
ریگولوس با این دید بزرگ شده بود. او از همه ی آن ها بالاتر و برگرداندن برادرش، حقش بود.گرفتن جان پنج نفر چه اهمیتی داشت اگر می توانست باری دیگر برادرش را زنده بیند؟
اگر بهای جان برادرش، کشتن این ماگل و چهار هم نوعش بود، با خوشحالی انجامش می داد... آن ها چه اهمیتی داشتند؟
او حتی او را نمی شناخت. نمی دانست که نامش چیست؛ زندگی اش به چه منوال می گذرد؛ خانواده ای دارد یا نه. مگر مهم بود؟ در هر صورت چند لحظه ی دیگر نامش از صفحه ی گیتی پاک می شد. خیلی زود از یادها می رفت.
برایش جالب بود؛ تقلای آن مرد. تمنای او برای این که رهایش کند.
ریگولوس تکان خوردن دهانش را می دید؛ اما مدت ها بود که گوشش را بر روی التماس هایشان بسته بود.
یک تکان چوبدستی کافی بود. برادرش بر می گشت.
سر چوبدستی را به او نشانه گرفت. می خواست تمامش کند. یکی دیگر، فقط یک روح دیگر... برای تنها برادرش.
- اواداکداورا!
مرگ مانند همیشه در سایه ها بود؛ در جایگاه ابدیش.
آخرین مشتری اش را دید که چگونه روح آن فرد را درید. چگونه روح خودش را درید...
مشتریانش... آن ها نمی دانستند؛ با کشتن پنج تن، دیگر مانند قبل نمی شدند تا از بازگشت دلبندشان لذت ببرند و مرگ این را می دانست. خیلی خوب هم می دانست.
به بازی دادن آن ها... تمام لذتش در آن بود و مهم نبود که مرگ چند بار اجرای آن عروسک های خیمه شب بازی را دیده باشد. پشیمانی و نومیدی آن ها همواره برایش تازه بود. لذتی بود تکرار ناشدنی.
شاید بلک خبر نداشت که آن ماگل کیست؛ اما مرگ می دانست. او پدر یک دختر و دو پسر بود؛ شغل آبرومندی داشت و پس از سال ها پس اندازه، می رفت که به خانواده اش خبر دهند بالاخره می خواهند به آن سفر که خیلی دلشان می خواست بروند.
- می بینم که از پسش براومدی.
صدایش در فضا پیچید. لرزش اندام های ریگولوس را حس کرد. خودش را نشان داد: تبریک می گم؛ ریگولوس بلک. تو الآن دارای رسمی روح برادرتی.
مرگ پس از گفتن آن جمله محو شد و ریگولوس را برای بار دیگر با جسد یک ماگل و روح برادرش تنها گذاشت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج









به تحصیلات بانو فکر کن .



الانم که داریم تو دستمال صورتی فین می کنیم , ما فینمان سفید شده دیروز فین ما سیاه بود, ما فین خودمان را می خواهیم.
واقعا ما داریم به کدوم سو می ریم



به پسرش مینگریست که به نظرش اکنون بسیار شادروان تر از همیشه به نظر میرسید،لحظه ای مورگانا را شکر کرد که چه عجب اینبار پسرش به ازدواج این چنین تمایل یافته است و در همان لحظه در فلاش بک فرو رفت.




) چه رویایی! از الان می تونم تو رو تو لباس دامادی ببینم شیرینی خامه ای من.
