تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
233 کاربر(ها) آنلاین هستند (179 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
231
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
4 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

اقای هاگرید با هیکل بسیار درشتش مرا به راحتی از رستورانی به ان شلوغی جا به جا کرد ... نفهمیدم اما به طور عجیبی وارد یک بازار کاملا جادویی شدیم...زن ها کلاهایی مثل جادوگرای داخل قصه های بر سر داشتند.و مردا لباسایی بسیار خاص . در انجا بسیاری کودک هم سن و سال من دیده میشد.گویا انان هم برای خرید وسایل مورد نیازشون به اینجا اومده بودند.دستانم عرق کرد.داغ شدم.من...به جای انکه با پدر و مادرم به اینجا میومدم با اقای هاگرید اومده بودم.حس عجیبی داشتم.تمام مدت از دنیایی که باید در ان می بودم خبر نداشتم.از دنیای جادو.دنیایی دور از حرف های زور خاله پتونیا و دادلی ! و عمو ! در این افکار بودم که اقای هاگرید دستانم را فشرد و گفت :
چیشده هری...؟
به خود امدم و گفتم : نه...چیزی نیست اقای هاگرید.
چند لحظه بعد متوجه شدم که در کنارم زانو زده..
- هری...غریبی نکن...عادت میکنی !
- ممنونم هاگرید.
بعد گذشت چند دقیقه گفت :
خب هری...وزق ، سمور یا جغد گزینه های تو هستند.
- باید یکی از اونارو انتخاب کنم ؟
- بله هری ! مطمن هستم بهترینو انتخاب میکنی !
چند قدم از من دور شد.فریاد زدم : هاگرید ... کجا میری ؟
- زود میام هری ... انتخابتو بکن....
وارد یه مغازه شدم...تاریک بود...به سختی چهره ی فروشنده رو دیدم.
-پسر جوان...چه میخواهی برایت بیاورم...؟
به سمت مرد فروشنده رفتم.
- هنوز هیچی !
به سمت حیوانات توی ویترین رفتم...
یه سمور بسیار بزرگ و مشکی بود... ازش ترسیدم... در چشمانم ذل زده بود...زیر قفسشو خواندم نوشته شده بود : سمور جنگل S
صدای فروشنده امد که میگفت :
تعجب نکن.سموری از جنگل ممنوعه ی هاگوارتز هست.
- اها...
به سمت وزقی رفتم .... رنگش بنفش تیره بود... و به نظر خیلی بازیگوش می امد...چون مدام خودش را به شیشه اش میزد.لبخندی زدم و به سمت جغد سفیدی رفتم.شگفت زده شدم...جغد بسیار زیبایی بود...زیر قفسش نوشته شده بود : جغد نامه رسان کوهای فیلیپ
مرد فروشنده با حالتی خاص گفت :
جغد نامه رسون....انتخاب خوبیه . خوشم اومد...
شیشه ی ویترین رو باز کردم و قسش را در اوردم و به سمت فروشنده رفتم.روی میزش گذاشتم و گفتم :
من این را میخوام ... چند میشود ؟
در جواب من گفت : 100 گالیون...
در جیبم دست کردم.هاگرید مقداری پول به من داده بود...اما من چیزی از واحد پولشون نمیدونستم...همه ی پولم را بر روی میزش گذاشتم و گفتم : ببخشید میشه کمکم کنید...؟
گفت : البته
100 گالیون رو از پولا کم کرد و بقیه را پس داد.جغد را گرفتم و گفتم : ممنون...
او با صدای سردی در پاسخ به من گفت :
خواهش میکنم ... اقای هری پاتر!
سرم را انداختم زیر و از انجا بیرون رفتم...چرا همه مرا میشناختند و من نه ؟ هویت من چیست؟؟؟نمیدانم
خیلی خوب نوشته بودی.
اشکالاتی داشتی که با یه کمی کار کردن روش می تونی برطرف کنی و خیلی زود به یکی از بهترین نویسنده های ایفای نقش تبدیل بشی.
نکته ای که باید دقت کنی اینه که «...» فقط برای جاهایی ـه که به طور ناگهانی دیالوگ یا توصیفی قراره قطع بشه. آخر جمله ها باید نقطه استفاده بشه، یا برای مکث بین جمله ها می تونی از ویرگول استفاده کنی.
برای نوشتن دیالوگ هم بهتره وقتی گفتی فلانی با لبخند گفت، یه دو نقطه بذاری، یه اینتر بزنی و خط بعد، یک خط تیره و بعد دیالوگ رو بنویسی.
در ضمن خیلی سعی نکن کتابی بنویسی. تا یه حدی می تونی محاوره ای بنویسی ولی نه خیلی زیاد.
فضاسازی هات عالی بود.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/2/25 13:15:20
دلیل: تأیید
دلیل: تأیید
تو ضعیفی...من تنهایی صاحب تمام دنیا هستم
اما تو مرا به کمک دوستانت شکست دادی...
بدان ای نادان قدرت مرا...
روزی باز خواهم گشت...
ان زمان تمام دنیا بر من زانو میزنند...
و تو عصای پیری را در دست داری...
من جاودانه ام....

ماگل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت:
آخرین ورود:
پستها:
0
نمایشنامه ای کوتاه با نام عاقبت
هری به مغازه ی کوچکی در کنج کوچه خیره شده است.
هاگرید:هری!!...هری!!...
هری متوجه نمی شود.هاگرید دست بزرگش را بر شانه ی هری می گزارد و توجه هری را به خود جمع می کند:چته؟چیزی شده؟
هری:...نه...
هاگرید:بیا بریم کتاب های امسال رو تهیه کنیم ،وگرنه ممکنه جناب آقای اسنیپ اونا رو هم تحریم کنه(با خنده) اخه جدیدن همه زدن تو کاره تحریم.یکی کشور های دیگه رو تحریم می کنه ،یکی هم مردم خودش رو.این اسنیپ دیونه هم ممکنه کتاب رو تحریم کنه...هر کسی یه طور(هری حواسش به مغازه است) گوشت با منه؟...هری..
هری روی بر می گرداند
هری:ها؟...آره...
دوباره حواسش جمع مغازه ی دخمه مانند می شود.
هری:به نظرت اون مغازه ی چیه؟هرچی نگاه می کنم چیزی جز چندتا لوله ی خالی،یه دیگ و یه پیرمرد چروکیده نمی بینم...
هاگرید با نیش خندی:اون رو می گی...نیکی...نیکی جون...نیکلاس بیچاره...افتاده به پیسی...
هری:نیکلاس؟
هاگرید:نیکلاس فلامل...(صایش را کمی عوض می کند به حالت طعنه)دارنده ی سنگ جادو..بیچاره قدیم ندیما خیلی وضعش رو به راه بود...به هر حال بزرگترین کیمیاگر ما محسوب می شد...
هری:پس الان...
هاگرید:دست رو دلم نزار...اینم کار اسنیپه...سنگ جادو و وسایلش رو همه رو غارت کرده..میگه میخوایم واسه موزه...آثار باستانیه...تازه اگه میزاشتن خود نیکی رو هم می برد...نمی دونم کی به این اسنیپ دیده که بش همچین مسئولیتی داده...
هری:جالبه...خیلی جالبه...
هاگرید:چی؟
هری:همین که میگی...کارای اسنیپ...راسته که میگن ناشکری هرکی رو کردی،یکی بدتر از اون نصیبت میشه...حالا جریان اسنیپه...
هاگرید دست هری را به سمت کتاب فروشی می کشد
هاگرید:هدویگ بیشتر به فکر درس و مشقه تا تو.رفته نشسته رو در کتاب فروشی...
و هر دو به سمت کتاب فروشی روانه می شوند.
نیکلاس عزیز
داستان جالبی بود و نحوه ی روایتش هم جالب بود. قشنگ داستان رو شروع کردی، پیش بردی و تموم کردی.
اما چند نکته ی ریز رو باید دقت کنی.
اولینش اینه که اینجا ما نمایشنامه نمی نویسیم که مثلاً توی پرانتز یه کاری رو توضیح بدیم. اینجا چیزی بین داستان و نمایشنامه می نویسیم که اصطلاحاً بهش «رول» گفته میشه. توی رول ما همینجوری دیالوگ ها رو پشت سر هم ردیف نمی کنیم و بینشون فضا و حالات رو هم برای خواننده توصیف می کنیم.
خیلی قشنگ تر میشه اگه به جای این که بگی: «بیا بریم کتاب های امسال رو تهیه کنیم ،وگرنه ممکنه جناب آقای اسنیپ اونا رو هم تحریم کنه(با خنده)»، می تونی جمله ـت رو اینجوری بگی:
هاگرید در حالی که خنده ی مسخره آمیزی می کرد به هری گفت:
- بیا بریم کتاب های امسال رو تهیه کنیم ،وگرنه ممکنه جناب آقای اسنیپ اونا رو هم تحریم کنه.
نکته ی دیگه این که ما از نقطه یا برای پایان جمله ها استفاده می کنیم، یا از 3 نقطه، برای قطع شدن حرف یا چیزای اینجوری استفاده میشه.
این همه نقطه ای که اینجا به کار بردی نیازی نیست.
در کل پتانسیل خوبی داری.
تأیید شد.
هری به مغازه ی کوچکی در کنج کوچه خیره شده است.
هاگرید:هری!!...هری!!...
هری متوجه نمی شود.هاگرید دست بزرگش را بر شانه ی هری می گزارد و توجه هری را به خود جمع می کند:چته؟چیزی شده؟
هری:...نه...
هاگرید:بیا بریم کتاب های امسال رو تهیه کنیم ،وگرنه ممکنه جناب آقای اسنیپ اونا رو هم تحریم کنه(با خنده) اخه جدیدن همه زدن تو کاره تحریم.یکی کشور های دیگه رو تحریم می کنه ،یکی هم مردم خودش رو.این اسنیپ دیونه هم ممکنه کتاب رو تحریم کنه...هر کسی یه طور(هری حواسش به مغازه است) گوشت با منه؟...هری..
هری روی بر می گرداند
هری:ها؟...آره...
دوباره حواسش جمع مغازه ی دخمه مانند می شود.
هری:به نظرت اون مغازه ی چیه؟هرچی نگاه می کنم چیزی جز چندتا لوله ی خالی،یه دیگ و یه پیرمرد چروکیده نمی بینم...
هاگرید با نیش خندی:اون رو می گی...نیکی...نیکی جون...نیکلاس بیچاره...افتاده به پیسی...
هری:نیکلاس؟
هاگرید:نیکلاس فلامل...(صایش را کمی عوض می کند به حالت طعنه)دارنده ی سنگ جادو..بیچاره قدیم ندیما خیلی وضعش رو به راه بود...به هر حال بزرگترین کیمیاگر ما محسوب می شد...
هری:پس الان...
هاگرید:دست رو دلم نزار...اینم کار اسنیپه...سنگ جادو و وسایلش رو همه رو غارت کرده..میگه میخوایم واسه موزه...آثار باستانیه...تازه اگه میزاشتن خود نیکی رو هم می برد...نمی دونم کی به این اسنیپ دیده که بش همچین مسئولیتی داده...
هری:جالبه...خیلی جالبه...
هاگرید:چی؟
هری:همین که میگی...کارای اسنیپ...راسته که میگن ناشکری هرکی رو کردی،یکی بدتر از اون نصیبت میشه...حالا جریان اسنیپه...
هاگرید دست هری را به سمت کتاب فروشی می کشد
هاگرید:هدویگ بیشتر به فکر درس و مشقه تا تو.رفته نشسته رو در کتاب فروشی...
و هر دو به سمت کتاب فروشی روانه می شوند.
نیکلاس عزیز
داستان جالبی بود و نحوه ی روایتش هم جالب بود. قشنگ داستان رو شروع کردی، پیش بردی و تموم کردی.
اما چند نکته ی ریز رو باید دقت کنی.
اولینش اینه که اینجا ما نمایشنامه نمی نویسیم که مثلاً توی پرانتز یه کاری رو توضیح بدیم. اینجا چیزی بین داستان و نمایشنامه می نویسیم که اصطلاحاً بهش «رول» گفته میشه. توی رول ما همینجوری دیالوگ ها رو پشت سر هم ردیف نمی کنیم و بینشون فضا و حالات رو هم برای خواننده توصیف می کنیم.
خیلی قشنگ تر میشه اگه به جای این که بگی: «بیا بریم کتاب های امسال رو تهیه کنیم ،وگرنه ممکنه جناب آقای اسنیپ اونا رو هم تحریم کنه(با خنده)»، می تونی جمله ـت رو اینجوری بگی:
هاگرید در حالی که خنده ی مسخره آمیزی می کرد به هری گفت:
- بیا بریم کتاب های امسال رو تهیه کنیم ،وگرنه ممکنه جناب آقای اسنیپ اونا رو هم تحریم کنه.
نکته ی دیگه این که ما از نقطه یا برای پایان جمله ها استفاده می کنیم، یا از 3 نقطه، برای قطع شدن حرف یا چیزای اینجوری استفاده میشه.
این همه نقطه ای که اینجا به کار بردی نیازی نیست.
در کل پتانسیل خوبی داری.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در 1393/2/22 22:16:25
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/02/06
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: چهارشنبه 5 آذر 1404 14:46
از: مرگ برگشتم! :|
پستها:
416

► عکس جدید کارگاه نمایشنامه نویسی ◄

برای ورود به ایفای نقش باید یه نمایشنامه یا داستان کوتاه بر مبنای این عکس بنویسید.
توضیحات: هری و هاگرید و هدویگ در کوچه ی دیاگون.
* سعی نکنید مثل کتاب بنویسید. خلاقیت به خرج بدید. اگه هم سوژه ـتون مثل کتاب شد سعی کنید نحوه ی اتفاقات رو تغییر بدید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دربی دردسر ساز!!
نیمه های شب بود و تقریبا تمام ساکنین قلعه بخواب رفته بودند.
جز سه نفر که در سالن اجتماعات گروه گریفندور بیدار بودند.
هری رو به رون و هرمیون کرد و گفت حالا وقتشه که بریم مواد لازم رو برای معجون تغییر چهره برداریم .
و معجون رو برای فردا آماده کنیم.
رون که تلاش میکرد تمام شجاعتش را نشان دهد و در چهره خود ترسی نشان ندهد گفت اما آخه اونجا دخمه اسنیپه بعدشم ما سه تا با این همه وصیله زیر شنل جا نمیشیم !
هری رو به رون کرد گفت ما که قرار نیست معجون رو اون جا درست کنیم اول هرمیون رو میگذاریمش تو دستشویی میرتل تا اونجارو برای تهیه معجون اماده کنه میریم مواد اولیه رو میاریم.
هرمیون که هنوز از تصمیم اونها ناراحت بود گفت حالا نمیشه به جا اینکه من رو مجبور کنین تغییر شکل بدم و با ساعت زمان برگردون به عقب برگردم و جای شما دوتا امتحان بدم یک مقدار درس میخوندین؟
هری رو به هرمیون کرد و با چشمانی پر از التماس گفت توکه خودت میدونی امروز دربی کوییدیچ استقلال و پرسپولیس بود.
میدونی که ما رفتیم اونجا تماشای بازی و هیچی درس نخوندیم و فردا امتحان بدیم شک نکن میفتیم.
هرمیون زیر لب قرقری کرد و سپس هرسه آماده رفتن شدن چون اونها بزرگتر شده بودن و هرسه زیر شنل جا نمیشدن هری هرمیون رو به دستشویی میرتل رساند و بازگشت تا با رون به دخمه اسنیپ شبیخون بزنن.
هری قبل از رفتن نقشه قارتگر را نیز برداشت و به راه افتادن خوشبختانه در مسیر و در نقشه چیزی دیده نمیشد که نگران کننده باشه.
اونها داشتن در بی صدا ترین حالت ممکن از پله ها پایین میرفتن به ناگه
چشمای هری به خانم نوریس افتاد که در روی یکی از پله ها لمیده بود افتاد .
رون گفت هری میشه یه لگد مشتی بهش بزنم؟
هری گفت مگه مرض داری حیون زبون بسته با تو پیکار داره درسته جاسوسی میکنه اما گناه داره بنده خدا .
تصمیم بر این شد که هری و رون به آرامی از بالای خانم نوریس عبور کنن و پا روی پله بعدی بگذارند.
هری و رون همزمان پاشون رو درجایی گذاشتن که میبایست پله بعدی میبود دریغ از اینکه اون پله از پله هایی بود که خالی بود و دانش آموزان معمولا از روی آن میپریدن اما به علت تاریکی و ترس شبانه آن ها متوجه این اشتباه نشدن و موجب شد هری و رون با صدای بلندی به زمین بخورند و شنل نامریی از روی آنها به گوشی ای بیفتد .
رون با قرولندی گفت اگه میزاشتی یه لگد بهش بزنم الان اینجا گیر نیفتاده بودیم.
هری در نقشه دید که فلیچ با سرعت به سمت آنها می آید فورا نقشه را بست در جیبش چپاند فیلیچ که شکار شبانه خوبی گیرش آمده بود آن دو را از پس یقه گرفت و کشان کشان به دفتر اسنیپ برد.
اسنیپ که در خواب ناز بود با صدای زمین خوردن آنها بیدار شده بود و بد خواب با عصبانیت رو به آنها کرد گفت تو نیمه های شب اینجا چه غلطی میکنی پاتر؟
هری که میدانست اگر دلیل موجهی نیاورد به زودی با معجون راستگویی روبرو خواهند شد در تلاش بود تا جوابی دستو پا کند.
اما خودش میدانست هر جوابی که آماده کند بازهم از غیر موجه است .
پس سکوت کرد اسنیپ که از سکوت آنها خسته شده بود رو به آنها کرد و گفت :
نفری 20 امتیاز ازتون کم میکنم چون سکوت کردین
نفری 20 امتیازم کم میکنم چون منو از خواب ناز بیدار کردین
و نفری 20 امتیاز هم بخاطر پرسه زنیتون بعد از زمان مقرر
و اگه بازهم حرف نزنین من میدونم و شما.
هری خدا خدا میکرد اسنیپ به کم کردن امتیاز بسنده کنه و دیگه ادامه نده .
اما با ادامه داشتن سکوت اسنیپ به دفترش رفت و بعد از زمان کوتاهی با شیشه کوچک معجونی در دست بازگشت.
هری و رون هردو میدانستند که آن معجون راستگویی است اسنیپ رو به آنها کرد و گفت حالا حرف میزنین یا به حرفتون بیارم ؟
هری که اوضاع رو وخیم میدونست و میدونست که اگه از اون معجون بخورند لو خواهند داد که چیکارهای ناشایست و خطایی در طول عمر خود کرده اند.
خدا خدا میکرد که معجزه ای اتفاق بیفتد و کسی به دادشان برسد.
در همین لحظه صدای در دخمه به گوش رسید و دانبلدور با لباس خواب راهراه سفید آبی در چارچوب درب ظاهر شد!
رو به هری کرد و گفت آقای پاتر شما اینجا چه میکنید؟
فلیچ که در چشمانش برقی دویده بود رو به دانبلدور کرد و سینشو جلو داد و گفت : من اونهارو در حال پرسه زدن در اطراف دخمه گرفتم دانبلدور که با نگاه به اسنیپ و با دیدن معجون فهمیده بود که اسنیپ میخواسته به آنها معجون بخوراند فهمید اوضاع وخیمست و درصورت خوردن معجون راستگویی هری لو خاهد داد که این سه امروز به دیدن بازی دربی رفته اند و دانبلدور برخلاف اینکه گفته بوده امروز ناخوش احوال بوده و در حال استراحت در حال تماشای دربی و دادن فحش های نا شایست بوده .
برگشت گفت : خوب تنبیه این دوتا رو من تایین میکنم الان بیاین به دفتر من پس هری و رون به اونجا میبرم تا تنبیهشون رو مشخص کنم.
راستی اسنیپ عزیز لطف کن برام اون معجونی که خودت میدونی رو برای فردا برام آماده کن .
و دانبلدور آنجارا ترک کرد هری و رون نمیتوانستن شادی خود را مخفی کنند بی صدا پشت سر دانبلدور به راه افتادنت در طول مسیر شنل را برداشتند به دفتر دانبلدور رسیدند.
دانبلدور روی صندلی خود نشست و گفت : خوب تعریف کنین اونجا چیکار میکردین هری و رون تمام ماجرارو تعریف کردن دانبلدور گفت خوب باشه به خاطر برد تیمم و چون خوشحالم اینبار میبخشمتون و امتیازات گروهتون هم بر میگردونم.
به خانم گرینجر بگین بعد از امتحان خودش بیاد دفتر من تا برای امتحان هری معجون رو بهش میدم بعد هم برای امتحان رون بیاد پیشم و حالا چند تا تار موتون رو بگذارین اینجا.
هری گفت پرفسور فقط یک سوال داشتم قبل رفتن امکانش هست بپرسم .
دانبلدور خندید و گفت هرچند الان یک سوال کردی اما بپرس.
پرفسور شما از کجا فهمیدین ما به کمکتون احتیاج داریم ؟
دانبلدور لبخندی زد و گفت در هاگوارتز هرکی به کمک احتیاج داشته باشه دریافتش میکنه!
حالا بهتر برگردین به خوبگاهتون و بخوابین فقط یادتون نره خانم گرینجر رو جا بگذارین.
آنها از دانبلدور خداحافظی کردن و به سمت دستشویی میرتل گریان رفتند دنبال هرمیون و ماجرارو براش تعریف کردن.
هرمیون بعد از شنیدن صحبتهای اون ها پرسید راستی شما نپرسیدین دانبلدور چه معجونی میخواست ؟
هری که از شدت فوضولیت هرمیون هنگ کرده بود گفت به ما چه بیاین بریم بخوابیم.
هرمیون هم خوشحال از اینکه دیگه لازم نیست تموم شب رو برای درست کردن معجون بیدار بمونه و ناراحت از اینکه نفهمیده معجون مورد نظر دانبلدور چیه با جادو کیفشو جادار کرد وصایلش رو چپوند تو کیف دستیش و هر سه به صورت کاملا مهربانانه خودشون رو در زیر شنل جا دادند تا به خوابگاه رسیدند.
و خرسند گرفتن خوابیدن و فرداهم هرمیون جای اون دوتا رفت امتحان داد و اون دوتا برای اینکه دیده نشن رفتن با ماشین پرنده در بین مشنگا دور دور و بعد از امتحان برگشتن هر سه نفر آنها نمره ممتاز گرفتن .
نسبت به یک عضو تازه وارد پست خوبی بود.
اولین نکته ای که میخوام بهت بگم اینه که حتماً بعد از این که پستت رو نوشتی و قبل از ارسال، یه دور بخون و غلط های املایی و تایپی رو برطرف کن. الان کلماتی بین وصیله(وسیله)، نقشه ی قارتگر(غارتگر) و دانبلدور(دامبلدور) اگه یه دور از روی نوشته ـت می خوندی احتمالاً اصلاح میشد.
دومین نکته اینه که ما وقتی میخوایم دیالوگ بنویسیم، بعد فعل گفت یک « : » میگذاریم و بعد میریم خط بعد، یک « - » میگذاریم و بعد دیالوگ را می نویسیم.
سومین نکته اینه که توی یه داستان خیلی جالب نیست که یهو همه ی چیزا برای شخصیت اصلی داستان درست بشه و کار هاش به شکل خارق العاده ای حل بشه.
باید نوشته هات باور پذیر باشن.
در کل خوب بود.
تأیید شد.
نیمه های شب بود و تقریبا تمام ساکنین قلعه بخواب رفته بودند.
جز سه نفر که در سالن اجتماعات گروه گریفندور بیدار بودند.
هری رو به رون و هرمیون کرد و گفت حالا وقتشه که بریم مواد لازم رو برای معجون تغییر چهره برداریم .
و معجون رو برای فردا آماده کنیم.
رون که تلاش میکرد تمام شجاعتش را نشان دهد و در چهره خود ترسی نشان ندهد گفت اما آخه اونجا دخمه اسنیپه بعدشم ما سه تا با این همه وصیله زیر شنل جا نمیشیم !
هری رو به رون کرد گفت ما که قرار نیست معجون رو اون جا درست کنیم اول هرمیون رو میگذاریمش تو دستشویی میرتل تا اونجارو برای تهیه معجون اماده کنه میریم مواد اولیه رو میاریم.
هرمیون که هنوز از تصمیم اونها ناراحت بود گفت حالا نمیشه به جا اینکه من رو مجبور کنین تغییر شکل بدم و با ساعت زمان برگردون به عقب برگردم و جای شما دوتا امتحان بدم یک مقدار درس میخوندین؟
هری رو به هرمیون کرد و با چشمانی پر از التماس گفت توکه خودت میدونی امروز دربی کوییدیچ استقلال و پرسپولیس بود.
میدونی که ما رفتیم اونجا تماشای بازی و هیچی درس نخوندیم و فردا امتحان بدیم شک نکن میفتیم.
هرمیون زیر لب قرقری کرد و سپس هرسه آماده رفتن شدن چون اونها بزرگتر شده بودن و هرسه زیر شنل جا نمیشدن هری هرمیون رو به دستشویی میرتل رساند و بازگشت تا با رون به دخمه اسنیپ شبیخون بزنن.
هری قبل از رفتن نقشه قارتگر را نیز برداشت و به راه افتادن خوشبختانه در مسیر و در نقشه چیزی دیده نمیشد که نگران کننده باشه.
اونها داشتن در بی صدا ترین حالت ممکن از پله ها پایین میرفتن به ناگه
چشمای هری به خانم نوریس افتاد که در روی یکی از پله ها لمیده بود افتاد .
رون گفت هری میشه یه لگد مشتی بهش بزنم؟
هری گفت مگه مرض داری حیون زبون بسته با تو پیکار داره درسته جاسوسی میکنه اما گناه داره بنده خدا .
تصمیم بر این شد که هری و رون به آرامی از بالای خانم نوریس عبور کنن و پا روی پله بعدی بگذارند.
هری و رون همزمان پاشون رو درجایی گذاشتن که میبایست پله بعدی میبود دریغ از اینکه اون پله از پله هایی بود که خالی بود و دانش آموزان معمولا از روی آن میپریدن اما به علت تاریکی و ترس شبانه آن ها متوجه این اشتباه نشدن و موجب شد هری و رون با صدای بلندی به زمین بخورند و شنل نامریی از روی آنها به گوشی ای بیفتد .
رون با قرولندی گفت اگه میزاشتی یه لگد بهش بزنم الان اینجا گیر نیفتاده بودیم.
هری در نقشه دید که فلیچ با سرعت به سمت آنها می آید فورا نقشه را بست در جیبش چپاند فیلیچ که شکار شبانه خوبی گیرش آمده بود آن دو را از پس یقه گرفت و کشان کشان به دفتر اسنیپ برد.
اسنیپ که در خواب ناز بود با صدای زمین خوردن آنها بیدار شده بود و بد خواب با عصبانیت رو به آنها کرد گفت تو نیمه های شب اینجا چه غلطی میکنی پاتر؟
هری که میدانست اگر دلیل موجهی نیاورد به زودی با معجون راستگویی روبرو خواهند شد در تلاش بود تا جوابی دستو پا کند.
اما خودش میدانست هر جوابی که آماده کند بازهم از غیر موجه است .
پس سکوت کرد اسنیپ که از سکوت آنها خسته شده بود رو به آنها کرد و گفت :
نفری 20 امتیاز ازتون کم میکنم چون سکوت کردین
نفری 20 امتیازم کم میکنم چون منو از خواب ناز بیدار کردین
و نفری 20 امتیاز هم بخاطر پرسه زنیتون بعد از زمان مقرر
و اگه بازهم حرف نزنین من میدونم و شما.
هری خدا خدا میکرد اسنیپ به کم کردن امتیاز بسنده کنه و دیگه ادامه نده .
اما با ادامه داشتن سکوت اسنیپ به دفترش رفت و بعد از زمان کوتاهی با شیشه کوچک معجونی در دست بازگشت.
هری و رون هردو میدانستند که آن معجون راستگویی است اسنیپ رو به آنها کرد و گفت حالا حرف میزنین یا به حرفتون بیارم ؟
هری که اوضاع رو وخیم میدونست و میدونست که اگه از اون معجون بخورند لو خواهند داد که چیکارهای ناشایست و خطایی در طول عمر خود کرده اند.
خدا خدا میکرد که معجزه ای اتفاق بیفتد و کسی به دادشان برسد.
در همین لحظه صدای در دخمه به گوش رسید و دانبلدور با لباس خواب راهراه سفید آبی در چارچوب درب ظاهر شد!
رو به هری کرد و گفت آقای پاتر شما اینجا چه میکنید؟
فلیچ که در چشمانش برقی دویده بود رو به دانبلدور کرد و سینشو جلو داد و گفت : من اونهارو در حال پرسه زدن در اطراف دخمه گرفتم دانبلدور که با نگاه به اسنیپ و با دیدن معجون فهمیده بود که اسنیپ میخواسته به آنها معجون بخوراند فهمید اوضاع وخیمست و درصورت خوردن معجون راستگویی هری لو خاهد داد که این سه امروز به دیدن بازی دربی رفته اند و دانبلدور برخلاف اینکه گفته بوده امروز ناخوش احوال بوده و در حال استراحت در حال تماشای دربی و دادن فحش های نا شایست بوده .
برگشت گفت : خوب تنبیه این دوتا رو من تایین میکنم الان بیاین به دفتر من پس هری و رون به اونجا میبرم تا تنبیهشون رو مشخص کنم.
راستی اسنیپ عزیز لطف کن برام اون معجونی که خودت میدونی رو برای فردا برام آماده کن .
و دانبلدور آنجارا ترک کرد هری و رون نمیتوانستن شادی خود را مخفی کنند بی صدا پشت سر دانبلدور به راه افتادنت در طول مسیر شنل را برداشتند به دفتر دانبلدور رسیدند.
دانبلدور روی صندلی خود نشست و گفت : خوب تعریف کنین اونجا چیکار میکردین هری و رون تمام ماجرارو تعریف کردن دانبلدور گفت خوب باشه به خاطر برد تیمم و چون خوشحالم اینبار میبخشمتون و امتیازات گروهتون هم بر میگردونم.
به خانم گرینجر بگین بعد از امتحان خودش بیاد دفتر من تا برای امتحان هری معجون رو بهش میدم بعد هم برای امتحان رون بیاد پیشم و حالا چند تا تار موتون رو بگذارین اینجا.
هری گفت پرفسور فقط یک سوال داشتم قبل رفتن امکانش هست بپرسم .
دانبلدور خندید و گفت هرچند الان یک سوال کردی اما بپرس.
پرفسور شما از کجا فهمیدین ما به کمکتون احتیاج داریم ؟
دانبلدور لبخندی زد و گفت در هاگوارتز هرکی به کمک احتیاج داشته باشه دریافتش میکنه!
حالا بهتر برگردین به خوبگاهتون و بخوابین فقط یادتون نره خانم گرینجر رو جا بگذارین.
آنها از دانبلدور خداحافظی کردن و به سمت دستشویی میرتل گریان رفتند دنبال هرمیون و ماجرارو براش تعریف کردن.
هرمیون بعد از شنیدن صحبتهای اون ها پرسید راستی شما نپرسیدین دانبلدور چه معجونی میخواست ؟
هری که از شدت فوضولیت هرمیون هنگ کرده بود گفت به ما چه بیاین بریم بخوابیم.
هرمیون هم خوشحال از اینکه دیگه لازم نیست تموم شب رو برای درست کردن معجون بیدار بمونه و ناراحت از اینکه نفهمیده معجون مورد نظر دانبلدور چیه با جادو کیفشو جادار کرد وصایلش رو چپوند تو کیف دستیش و هر سه به صورت کاملا مهربانانه خودشون رو در زیر شنل جا دادند تا به خوابگاه رسیدند.
و خرسند گرفتن خوابیدن و فرداهم هرمیون جای اون دوتا رفت امتحان داد و اون دوتا برای اینکه دیده نشن رفتن با ماشین پرنده در بین مشنگا دور دور و بعد از امتحان برگشتن هر سه نفر آنها نمره ممتاز گرفتن .
نسبت به یک عضو تازه وارد پست خوبی بود.
اولین نکته ای که میخوام بهت بگم اینه که حتماً بعد از این که پستت رو نوشتی و قبل از ارسال، یه دور بخون و غلط های املایی و تایپی رو برطرف کن. الان کلماتی بین وصیله(وسیله)، نقشه ی قارتگر(غارتگر) و دانبلدور(دامبلدور) اگه یه دور از روی نوشته ـت می خوندی احتمالاً اصلاح میشد.
دومین نکته اینه که ما وقتی میخوایم دیالوگ بنویسیم، بعد فعل گفت یک « : » میگذاریم و بعد میریم خط بعد، یک « - » میگذاریم و بعد دیالوگ را می نویسیم.
سومین نکته اینه که توی یه داستان خیلی جالب نیست که یهو همه ی چیزا برای شخصیت اصلی داستان درست بشه و کار هاش به شکل خارق العاده ای حل بشه.
باید نوشته هات باور پذیر باشن.
در کل خوب بود.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط REZA_SOLEIMANY در 1393/1/30 11:54:40
ویرایش شده توسط REZA_SOLEIMANY در 1393/1/30 11:56:06
ویرایش شده توسط REZA_SOLEIMANY در 1393/1/30 12:05:37
دلیل: تصخیخ علامت گذاری
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1393/1/30 14:07:28
ویرایش شده توسط REZA_SOLEIMANY در 1393/1/30 11:56:06
ویرایش شده توسط REZA_SOLEIMANY در 1393/1/30 12:05:37
دلیل: تصخیخ علامت گذاری
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1393/1/30 14:07:28
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
جزئیات کاربر

ماجراجویی شبانه
پسرک در کنار بهترین رفیقش، با آن موهای نارنجی و صورت کک مکی که استرس در آن موج می زد، به نرمی قدم بر می داشت. دستش را به بازوی هری گرفت و آب دهانش را قورت داد. هوایی که استنشاق می کردند کمی مرطوب می نمود و صدای نفس هایشان را بلند تر کرده بود. رون با صدای آرامی پرسید:
- هری؟ مطمئنی که اون نقشه ی غارتگر این جا مخفی شده؟
هری از پشت قاب گرد عینکش نگاهی به رون، که به او چسبیده بود انداخت و سرش را به علامت مثبت تکان داد. دقایقی از نیمه شب گذشته بود. سکوت مطلق در اطرافشان غوطه ور بود. رون که بیش از همیشه مضطرب شده بود، در حالی که می خواست با سرعت بیشتری گام بر دارد، پایش به طرز عجیبی پیچ خورد و محکم روی زمین افتاد. صدای افتادن رون روی زمین در آن سکوت، همانند صدای شلیک گلوله بود.
هری با نگاهی نگران به سرعت رون را از روی زمین بلند کرد و به دنبال خود کشید. از این که رون این چنین بی عرضگی به خرج داده بود، عصبانی شده بود. با صدایی که از ته گلویش خارج می شد و با کمی چاشنی عصبانیت گفت:
- هی رون! حواست کجاس؟
رون نگاهی به دور و اطرافش انداخت و چون به جز تاریکی و نور ضعیف شمع در دست هری چیز دیگری ندید، نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:
- معذرت می خوام! حس خوبی به ماجراجویی امشب ندارم. کاش حداقل ...
هری دستش را روی دهان رون گذاشت تا از صدایی که شنیده بود، مطمئن شود. دیگر شک نداشت که چیزی سر جای خودش نیست اما تنها چند دقیقه ی دیگر به نقشه ی غارتگر می رسید. نور شمع را به سمت دیواری که در سمت راستش قرار گرفته بود، انداخت. چیزی در چشمانش جرقه زد و به سرعت به سمت دیوار رفت. رون با کنجکاوی و شادمانی گفت:
- لعنت! هری پیداش کردیم؟
هری لبخندی زد که دندان هایش را به نمایش گذاشت و با خنده ش سوال رون را پاسخ داد. روی زانو هایش خم شد و دیوار را لمس کرد. وقتی که از جای قرار گرفتن آجر ها مطمئن شد، همزمان دستانش را روی سومین آجر از سمت راست و چهارمین آجر از سمت چپ گذاشت و فشار داد. ناگهان دیوار تکانی خورد و آجری در مقابل چشمان هری به عقب رفت. دست برد و از داخل آجر، نقشه را برداشت. با شوق به سمت ران برگشت اما لبخندش روی لب هایش ماسید زیرا فلیچ در چند قدمی آن ها ایستاده بود و موذیانه لبخند می زد.
دخمه، جهنم یا دفتر کار اسنیپ؟
پروفسور اسنیپ با عصبانیت مشتش را روی میز کوبید. این حرکت ناگهانی اش باعث شد هری و رون یک قدم به عقب بروند. موهای مشکی رنگ اسنیپ روی صورتش ریختند و به او چهره ی وحشتناک تری در آن نور کم و شب تاریک بخشیدند. با عصبانیت به جلو خم شد و گفت:
- دوباره پاتر و ویزلی!
از پشت میز بلند شد و پشت سر آن ها قرار گرفت در حالی که دستانش را محکم روی سر آن ها فشار می داد، حرفش را ادامه داد:
- فقط نمی دونم چرا این بار دنبال چنین چیزی بگردین.
دستش را از روی سر رون ویزلی که وحشت زده شده بود، برداشت و به نقشه ی غارتگر اشاره کرد. رون که کمی خود را رها تر از هری می دید، سر برگرداند و با تمام جراتی که داشت گفت:
-پروفسور خواهش می کنم!! ...
اسنیپ با حرکت دستش او را ساکت کرد و پاتر را به سمت خودش بر گرداند. در چشم های پسرک نگاه کرد و با خودش اندیشید، این پسر هیچ ترسی از هیچ کسی ندارد. در دلش او را تحسین می کرد اما نگاهش چیز دیگری را نشان می داد. خم شد تا هم قد هری شود، سپس با کلمات شمرده شمرده ی مملو از خشم گفت:
- از کجا جای این نقشه رو می دونستی؟
چند ثانیه به او مهلت جواب دادن داد و چون پاسخی نشنید، پشت ردای هردوشان را گرفت و آن ها را کمی از سطح زمین بلند کرد و با عصبانیت به سمت در دخمه هل داد و گفت:
-حالا که حرف نمی زنی، باید هر دوی شما رو پیش پروفسور دامبلدور ببرم. و البته امتیازی که از گروهتون کسر می شه سر جای خودش باقی می مونه.
هری به دور از چشم اسنیپ نیشخندی به رون زد و با نگاهش به او فهماند نگران چیزی نباشد. دست سنگینی باز آن ها را به سمت جلو هل داد. دخمه ی ساکت حالا از صدای قدم های محکم اسنیپ و بازیگوشی هری و رون پر شده بود.
تأیید شد.
بالاخره!
پسرک در کنار بهترین رفیقش، با آن موهای نارنجی و صورت کک مکی که استرس در آن موج می زد، به نرمی قدم بر می داشت. دستش را به بازوی هری گرفت و آب دهانش را قورت داد. هوایی که استنشاق می کردند کمی مرطوب می نمود و صدای نفس هایشان را بلند تر کرده بود. رون با صدای آرامی پرسید:
- هری؟ مطمئنی که اون نقشه ی غارتگر این جا مخفی شده؟
هری از پشت قاب گرد عینکش نگاهی به رون، که به او چسبیده بود انداخت و سرش را به علامت مثبت تکان داد. دقایقی از نیمه شب گذشته بود. سکوت مطلق در اطرافشان غوطه ور بود. رون که بیش از همیشه مضطرب شده بود، در حالی که می خواست با سرعت بیشتری گام بر دارد، پایش به طرز عجیبی پیچ خورد و محکم روی زمین افتاد. صدای افتادن رون روی زمین در آن سکوت، همانند صدای شلیک گلوله بود.
هری با نگاهی نگران به سرعت رون را از روی زمین بلند کرد و به دنبال خود کشید. از این که رون این چنین بی عرضگی به خرج داده بود، عصبانی شده بود. با صدایی که از ته گلویش خارج می شد و با کمی چاشنی عصبانیت گفت:
- هی رون! حواست کجاس؟
رون نگاهی به دور و اطرافش انداخت و چون به جز تاریکی و نور ضعیف شمع در دست هری چیز دیگری ندید، نفسی از سر آسودگی کشید و گفت:
- معذرت می خوام! حس خوبی به ماجراجویی امشب ندارم. کاش حداقل ...
هری دستش را روی دهان رون گذاشت تا از صدایی که شنیده بود، مطمئن شود. دیگر شک نداشت که چیزی سر جای خودش نیست اما تنها چند دقیقه ی دیگر به نقشه ی غارتگر می رسید. نور شمع را به سمت دیواری که در سمت راستش قرار گرفته بود، انداخت. چیزی در چشمانش جرقه زد و به سرعت به سمت دیوار رفت. رون با کنجکاوی و شادمانی گفت:
- لعنت! هری پیداش کردیم؟
هری لبخندی زد که دندان هایش را به نمایش گذاشت و با خنده ش سوال رون را پاسخ داد. روی زانو هایش خم شد و دیوار را لمس کرد. وقتی که از جای قرار گرفتن آجر ها مطمئن شد، همزمان دستانش را روی سومین آجر از سمت راست و چهارمین آجر از سمت چپ گذاشت و فشار داد. ناگهان دیوار تکانی خورد و آجری در مقابل چشمان هری به عقب رفت. دست برد و از داخل آجر، نقشه را برداشت. با شوق به سمت ران برگشت اما لبخندش روی لب هایش ماسید زیرا فلیچ در چند قدمی آن ها ایستاده بود و موذیانه لبخند می زد.
دخمه، جهنم یا دفتر کار اسنیپ؟
پروفسور اسنیپ با عصبانیت مشتش را روی میز کوبید. این حرکت ناگهانی اش باعث شد هری و رون یک قدم به عقب بروند. موهای مشکی رنگ اسنیپ روی صورتش ریختند و به او چهره ی وحشتناک تری در آن نور کم و شب تاریک بخشیدند. با عصبانیت به جلو خم شد و گفت:
- دوباره پاتر و ویزلی!
از پشت میز بلند شد و پشت سر آن ها قرار گرفت در حالی که دستانش را محکم روی سر آن ها فشار می داد، حرفش را ادامه داد:
- فقط نمی دونم چرا این بار دنبال چنین چیزی بگردین.
دستش را از روی سر رون ویزلی که وحشت زده شده بود، برداشت و به نقشه ی غارتگر اشاره کرد. رون که کمی خود را رها تر از هری می دید، سر برگرداند و با تمام جراتی که داشت گفت:
-پروفسور خواهش می کنم!! ...
اسنیپ با حرکت دستش او را ساکت کرد و پاتر را به سمت خودش بر گرداند. در چشم های پسرک نگاه کرد و با خودش اندیشید، این پسر هیچ ترسی از هیچ کسی ندارد. در دلش او را تحسین می کرد اما نگاهش چیز دیگری را نشان می داد. خم شد تا هم قد هری شود، سپس با کلمات شمرده شمرده ی مملو از خشم گفت:
- از کجا جای این نقشه رو می دونستی؟
چند ثانیه به او مهلت جواب دادن داد و چون پاسخی نشنید، پشت ردای هردوشان را گرفت و آن ها را کمی از سطح زمین بلند کرد و با عصبانیت به سمت در دخمه هل داد و گفت:
-حالا که حرف نمی زنی، باید هر دوی شما رو پیش پروفسور دامبلدور ببرم. و البته امتیازی که از گروهتون کسر می شه سر جای خودش باقی می مونه.
هری به دور از چشم اسنیپ نیشخندی به رون زد و با نگاهش به او فهماند نگران چیزی نباشد. دست سنگینی باز آن ها را به سمت جلو هل داد. دخمه ی ساکت حالا از صدای قدم های محکم اسنیپ و بازیگوشی هری و رون پر شده بود.
تأیید شد.
بالاخره!

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/1/21 21:14:08
جزئیات کاربر

رون و هری تصمیم گرفته بودند هر طور شده شب به دیدن هاگرید بروند و در مورد مسئله ای بسیار مهم از او سوال کنند . پس آماده شدند . رون شنل نامرئی کننده رو برداشت و وقتی هری رسید روی سر خودشون انداخت . رون که خیلی رشد کرده بود پاهایش از پایین شنل معلوم بود دولا شده بود و سعی می کرد دیده نشه .
به راه خودشون ادامه دادند تا به سالن عمومی رسیدند هیچ کس نبود !! هری که کمی از اضطرابش کم شده بود گفت : رون ، عجله کن . چیزی نمونده !!
رون گفت : دارم میام دیگه !!
هری به نشانه تایید سرش رو تکون داد حالا دیگه از قلعه خارج شده بودند . همه چی طبق نقشه پیش رفته بود . آنها به دیدن هاگرید رفتند و بعد از این که پاسخ سوال خودشون رو گرفتند آروم شدند . به سمت قلعه حرکت کردند . دیر وقت بود . وارد سرسرا شدند . از نظر رون دیگه ماجرا تموم شده بود حتی دیگه تلاش نمی کرد که پاهاش معلوم نباشند .
هری : رون حواست رو جمع کن !!
رون : بیخیال ما در راه سالن اجتماعات گریفندوریم .
هری : ولی اگه فلیچ مارو ببینه خیلی بد میشه !
رون : باشه بابا
هری و رون سرشان رو بالا بردند تا مسیر رو دنبال کنند که ناگهان فلیچ رو روبروی خود دیدند .
فلیچ : داشتید جایی می رفتید ؟؟
فلیچ صدای اونها رو شنیده بود . شنل رو کنار زد
فلیچ : این دفعه دیگه گیرتون آوردم . کوچولو های کثیف
هری نگاهی به رون انداخت رون همون قدر مضطرب بود که وقتی یک عنکبوت رو می دید مضطرب می شد . گوشهای رون قرمز شده بود و می لرزید . فلیچ آنها رو به سمت دخمه اسنیپ می برد . هری می دانست اسنیپ از این موضوع به راحتی نمی گذرد . حتی تصورش را هم نمی کرد که اسنیپ چه کار خواهد کرد !!
بالاخره رسیدند . اسنیپ با دیدن چهره هری و رون در حالی که ترس در چهره شان موج می زد پوزخندی زد.
اسنیپ : متشکرم آقای فلیچ . خب پاتر و ویزلی چیزی دارید که از خودتون دفاع کنید یا شروع کنم ؟؟
هری و رون چیزی نگفتند .
اسنیپ : برای نقض قوانین محدودیت زمانی 50 امتیاز از گریفندور کم می کنم . 20 امتیاز چون ویزلی و پاتر هیچی نگفتند . 20 امتیاز بخاطر اینکه پاتر اینقدر شبیه پدرش قانون شکنه کم می کنم . 10 امتیاز کم می کنم چون گرنجر باهاتون نیست که که بخاطر اون هم از گریفندور امتیاز کم کنم نظرت چیه پاتر ؟
هری نگاهی آمیخته از خشم و نفرت به او تحویل داد و اسنیپ هم همان طور .
اسنیپ : خب ، آقای فلیچ ازتون می خوام اونها رو به سالن گریفندور هدایت کنید . شب بخیر پاتر ، امیدوارم حسابت از معجون سازیت قوی تر باشه تا بتونی بفهمی چند امتیاز برای گریفندور باقی مونده !!!
تأیید شد.
اول از همه بنده یه سؤالی داشتم، چرا کل متنت رو بولد کردی؟ ما معمولاً بولد رو برای موارد تأکیدی یا نشون دادن غلیان احساسات و اینا به کار میبریم. بدون بولد کردن متنت هم ما میتونیم بخونیمش. البته مگر این که شما هم مثل بنده در حال ویرایش متن یه کاربر دیگه باشی.
در مورد علامتگذاریها، اینطوری عرض کنم خدمتتون که به فرض وقتی میخوایم بگیم «نظرت چیه پاتر؟» بین " پاتر " و علامت سؤال، فاصله نمیذاریم. دیالوگ آخر اسنیپ خیلی خوب بود، راضی بودم ازش.
نکتهی بعدی اینه که سعی کن در طول نوشته، یکدستی متن رو حفظ کنی. اصولاً توی رولهای جدی، ما همهچی به جز دیالوگها رو به شکل نوشتاری مینویسیم. ولی اگر احیاناً تصمیم گرفتی نوشتاری بنویسی، همهشو نوشتاری بنویس. به قول معروف: یا رومی ِ رومی، یا زنگی زنگی!
موفق باشی.
به راه خودشون ادامه دادند تا به سالن عمومی رسیدند هیچ کس نبود !! هری که کمی از اضطرابش کم شده بود گفت : رون ، عجله کن . چیزی نمونده !!
رون گفت : دارم میام دیگه !!
هری به نشانه تایید سرش رو تکون داد حالا دیگه از قلعه خارج شده بودند . همه چی طبق نقشه پیش رفته بود . آنها به دیدن هاگرید رفتند و بعد از این که پاسخ سوال خودشون رو گرفتند آروم شدند . به سمت قلعه حرکت کردند . دیر وقت بود . وارد سرسرا شدند . از نظر رون دیگه ماجرا تموم شده بود حتی دیگه تلاش نمی کرد که پاهاش معلوم نباشند .
هری : رون حواست رو جمع کن !!
رون : بیخیال ما در راه سالن اجتماعات گریفندوریم .
هری : ولی اگه فلیچ مارو ببینه خیلی بد میشه !
رون : باشه بابا
هری و رون سرشان رو بالا بردند تا مسیر رو دنبال کنند که ناگهان فلیچ رو روبروی خود دیدند .
فلیچ : داشتید جایی می رفتید ؟؟
فلیچ صدای اونها رو شنیده بود . شنل رو کنار زد
فلیچ : این دفعه دیگه گیرتون آوردم . کوچولو های کثیف
هری نگاهی به رون انداخت رون همون قدر مضطرب بود که وقتی یک عنکبوت رو می دید مضطرب می شد . گوشهای رون قرمز شده بود و می لرزید . فلیچ آنها رو به سمت دخمه اسنیپ می برد . هری می دانست اسنیپ از این موضوع به راحتی نمی گذرد . حتی تصورش را هم نمی کرد که اسنیپ چه کار خواهد کرد !!
بالاخره رسیدند . اسنیپ با دیدن چهره هری و رون در حالی که ترس در چهره شان موج می زد پوزخندی زد.
اسنیپ : متشکرم آقای فلیچ . خب پاتر و ویزلی چیزی دارید که از خودتون دفاع کنید یا شروع کنم ؟؟
هری و رون چیزی نگفتند .
اسنیپ : برای نقض قوانین محدودیت زمانی 50 امتیاز از گریفندور کم می کنم . 20 امتیاز چون ویزلی و پاتر هیچی نگفتند . 20 امتیاز بخاطر اینکه پاتر اینقدر شبیه پدرش قانون شکنه کم می کنم . 10 امتیاز کم می کنم چون گرنجر باهاتون نیست که که بخاطر اون هم از گریفندور امتیاز کم کنم نظرت چیه پاتر ؟
هری نگاهی آمیخته از خشم و نفرت به او تحویل داد و اسنیپ هم همان طور .
اسنیپ : خب ، آقای فلیچ ازتون می خوام اونها رو به سالن گریفندور هدایت کنید . شب بخیر پاتر ، امیدوارم حسابت از معجون سازیت قوی تر باشه تا بتونی بفهمی چند امتیاز برای گریفندور باقی مونده !!!
تأیید شد.
اول از همه بنده یه سؤالی داشتم، چرا کل متنت رو بولد کردی؟ ما معمولاً بولد رو برای موارد تأکیدی یا نشون دادن غلیان احساسات و اینا به کار میبریم. بدون بولد کردن متنت هم ما میتونیم بخونیمش. البته مگر این که شما هم مثل بنده در حال ویرایش متن یه کاربر دیگه باشی.

در مورد علامتگذاریها، اینطوری عرض کنم خدمتتون که به فرض وقتی میخوایم بگیم «نظرت چیه پاتر؟» بین " پاتر " و علامت سؤال، فاصله نمیذاریم. دیالوگ آخر اسنیپ خیلی خوب بود، راضی بودم ازش.

نکتهی بعدی اینه که سعی کن در طول نوشته، یکدستی متن رو حفظ کنی. اصولاً توی رولهای جدی، ما همهچی به جز دیالوگها رو به شکل نوشتاری مینویسیم. ولی اگر احیاناً تصمیم گرفتی نوشتاری بنویسی، همهشو نوشتاری بنویس. به قول معروف: یا رومی ِ رومی، یا زنگی زنگی!
موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/1/9 20:34:35
only Hufflepuff
جزئیات کاربر

هری و رون هر دو آرام آرام به سمت دفتر پروفسور اسلاگهورن میرفتند.
هری گفت:
-رون خیلی قد کشیدی.اگه فقط چند سانت کوتاهتر بودی دوتامون زیر شنل جا میشدیم.
رون گفت:
-تو خیلی وسواس به خرج دادی.حالا مگه دو جفت پای متحرک چیه؟
هری با عصبانیت گفت:
-فکر نمیکنی اگه فیلچ احمق تو راهرو ها پرسه میزد و دو جفت پای متحرک میدید چی میشد؟
رون هم با عصبانیت گفت:
-اصن به من چه؟خودت تنهایی میومدی.
هری و رون سرگرم دعوا بودند که اصلا متوجه نشدند فیلچ از ناکجاآباد پشت سرشان ظاهر شده است.فیلچ گلویش را صاف کرد و هری و رون تازه متوجه او شدند.بدون هیچ حرف اضافه ای و در یک لحظه,فیلچ گوش آن ها را گرفت و آن دو را با خشونت به سمت دخمه ی اسنیپ برد.
در طول راه که آن ها را هل میداد و میبرد با خود چیزهایی میگفت که فقط کلمات:
پروفسور اسنیپ...خوشحال...دوتا احمق...
فهمیده میشد.هری و رون هم در حسرت بودند که چرا حماقت کردند و صدایشان را بالا بردند؟و متعجب بودند که چطور نفهمیدند فیلچ پشت سرشان است.
آن ها خیلی زود در دخمه اسنیپ بودند.
اسنیپ که همچنان با نفرت همیشگیاش به هری نگاه میکرد گفت:
-احمق ها...این موقع شب و پرسه زدن در مدرسه...خب اول 40 امتیاز از گریفیندور کم میکنم.بعد 30 امتیاز به اسلیترین میدم چون دلم میخواد.
بعد هم نگاهی سرشار از تنفر به هری انداخت و هری هم متقابلا جوابش را داد.سپس گفت:
-بگین ببینم داشتید چیکار میکردین؟
رون بلافاصله گفت:
-به دفتر پروفسور اسلاگهورن میرفتیم
که البته حقیقت هم داشت.
اسنیپ با تحقیر گفت:
-ساعت 11 شب؟خب...خب...10 امتیاز از گریفیندور کم میکنم چون دروغ گفتید.
هری گفت:
-اما این دروغ نبود...ما...
اسنیپ گفت:
-حرف نباشه پاتر.لابد میخوای اخراج شی؟
هری بلافاصله و با تحقیر گفت:
-تو؟تو میخوای منو اخراج کنی؟تو در مقابل پروفسور دامبلدور سوسک هم حساب نیستی.
اسنیپ با عصبانیت داد زد:
-چی گفتی پاتر؟100 امتیاز از گریفیندور کم میکنم.برین گم شید تو سالن عمومی تون.
**********
-تو که واقعا اینو نگفتی گفتی؟
-گفتم گفتم.رون هم شاهده
هرمیون با اخم نگاهی به رون انداخت که گوشهایش قرمز شده بود و گفت:
-اما اینطوری که گریفیندور...و شما ها...
هری با خونسردی گفت:
-برای چی نگرانی هرمیون؟واقعا که 150 امتیاز از گریفیندور کم نشده چون این يه داستانه برای انجمن نمایشنامه نویسی و اصلا چنین اتفاقاتی نیفتاده.حتی همین حرف های من به تو...
و با خونسردی و بدون توجه به چشمان گرد شده ی هرمیون و رون به خوابگاه پسران رفت.
تأیید شد
آفرین داستان خیلی خوبی بود. پایان جالبی هم براش نوشتی. یه نکته در مورد علائم نگارشی: نیازی نیست بعد از فعل گفت از علامت خط تیره استفاده کنی. بهتره جملات بعد از فعل گفت رو توی گیومه بذاری.
موفق باشی.
هری گفت:
-رون خیلی قد کشیدی.اگه فقط چند سانت کوتاهتر بودی دوتامون زیر شنل جا میشدیم.
رون گفت:
-تو خیلی وسواس به خرج دادی.حالا مگه دو جفت پای متحرک چیه؟
هری با عصبانیت گفت:
-فکر نمیکنی اگه فیلچ احمق تو راهرو ها پرسه میزد و دو جفت پای متحرک میدید چی میشد؟
رون هم با عصبانیت گفت:
-اصن به من چه؟خودت تنهایی میومدی.
هری و رون سرگرم دعوا بودند که اصلا متوجه نشدند فیلچ از ناکجاآباد پشت سرشان ظاهر شده است.فیلچ گلویش را صاف کرد و هری و رون تازه متوجه او شدند.بدون هیچ حرف اضافه ای و در یک لحظه,فیلچ گوش آن ها را گرفت و آن دو را با خشونت به سمت دخمه ی اسنیپ برد.
در طول راه که آن ها را هل میداد و میبرد با خود چیزهایی میگفت که فقط کلمات:
پروفسور اسنیپ...خوشحال...دوتا احمق...
فهمیده میشد.هری و رون هم در حسرت بودند که چرا حماقت کردند و صدایشان را بالا بردند؟و متعجب بودند که چطور نفهمیدند فیلچ پشت سرشان است.
آن ها خیلی زود در دخمه اسنیپ بودند.
اسنیپ که همچنان با نفرت همیشگیاش به هری نگاه میکرد گفت:
-احمق ها...این موقع شب و پرسه زدن در مدرسه...خب اول 40 امتیاز از گریفیندور کم میکنم.بعد 30 امتیاز به اسلیترین میدم چون دلم میخواد.
بعد هم نگاهی سرشار از تنفر به هری انداخت و هری هم متقابلا جوابش را داد.سپس گفت:
-بگین ببینم داشتید چیکار میکردین؟
رون بلافاصله گفت:
-به دفتر پروفسور اسلاگهورن میرفتیم
که البته حقیقت هم داشت.
اسنیپ با تحقیر گفت:
-ساعت 11 شب؟خب...خب...10 امتیاز از گریفیندور کم میکنم چون دروغ گفتید.
هری گفت:
-اما این دروغ نبود...ما...
اسنیپ گفت:
-حرف نباشه پاتر.لابد میخوای اخراج شی؟
هری بلافاصله و با تحقیر گفت:
-تو؟تو میخوای منو اخراج کنی؟تو در مقابل پروفسور دامبلدور سوسک هم حساب نیستی.
اسنیپ با عصبانیت داد زد:
-چی گفتی پاتر؟100 امتیاز از گریفیندور کم میکنم.برین گم شید تو سالن عمومی تون.
**********
-تو که واقعا اینو نگفتی گفتی؟
-گفتم گفتم.رون هم شاهده
هرمیون با اخم نگاهی به رون انداخت که گوشهایش قرمز شده بود و گفت:
-اما اینطوری که گریفیندور...و شما ها...
هری با خونسردی گفت:
-برای چی نگرانی هرمیون؟واقعا که 150 امتیاز از گریفیندور کم نشده چون این يه داستانه برای انجمن نمایشنامه نویسی و اصلا چنین اتفاقاتی نیفتاده.حتی همین حرف های من به تو...
و با خونسردی و بدون توجه به چشمان گرد شده ی هرمیون و رون به خوابگاه پسران رفت.
تأیید شد
آفرین داستان خیلی خوبی بود. پایان جالبی هم براش نوشتی. یه نکته در مورد علائم نگارشی: نیازی نیست بعد از فعل گفت از علامت خط تیره استفاده کنی. بهتره جملات بعد از فعل گفت رو توی گیومه بذاری.
موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/12/29 3:33:34
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!
کوروساکی ایشین- بلیچ

جزئیات کاربر

-آوردمشون قربان
فیلچ نگاهی شادمانه به هری و رون میکرد و خنده عصبی سر داد.
هری با اینکه میدانست اخراج میشود همچنان در صورت بی روح اسنیپ که اثری از ترحم و یا حتی خشم به چشم نمیخورد زل زده بود.هری صورت رون را نمیدید اما میتوانست نفس های سنگین او را حاکی از ترس احساس کند.
هری با پر رویی همانطور که به اسنیپ چشم دوخته بود گفت:
-برای چی مارو اوردید اینجا!؟
_جالبه پارتر!مطمئنی که نمیدونی!؟ مواد معجون سازی من ناپدید شدن.پوست موش صحرایی-فلس عقرب ماهی-برگ درخت اقاقیا و ریشه رز سیاه.
نگاهش تنفر را بازتاب میداد و هری ارزو میکرد کاش همانطور بی روح و احساس میماند و این گاه هایش را تمام میکرد.زیرا با هر ثانیه زل زدن اسنیپ به او دوست داشت دندان های اسنیپ را با یک حرکت خرد کند.سپس اسنیپ ادامه داد:
-میدونی این مواد تهیه کدوم معجونه پاتر!؟
اسنیپ وقتی دید حوابی نمیگرد با خشم فریاد کشید: میدونی پارتر!؟
هری بی اینکه اثری از ترس یا استرس در خود نمایان کند گفت:
-نه
اسنیپ که کنترل خود را از دست داده بود مانند ببر گرسنه ای که منتظر غذا بود به سمت هری رفت.یقه او را گرفت و محکم او را به دیوار دخمه کوبید.
-زود باش پاتر! اعتراف کن! دیگه اون پیر خرفت نیست تا ازت دفاع کنه! زود باش!بگو ببینم اون معجون محافظ رو برای چی میخواستی!؟
لحظه ای همه ساکت شدند و تنها صدای خنده های عصبی فیلچ در دخمه سرد و نمور و تا حدی تاریک به گوش میرسید.
اسنیپ در حالی که هری را به سمت فیلچ هل میداد با صدای خاکی از شوق و احساس پیروزی گفت:
-این مدرک خوبیه برای به دردسر انداختن این 2 تا.دیگه مینورا نمیتونه کمکی بهشون کنه.ببخششی در کار نیست.ببرشون به سیاهچال ها...
پ.ن:خب اینم یه قسمت کوتاه.البته میشد ادامه اش داد
اینم خوب بود ولی متأسفانه بازم غلط املایی و تایپی داشتی.
ولی بهتر از بازی با کلماتت شده بود.
توی ایفای نقش بیشتر بنویس و درخواست نقد بده تا پیشرفت کنی.
موفق باشی.
تأیید شد.
فیلچ نگاهی شادمانه به هری و رون میکرد و خنده عصبی سر داد.
هری با اینکه میدانست اخراج میشود همچنان در صورت بی روح اسنیپ که اثری از ترحم و یا حتی خشم به چشم نمیخورد زل زده بود.هری صورت رون را نمیدید اما میتوانست نفس های سنگین او را حاکی از ترس احساس کند.
هری با پر رویی همانطور که به اسنیپ چشم دوخته بود گفت:
-برای چی مارو اوردید اینجا!؟
_جالبه پارتر!مطمئنی که نمیدونی!؟ مواد معجون سازی من ناپدید شدن.پوست موش صحرایی-فلس عقرب ماهی-برگ درخت اقاقیا و ریشه رز سیاه.
نگاهش تنفر را بازتاب میداد و هری ارزو میکرد کاش همانطور بی روح و احساس میماند و این گاه هایش را تمام میکرد.زیرا با هر ثانیه زل زدن اسنیپ به او دوست داشت دندان های اسنیپ را با یک حرکت خرد کند.سپس اسنیپ ادامه داد:
-میدونی این مواد تهیه کدوم معجونه پاتر!؟
اسنیپ وقتی دید حوابی نمیگرد با خشم فریاد کشید: میدونی پارتر!؟
هری بی اینکه اثری از ترس یا استرس در خود نمایان کند گفت:
-نه
اسنیپ که کنترل خود را از دست داده بود مانند ببر گرسنه ای که منتظر غذا بود به سمت هری رفت.یقه او را گرفت و محکم او را به دیوار دخمه کوبید.
-زود باش پاتر! اعتراف کن! دیگه اون پیر خرفت نیست تا ازت دفاع کنه! زود باش!بگو ببینم اون معجون محافظ رو برای چی میخواستی!؟
لحظه ای همه ساکت شدند و تنها صدای خنده های عصبی فیلچ در دخمه سرد و نمور و تا حدی تاریک به گوش میرسید.
اسنیپ در حالی که هری را به سمت فیلچ هل میداد با صدای خاکی از شوق و احساس پیروزی گفت:
-این مدرک خوبیه برای به دردسر انداختن این 2 تا.دیگه مینورا نمیتونه کمکی بهشون کنه.ببخششی در کار نیست.ببرشون به سیاهچال ها...
پ.ن:خب اینم یه قسمت کوتاه.البته میشد ادامه اش داد
اینم خوب بود ولی متأسفانه بازم غلط املایی و تایپی داشتی.
ولی بهتر از بازی با کلماتت شده بود.
توی ایفای نقش بیشتر بنویس و درخواست نقد بده تا پیشرفت کنی.
موفق باشی.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1392/12/23 12:30:16
اگر 50 میلیون نفر یک چیز احمقانه را باور کنند آن چیز هنوز یک چیز احمقانه است...
جزئیات کاربر

-اوه هرمیون.اون خیلی مشکوکه!
هرمیون در جواب به هری گفت:ببین هری اون به نظرمن اصلا مشکوک نیست،توداری بزرگش میکنی.
رون گفت:به نظر من که اون خیلی عوضیه!
-اوه رون.
خوب هست دیگه.(اما باچشم غره ی هرمیون نظرش را عوض کرد)ببخشید.
هری که از همکاری هرمیون ناامید شده بود گفت:به هرحال من و رون می خوایم امشب به اتاق خواب اون بریم.
هرمیون گفت:هری تو فکر کردی اسنیپ،نه،پرفسور اسنیپ ،دیونس؟اون حتما اون موقع خوابه.
رون با حالتی موذیانه گفت:هرمیون یعنی تو هنوز نفهمیدی که اون تا نصفه شب توی دخمه ی لعنتیشه؟هرمیون گفت،درهرحال من باهاتون نمیام!به شماهم توصیه میکنم نریدرون زیرلب بدون اینکه هرمیون بفهمد گفت:بروبابا!
************
هری ورون زیر شنل نامرئی بودندو در راهرو ها به دنبال اتاق اسنیپ می گشتند.که در طبقه ی سوم هری فلیچ رادید وزیر لب به رون گفت:فلیچ!رون حسابی هول شد پایش روی شنل گذاشت وهر دو با مخ افتادند زمین!هری به سرعت شنلش را زیر لباس خود پنهان کرد.فلیچ به سمت آن ها آمد وگفت:به به پرسه زدن در راهروها آن هم اطراف اتاق پرفسور اسنیپ؟حتما چیزی دزدید.بعد گوش های هری ورون راگرفت وبه شدت پیچاند به طوری که اشک رون در آمد.بعد آن هابه سمت دخمه ی اسنیپ راهی شدند.
**************
فلیچ در زد.اسنیپ با عصبانیت در را باز کرد.نگاهی خشمگین به فلیچ انداخت اما وقتی هری ورون رادید لبخندی زد.کنار رفت تا آن ها واردشوند.بعد دستانش را به هم مالید وگفت:به به ویزلی و پاتر دردسر ساز!رو به فلیچ کردوگفت:چی کارکردن؟
-پرسه زدن در راهرو ها.چون اونا نزدیک اتاق شما بودن،من فکرکردم حتما چیزی دزدیدن.
اسنیپ بابدگمانی به آن ها نگاه کرد وبا پوزخندی گفت:پرسه زدن در راهرو ها آن هم درشب؟ چه دلیلی دارید؟
هری ورون چیزی نگفتند.اسنیپ شادمانه گفت:اوه ،پاتر پاتر پاتر....تودرست مثل پدرت میمونی یه قانون شکن عوضی وترسو.
هری داشت جوش میاورد که ناگهان در دخمه به شدت کوفته شد.اسنیپ در را باز کرد وگفت:چیه گرنجر؟!
هرمیون نفس نفس زنان گفت:پرو...پروفسور...دراکو....دراکو مالفوی توی راهرو افتاده و حالش خیلی بده.
اسنیپ شنلش را انداخت وگفت:ویزلی،پاتر،شنبه شب بیاین...
بعد به سرعت از دخمه خارج شد.
****************
هری،رون و هرمیون به سمت تالار عمومی گریفیندور رفتند.رون خودش را از شدت خستگی روی مبل انداخت و گفت:چه اتفاقی افتاد؟
هرمیون در حالی که خمیازه می کشید گفت:میدونستم خودتونو توی دردسر می اندازید برای همین نقشه ای طراحی کردم.من آبنبات استفراغ فرد وجرج رو به خورد مالفوی دادم وبعد طلسم فراموشی رو روش اجرا کردم.به همین راحتی!
رون با شگفتی گفت:خیلی زیرکانه هست.اما اگه اسنیپ بپرسه اون موقع شب اون جا چی کار میکردی می خوای چی بگی؟!
هرمیون عاجزانه اورا نگاه کرد.
در کل پست خوبی بود.
باید یه کم روی ظاهر پستت بیشتر کار بشه که فکر می کنم توی خود ایفا بهت کمک کنن دوستان.
نکته ی خاصی نیست که اینجا بگم.
تأیید شد.
هرمیون در جواب به هری گفت:ببین هری اون به نظرمن اصلا مشکوک نیست،توداری بزرگش میکنی.
رون گفت:به نظر من که اون خیلی عوضیه!
-اوه رون.
خوب هست دیگه.(اما باچشم غره ی هرمیون نظرش را عوض کرد)ببخشید.
هری که از همکاری هرمیون ناامید شده بود گفت:به هرحال من و رون می خوایم امشب به اتاق خواب اون بریم.
هرمیون گفت:هری تو فکر کردی اسنیپ،نه،پرفسور اسنیپ ،دیونس؟اون حتما اون موقع خوابه.
رون با حالتی موذیانه گفت:هرمیون یعنی تو هنوز نفهمیدی که اون تا نصفه شب توی دخمه ی لعنتیشه؟هرمیون گفت،درهرحال من باهاتون نمیام!به شماهم توصیه میکنم نریدرون زیرلب بدون اینکه هرمیون بفهمد گفت:بروبابا!
************
هری ورون زیر شنل نامرئی بودندو در راهرو ها به دنبال اتاق اسنیپ می گشتند.که در طبقه ی سوم هری فلیچ رادید وزیر لب به رون گفت:فلیچ!رون حسابی هول شد پایش روی شنل گذاشت وهر دو با مخ افتادند زمین!هری به سرعت شنلش را زیر لباس خود پنهان کرد.فلیچ به سمت آن ها آمد وگفت:به به پرسه زدن در راهروها آن هم اطراف اتاق پرفسور اسنیپ؟حتما چیزی دزدید.بعد گوش های هری ورون راگرفت وبه شدت پیچاند به طوری که اشک رون در آمد.بعد آن هابه سمت دخمه ی اسنیپ راهی شدند.
**************
فلیچ در زد.اسنیپ با عصبانیت در را باز کرد.نگاهی خشمگین به فلیچ انداخت اما وقتی هری ورون رادید لبخندی زد.کنار رفت تا آن ها واردشوند.بعد دستانش را به هم مالید وگفت:به به ویزلی و پاتر دردسر ساز!رو به فلیچ کردوگفت:چی کارکردن؟
-پرسه زدن در راهرو ها.چون اونا نزدیک اتاق شما بودن،من فکرکردم حتما چیزی دزدیدن.
اسنیپ بابدگمانی به آن ها نگاه کرد وبا پوزخندی گفت:پرسه زدن در راهرو ها آن هم درشب؟ چه دلیلی دارید؟
هری ورون چیزی نگفتند.اسنیپ شادمانه گفت:اوه ،پاتر پاتر پاتر....تودرست مثل پدرت میمونی یه قانون شکن عوضی وترسو.
هری داشت جوش میاورد که ناگهان در دخمه به شدت کوفته شد.اسنیپ در را باز کرد وگفت:چیه گرنجر؟!
هرمیون نفس نفس زنان گفت:پرو...پروفسور...دراکو....دراکو مالفوی توی راهرو افتاده و حالش خیلی بده.
اسنیپ شنلش را انداخت وگفت:ویزلی،پاتر،شنبه شب بیاین...
بعد به سرعت از دخمه خارج شد.
****************
هری،رون و هرمیون به سمت تالار عمومی گریفیندور رفتند.رون خودش را از شدت خستگی روی مبل انداخت و گفت:چه اتفاقی افتاد؟
هرمیون در حالی که خمیازه می کشید گفت:میدونستم خودتونو توی دردسر می اندازید برای همین نقشه ای طراحی کردم.من آبنبات استفراغ فرد وجرج رو به خورد مالفوی دادم وبعد طلسم فراموشی رو روش اجرا کردم.به همین راحتی!
رون با شگفتی گفت:خیلی زیرکانه هست.اما اگه اسنیپ بپرسه اون موقع شب اون جا چی کار میکردی می خوای چی بگی؟!
هرمیون عاجزانه اورا نگاه کرد.
در کل پست خوبی بود.
باید یه کم روی ظاهر پستت بیشتر کار بشه که فکر می کنم توی خود ایفا بهت کمک کنن دوستان.
نکته ی خاصی نیست که اینجا بگم.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1392/12/22 1:12:23
-شما دو تا دیگه شورشو در آوردین.این دفعه دیگه بخششی در کار نیست.حداقل مجازات هردوی شما باید اخراج از مدرسه باشه.
هری با نگرانی به کفش هایش چشم دوخته بود.و هر چه زمان می گذشت بیشتر متوجه مندرس بودن آن ها میشد.تا چند لحظه پیش امیدوار بود گذر یکی از اساتید به آنجا بیفتد...ولی وقتی فیلم همه درها را از داخل قفل کرد آخرین کور سوی امیدش هم خاموش شد.آنها مانده بودند و خشم پروفسور اسنیپ...و البته حضور فیلچ که مسلما کارشان را ساده تر نمی کرد.همینقدر که تا آن لحظه دهانش را بسته نگه داشته بود از او ممنون بود.ولی حس قدردانیش زیاد طول نکشید.
-خواهش می کنم پروفسور!
اسنیپ لبخندی زد.او هم می دانست که جملات فیلچ کمکی به حال دو دانش آموز خاطی نخواهد کرد.و البته ترجیح می داد هر چه بیشتر از آن لحظه و پیروزی کوچکش لذت ببرد.
-بگو آرگوس!
-ممکنه ببخشیدشون؟فقط همین یکبار...به خاطر من!
ابروهای اسنیپ بیشتر در هم فرو رفت.نگاه دقیقی به فیلچ انداخت.حتی هری و رون آنچه را که شنیده بودند باور نمی کردند.اسنیپ مطمئن بود اشتباهی رخ داده.
-ممکنه یک بار دیگه تکرار کنی؟
فیلچ در مقابل چشمان بهت زده هر سه نفر تکرار کرد:
-خواهش میکنم ببخشیدشون.اونا هنوز بچه هستن.اشتباه کردن.مطمئنم خودشون هم پشیمونن.از قیافه هاشون معلومه چقدر ترسیدن.
هری کمی جرات پیدا کرده بود.سرش را بلند کرد و برای اولین بار به چشمان فیلچ خیره شد.چقدر این پیرمرد خسته و شکسته بود.هری با خودش فکر کرد:
-چقدر باید بهش سخت گذشته باشه.اون یه فشفشه اس و مجبوره دائما با جادوگرایی که مسخرش می کنن در تماس باشه.حق داره همیشه عصبانی باشه.این بی عدالتیه.
هری به خانم نوریس خیره شد.پیرمردی که حتی به یک حیوان ضعیف عشق می ورزید چطور می توانست بد باشد؟چقدر درباره او اشتباه کرده بودند.همه حرف ها و تهدید هایش ریشه در خشم فرو خورده او داشت.هری مطمئن بود قطره اشکی در گوشه چشم فیلچ برق می زد.
فیلچ به اصرار ادامه داد.برخلاف تصور هری و رون اسنیپ خیلی زود تسلیم شد.او هم به خوبی میدانست که مجازات پرسه زدن در شب هرگز نمیتواند اخراج باشد.مخصوصا وقتی تنها شاهدش سرگرم دلسوزی برای مجرمان بود.برای همین موافقت کرد که هری و رون آن شب را نزد فیلچ بگذرانند...و فردا به کمیته انضباطی هاگوارتز معرفی شوند.
فیلچ دو جادوگر جوان را با مهربانی به یکی از دخمه ها هدایت کرد.رون که زیاد راضی به نظر نمیرسید امیدوار بود حداقل شام گرمی در کار باشد.فیلچ در را باز کرد و با یک حرکت ناگهانی هر دو را بشدت به داخل دخمه هل داد.
-برین تو ببینم.عوضیای پلید پست فطرت!بالاخره گیرتون انداختم.شماها رو تحویل پروفسور می دادم که چی بشه؟نفری بیست امتیاز ازتون کم کنن و ولتون کنن؟به همین سادگی.شما دو تا سزاوار مجازات سخت تری هستین.
فیلچ با لبخندی پلید به دستبند ها و چنگک ها و شلاق های آویزان شده بر روی در و دیوار نگاه کرد.ظاهرا داشت وسیله مجازاتش را انتخاب می کرد.رون به سختی آب دهانش را فرو داد.
-شما نمی تونین این کارو بکنین...ما همه چیو به پروفسور دامبلدور می گیم.
برخلاف تصور رون, لبخند فیلچ محو نشد...فقط شیشه کوچکی را از روی میز کارش برداشت و به رون نشان داد.روی شیشه با حروف کوچک نوشته شده بود:معجون فراموشی(صرفا جهت فراموش کردن ده دقیقه گذشته بکار می رود.)
فیلچ ساعتش را کوک کرد.باید هر ده دقیقه یک بار زنگ می زد!
خیلی خوب و جالب بود.
تأیید شد.
هری با نگرانی به کفش هایش چشم دوخته بود.و هر چه زمان می گذشت بیشتر متوجه مندرس بودن آن ها میشد.تا چند لحظه پیش امیدوار بود گذر یکی از اساتید به آنجا بیفتد...ولی وقتی فیلم همه درها را از داخل قفل کرد آخرین کور سوی امیدش هم خاموش شد.آنها مانده بودند و خشم پروفسور اسنیپ...و البته حضور فیلچ که مسلما کارشان را ساده تر نمی کرد.همینقدر که تا آن لحظه دهانش را بسته نگه داشته بود از او ممنون بود.ولی حس قدردانیش زیاد طول نکشید.
-خواهش می کنم پروفسور!
اسنیپ لبخندی زد.او هم می دانست که جملات فیلچ کمکی به حال دو دانش آموز خاطی نخواهد کرد.و البته ترجیح می داد هر چه بیشتر از آن لحظه و پیروزی کوچکش لذت ببرد.
-بگو آرگوس!
-ممکنه ببخشیدشون؟فقط همین یکبار...به خاطر من!
ابروهای اسنیپ بیشتر در هم فرو رفت.نگاه دقیقی به فیلچ انداخت.حتی هری و رون آنچه را که شنیده بودند باور نمی کردند.اسنیپ مطمئن بود اشتباهی رخ داده.
-ممکنه یک بار دیگه تکرار کنی؟
فیلچ در مقابل چشمان بهت زده هر سه نفر تکرار کرد:
-خواهش میکنم ببخشیدشون.اونا هنوز بچه هستن.اشتباه کردن.مطمئنم خودشون هم پشیمونن.از قیافه هاشون معلومه چقدر ترسیدن.
هری کمی جرات پیدا کرده بود.سرش را بلند کرد و برای اولین بار به چشمان فیلچ خیره شد.چقدر این پیرمرد خسته و شکسته بود.هری با خودش فکر کرد:
-چقدر باید بهش سخت گذشته باشه.اون یه فشفشه اس و مجبوره دائما با جادوگرایی که مسخرش می کنن در تماس باشه.حق داره همیشه عصبانی باشه.این بی عدالتیه.
هری به خانم نوریس خیره شد.پیرمردی که حتی به یک حیوان ضعیف عشق می ورزید چطور می توانست بد باشد؟چقدر درباره او اشتباه کرده بودند.همه حرف ها و تهدید هایش ریشه در خشم فرو خورده او داشت.هری مطمئن بود قطره اشکی در گوشه چشم فیلچ برق می زد.
فیلچ به اصرار ادامه داد.برخلاف تصور هری و رون اسنیپ خیلی زود تسلیم شد.او هم به خوبی میدانست که مجازات پرسه زدن در شب هرگز نمیتواند اخراج باشد.مخصوصا وقتی تنها شاهدش سرگرم دلسوزی برای مجرمان بود.برای همین موافقت کرد که هری و رون آن شب را نزد فیلچ بگذرانند...و فردا به کمیته انضباطی هاگوارتز معرفی شوند.
فیلچ دو جادوگر جوان را با مهربانی به یکی از دخمه ها هدایت کرد.رون که زیاد راضی به نظر نمیرسید امیدوار بود حداقل شام گرمی در کار باشد.فیلچ در را باز کرد و با یک حرکت ناگهانی هر دو را بشدت به داخل دخمه هل داد.
-برین تو ببینم.عوضیای پلید پست فطرت!بالاخره گیرتون انداختم.شماها رو تحویل پروفسور می دادم که چی بشه؟نفری بیست امتیاز ازتون کم کنن و ولتون کنن؟به همین سادگی.شما دو تا سزاوار مجازات سخت تری هستین.
فیلچ با لبخندی پلید به دستبند ها و چنگک ها و شلاق های آویزان شده بر روی در و دیوار نگاه کرد.ظاهرا داشت وسیله مجازاتش را انتخاب می کرد.رون به سختی آب دهانش را فرو داد.
-شما نمی تونین این کارو بکنین...ما همه چیو به پروفسور دامبلدور می گیم.
برخلاف تصور رون, لبخند فیلچ محو نشد...فقط شیشه کوچکی را از روی میز کارش برداشت و به رون نشان داد.روی شیشه با حروف کوچک نوشته شده بود:معجون فراموشی(صرفا جهت فراموش کردن ده دقیقه گذشته بکار می رود.)
فیلچ ساعتش را کوک کرد.باید هر ده دقیقه یک بار زنگ می زد!
خیلی خوب و جالب بود.
تأیید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زامبی در 1392/12/16 2:43:04
ویرایش شده توسط زامبی در 1392/12/16 3:34:50
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1392/12/16 11:23:09
ویرایش شده توسط زامبی در 1392/12/16 3:34:50
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1392/12/16 11:23:09
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج