بعد از اینکه دوستانم همه در گروه های مختلف خودشان قرار گرفتند نوبت به من رسید منی که با اعلام اسمم عوامل مدرسه و جادوآموزان با سکوت و دقت بیشتری به این بخش نگاه میکردند. جای تعجبی نبود تنها برای انکه برادرم جیکوب اندرسون به دلیل زیر پا گذاشتن قوانین مدرسه اخراج و متوالی شده بود من نیز به عنوان خواهر او بیشتر از سایر جادواموزان از لحظه ورودم به کوچه دیاگون و اشنایی با فروشندگان و جادواموزان تا این لحظه زیر ذره بین قرار گرفته بودم.
شایدبتوان گفت این وضعیت خسته کننده هست و خواهد بود اما نکته مثبت آن، آشنایی با اما بود که مرا خوب درک میکرد و به دلیل آنکه بسیار باهوش و منحصر به فرد است اورا عجیب خطاب میکردند و نقطه مشترک دوستیمان در کوچه دیاگون از همینجا شروع شد. او به من کمک کرد تا به عنوان ماگلی که تا به حال دیاگون را ندیده بتوانم خرید هایم را انجام دهم. هرچه نباشد او و خانواده اش برای ساخت چوبدستی جادوگران، مزرعه ای دارای درخت های چوب چوبدستی دارند و او نیز طبق مطالعاتش از من بیشتر میدانست. به هر حال وقتی فهمید که برادر من کیست همچنان با من ماند.
پس از آنکه کلاه گروهبندی او را در گروه گریفیندور انتخاب کرد، نوبت به من رسید. اصراری به گریفیندور نداشتم اما از طرفی دوستم آنجا بود و از طرفی نیز بقیه گروه ها را خیلی دوست داشتم اما با این حال طبق تعریف هایی که از اسلیترین شنیده بودم میداستم که نمیخواهم در آن گروه باشم پس در ذهن خود این حرف را زدم که کلاه گروهبندی شروع کرد: تو لایق هر گروهی هستی ... میتوانی در هر گروهی نقش خود را خوب ایفا کنی؛ اما به دلیل انتخاب خودت در اسلیترین نمیروی. تو را کجا بگذارم؟اممم! چه انتخاب خاصی خواهد بود..... گریفیندور..!
خوشحال بودم که با اما هم گروهی شدم و از افتخارات این گروه نیز شنیده بودم و در حالی که میدانستم چه افراد بزرگی در آن بوده اند و از اینکه کلاه گروهبندی متوجه حرف ذهن من شده بود شگفت زده شده بودم. سپس همه جادوآموزان و عوامل مدرسه برای این انتخاب دست زدند و مدیر نیز خیلی خوشحال شد و از جا برخواست و ایستاده دست میزد...
این لحظه واقعا لحظه شاد و تکرار نشدنی برای تمام جادوآموزان هگوارتز بوده و هست و خواهد بود....
و نیز لحظه ای پر استرس؛ بعضی برای آنکه کنار دوستانشان در گروهی مشترک باشند ... بعضی برای علاقه ای که به گروهی دارند و....
از گروهی که در آن قرار گرفتم بسیار شادمانم و در آن لحظه و قبل از سخنان پروفسور دانبلدور برای خود و تمام دوستانم آرزوی سالی شاد و پر از جادو آموزی را داشتم.
---
داستان خوبی بود! تنها نکتهای که برای گفتن دارم اینه که بهتره دیالوگها (توی این پست دیالوگ کلاه گروهبندی) رو به زبان محاوره بنویسی و نه کتابی. درست همونطور که خودمون به صورت روزمره با هم حرف میزنیم.

تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج




