جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  46 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 16 آذر 1394 11:48
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور:
- مادر شما دارین تقلب می کنین هیزپا اسمیت فوت کرده , من یادم خودم کشتمش
- منم فوت کرده بودم این سوژه فرا تر از این حرف هاست در ضمن تو ایفای نقش هیچ کس نمیمیره در ضمن پسرم نجابت مهم به تحصیلات بانو فکر کن .
دامبلدور امد به نیروی عشق اشاره کنه ولی از اون جا که جاشو با لرد عوض کرده بود عشقش نمیومد
پس سرشو زیر انداخت وارد شد.

انور ماجرا محفل ققنوس

لرد تاز از ارتور و ویزلی ها ماجرای این که عروس هیزپا خود قبلیش شنیده بود. اما از اونجا که اون و دامبلدور فقط جاشون رو عوض کرده بودن و شناسنامه لرد هنوز در دست های مادرش بود لرد نمی دونست به کدوم یکی از تنبون های مرلین پناه ببر
آرتور:
-,پرفسوراگه لرد با هیزپا ازدواج کن و گالیونر بشه و از کشور های غربی اسلحه بخر و نام گروه گریفیندور به الیندور تغییر بده و به هاگوارتز مپ پول بده تا شما را از نقشه حذف کنن ما چی کار کنیم؟
لرد نا خدا گاه گفت:
-نیرو عشق
لرد:
لرد:ما بدبخت شدیم, ما دامبلدور شدیم, ماداریم عاشق می شیم, همین دیروز داشتیم دور شمع می چرخیدیم, هنوز جاش روی بدنمانه, ما مثل پروانه سوختیم. الانم که داریم تو دستمال صورتی فین می کنیم , ما فینمان سفید شده دیروز فین ما سیاه بود, ما فین خودمان را می خواهیم.
ارتور: واقعا ما داریم به کدوم سو می ریم

انور ماجرا
مروپ:
-خوب عروس گلم از خودت بگو.

جن خانگی هیزپا که از قبل تحت (تهت اخا من املام خوب نیست) اوامر هیزپا متنی را اماد کرده بود قرائت کرد:

-خونه هزیپا اسمیته, وای فای مفتی دار خونه هیزپا اسمیت دیش و النبی -کاملا آسلامی جهت پخش شبکه 1 تا 31 شبکه سیما -داره,خونه هیزپا اسمیته الان اپارتمانه, خونه هیزپا اسمیته سالن جکوزی داره.هیزپا اسمیته ما مزدا تری سواره , هیزپا اسمیته ی ما دکتر خصوصی داره.
مروپ:
دامبلدور:

مروپ خوشحال گفت مبارک پس همین الان بریم عاقد بیاریم و شناسنامه لرد ارجینال رو از جیبش ظاهر کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در 1394/9/16 12:53:54
ویرایش شده توسط گبریل دلاکور در 1394/9/16 13:31:01
[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC

پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 2 آذر 1394 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سلااااااااااام و درووووووووووووووود مورگانا بر شما باد!
ماموریت خود کرده خود اگاهی خود اختیاری خود دانی خود جوش نیو کاراگاه ایلین پرنس.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دامبلدور به خیال انکه هنوز ریش دارد دستش را به طرف چانه اش برد تا کمی انها را پیچ و تاب بدهد که متاسفانه یا خوشبختانه ضایع گشت.پس دست خود را به سر خود برده تا موهای خود را تاب دهد که البته با زمین بایر بسیااااار صافی در سر خود مواجه گشته پس کلا بیخیال این کار ها شد و تصمیم گرفت بدون عکس العمل تریپ متفکر به خود بگیرد.
ـ مامان؟داریم خواستگاری کی میریم؟
میروپ یک نگاهی به ژست لوس محفلی گونه پسر تقلبی خود نگاه چپ چپکی انداخت و گفت:
صبر کن الان میرسیم پسرم،خودت میبینیش،سورپرایز میشی.
ـ مامان؟
میروپ نفسی بیرون داد و سرش را دوباره به سمت او برگرداند.
ـ بله؟
ـ من کت و شلوار میخوااااااااام!خب همسر اینده ام که اینجوری قبول نمیکنه که.
میروپ درحالی که با نگاهی بدین گونه به پسرش مینگریست که به نظرش اکنون بسیار شادروان تر از همیشه به نظر میرسید،لحظه ای مورگانا را شکر کرد که چه عجب اینبار پسرش به ازدواج این چنین تمایل یافته است و در همان لحظه در فلاش بک فرو رفت.
فلاش بک:
ـ پسرم؟
ـ بله مادر؟
ـ اممممم...
لرد نگاهی شکاک به مادرش انداخت.
ـ بگو مادر!
ـ عه....
لرد با نگاهی پرسشگر که اثار حوصله کم کم از ان رخت میبست همچنان به مادرش نگاه میکرد.
میروپ سرفه ای کرد و گفت:
ـ ببین،من دیگه یه پام لب گوره،یه چند سال دیگه هم میفتم میمیرم،ولی تو هنوز برای من...
لرد حرف او را قطع کرد:
نگران نباش مادر!به چاکران درگاه میگوییم براتون یه قبر خوب با امکانات عالی واست جور کنن!
...
میروپ اهی کشید.در همین حین که میروپ در حال مرور خاطرات خود از ضد حال خوردن های مکرر در مقوله ازدواج پسرش بود،صدای دامبل رشته افکار اورا از هم گسست.
ـ مادر؟نگاه کن ببین خوشگل شدم؟
دامبلدورِلرد پاپیون قرمز رنگ زیر گردن خود را صاف نموده و کت قرمز رنگ خود را نیز بادست دیگرش مرتب کرد.
چشمان میروپ در حال بیرون زدن از حدقه بود.و اینبار جزء معدود دفعاتی بود که مروپ در هنگینگ فیس عمیقی فرو رفته بود.
او پاپیون را محکم از گردن او کشید وکتش را نیز غیب کرد و با خود گفت:
غلط نکنم چیز خورش کردن!
انگاه برای رفع عصبانیت به صورت تفریحی چند مشنگ در ان حوالی را راهی دیار مرلین کرد.
ـ عه رسیدیم!
میروپ اینرا گفت و انگاه دست پسرش را گرفت و به سمت یک عمارت شبیه به خانه خودشان حرکت کرد.
هنوز به جلوی در نرسیده بودند که ناگهان دامبلدور فریاد بر اورد که:
واااای گل و شیرینی یادمون رفت!
اینبار دامبلدور به چهره مشکوک مادر غیر واقعی خود نگریست و هنگامی که دو سیکلی اش افتاد سرفه ای کرد و گفت:
اهم اهم...داخل شویم مادر.
مروپ در چوبی عمارت را کوبید.
صدای غژ غژ بازشدن در پس از چند ثانیه شنیده شد.
ـ به به!عروس گلم! :zogh:
دامبلدور سر خود را به طرف شخصی که عروس گل مادرش بود برگرداند...
ـ
ـ سلام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1394/9/3 0:12:24
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 20 آبان 1394 18:51
نمایش جزئیات
آفلاین
عقاب تیز پرواز، کاراگاه اورلا کوییرک
ماموریت اداره کاراگاهان

*****


آرتور که به طور خودجوش عادت داشت سر یک ساحره یا جادوگر بیچاره را در این مواقع بخاراند، دستش را به سر بلاتریکس نزدیک کرد تا سر او را بخاراند که ناگهان بلاتریکس از خودش واکنش نشان داد:
- آهای ویزلی! از من دور شو!

آرتور که ناخداگاه از فریاد بلاتریکس ترسیده بود چندبار کانال عوض کرده و چند جای بدنش را خاراند و سپس به جویدن ناخن روی آورد.
- ام چیزه... میخواستم نوازشش کنم...
- چی؟
- نه... میخواستم جنسسشو ببینم...
- ها؟

آرتور هرچه میگفت با چهره ی خشمگین بلاتریکس مواجه می‌شد و راهی جز رفتن پیدا نکرد.
- خوب من دیگه رفع زحمت میکنم!
- چرا رفع زحمت... نه هیچی برو!

آرتور درحالی سعی داشت ناخن های تمام شده و نداشته اش را بجود آپارات کرد.

خانه گریمولد

بزرگترین مرد خاندان ویزلی(!) دومرتبه وسط خانه گریمولد خودش را ظاهر کرد و باعث پریدن محفلی ها شد و در این لحظه ملتی که در شبکه های اجتماعی فعال بودند از ناکجا آباد متوجه این اتفاق شدند و به او لقب "پراننده" را دادند و مشغول به ساختن جک در این رابطه شدند.

ولدمورت که ظاهرا سعی میکرد از محفلی ها طلسم های سفید را یاد بگیرد، خوشحال از این که از دست فرزندان روشنایی راحت شده است جلو آمد و گفت:
- چی شد؟

آرتور دوباره شروع کرد به خاراندن سر خود و گفت:
- پروف... چیزه لرد نبود!
- یعنی چی؟
- رفته بودن خاستگاری!
- با کی؟
- با مامانتون!
- یعنی رفت خاستگاری مامان من؟
- نه فک کنم مامانتون رفت خاستگاری لرد!
- چی؟
- نه.. لرد رفته خاستگاری مامانتون!
- جانم؟
- اه من نمیدونم؛ فقط میدونم تو خانه ریدل نبودن و مامانتون و لرد باهم رفتن خاستگاری یکی. حالا این که خاستگاری چه کسی شو نمیدونم!

آرتور که از بس سرش را خارانده بود، نصف پوست سرش رفته بود، از کادر خارج شد تا سرش کمتر از بین برود. از آن طرف لرد محفلی چنان تعجب کرده بود که برای اولین بار نمیدانست چه کار کند.

خانه در سکوت فرو رفته بود که ناگهان اعتراض آرتور که در اتاق مشغول شانه کردن موهایش بود، سکوت را شکست.
- من چرا انقد شوره دارم؟

با گفتن این جمله، رونالدو خواست از در ورودی بپرد وسط و سر بدون شوره اش را به نمایش بگذارد ولی لرد محفلی با گفتن جمله ی " من باید پیداش کنم" ـی بلند، در را باز کرد و رونالدو که پشت در بود به گوشه ای پرتاب شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/8/20 19:36:00
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1394/8/20 20:53:03
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 22 بهمن 1393 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

خلاصه: لرد سیاه و دامبل جفتشون به عالم برزخ رفتن. عزرائیل براشون شرط میذاره که اگه قول بدن که مسیری دقیقا عکس مسیر زندگی قبلیشون داشته باشن، میذاره به دنیا برگردن. دامبل و ولدی به دنیا برمیگردن در حالی که ولدمورت میخواد همه ی اون کارها ی سفید رو انجام بده تا فرصت گیر بیاره هری رو بکشه. دامبلدور به لرد ولدمورت پیشنهاد می‌ده جاهاشون رو عوض کنن. یعنی دامبلدور بیاد رئیس مرگخوارا شه و لرد بره محفل. در محفل لرد، آرتور ویزلی رو میفرسته تا دامبلدور رو برای صحبت بیاره. در سمت مرگخواران هم دامبلدور به همراه مادر لرد برای خاستگاری بیرون رفتن.

نکته: مادر لرد از اینکه دامبلدور جای پسرش اونجاست خبر نداره!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آرتور همچنان که با تعجب به لرد نگاه میکرد گفت:
- اما... پروفسور... صحبت؟!... اونم با ولدمورت؟!

لرد که ابهتش داشت دچار خدشه میشد به سختی خودش را صاف کرد و با همان لحن با ابهتش گفت:
- بله ویزلی... یعنی همون فرزند روشنایی میخوام با لرد ولدمورت صحبت کنم... شما هم برو مثل انسان پیغام رو برسون و بیا!

آرتور ابتدا کمی سر خودش را خاراند ولی چون به هیچ نتیجه ای نرسید سر یکی از هزاران فرزندش را خاراند و چون باز هم به نتیجه ای نرسید گفت:
- خیلی خوب پروفسور... ولی اگه من مردم چی؟!

- نمیمیری! اون دامبل انقدر بی عرضه هست که نکشتت!

آرتور اینبار به جای خاراندن موهای خودش یا یکی از فرزندانش یک دسته از موهای مالی را کند (!) و گفت:
- جان؟!

- منظورم این بود که لرد نمیکشتت! نه تا وقتی که کارش باهات تموم شه!

آرتور با شنیدن این جمله با حالت گیج و منگی از زیر میز بیرون آمد و به آرامی به سمت در رفت...

خانه ی ریدل:

دامبلدور با لبخند احمقانه ای داشت همراه با مادر لرد از خانه خارج میشد که ناگهان بلاتریکس مقابلشان پرید و گفت:
- ارباب رو نبرید! ارباب هنوز غذاشون رو تموم نکردن! نبرشون!

مادر لرد کمی چپ چپ به بلاتریکس نگاه کرد و گفت:
- پسر شیرینی خامه ای من به زودی بهترین همسر و بهترین غذا ها رو پیدا میکنه! عیبی نداره که این غذاهای حقیرانه رو نخورده! :zogh:

دامبلدور یک لحظه از خود بیخود شد و گفت:
- ممنونم مامان! شما بهترین هستید!

مادر لرد و بلاتریکس چند ثانیه سکوت کردند و بالاخره مادر لرد دست دامبلدور را گرفت و با تمام سرعت با هم خارج شدند!

چند ثانیه بعد:

آرتور ویزلی ناگهان با صدای پاق بلندی که موجب بالا پریدن مرگخواران شد، در وسط خانه ی ریدل ظاهر شد و فریاد زد:
- این پروف مارو بدید ببریمش ... لردتون کارش داره ظاهرا!

- این پروفتون همراه با مادر ارباب ما رفتن خاستگاری!

آرتور دو دستی زد تو سر خودش و فریاد زد:
- ددم واییییی.... حالا چه کنم؟! بدبخت شدم رفت! :worry:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1393/11/22 15:59:04
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1393 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
شماره 12 گریموالد

لرد با قاشق از اونچه مالی توی کاسه ش ریخته بود کشید. قاشق رو بالا آورد و محتویاتش رو از اون بالا توی کاسه خالی کرد. با دقت به مایعی که توی کاسه بود نگاه کرد. کمی هم زد . دوباره یه قاشق آورد بالا!

مالی با ملاقه پشت دست لرد زد و توپید:
-بسه دیگه آلبوس، چقدر با غذات بازی می کنی!

لرد به زحمت خشمش رو قورت داد. در حالی که دست راستش رو مشت کرده بود و با دست چپ مچ اون یکی دستش رو گرفته بود که همون مشت رو تو صورت مالی فرود نیاره، با عادی ترین صدای ممکن پرسید:
-مالی این دقیقا چیه؟!

مالی همینطور که سرش گرمِ پر کردن کاسه های بیشمار ویزلیَک ها بود سرسری جواب داد:
-رست بیف با سس قارچ!

لرد با چشم های گرد شده به مالی خیره شد. محض اطمینان یه بار آب سبز توی بشقابش رو نگاه کرد که توش سخاوتمنانه یک قطعه هویج هم دیده می شد.
-مطمئنی ؟

مالی دست از غذاکشیدن برداشت و با ابروهای بالارفته به لرد-آلبوس خیره شد.
-آخه این چه سوالیه! معلومه که این چیه...مگه ما تو هر وعده، هر روز، هر هفته، هر ماه، هر سال، چی میخوردیم؟ سوپ عصاره سبزی!

لرد با تعجب به هیکل مالی، که از چاقی در حال ترکیدن بود نگاه کرد و به فکر فرورفت. به خانه ریدل فکر کرد و جن های بیشماری که در هر وعده انواع غذاها رو برای مرگخوار ها آماده می کردن و اینکه دامبلدور چه کیفی داشت می برد...این وضعیت خفت بار تر از اون بود که قادر به تحملش باشه! آرتور که نگاه خیره لرد-آلبوس رو روی خانمش حس می کرد، غیرتمندانه اهوم اهومی کرد. لرد از فکر در اومد و رو به آرتور گفت:
-تو، ویزلی!

آرتور که از نوع خطاب شدنش توسط دامبلدور تعجب کرده بود، عینکش رو عقب داد و جواب داد:
-بله پروفسور؟

-بعد از غذا آماده شو، باید یه پیغام برای لرد ولدمورت ببری.

مالی جیغی کشید و ملاقه رو انداخت. دویست و هشتاد و سه ویزلیچه به تبعیت از مادرشون جیغ زدن و زیر میز قایم شدن.آرتور رنگش پرید و از روی صندلی افتاد. هرمیون دو دستی جلوی دهنش رو گرفت. هری مشعوف از اینکه اسم ولدمورت روش تاثیری نداره نیشخند زنان به لرد-آلبوس خیره شد. لرد نگاه نفرت باری به هری کرد و هری زخمش درد گرفت و اون هم مثل تیر به جمعیت زیر میز پیوست.

آرتور دستش رو به میز گرفت و به زحمت سرش رو بالا کشید.
-پیغام برای ولدمورت؟! چی هست؟

لرد آهی کشید و کاسه رو عقب زد.
-باید باهاش حرف بزنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1393 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه شماره 12 گریمولد
- خب چی میگفتیم؟

محفلی ها که بد جوری تعجب کرده بودند به اینسوال جواب ندادند. لرد با عصبانیت گفت:

- مگه نمی شنوین؟چی می گفتم؟

تدی به آرامی گفت:

- داشتین می گفتین اگر دست به دست هم بدیم می تونیم پلیدی را از جامعه پاک کنیم.

لرد دوباره بالا آورد. جیمز مودبانه پرسید:

- حالتون خوبه؟

لرد سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت:

- البته جیغول. یعنی بله پسرم من حالم خوبه ممنونم که پرسیدی. خب حالا بیایید آشپزخونه تا بهتون بگم چیکار کنید.

با این حرف همه محفلی ها به سمت آشپزخانه گریمولد حرکت کردند.

چند دقیقه بعد در آشپزخانه

لردروی صندلی نشست و گفت:

- خب حالا گوش کنید چی میگم.

با این حرف همه محفلیا به سمت جلو خم شدند. همه انتظار یک جمله حکیمانه یا یک نقشه ی زیرکانه داشتند. که یک دفعه لرد گفت:

- الان من گرسنمه. یک غذایی بخوریم بعد راجب نقشه یک فکری می کنیم.

خونه ی ریدل

- مامان؟ می شه نظر ما هم در نظر بگیری؟

- باشه در نظر میگیرم عسلم اما در تصمیم گیری نهایی تاثیری نخواهد داشت.

سپس نگاهی به لیست انتداخت می گفت:

- خب نفر اول لردس شان لرد فرانسه هستند. وای لرد و لردس ( بر وزن کنت و کنتس ) چه رویایی! از الان می تونم تو رو تو لباس دامادی ببینم شیرینی خامه ای من.

به سرعت مادر لرد دست دامبلدور رو گرفت و هر دو از خانه خارج شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1393 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
-مامان!داره فرار می کنه!

دامبلدور انگشت اشاره اش را به طرف بلا گرفته بودمروپی نیم نگاهی به مرگخوار فراری انداخت.
-ولش کن پسرم.کاندیدای چندان جذابی محسوب نمی شه.تو هم که علاقه ای بهش نداشتی.برات بهترشو پیدا می کنم.ما تمایلی نداریم صاحب نوه های مو وزوزی بشیم.

دامبلدور نمی دانست که لرد سیاه با مادرش چطور رفتار می کرد و آیا اجازه دارد که خودش را برای مروپی لوس کند یا نه!ولی به هر حال او دامبلدور بود...لوس شدن جزئی از وجودش بود!
-من همشونو می خوام مامان!همشون باید جلوی چشمم باشن که بتونم انتخاب نهاییمو انجام بدم.

بلا در حال خارج شدن از در بود که با اشاره مروپی، در با شدت زیادی بسته شد و بلا در این حادثه بینی خود را از دست داد و از اینکه شباهتی با لرد سیاه پیدا کرده غرق در شادی و شعف شد.

مروپی اخمهایش را در هم کشید.
-پسرم؟کی به تو گفته قراره انتخاب کنی؟پس ما بیخودی ده ساله داریم لیست تنظیم می کنیم؟ما انتخاب می کنیم و تو می گی چشم...باشه؟

مخاطب بعدی مروپی بلاتریکس بود.
-و تو!کسی حق نداره از شیرینی خامه ای ما فرار کنه.غرورش جریحه دار می شه.تا اطلاع ثانوی همین دور و برا باش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 6 آبان 1392 05:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد سیاه و دامبل جفتشون به عالم برزخ رفتن. عزرائیل براشون شرط میذاره که اگه قول بدن که مسیری دقیقا عکس مسیر زندگی قبلیشون داشته باشن، میذاره به دنیا برگردن. دامبل و ولدی به دنیا برمیگردن در حالی که ولدمورت میخواد همه ی اون کارها ی سفید رو انجام بده تا فرصت گیر بیاره هری رو بکشه. دامبلدور به لرد ولدمورت پیشنهاد می‌ده جاهاشون رو عوض کنن. یعنی دامبلدور بیاد رئیس مرگخوارا شه و لرد بره محفل. در محفل، لُرد در حال تأیید تازه‌واردین محفله که فرشته‌ی نگهبانش بهش یادآوری می‌کنه اگه یکی از اون دو نفر زیر قراردادش بزنه، می‌میره و نفر دوم رهبری هر دو گروه رو به عهده می‌گیره. در سمت ِ دیگه، دامبلدور درگیر یاد گرفتن ِ طلسم‌های نابخشودنیه که مادر لُرد با لیستش از راه می‌رسه تا برن خواستگاری...!
special thanks to miss gant!

_______________



بلاتریکس با موهای مواجی که مانند صحنه های برق گرفتگی سیخ شده و در هوا پخش شده بودند و چهره ی برافروخته چوبدستی لرد را از دامبلدور گرفت و در حالی که به طور ناخوداگاه اخگر های سبزرنگ کروشیو را از نوک چوبدستی به تمام جهات ساتع میکرد با لحنی که نشانگر ضعف اعصاب عمیقی بود و جیغ بنفشی که میتوانست در یک لحظه عمق اخلاق سگی او را برای شخصی که اولین بار بود او را میدید نیز کاملا آشکار سازد خواستار جلوگیری از ورود مروپ به خانه ریدل شد و مرگخوار ها نیز به سرعت با شیرجه هایی بلند که اگر نماینده ی ذی ربطی در آن لحظه شاهدشان بود قطعا نام خیلی از آن ها را در رکورد های جهانی شیرجه جاودانه میکرد سعی در خروج از تیررس طلسم های او داشتند اما ناگزیر تنی چند از مرگخوار ها ضمن انتخاب بد از بین بد و بدتر به جهت نامطلوب گریختند و با خروج از حال و ورود به راهرو مقابل مروپ قرار گرفتند و وظیفه ی خطیر دور نگه داشتن او از فرزند تغییر هویت یافته اش شدند!

بلا چوبدستی که از فرکانس بالای امواج خشم و طلسم در حال انهدام بود را به گوشه ای پرتاب کرد و ناگهان در یک حرکت آنتاحاری پرید روی دامبلدور تا او را از چشم مروپ دور نگه دارد!

اندکی آن طرف تر لینی و رز در چارچوب در ایستاده بودند و در حالی که لبخندی به پهنای صورتشان به مروپ تحویل میدادند بدون هیچ حرفی از ورود او به حال ممانعت میکردند!

- برین کنار دیگه :vay: چتون شده شما؟ چرا اینطوری میکنید؟ لینی میخوای از لیست حذفت کنم؟!

-

- نیشخند به من تحویل میدن باز! میرین کنار یا به خشم متوصّل بشم؟

-

- قــنــــد عـــســـــل؟؟ شــیــــر و شـــکــــر؟؟ این دیوونه ها نمیزارن مامانی بیاد پیشت ببردت خاستگاری گل نازم!

-


دامبلدور که فراموش کرده بود ریش هایش را به لرد داده گره آن ها با موهای بلاترکس را باز کرد و سپس بلاتریکس را هل داد کنار و پرید سمت در ...

- خاستگاری؟ امر خیر؟ آخ جـــــــون drool:

بلا در حالی که زیر لب ناسزا بار لینی و رز میکرد و میگفت "پخمه ها ... جز نگاه کردن هیچ راهی برای سرگرم کردن بلد نیستن " به سمت در پشتی رفت تا از آنجا متواری شود ... شاید دامبلدور او را انتخاب میکرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: پنجشنبه 25 مهر 1392 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین

لُرد دستاشو فرو کرده بود توی موهای انبوهش و کم کم داشت به این نتیجه می‌رسید مُردن در مقام ِ مقایسه با این همه مو که از همه‌جاش زده بیرون، خیلی هم بد چیزی نیست.

به لیست درخواست‌های عضویت محفل نگاه کرد و با عصبانیت زیر لب گفت:
- جیغ نکش سرمون رفت! جستجوگر از بلاجر بدش میاد، دم ِ دماغش سبز می‌شه. سال به دوازده‌ماه این تحفه‌ی جیغ‌جیغوی پاتر سر و کله‌ش پیدا نمی‌شد ها. حالا تا عزرائیل اومد واسه‌ی ما شرط و شروط گذاشت...

همین لحظه فرشته‌ی شاهد و ناظر بر اعمال لُرد، روی شونه‌ش ظاهر شد. لُرد هم که اعصاب معصاب یوخده، داد می‌زنه:
- دیگه تو خلوت ِ خودم که می‌تونم اصالتم رو حفظ کنم. چی می‌خوای از جون ِ من آخه...

فرشته نگاه ِ طوری به لرد سیاه انداخت و گفت:
- شاید به این مسئله فکر نکردی که اگر یکی‌تون به قرار داد پایبند نباشه، برمی‌گرده و اونوقت محفل و مرگخوارا، توأمان میفته دست ِ اون یکی، هوم؟!

فرشته خیلی کار اشتباهی کرد. چون در همین لحظه، فکر مخوفانه‌ای در ذهن ِ لرد ولدمورت ِ مشغول تأیید اعضای محفل جرقّه زد..

کیلومترها آنسوتر - خانه‌ی ریدل

- ببین پشمک.. ینی ارباب.. بگو کرشیو! کاری نداره.. رز ویزلی! بی‌حرکت واسا انقد بالا پایین نپر! پیری... بخش بخش بگو اصن: کــِــ... خب؟ رو... شیو... لامصب بگو کروشیو دیگه!

بلاتریکس در حال آموزش وردهای نابخشودنی به آلبوس دامبلدور بود و پیرمرد پشمکی هم الحق، خنگ‌ترین دانش‌آموزی بود که بلا تا به حال باهاش برخورد کرده بود. قبل از این که بلا موهای وزوزی‌شو که ارباب ِ سابق این‌همه بهشون علاقه داشتند ( ) بکنه، صدایی از بیرون شنیده شد:
- قند عسل ِ مامانی! لیست ِ جدیدمو دیدی؟ وقت خواستــــگاریــــــــــه!

فلور ، لینی، نارسیسا و بلاتریکس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: شنبه 2 شهریور 1392 00:22
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه شماره 12 گریمولد:

- میبینم که جوجه محفلیا جمعشون جمعه! :pretty:

محفلیون اول با قیافه به سر و وضع لرد نگاه میکنن و بعدش از ترس به هم میلولن و هرکدوم یه گوشه پناه میگیرن.

همون موقع فرشته کوچکی که فقط لرد میتونه اونو ببینه رو شونه ش ظاهر میشه و با عصاش محکم میزنه تو شونه لرد.

- هی چته بوقی؟ اصلا تو رو شونه ی من چی کار میکنی؟

فرشته ضربه ی دیگه ای به شونه ی لرد میزنه و اونو به سکوت دعوت میکنه و در عوض خودش شروع به سخنرانی کردن میکنه.

- لحنت رو درست کن! باید همه چیزت شبیه دامبلدور بشه و نه فقط رفتارت! ... پق!

فرشته ناپدید میشه و لرد همونطوری که داره شونه شو ماساژ میده چهره شو در هم میکشه و در حالیکه چیزی نمونده بالا بیاره رو به ملت متعجب محفلی میگه:

- فرزندان روشنایی! به آغوش روشنایی برگردین! من دوباره محفلو آباد میکنم و با هم جامعه رو از دست جادوگرای پلید نجات میدیم. مطمئنم که اگه همکاری کنین، حتما در این راه پیروز میشیم.

محفلیا که فک میکنن لرد حافظه شو از دست داده، یکی یکی از پناهگاهاشون بیرون میان و رو به روی لرد وایمیسن.

لرد دستاشو تا جایی که میتونه از هم باز میکنه و جوری تکونشون میده که محفلیا آروم جلو میان و تا جایی که جاشون میشه تو آغوش لرد جا میگیرن.

- واااای بزنین کنار!

همون موقع جماعت محفلی دسته جمعی میزنن کنار و لرد جاییکه چند لحظه پیش محفلیا وایساده بودن بالا میاره. لرد بعد از اتمام کارش(!) صاف سرجاش وایمیسه و میگه:

- خب چی میگفتیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!