـ سلام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/9/3 0:12:24
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 20 آبان 1394 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
عقاب تیز پرواز، کاراگاه اورلا کوییرک
ماموریت اداره کاراگاهان

*****


آرتور که به طور خودجوش عادت داشت سر یک ساحره یا جادوگر بیچاره را در این مواقع بخاراند، دستش را به سر بلاتریکس نزدیک کرد تا سر او را بخاراند که ناگهان بلاتریکس از خودش واکنش نشان داد:
- آهای ویزلی! از من دور شو!

آرتور که ناخداگاه از فریاد بلاتریکس ترسیده بود چندبار کانال عوض کرده و چند جای بدنش را خاراند و سپس به جویدن ناخن روی آورد.
- ام چیزه... میخواستم نوازشش کنم...
- چی؟
- نه... میخواستم جنسسشو ببینم...
- ها؟

آرتور هرچه میگفت با چهره ی خشمگین بلاتریکس مواجه می‌شد و راهی جز رفتن پیدا نکرد.
- خوب من دیگه رفع زحمت میکنم!
- چرا رفع زحمت... نه هیچی برو!

آرتور درحالی سعی داشت ناخن های تمام شده و نداشته اش را بجود آپارات کرد.

خانه گریمولد

بزرگترین مرد خاندان ویزلی(!) دومرتبه وسط خانه گریمولد خودش را ظاهر کرد و باعث پریدن محفلی ها شد و در این لحظه ملتی که در شبکه های اجتماعی فعال بودند از ناکجا آباد متوجه این اتفاق شدند و به او لقب "پراننده" را دادند و مشغول به ساختن جک در این رابطه شدند.

ولدمورت که ظاهرا سعی میکرد از محفلی ها طلسم های سفید را یاد بگیرد، خوشحال از این که از دست فرزندان روشنایی راحت شده است جلو آمد و گفت:
- چی شد؟

آرتور دوباره شروع کرد به خاراندن سر خود و گفت:
- پروف... چیزه لرد نبود!
- یعنی چی؟
- رفته بودن خاستگاری!
- با کی؟
- با مامانتون!
- یعنی رفت خاستگاری مامان من؟
- نه فک کنم مامانتون رفت خاستگاری لرد!
- چی؟
- نه.. لرد رفته خاستگاری مامانتون!
- جانم؟
- اه من نمیدونم؛ فقط میدونم تو خانه ریدل نبودن و مامانتون و لرد باهم رفتن خاستگاری یکی. حالا این که خاستگاری چه کسی شو نمیدونم!

آرتور که از بس سرش را خارانده بود، نصف پوست سرش رفته بود، از کادر خارج شد تا سرش کمتر از بین برود. از آن طرف لرد محفلی چنان تعجب کرده بود که برای اولین بار نمیدانست چه کار کند.

خانه در سکوت فرو رفته بود که ناگهان اعتراض آرتور که در اتاق مشغول شانه کردن موهایش بود، سکوت را شکست.
- من چرا انقد شوره دارم؟

با گفتن این جمله، رونالدو خواست از در ورودی بپرد وسط و سر بدون شوره اش را به نمایش بگذارد ولی لرد محفلی با گفتن جمله ی " من باید پیداش کنم" ـی بلند، در را باز کرد و رونالدو که پشت در بود به گوشه ای پرتاب شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/8/20 19:36:00
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/8/20 20:53:03
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 22 بهمن 1393 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

خلاصه: لرد سیاه و دامبل جفتشون به عالم برزخ رفتن. عزرائیل براشون شرط میذاره که اگه قول بدن که مسیری دقیقا عکس مسیر زندگی قبلیشون داشته باشن، میذاره به دنیا برگردن. دامبل و ولدی به دنیا برمیگردن در حالی که ولدمورت میخواد همه ی اون کارها ی سفید رو انجام بده تا فرصت گیر بیاره هری رو بکشه. دامبلدور به لرد ولدمورت پیشنهاد می‌ده جاهاشون رو عوض کنن. یعنی دامبلدور بیاد رئیس مرگخوارا شه و لرد بره محفل. در محفل لرد، آرتور ویزلی رو میفرسته تا دامبلدور رو برای صحبت بیاره. در سمت مرگخواران هم دامبلدور به همراه مادر لرد برای خاستگاری بیرون رفتن.

نکته: مادر لرد از اینکه دامبلدور جای پسرش اونجاست خبر نداره!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آرتور همچنان که با تعجب به لرد نگاه میکرد گفت:
- اما... پروفسور... صحبت؟!... اونم با ولدمورت؟!

لرد که ابهتش داشت دچار خدشه میشد به سختی خودش را صاف کرد و با همان لحن با ابهتش گفت:
- بله ویزلی... یعنی همون فرزند روشنایی میخوام با لرد ولدمورت صحبت کنم... شما هم برو مثل انسان پیغام رو برسون و بیا!

آرتور ابتدا کمی سر خودش را خاراند ولی چون به هیچ نتیجه ای نرسید سر یکی از هزاران فرزندش را خاراند و چون باز هم به نتیجه ای نرسید گفت:
- خیلی خوب پروفسور... ولی اگه من مردم چی؟!

- نمیمیری! اون دامبل انقدر بی عرضه هست که نکشتت!

آرتور اینبار به جای خاراندن موهای خودش یا یکی از فرزندانش یک دسته از موهای مالی را کند (!) و گفت:
- جان؟!

- منظورم این بود که لرد نمیکشتت! نه تا وقتی که کارش باهات تموم شه!

آرتور با شنیدن این جمله با حالت گیج و منگی از زیر میز بیرون آمد و به آرامی به سمت در رفت...

خانه ی ریدل:

دامبلدور با لبخند احمقانه ای داشت همراه با مادر لرد از خانه خارج میشد که ناگهان بلاتریکس مقابلشان پرید و گفت:
- ارباب رو نبرید! ارباب هنوز غذاشون رو تموم نکردن! نبرشون!

مادر لرد کمی چپ چپ به بلاتریکس نگاه کرد و گفت:
- پسر شیرینی خامه ای من به زودی بهترین همسر و بهترین غذا ها رو پیدا میکنه! عیبی نداره که این غذاهای حقیرانه رو نخورده! :zogh:

دامبلدور یک لحظه از خود بیخود شد و گفت:
- ممنونم مامان! شما بهترین هستید!

مادر لرد و بلاتریکس چند ثانیه سکوت کردند و بالاخره مادر لرد دست دامبلدور را گرفت و با تمام سرعت با هم خارج شدند!

چند ثانیه بعد:

آرتور ویزلی ناگهان با صدای پاق بلندی که موجب بالا پریدن مرگخواران شد، در وسط خانه ی ریدل ظاهر شد و فریاد زد:
- این پروف مارو بدید ببریمش ... لردتون کارش داره ظاهرا!

- این پروفتون همراه با مادر ارباب ما رفتن خاستگاری!

آرتور دو دستی زد تو سر خودش و فریاد زد:
- ددم واییییی.... حالا چه کنم؟! بدبخت شدم رفت! :worry:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/11/22 15:59:04
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1393 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
شماره 12 گریموالد

لرد با قاشق از اونچه مالی توی کاسه ش ریخته بود کشید. قاشق رو بالا آورد و محتویاتش رو از اون بالا توی کاسه خالی کرد. با دقت به مایعی که توی کاسه بود نگاه کرد. کمی هم زد . دوباره یه قاشق آورد بالا!

مالی با ملاقه پشت دست لرد زد و توپید:
-بسه دیگه آلبوس، چقدر با غذات بازی می کنی!

لرد به زحمت خشمش رو قورت داد. در حالی که دست راستش رو مشت کرده بود و با دست چپ مچ اون یکی دستش رو گرفته بود که همون مشت رو تو صورت مالی فرود نیاره، با عادی ترین صدای ممکن پرسید:
-مالی این دقیقا چیه؟!

مالی همینطور که سرش گرمِ پر کردن کاسه های بیشمار ویزلیَک ها بود سرسری جواب داد:
-رست بیف با سس قارچ!

لرد با چشم های گرد شده به مالی خیره شد. محض اطمینان یه بار آب سبز توی بشقابش رو نگاه کرد که توش سخاوتمنانه یک قطعه هویج هم دیده می شد.
-مطمئنی ؟

مالی دست از غذاکشیدن برداشت و با ابروهای بالارفته به لرد-آلبوس خیره شد.
-آخه این چه سوالیه! معلومه که این چیه...مگه ما تو هر وعده، هر روز، هر هفته، هر ماه، هر سال، چی میخوردیم؟ سوپ عصاره سبزی!

لرد با تعجب به هیکل مالی، که از چاقی در حال ترکیدن بود نگاه کرد و به فکر فرورفت. به خانه ریدل فکر کرد و جن های بیشماری که در هر وعده انواع غذاها رو برای مرگخوار ها آماده می کردن و اینکه دامبلدور چه کیفی داشت می برد...این وضعیت خفت بار تر از اون بود که قادر به تحملش باشه! آرتور که نگاه خیره لرد-آلبوس رو روی خانمش حس می کرد، غیرتمندانه اهوم اهومی کرد. لرد از فکر در اومد و رو به آرتور گفت:
-تو، ویزلی!

آرتور که از نوع خطاب شدنش توسط دامبلدور تعجب کرده بود، عینکش رو عقب داد و جواب داد:
-بله پروفسور؟

-بعد از غذا آماده شو، باید یه پیغام برای لرد ولدمورت ببری.

مالی جیغی کشید و ملاقه رو انداخت. دویست و هشتاد و سه ویزلیچه به تبعیت از مادرشون جیغ زدن و زیر میز قایم شدن.آرتور رنگش پرید و از روی صندلی افتاد. هرمیون دو دستی جلوی دهنش رو گرفت. هری مشعوف از اینکه اسم ولدمورت روش تاثیری نداره نیشخند زنان به لرد-آلبوس خیره شد. لرد نگاه نفرت باری به هری کرد و هری زخمش درد گرفت و اون هم مثل تیر به جمعیت زیر میز پیوست.

آرتور دستش رو به میز گرفت و به زحمت سرش رو بالا کشید.
-پیغام برای ولدمورت؟! چی هست؟

لرد آهی کشید و کاسه رو عقب زد.
-باید باهاش حرف بزنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1393 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه شماره 12 گریمولد
- خب چی میگفتیم؟

محفلی ها که بد جوری تعجب کرده بودند به اینسوال جواب ندادند. لرد با عصبانیت گفت:

- مگه نمی شنوین؟چی می گفتم؟

تدی به آرامی گفت:

- داشتین می گفتین اگر دست به دست هم بدیم می تونیم پلیدی را از جامعه پاک کنیم.

لرد دوباره بالا آورد. جیمز مودبانه پرسید:

- حالتون خوبه؟

لرد سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت:

- البته جیغول. یعنی بله پسرم من حالم خوبه ممنونم که پرسیدی. خب حالا بیایید آشپزخونه تا بهتون بگم چیکار کنید.

با این حرف همه محفلی ها به سمت آشپزخانه گریمولد حرکت کردند.

چند دقیقه بعد در آشپزخانه

لردروی صندلی نشست و گفت:

- خب حالا گوش کنید چی میگم.

با این حرف همه محفلیا به سمت جلو خم شدند. همه انتظار یک جمله حکیمانه یا یک نقشه ی زیرکانه داشتند. که یک دفعه لرد گفت:

- الان من گرسنمه. یک غذایی بخوریم بعد راجب نقشه یک فکری می کنیم.

خونه ی ریدل

- مامان؟ می شه نظر ما هم در نظر بگیری؟

- باشه در نظر میگیرم عسلم اما در تصمیم گیری نهایی تاثیری نخواهد داشت.

سپس نگاهی به لیست انتداخت می گفت:

- خب نفر اول لردس شان لرد فرانسه هستند. وای لرد و لردس ( بر وزن کنت و کنتس ) چه رویایی! از الان می تونم تو رو تو لباس دامادی ببینم شیرینی خامه ای من.

به سرعت مادر لرد دست دامبلدور رو گرفت و هر دو از خانه خارج شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.