تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
115 کاربر(ها) آنلاین هستند (91 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
113
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
كلاس گیاهشناسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
شغل
محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

چالش اول
-برید کنااااااااار
این صدای فریاد لیسا تورپین بود که داشت در قلعه بزرگ هاگوارتز همچون اسب میدوید. پشت سرش یک کاکتوس بزرگ سبز با لبخندی داشت دنبالش میکرد. کی فکرش رو میکرد اون ریشه ها کوچولوی کرمی بتونن انقدر سریع بدوند؟
لیسا با سرعت هرچه تمام تر از دست کاکتوس خندان فرار میکرد. همه بچه ها با دیدنشون با تعجب از سر راهشون کنار میرفتند.
یکم برمیگردیم عقب تر، به جایی که بفهمیم چرا کاکتوس دنبال لیسا افتاده
عقب تر
عقب تر
عقب تر
عقب تر
سه شنبه ا کلاس گیاه شناسی پرفسور اسپراوت
جادو اموزان در کلاس گیاه شناسی جمع شده بودند، پرفسور اسپراوت با خوش رویی به بچه ها اموزش میداد.
-وای من عاشق کاکتوسم
لیسا با ذوق به کاکتوس های توی گلدون نگاه میکرد. خواست دستشون بزنه که استریکس محکم پشت دستش زد.
-بچه جون درسته کاکتوس رو دوست داری ولی دیگه نازشون نکن
با صدای پروفسور همه توجهشون جلب شد.
-خب بچه ها امروز قراره درمورد کاکتوس خندان یاد بگیریم. این کاکتوس ها زنده هستند و احساس دارن. ولی همیشه میخندن.
به یک کاکتوس اشاره کرد.
-این کاکتوس اسمش مکسه. مکس، بیدار شو و به مهمون هامون سلام کن.
ناگهان دوتا چشم روی کامتوس ظاهر شد. بعدش یک دهن که لبخند میزد. کاکتوس خندید. صدای خنده اش بامزه بود درست مثل یک نوزاد. همه با تعجب به کاکتوس نگاه میکردند.
-این کاکتوسا خیلی خجالتی هستن و حرف نمیزنن. تکلیف شما اینه که با کاکتوستون ارتباط برقرار کنید. هرکدوم یک گلدون برداره و با کاکتوسش حرف بزنه
همه یک گلدون برداشتند. لیسا و گروهش یک گلدون با رنگ زد برداشتند.
-سلااااام
- وای یواش لیسا کر شدم
استریکس دستش رو روی گوش هایش گراشت. لیسا دوباره فریاد زد.
-سلاااااام اقا کاکتوسه
وقتی کاکتوس توجهی نکرد لیسا خواست دوباره فریاد بزنه که استریکس جلو دهنش رو گرفت.
-بزار من امتحان کنم.
استریکس صورتش رو جلو اورد.
-اهم. سلام جناب کاکتوس. راستش ما اسمتون رو نمیدونیم، میشه بهمون بگید
-کوری؟
کاکتوس بدون اینکه چشم هاشو باز کنه حرف زد. استریکس که انگار بهش برخورده باشه گفت.
-ببخشید چی؟
-گفتم کوری؟ نمیبینی اسمم رو روی گلدون؟
لیسا نگاهی به گلدون انداخت.
-مارتا..لا...کیو..ن؟
لیسا به طرز ناشیانه ای اسم روی گلدون رو خوند. کاکتوس افتخار داد و چشم هایش رو باز کرد. لبخند چندشی زد.
-مارتالاکیون هستم ولی دوستان نزدیکم من رو لاکی صدا میکنن
-سلااام لاکی.
-من کفتم دوستای نزدیکم دختر جون. تو که دوست من نیستی.
لیسا که انگار بادش رو خالی کرده بودن دیگه چیزی نگفت. استریکس شروع کرد به صحبت کردن اما مارتالاکیون هردفعه یه جواب دندون شکن بهش میداد. لیسا به سمت پرفسور اسپراوت رفت.
-امم پروفسور ببخشید، مگه نگفتید این کاکتوسا خجالتی هستن؟
-درسته هستن چطور؟
-کاکتوس ما همه چی میکشه جز خجالت.
-اسم کاکتوستون چیه؟
-مارتالاکیون
-اوه لاکی جزو استثنا ها هست. راستش اون یکی از حاضر جواب ترین کاکتوسا هست.
همان لحظه استریکس فریادی کشید و اومد پشت لیسا قایم شد. کاکتوس لبخندی زده بود و از گلدونش بیرون اومده بود و داشت به سمت لیسا و استریکس میدوید.
-بخدا کاری نکردم فقط بهش گفتم یکم صدات بده.
استریکس با ترس به کاکتوسی که به سمتش میدوید نگاه میکرد و توضیح میداد چرا این اتفاق افتاده. پروفسور ادامه حرفش رو به لیسا قبل از فرارش گفت.
-اها و اون از همشون کینه ای تره. جناب استریکس و دوشیزه تورپین. به نظر من فرار کنید چون احتمال داره به دست خارهای تیز یک کاکتوس سوراخ سوراخ بشید
لیسا و استریکس با این حرف دویدند. از کلاس خارج شدند و در محوطه هاگوارتز میدویدند.
-لعنتی چرا اون حرفو بهش زدی
-خب اخه گفت صدام چطوره منم بهش گفتم یکم صدات بده. تازه مودبانه گفتم
لیسا همونطور که میدوید نفس در خرصی کشید.
-وای خدا. چیزی نیست چیزی نیست. من ادم ارومیم، فقط بازی نکن با روحیم
لیسا و استریکس با تمام قدرت میدویدند و کاکتوس پشت سرشون میدوید.با اون ریشه های کوچولو که جای پا ازشون استفاده میکرد.
-هی استریکس بیا جدا بشیم. اینجوری جفتمون رو نمیگیره
-فکر خوبیه
استریکس به سمت چپ رفت اما کاکتوس همچنان به دنبال لیسا میدوید.
-بابااااااا. مگه من بهت گفتم صدات بده که دنبال من میکنی؟
کاکتوس با لبخند چندشی گفت.
-ماشالا چقدر هم قدت بلنده. همش هم گوشته، خوش بحال خار هام که قراره توی تن تو فرود بیان.
لیسا جیغی کشید و تند تر دوید. از قلعه هاگوارتز خارج شد و به سمت جنگل رفت، کاکتوس همچنان دنبالش میکرد.
-کاکتوسعلی ولم کن
لیسا به پشت سرش نگاه میکرد که بوم... محکم خورد به یه درخت. حالا کاکتوس بهش رسیده بود و چند تا خار نصیبش کرده بود. لیسا با تن خسته و بدن پر از خار وارد سالن گریفیندور شد.
-لیسا حالت خوبه؟
استریکس درحالی که سعی میکرد نخنده احوال لیسا رو میپرسید لیسا با لحن پر از التماس دست استریکس رو گرفت و گفت.
-جان هرکی که دوست داری هیچوقت صادق نباش، همیشه دروغ بگو
و بعد با درد روی مبل کنار شومینه نشست تا با کمک بچه ها خار های توی بدنش رو دربیاره.
-برید کنااااااااار
این صدای فریاد لیسا تورپین بود که داشت در قلعه بزرگ هاگوارتز همچون اسب میدوید. پشت سرش یک کاکتوس بزرگ سبز با لبخندی داشت دنبالش میکرد. کی فکرش رو میکرد اون ریشه ها کوچولوی کرمی بتونن انقدر سریع بدوند؟
لیسا با سرعت هرچه تمام تر از دست کاکتوس خندان فرار میکرد. همه بچه ها با دیدنشون با تعجب از سر راهشون کنار میرفتند.
یکم برمیگردیم عقب تر، به جایی که بفهمیم چرا کاکتوس دنبال لیسا افتاده
عقب تر
عقب تر
عقب تر
عقب تر
سه شنبه ا کلاس گیاه شناسی پرفسور اسپراوت
جادو اموزان در کلاس گیاه شناسی جمع شده بودند، پرفسور اسپراوت با خوش رویی به بچه ها اموزش میداد.
-وای من عاشق کاکتوسم
لیسا با ذوق به کاکتوس های توی گلدون نگاه میکرد. خواست دستشون بزنه که استریکس محکم پشت دستش زد.
-بچه جون درسته کاکتوس رو دوست داری ولی دیگه نازشون نکن
با صدای پروفسور همه توجهشون جلب شد.
-خب بچه ها امروز قراره درمورد کاکتوس خندان یاد بگیریم. این کاکتوس ها زنده هستند و احساس دارن. ولی همیشه میخندن.
به یک کاکتوس اشاره کرد.
-این کاکتوس اسمش مکسه. مکس، بیدار شو و به مهمون هامون سلام کن.
ناگهان دوتا چشم روی کامتوس ظاهر شد. بعدش یک دهن که لبخند میزد. کاکتوس خندید. صدای خنده اش بامزه بود درست مثل یک نوزاد. همه با تعجب به کاکتوس نگاه میکردند.
-این کاکتوسا خیلی خجالتی هستن و حرف نمیزنن. تکلیف شما اینه که با کاکتوستون ارتباط برقرار کنید. هرکدوم یک گلدون برداره و با کاکتوسش حرف بزنه
همه یک گلدون برداشتند. لیسا و گروهش یک گلدون با رنگ زد برداشتند.
-سلااااام
- وای یواش لیسا کر شدم
استریکس دستش رو روی گوش هایش گراشت. لیسا دوباره فریاد زد.
-سلاااااام اقا کاکتوسه
وقتی کاکتوس توجهی نکرد لیسا خواست دوباره فریاد بزنه که استریکس جلو دهنش رو گرفت.
-بزار من امتحان کنم.
استریکس صورتش رو جلو اورد.
-اهم. سلام جناب کاکتوس. راستش ما اسمتون رو نمیدونیم، میشه بهمون بگید
-کوری؟
کاکتوس بدون اینکه چشم هاشو باز کنه حرف زد. استریکس که انگار بهش برخورده باشه گفت.
-ببخشید چی؟
-گفتم کوری؟ نمیبینی اسمم رو روی گلدون؟
لیسا نگاهی به گلدون انداخت.
-مارتا..لا...کیو..ن؟
لیسا به طرز ناشیانه ای اسم روی گلدون رو خوند. کاکتوس افتخار داد و چشم هایش رو باز کرد. لبخند چندشی زد.
-مارتالاکیون هستم ولی دوستان نزدیکم من رو لاکی صدا میکنن
-سلااام لاکی.
-من کفتم دوستای نزدیکم دختر جون. تو که دوست من نیستی.
لیسا که انگار بادش رو خالی کرده بودن دیگه چیزی نگفت. استریکس شروع کرد به صحبت کردن اما مارتالاکیون هردفعه یه جواب دندون شکن بهش میداد. لیسا به سمت پرفسور اسپراوت رفت.
-امم پروفسور ببخشید، مگه نگفتید این کاکتوسا خجالتی هستن؟
-درسته هستن چطور؟
-کاکتوس ما همه چی میکشه جز خجالت.
-اسم کاکتوستون چیه؟
-مارتالاکیون
-اوه لاکی جزو استثنا ها هست. راستش اون یکی از حاضر جواب ترین کاکتوسا هست.
همان لحظه استریکس فریادی کشید و اومد پشت لیسا قایم شد. کاکتوس لبخندی زده بود و از گلدونش بیرون اومده بود و داشت به سمت لیسا و استریکس میدوید.
-بخدا کاری نکردم فقط بهش گفتم یکم صدات بده.
استریکس با ترس به کاکتوسی که به سمتش میدوید نگاه میکرد و توضیح میداد چرا این اتفاق افتاده. پروفسور ادامه حرفش رو به لیسا قبل از فرارش گفت.
-اها و اون از همشون کینه ای تره. جناب استریکس و دوشیزه تورپین. به نظر من فرار کنید چون احتمال داره به دست خارهای تیز یک کاکتوس سوراخ سوراخ بشید
لیسا و استریکس با این حرف دویدند. از کلاس خارج شدند و در محوطه هاگوارتز میدویدند.
-لعنتی چرا اون حرفو بهش زدی
-خب اخه گفت صدام چطوره منم بهش گفتم یکم صدات بده. تازه مودبانه گفتم
لیسا همونطور که میدوید نفس در خرصی کشید.
-وای خدا. چیزی نیست چیزی نیست. من ادم ارومیم، فقط بازی نکن با روحیم
لیسا و استریکس با تمام قدرت میدویدند و کاکتوس پشت سرشون میدوید.با اون ریشه های کوچولو که جای پا ازشون استفاده میکرد.
-هی استریکس بیا جدا بشیم. اینجوری جفتمون رو نمیگیره
-فکر خوبیه
استریکس به سمت چپ رفت اما کاکتوس همچنان به دنبال لیسا میدوید.
-بابااااااا. مگه من بهت گفتم صدات بده که دنبال من میکنی؟
کاکتوس با لبخند چندشی گفت.
-ماشالا چقدر هم قدت بلنده. همش هم گوشته، خوش بحال خار هام که قراره توی تن تو فرود بیان.
لیسا جیغی کشید و تند تر دوید. از قلعه هاگوارتز خارج شد و به سمت جنگل رفت، کاکتوس همچنان دنبالش میکرد.
-کاکتوسعلی ولم کن
لیسا به پشت سرش نگاه میکرد که بوم... محکم خورد به یه درخت. حالا کاکتوس بهش رسیده بود و چند تا خار نصیبش کرده بود. لیسا با تن خسته و بدن پر از خار وارد سالن گریفیندور شد.
-لیسا حالت خوبه؟
استریکس درحالی که سعی میکرد نخنده احوال لیسا رو میپرسید لیسا با لحن پر از التماس دست استریکس رو گرفت و گفت.
-جان هرکی که دوست داری هیچوقت صادق نباش، همیشه دروغ بگو
و بعد با درد روی مبل کنار شومینه نشست تا با کمک بچه ها خار های توی بدنش رو دربیاره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1404/4/7 21:09:14
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه
جزئیات کاربر

کاسیوپای عزیزم!
مامان جان توصیفات پستت خیلی خوب بودن طوری که خواننده به راحتی میتونست با کاسیوپا و احساساتش ارتباط برقرار کنه. انتخاب سوژه هم عالی بود. دوست داشتم خاطرات بیشتری از کاسیوپا رو ببینم، ولی همینقدر کافی بود برای این که تواناییهات رو به خوبی نشون بدی.
چالش دوم تایید شد.
مامان جان توصیفات پستت خیلی خوب بودن طوری که خواننده به راحتی میتونست با کاسیوپا و احساساتش ارتباط برقرار کنه. انتخاب سوژه هم عالی بود. دوست داشتم خاطرات بیشتری از کاسیوپا رو ببینم، ولی همینقدر کافی بود برای این که تواناییهات رو به خوبی نشون بدی.
چالش دوم تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاهشناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/08
آخرین ورود: دوشنبه 10 فروردین 1405 15:39
از: زیر درخت بید کهن !
پستها:
42

چالش دوم: جدینویسی.
صدای خشخش برگها زیر پای کاسیوپا به آرامی پیچید. نیمهی تاریک و سرد گلخانه، جایی که روزی پر از گرما و شور بود، حالا تبدیل شده بود به درگاهی از غم و سکوت.
همانجایی که خاطرات تلخ شبهای گذشته مثل سایهای سنگین روی دلش افتاده بودند. شبی که خانوادهاش به خاطر انتخابهایش او را طرد کردند، شبی که قلبش شکست و دنیا برایش تیره و تار شد.
کاسیوپا جلوتر رفت. گیاه پژمردهای جلویش بود؛ برگهایی سیاه و خشکیده، دهانی بزرگ با دندانهایی تیز که مثل ارّه از آن بیرون زده بودند.
انگار این گیاه، مظهر همان دردها و رنجهای نهفته در وجودش بود. ذهنش پر از نجواهای خاموشی شد؛ صداهایی که حتی اگر گیاه نمیزد، خودش آنها را در عمق وجودش میشنید.
صدای مادرش در گوشش پیچید:
"بلکها گریفیندوری نمیشن، کاسیوپا!"
لحظهای سکوت سنگینی همه جا را گرفت. صدای تیکتیک ساعت دیواری، مثل هر ثانیهای که در آن غرق شده بود، به گوش میرسید.
قلبش تندتر از همیشه میزد؛ دست و پایش بیرمق شده بودند، تهوع در سینهاش سنگینی میکرد و زانوهایش خالی شده بودند.
انگشتان سرد و بیحسی داشت، انگار که خاطرات تلخ همهی وجودش را یخ زده بودند.
نگاه سرد و بیروح پدرش هنگام خداحافظی جلوی چشمهایش آمد؛ نگاهی که تمام عشق را پس زده بود.
تنهایی قطار، باران که پشت پنجره میبارید و بغضی که در گلویش سنگینی میکرد و هر لحظه ممکن بود ترکیده شود.
صدای پدرش در ذهنش پیچید:
"اگر تو گریفیندوری بشی، دیگه دختر من نیستی."
کاسیوپا حس میکرد غم، مثل آتشی درونش شعله میکشد و در حال ترکیدن است.
او نه تنها نتوانسته بود توقعات خانوادهاش را برآورده کند، بلکه در نگاه آنها فقط یک آدم بیارزش و بهدردنخور بود.
ناگهان گیاه آدمخوار صدایی عمیق و ترسناک کشید و دهان پر از دندانهای تیزش را به سمت کاسیوپا باز کرد.
کاسیوپا خود را جمع و جور کرد و محکم گفت:
"اونا ممکنه طردم کنن... ولی من خودم این راه رو انتخاب کردم."
نور شدیدی ناگهان گلخانه را پر کرد و گیاه پژمرده ناپدید شد.
سکوت جدیدی همه جا را فرا گرفت؛ سکوتی آرامشبخش، نه غمانگیز.
گاهی بزرگترین هیولاها، خاطرات ما هستن... اما وقتی با اونا روبهرو میشی، قدرت واقعی تو آشکار میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
.Everything could be achieved with effort
همهچیز با تلاش به دست میآید.
همهچیز با تلاش به دست میآید.
جزئیات کاربر

کریدنس عزیزم!
این چالش به توانایی جدینویسی و توصیفاتی که برای شرح وقایع و درگیر کردن احساسات خوانندهس برمیگشت که خیلی خوب تونستی انجامش بدی مامان جان. یه رول تکپستی کاملا متناسب که نه با توضیحات اضافی، طولانی شده باشه و نه اونقد کوتاه که خواننده فرصت ارتباط برقرار کردن پیدا نکنه. پیشبرد داستان و انتظارات رو به خوبی برآورده کرده بودی.
چالش دوم تایید شد.
این چالش به توانایی جدینویسی و توصیفاتی که برای شرح وقایع و درگیر کردن احساسات خوانندهس برمیگشت که خیلی خوب تونستی انجامش بدی مامان جان. یه رول تکپستی کاملا متناسب که نه با توضیحات اضافی، طولانی شده باشه و نه اونقد کوتاه که خواننده فرصت ارتباط برقرار کردن پیدا نکنه. پیشبرد داستان و انتظارات رو به خوبی برآورده کرده بودی.
چالش دوم تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاهشناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/07
آخرین ورود: چهارشنبه 4 شهریور 1405 21:16
از: بدبختیام بگم؟
پستها:
115
شغل
شهردار شهر لندن

چالش ۲
شاید چشم نداشت، اما برگهایش بهتر از چشم آدمیزاد میدید. لب و دهانی برای سخن گفتن نداشت، اما بهتر از هر سخنرانی حرف میزد...
-------
بعد از کلاس گیاهشناسی چشمم به آن خورد. رنگ سرخ خونین غنچهاش، برگها و گلبرگهای پهنش، مرا جذب خود کرد. همه دانشآموزان گلخانه را ترک کرده بودند؛ من بودم و غنچه غولپیکری که در ظاهر زیبا، از در باطن، مرگ بود. میدانستم چیست، میدانستم هرآنچه در ذهنم میگذرد را میخواند، پروفسور اسپراوت گفته بود. همچنین گفته بود نزدیکش نشویم اما من کِی به قوانین گوش سپردهام؟
پژواک صدایش در ذهنم شنیده میشد:
- کریدنس... بیا... بیا نزدیکتر...
حرکت نکردم، غنچه بر روی خاک، بدون ساقه قرار داشت ولی چندین بازوی ساقه مانند او را، مانند اختاپوسی، دربر گرفته بودند. بازوها، آرام، مانند خزیدن مار سویم میآمدند برای آغوش... آغوش مرگ!
- پروتگو!
سپر مدافع شبیه حبابی بزرگ، برایم خانهای امن ساخت. بازوها با برخورد به سپر به سمت غنچه بازگشتند.
- تو نمیتونی از من فرار کنی کریدنس... من عذاب جهنم توام!
جهنم توام... جهنم توام... جهنم توام...
دیدم تار شد، خاطراتی از جلوی چشمانم عبور کرد، خاطراتی دفن شده...
تنها در خیابان... هیچکس همراهم نیست... همه چیز طبیعیست... لحظهای آنجام و لحظهای بعد... همه چیز متلاشی شده؛ خانههایی ویران، زمینی تکهتکه و مردمی مرده... و من در میان این ویرانه ایستادهام.
- زلزلهست...
- نه انفجار بود! یهو همهجا ترکید...
- من یه چیز سیاه دیدم... مثل روح بود...
همه برداشت خودشان را میگفتند، اما حقیقت من مسئول مرگ این مردم بودم... من...
خاطره کنار رفت. دوباره در گلخانه بودم، به همان تنهایی خاطره، به همان درماندگی.
- تو...؟
- من همه چیز رو راجبه تو میدونم! راجبه همتون! از وقتی پاتون رو اینجا گذاشتین!
گذاشتین... گذاشتین... گذاشتین...
و دوباره خاطرهای دیگری به همان حالت... همه چیز عادی بود... تا زمانی که من آمدم. و دوباره و دوباره و دوباره...
- بسه!
- اوه کریدنس! تازه شروع شده، نمیخوای که همون اول جا بزنی؟!
جا بزنی... جا بزنی... جا بزنی...
آرام عقب رفتم. سپر همچنان دورم بود، ولی احساس ناامنی می کردم. بازوها وحشیانه به سویم خزیدند. بازوهای گیاه به دور سپر حلقه زدند ولی توان شکستن سپر را نداشتند. چندان با مرگ فاصله نداشتم...
تنها راه نجات... تودهسیاه عظیم مرا بلعید و سپر شکافته شد. در همان حالت از میان فاصله دو بازو به بیرون پرواز کردم.
- این آخرین ملاقات ما نیست کریدنس!
کریدنس... کریدنس... کریدنس...
روبهرو در به حالت انسانی بازگشتم ولی همچنان تودهسیاه دورم بود. نگاهی به گیاه کردم که نامم را زمزمه میکرد. لحظهای بعد، مانند خاطراتم، دیگر آنجا نبودم هرچند که گلخانه هنوز سالم بود.
پایان
شاید چشم نداشت، اما برگهایش بهتر از چشم آدمیزاد میدید. لب و دهانی برای سخن گفتن نداشت، اما بهتر از هر سخنرانی حرف میزد...
-------
بعد از کلاس گیاهشناسی چشمم به آن خورد. رنگ سرخ خونین غنچهاش، برگها و گلبرگهای پهنش، مرا جذب خود کرد. همه دانشآموزان گلخانه را ترک کرده بودند؛ من بودم و غنچه غولپیکری که در ظاهر زیبا، از در باطن، مرگ بود. میدانستم چیست، میدانستم هرآنچه در ذهنم میگذرد را میخواند، پروفسور اسپراوت گفته بود. همچنین گفته بود نزدیکش نشویم اما من کِی به قوانین گوش سپردهام؟
پژواک صدایش در ذهنم شنیده میشد:
- کریدنس... بیا... بیا نزدیکتر...
حرکت نکردم، غنچه بر روی خاک، بدون ساقه قرار داشت ولی چندین بازوی ساقه مانند او را، مانند اختاپوسی، دربر گرفته بودند. بازوها، آرام، مانند خزیدن مار سویم میآمدند برای آغوش... آغوش مرگ!
- پروتگو!
سپر مدافع شبیه حبابی بزرگ، برایم خانهای امن ساخت. بازوها با برخورد به سپر به سمت غنچه بازگشتند.
- تو نمیتونی از من فرار کنی کریدنس... من عذاب جهنم توام!
جهنم توام... جهنم توام... جهنم توام...
دیدم تار شد، خاطراتی از جلوی چشمانم عبور کرد، خاطراتی دفن شده...
تنها در خیابان... هیچکس همراهم نیست... همه چیز طبیعیست... لحظهای آنجام و لحظهای بعد... همه چیز متلاشی شده؛ خانههایی ویران، زمینی تکهتکه و مردمی مرده... و من در میان این ویرانه ایستادهام.
- زلزلهست...
- نه انفجار بود! یهو همهجا ترکید...
- من یه چیز سیاه دیدم... مثل روح بود...
همه برداشت خودشان را میگفتند، اما حقیقت من مسئول مرگ این مردم بودم... من...
خاطره کنار رفت. دوباره در گلخانه بودم، به همان تنهایی خاطره، به همان درماندگی.
- تو...؟
- من همه چیز رو راجبه تو میدونم! راجبه همتون! از وقتی پاتون رو اینجا گذاشتین!
گذاشتین... گذاشتین... گذاشتین...
و دوباره خاطرهای دیگری به همان حالت... همه چیز عادی بود... تا زمانی که من آمدم. و دوباره و دوباره و دوباره...
- بسه!
- اوه کریدنس! تازه شروع شده، نمیخوای که همون اول جا بزنی؟!
جا بزنی... جا بزنی... جا بزنی...
آرام عقب رفتم. سپر همچنان دورم بود، ولی احساس ناامنی می کردم. بازوها وحشیانه به سویم خزیدند. بازوهای گیاه به دور سپر حلقه زدند ولی توان شکستن سپر را نداشتند. چندان با مرگ فاصله نداشتم...
تنها راه نجات... تودهسیاه عظیم مرا بلعید و سپر شکافته شد. در همان حالت از میان فاصله دو بازو به بیرون پرواز کردم.
- این آخرین ملاقات ما نیست کریدنس!
کریدنس... کریدنس... کریدنس...
روبهرو در به حالت انسانی بازگشتم ولی همچنان تودهسیاه دورم بود. نگاهی به گیاه کردم که نامم را زمزمه میکرد. لحظهای بعد، مانند خاطراتم، دیگر آنجا نبودم هرچند که گلخانه هنوز سالم بود.
پایان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

کاسیوپای عزیزم!
داستان خوبی بود و نقاط مختلف پستت طنز جالبی داشتی، خصوصا نامنام!
در مورد دیالوگ توصیهم بهت اینه که طبق روتین جادوگران پیش بری و از "-" برای نوشتن دیالوگ استفاده کنی مامانم، اما اگه انتخابت "«»" هست، احترام میذارم ولی یادت نره که در هر صورت، همچنان قانون فاصله رو رعایت کنی. یعنی اگه دیالوگ متعلق به شخصیه که آخرین بار در موردش نوشتی، یکبار اینتر بزن و اگه دیالوگ متعلق به کسی غیر از آخرین فاعل هست، دو بار اینتر بزن.
نقل قول:
رفتم جلو، صاف تو چشمای تیغتیغی کاکتوسه نگاه کردم. (یک بار اینتر چون دیالوگ متعلق به آخرین فاعله)
"سلام گل، چطوری؟"
جادوآموز سالبالایی شدنت رو تبریک میگم و یادآوری میکنم که حالا میتونی به هاگزمید بری یا تو مسابقات کوییدیچ شرکت کنی.
چالش اول تایید شد.
بم عزیزم!
با اون توصیفاتِ با جزئیات و خلاقانهای که تو پستای طنز ازت دیده بودم، میشد حدس زد که توی پست جدی هم چقدر میتونی قوی عمل کنی. همه چیز عالی بود مامان جان. هم توصیفاتت، هم خاطرهها و هم بیان احساسات.
چالش دوم تایید شد.
داستان خوبی بود و نقاط مختلف پستت طنز جالبی داشتی، خصوصا نامنام!
در مورد دیالوگ توصیهم بهت اینه که طبق روتین جادوگران پیش بری و از "-" برای نوشتن دیالوگ استفاده کنی مامانم، اما اگه انتخابت "«»" هست، احترام میذارم ولی یادت نره که در هر صورت، همچنان قانون فاصله رو رعایت کنی. یعنی اگه دیالوگ متعلق به شخصیه که آخرین بار در موردش نوشتی، یکبار اینتر بزن و اگه دیالوگ متعلق به کسی غیر از آخرین فاعل هست، دو بار اینتر بزن.
نقل قول:
رفتم جلو، صاف تو چشمای تیغتیغی کاکتوسه نگاه کردم.
"سلام گل، چطوری؟ "
رفتم جلو، صاف تو چشمای تیغتیغی کاکتوسه نگاه کردم. (یک بار اینتر چون دیالوگ متعلق به آخرین فاعله)
"سلام گل، چطوری؟"
جادوآموز سالبالایی شدنت رو تبریک میگم و یادآوری میکنم که حالا میتونی به هاگزمید بری یا تو مسابقات کوییدیچ شرکت کنی.
چالش اول تایید شد.
بم عزیزم!
با اون توصیفاتِ با جزئیات و خلاقانهای که تو پستای طنز ازت دیده بودم، میشد حدس زد که توی پست جدی هم چقدر میتونی قوی عمل کنی. همه چیز عالی بود مامان جان. هم توصیفاتت، هم خاطرهها و هم بیان احساسات.
چالش دوم تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاهشناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/22
تولد نقش: 1404/03/18
آخرین ورود: دوشنبه 19 آبان 1404 14:37
از: فریزر - آشپزخونه هاگوارتز
پستها:
93

نقل قول:
🪻[چالش دوم – "آدم-خاطرهخوار"]
هیچکس دقیق نمیدونست چرا بم، یه آدمبرفی شاد و شیرین، اون شب تصمیم گرفت که با بقیه بره توی جنگل ممنوعه. شاید چون کسی گفته بود جرئت نداره. شاید چون دلش میخواست یه بارم خودش تصمیم بگیره، نه سرنوشت. یا شاید… چون همیشه یه تکه از قلبش دنبال خطر بود، فقط برای اینکه مطمئن شه هنوز چیزی برای از دست دادن داره.
همه چیز از یه شرطبندی شروع شد، سر میز شام، توی سالن اصلی. جیمی، همون پسرک گریفندوری که همیشه دنبال هیجانه، گفت:
- بیا شرط ببندیم... هر کی تا نیمهشب بره و از توی جنگل یه برگ از درخت آبی بیاره، قهرمان ماست!
بچهها خندیدن. بم خندید. ولی لبخندش لرزید.
چیزی توی دلش گفت:
- نرو... تو برای رفتن ساخته نشدی.
ولی صدای بلند بقیه، و خندههای پر از هیاهو، اون صدا رو خفه کرد. بم، با اون لبخند همیشگی، گفت:
- باشه. منم میام.
-----_-----
جنگل، ساکتتر از همیشه بود. نفسها یخ میزدن، مثل خاطرههایی که یهو آدمو تو خودشون غرق میکنن. ماه کامل بود، و نورش روی یخهای شاخهها میلرزید. بم، با قدمهای کوچیک ولی مطمئن، پشت سر بقیه میرفت. سعی میکرد نترسه. ولی هر خشخش برف، هر صدای جغد، خاطرهای رو تو ذهنش روشن میکرد.
تا اینکه رسیدن.
در دل یک فضای باز، زیر شاخههای شکستهی یه درخت مُرده، گیاه ایستاده بود. نه، گیاه نبود. هیولا بود. رنگش آبی نبود. سیاه بود، مثل ته چاه خاطره. انگار تاریکی توی رگهاش جریان داشت. برگهاش میجنبیدن، مثل انگشتای گرسنهای که دنبال صید میگردن. و بعد… صدا زد. نه با صدا. با ذهن.
یکی از بچهها جیغ زد. گیاه خم شد، و شاخههاش دور پای اون حلقه زدن. بم پرید جلو. بدون فکر. با تمام وجود. قلبش تند میزد، درست از همون طرفی که یه روز با چای داغ سوخته بود.
- نه! بهشون دست نزن!
گیاه انگار مکث کرد. بعد، انگار خندید.
-وایسا ببینم… تو کیای؟ یه تیکه برف؟ اونم وسط تابستون؟ شوخی میکنی؟
بم دستهاشو بالا آورد، چشماش لرزید، و زمزمه کرد:
- Expecto Patronum!
نور، از نوک چوبدستیش بیرون پرید. شکل یه شیر ماده – آروم، نجیب، و پر از خشم. شیر نعره کشید، ولی گیاه نترسید. فقط عقب رفت، و گفت:
- چقدر قشنگ… محافظی از خاطرات. پس بذار منم یکی از خاطرههات رو نشونت بدم…
و دنیا تار شد. نه… یخ زد.
-—-—-—
بم توی یه فضای بیرنگ ایستاده بود. نور، مثل مه، دورش میچرخید. صداها دور بودن، مثل چیزی که یادت نیست ولی دلت براش تنگه. و بعد... تصویر اومد.
یه فنجون چای. بخار. صدای شادی. السایی که میخنده. بمی که میپره بغلش... و بعد… صدای سوختن، بخار شدن. صدای سکوت. نصف بدن بم، داغ… و چشمهاش، پر از سؤال.
— چرا آغوشا میتونن اینقدر بسوزن؟
-—-—-—
گیاه زمزمه کرد:
- این فقط شروعشه، کوچولو...
-—-—-—
و بعد، یه پرنده. یه هویج ربودهشده. بمِ کوچیک، تنها، روی زمین، با چشمهایی که نه گریه میکردن نه حرف میزدن… فقط نگاه.
-—-—-—
-تو هنوز اون هویج رو یادت میاد؟ همون که دوستت بود؟ همون که تنها کسی بود که هیچوقت ترکت نکرد… تا وقتی که شد اولین کسی که رفت؟
- اما اون فقط یه دماغ نبود…
بم زمزمه کرد، انگار برای خودش.
ولی گیاه ادامه داد. خاطرهی بعدی...
-—-—-—
اولین بهار. همه رفتن. صدای خندهها خاموش شد. بم ایستاده، تنها، زیر بارون. قلبش ساکت. روحش غبارگرفته. یکیشون گفته بود:
- برمیگردم.
ولی هیچوقت برنگشت.
-—-—-—
گیاه نیشخند زد:
- و تو هنوز داری واسشون آدمبرفی میسازی؟
و بعد… بم دیگه نای حرف زدن نداشت. اشک؟ نه. بم آدمبرفی بود. ولی یه چیز از چشماش ریخت… نه آب، نه یخ. خاطره بود. و درد.
صدایی تو گوش بم پیچید، با خندهای نمدار.
- تو ساخته شدی برای فراموش شدن، کوچولو... وقتی همه رفتن، تو موندی. چون یخ نمیمیره، فقط ذوب میشه… و تو، فقط منتظری ذوب شی، نه؟
بم ساکت بود. نفس نمیکشید، چون انسان نبود که نفس بکشه. ولی قلبش؟ قلبش جیغ میکشید. زیر پاش، زمین شروع به لرزیدن کرد. انگار چیزی داشت از دل خاطره بیرون میاومد. و بعد، صدای دیگهای. نه صدای گیاه. نه صدای ذهنش.
صدای خودش. کوچیکتر. خالصتر. بمی که هنوز لبخندش واقعی بود.
- میتونه دوباره برگرده؟ اون حس؟ اون آدمایی که رفتن؟
- نه. ولی تو هنوز اینجایی. هنوز میتونی برای اونا زنده بمونی... نه با فراموشی، بلکه با خاطره.
بم پلک زد — اگر بشه به یخ گفت پلک. چشماش لرزید. و دستش… آروم رفت به سمت سینهاش. اونجا، جایی که روزی چای داغ سوزونده بودش... اونجا، جایی که همیشه درد میکرد… حالا گرم شده بود. نه مثل آتش. مثل نور. بالاخره حرف زد.
- تو نمیتونی منو بخوری… چون من فقط خاطره نیستم. من خودِ زندهی اون لحظههامم… همونایی که هنوز تو دل کسایی که دوستم داشتن، دارن ادامه پیدا میکنن. من هنوز اینجام… برای اونا.
چوبدستیاش رو بالا آورد. یهجورایی آروم... یهجورایی خاص. و دوباره گفت:
- Expecto… Patronum.
این بار، شیر ماده بیرون نیومد. این بار، یه حلقهی یخ دور بم شکل گرفت. مثل یه سپر. مثل یه فصل. زمستون. گیاه جیغ زد. نور بهش خورد، ولی نه مثل نور خوشی. مثل نور تلخترین شب زمستونی.
خاطرههایی که انکار شده بودن، برگشتن، و با قدرت آغوش باز کردن. خاطرهها یکییکی از درون بم، زبونه کشیدن.
-—-—-—
— بمِ کوچولو که کنار النای بادکنکی میرقصه.
— بم که دماغ تازهاش رو از معجون بچهها دزدیده و با خنده فرار کرده.
— بم که شبها تو خوابگاه، آدمبرفیهای کوچیکِ بچهها رو کنار تختهاشون میذاره… تا تنها نمونن...
-—-—-—
خاطرهخوار، فرو ریخت. شاخههاش خشک شدن. برگهاش ریختن. و از دلش، صدای آرامی اومد.
- لعنت بهت… تو مثل بقیه نیستی… تو خاطره نمیشی، تو زخمی هستی که میمونه و نابودم میکنه!
و بعد، هیچ.
-----_-----
وقتی بم چشم باز کرد، خورشید داشت از پشت شاخهها بالا میومد. دوستاش، بیهوش بودن ولی زنده. و بم؟
نشسته بود، وسط یه دایره از یخزدگیِ سفید و نرم. با هویجش که سر جاش بود. با قلبش توی دستش. لبخند زد.
نه اون لبخند همیشگی. یه لبخند جدید. شکسته. واقعی. زنده.
زمزمه کرد:
- من فقط یه آدمبرفی نیستم. من صدای زمستونم... حتی اگه بهار بیاد.
و بلند شد به دوستاش کمک کنه تا باهم از جنگل بیرون برن… زیر نوری که حالا، گرمتر از همیشه بود.
پروفسور اسپراوت نوشت:
چالش دوم: یک گیاه آدم خوار روبه روی شما ایستاده که قابلیت این رو داره که ذهن شما رو بخونه و خاطرات شما رو بهتون یاد آوری میکنه.
چالش دوم رو باید جدی بنویسید. پستتون باید کاملا قالب یک پست جدی رو داشته باشه و اصلا از شکلک داخلش استفاده نکنید. جزئیات، تاثیر گذاری و ظاهر مناسب پست رو یادتون نره.
موفق باشید.
🪻[چالش دوم – "آدم-خاطرهخوار"]
هیچکس دقیق نمیدونست چرا بم، یه آدمبرفی شاد و شیرین، اون شب تصمیم گرفت که با بقیه بره توی جنگل ممنوعه. شاید چون کسی گفته بود جرئت نداره. شاید چون دلش میخواست یه بارم خودش تصمیم بگیره، نه سرنوشت. یا شاید… چون همیشه یه تکه از قلبش دنبال خطر بود، فقط برای اینکه مطمئن شه هنوز چیزی برای از دست دادن داره.
همه چیز از یه شرطبندی شروع شد، سر میز شام، توی سالن اصلی. جیمی، همون پسرک گریفندوری که همیشه دنبال هیجانه، گفت:
- بیا شرط ببندیم... هر کی تا نیمهشب بره و از توی جنگل یه برگ از درخت آبی بیاره، قهرمان ماست!
بچهها خندیدن. بم خندید. ولی لبخندش لرزید.
چیزی توی دلش گفت:
- نرو... تو برای رفتن ساخته نشدی.
ولی صدای بلند بقیه، و خندههای پر از هیاهو، اون صدا رو خفه کرد. بم، با اون لبخند همیشگی، گفت:
- باشه. منم میام.
-----_-----
جنگل، ساکتتر از همیشه بود. نفسها یخ میزدن، مثل خاطرههایی که یهو آدمو تو خودشون غرق میکنن. ماه کامل بود، و نورش روی یخهای شاخهها میلرزید. بم، با قدمهای کوچیک ولی مطمئن، پشت سر بقیه میرفت. سعی میکرد نترسه. ولی هر خشخش برف، هر صدای جغد، خاطرهای رو تو ذهنش روشن میکرد.
تا اینکه رسیدن.
در دل یک فضای باز، زیر شاخههای شکستهی یه درخت مُرده، گیاه ایستاده بود. نه، گیاه نبود. هیولا بود. رنگش آبی نبود. سیاه بود، مثل ته چاه خاطره. انگار تاریکی توی رگهاش جریان داشت. برگهاش میجنبیدن، مثل انگشتای گرسنهای که دنبال صید میگردن. و بعد… صدا زد. نه با صدا. با ذهن.
یکی از بچهها جیغ زد. گیاه خم شد، و شاخههاش دور پای اون حلقه زدن. بم پرید جلو. بدون فکر. با تمام وجود. قلبش تند میزد، درست از همون طرفی که یه روز با چای داغ سوخته بود.
- نه! بهشون دست نزن!
گیاه انگار مکث کرد. بعد، انگار خندید.
-وایسا ببینم… تو کیای؟ یه تیکه برف؟ اونم وسط تابستون؟ شوخی میکنی؟
بم دستهاشو بالا آورد، چشماش لرزید، و زمزمه کرد:
- Expecto Patronum!
نور، از نوک چوبدستیش بیرون پرید. شکل یه شیر ماده – آروم، نجیب، و پر از خشم. شیر نعره کشید، ولی گیاه نترسید. فقط عقب رفت، و گفت:
- چقدر قشنگ… محافظی از خاطرات. پس بذار منم یکی از خاطرههات رو نشونت بدم…
و دنیا تار شد. نه… یخ زد.
-—-—-—
بم توی یه فضای بیرنگ ایستاده بود. نور، مثل مه، دورش میچرخید. صداها دور بودن، مثل چیزی که یادت نیست ولی دلت براش تنگه. و بعد... تصویر اومد.
یه فنجون چای. بخار. صدای شادی. السایی که میخنده. بمی که میپره بغلش... و بعد… صدای سوختن، بخار شدن. صدای سکوت. نصف بدن بم، داغ… و چشمهاش، پر از سؤال.
— چرا آغوشا میتونن اینقدر بسوزن؟
-—-—-—
گیاه زمزمه کرد:
- این فقط شروعشه، کوچولو...
-—-—-—
و بعد، یه پرنده. یه هویج ربودهشده. بمِ کوچیک، تنها، روی زمین، با چشمهایی که نه گریه میکردن نه حرف میزدن… فقط نگاه.
-—-—-—
-تو هنوز اون هویج رو یادت میاد؟ همون که دوستت بود؟ همون که تنها کسی بود که هیچوقت ترکت نکرد… تا وقتی که شد اولین کسی که رفت؟
- اما اون فقط یه دماغ نبود…
بم زمزمه کرد، انگار برای خودش.
ولی گیاه ادامه داد. خاطرهی بعدی...
-—-—-—
اولین بهار. همه رفتن. صدای خندهها خاموش شد. بم ایستاده، تنها، زیر بارون. قلبش ساکت. روحش غبارگرفته. یکیشون گفته بود:
- برمیگردم.
ولی هیچوقت برنگشت.
-—-—-—
گیاه نیشخند زد:
- و تو هنوز داری واسشون آدمبرفی میسازی؟
و بعد… بم دیگه نای حرف زدن نداشت. اشک؟ نه. بم آدمبرفی بود. ولی یه چیز از چشماش ریخت… نه آب، نه یخ. خاطره بود. و درد.
صدایی تو گوش بم پیچید، با خندهای نمدار.
- تو ساخته شدی برای فراموش شدن، کوچولو... وقتی همه رفتن، تو موندی. چون یخ نمیمیره، فقط ذوب میشه… و تو، فقط منتظری ذوب شی، نه؟
بم ساکت بود. نفس نمیکشید، چون انسان نبود که نفس بکشه. ولی قلبش؟ قلبش جیغ میکشید. زیر پاش، زمین شروع به لرزیدن کرد. انگار چیزی داشت از دل خاطره بیرون میاومد. و بعد، صدای دیگهای. نه صدای گیاه. نه صدای ذهنش.
صدای خودش. کوچیکتر. خالصتر. بمی که هنوز لبخندش واقعی بود.
- میتونه دوباره برگرده؟ اون حس؟ اون آدمایی که رفتن؟
- نه. ولی تو هنوز اینجایی. هنوز میتونی برای اونا زنده بمونی... نه با فراموشی، بلکه با خاطره.
بم پلک زد — اگر بشه به یخ گفت پلک. چشماش لرزید. و دستش… آروم رفت به سمت سینهاش. اونجا، جایی که روزی چای داغ سوزونده بودش... اونجا، جایی که همیشه درد میکرد… حالا گرم شده بود. نه مثل آتش. مثل نور. بالاخره حرف زد.
- تو نمیتونی منو بخوری… چون من فقط خاطره نیستم. من خودِ زندهی اون لحظههامم… همونایی که هنوز تو دل کسایی که دوستم داشتن، دارن ادامه پیدا میکنن. من هنوز اینجام… برای اونا.
چوبدستیاش رو بالا آورد. یهجورایی آروم... یهجورایی خاص. و دوباره گفت:
- Expecto… Patronum.
این بار، شیر ماده بیرون نیومد. این بار، یه حلقهی یخ دور بم شکل گرفت. مثل یه سپر. مثل یه فصل. زمستون. گیاه جیغ زد. نور بهش خورد، ولی نه مثل نور خوشی. مثل نور تلخترین شب زمستونی.
خاطرههایی که انکار شده بودن، برگشتن، و با قدرت آغوش باز کردن. خاطرهها یکییکی از درون بم، زبونه کشیدن.
-—-—-—
— بمِ کوچولو که کنار النای بادکنکی میرقصه.
— بم که دماغ تازهاش رو از معجون بچهها دزدیده و با خنده فرار کرده.
— بم که شبها تو خوابگاه، آدمبرفیهای کوچیکِ بچهها رو کنار تختهاشون میذاره… تا تنها نمونن...
-—-—-—
خاطرهخوار، فرو ریخت. شاخههاش خشک شدن. برگهاش ریختن. و از دلش، صدای آرامی اومد.
- لعنت بهت… تو مثل بقیه نیستی… تو خاطره نمیشی، تو زخمی هستی که میمونه و نابودم میکنه!
و بعد، هیچ.
-----_-----
وقتی بم چشم باز کرد، خورشید داشت از پشت شاخهها بالا میومد. دوستاش، بیهوش بودن ولی زنده. و بم؟
نشسته بود، وسط یه دایره از یخزدگیِ سفید و نرم. با هویجش که سر جاش بود. با قلبش توی دستش. لبخند زد.
نه اون لبخند همیشگی. یه لبخند جدید. شکسته. واقعی. زنده.
زمزمه کرد:
- من فقط یه آدمبرفی نیستم. من صدای زمستونم... حتی اگه بهار بیاد.
و بلند شد به دوستاش کمک کنه تا باهم از جنگل بیرون برن… زیر نوری که حالا، گرمتر از همیشه بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/03/06
تولد نقش: 1404/03/08
آخرین ورود: دوشنبه 10 فروردین 1405 15:39
از: زیر درخت بید کهن !
پستها:
42

چالش اول:
گلخانه یا میدان مین؟ گزارش زنده از کلاس گیاهشناسی!
آخه یه گیاه چقدر میتونه بیجنبه باشه؟ دِ خب کاکتوس حسابی، من ازت تعریف کردم!

حالا... شاید یکم زیادهروی کردم. نباید به کاکتوسه میگفتم:
"سلام گل، چطوری؟
"شایدم اصلاً زیادهروی نبود. یارو کاکتوسه نیمهی خالی لیوانو میدید!
نمیدونم... واقعاً نمیدونم. خودتون قضاوت کنین مقصر کی بود:
من، یا آقا کاکی؟
─────────────
دوباره شنبه، و دوباره کلاس گیاهشناسی پروفسور اسپراوت! (حداقل خوبه ریاضی ماگلی نیست
)با حالتی آروم و مطمئن راه افتادم سمت کلاس. فکر میکردم مثل همیشه قراره فقط قلمه بزنیم، کمی خاک بریزیم، و برگردیم خوابگاه با یه کم گِل تو موهامون.
(ولی خب، اشتباه میکردم دیگه.
)پروفسور با لبخند مادرانهاش کنار یه گلدون بزرگ ایستاده بود و میگفت:
"بچهها، این گیاه مورد علاقهی منه! فانیلا! گیاه خوشرو و بامزهایه که اصلاً به کسی آسیب نمیزنه و خیـــلی خوشبوئه..."
یکی از بچهها سرش رو به سمت پنجره چرخوند.
"یهچیزی شنیدم! شما هم میشنوین؟"
"مطمئنی یهچیزی شنیدی؟ یا داری از زیر قلمه زدن در میری؟
""گوشاتو تیز کن! تقصیر من نیست که نمیشنوی، مامانبزرگ!
"وایسادم. گوش دادم.
«گرومپ، گرومپ، گرومپ...»
صدای کوبیده شدن یه چیز سنگین... خیلی سنگین! چهجوری خودم تا الان متوجهش نشدم؟
"بچهها... شاید دیوونگی به نظر برسه ولی...
بــریــن بــیــرون و واسه جــونــتــون بــدویــیــن!
یه کاکتوس غولپیکر!"
"هومم! بوی خوش آدمیزاد! بیاین اینجا ببینم! نامنام!
"همه جیغ کشیدن و دویدن سمت قلعه. ولی به یه چیز فکر نکرده بودن؛ اینکه کاکتوسه شاید بخواد قلعه رو هم نامنام کنه!
"حالا دیدی توهم نزده بودم کاسیوپا خانم؟ دیدی؟ حالا بنظرت جون سالم به در میبریم؟"
"من که فعک نکنم، ولی... امیدوارم.
"پشتم رو نگاه کردم. همه داشتن با چوبدستیهاشون دفاع میکردن و طلسم پرتاب میکردن به سمت اون گیاه گندهی سبز و خشن.
"اکسپکتو پاترونوم!"
"پتریفیکوس طوطالوس"
"استوپِفای"
من اما... وایسادم.
رفتم جلو، صاف تو چشمای تیغتیغی کاکتوسه نگاه کردم.
"سلام گل، چطوری؟
"شاید با کلمات محبتآمیز میشد دلش رو نرم کرد. ولی نهتنها نرم نشد، بدترم شد!
"آروغ! من گل نیستم! من تیغ دارم! یهبار دیگه تکرار کن تا بفهمی گل کیه!
""این گندهبکه همین الان یه آروغ گنده زد! پیف پیف، چه بوی گندی هم میده! فکر کنم واسه نهار تخممرغ با لوبیا خورده بوده!
""با خودت چی فکر کردی کَسی؟ یه کاکتوس که حتی از هاگرید هم گندهتره، آروغ بوی خوش گلهای بهاری بده؟"
"شاید ورزشکاره، واسه همین اینهمه تخممرغ میخوره!
""کسی، فقط، بدو!"
─────────────
بیست و سه بار طلسم زدن، بیست و سه تا "بیا اینجا، آدمیزاد! نامنام! " شنیدن، و بیست و سه بار روی زمین افتادن.
بالاخره کاکتوسه با یه صدای «فلوپ!» افتاد زمین.
پروفسور اسپراوت دوید جلو و کنار گلدونش نشست. با نگرانی نوازشش کرد.
"گیاه من... بچهی نازم...
"و من هم، با موهای پر از خاک و برگ و یه نفسنفس زدن اساسی، فقط تونستم بگم:
"دفعه بعد...
اگه گفت "نامنام!"، نگو "سلام گل"... فقط فرار کن!
"[پــایــان]
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/21 13:04:26
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/21 13:07:18
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/21 13:07:39
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/21 16:19:09
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/21 16:21:30
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/21 13:07:18
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/21 13:07:39
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/21 16:19:09
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/21 16:21:30
.Everything could be achieved with effort
همهچیز با تلاش به دست میآید.
همهچیز با تلاش به دست میآید.
جزئیات کاربر

بم عزیزم!
ممنونم که به حرفم گوش کردی. طنز خوبی داری مامان جان اما یک مقدار تعداد اینترهایی که میزنی و جملات رو به پاراگرافهای مجزا انتقال میدی زیاد به چشم میاد در حالی که این جملات میتونستن با هم تو یه پاراگراف قرار بگیرن.
چالش اول تایید شد.
ممنونم که به حرفم گوش کردی. طنز خوبی داری مامان جان اما یک مقدار تعداد اینترهایی که میزنی و جملات رو به پاراگرافهای مجزا انتقال میدی زیاد به چشم میاد در حالی که این جملات میتونستن با هم تو یه پاراگراف قرار بگیرن.
چالش اول تایید شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس گیاهشناسی حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/22
تولد نقش: 1404/03/18
آخرین ورود: دوشنبه 19 آبان 1404 14:37
از: فریزر - آشپزخونه هاگوارتز
پستها:
93

[نقل قول:
نقل قول:
داستان از وقتی شروع شد که تصمیم گرفتم کاکتوس رو «آرایش زمستونی» کنم.
آره، شاید نباید براش دکمهی ذغالی می چسبوندم.
شاید هم نباید شالگردن آبی کرموفیز رو بهش قرض میدادم.
و حتماً نباید دماغ هویجی که خودم داشتم (زاپاس، هویج درجه دو!) رو تو خاکش میکاشتم با شعار ~به گیاهت شخصیت بده!~
ولی من که هیچوقت از «شخصیت دادن» نمیترسم.
ولی اگه یه چیزی باشه که ازش میترسم، اون یه کاکتوس عصبانیه که مثل گاو وحشی تیغ پرت میکنه.
- کرموفیز؟ کمک!
- (صدای لیس زدن فریزر)
- یخمغز! الان وقت لیسزدن فریزر بود آخه؟!
- پاف!
- کرموفیز، تو یه کپکبرفی اصیل به تمام معنایی.
- (نکته: از من یاد نگیرین، فحش دادن کار زشتیه، حتی وقتی توسط یه کاکتوس دارین به گرما میرین و دوستتون داره فریزر لیس میزنه.
)
اولین تیغ رو پرت کرد، تیغهاش از کنار گوشم رد شد و یکیش خورد به دیوار.
دومیش خورد به کلاه پروفسور مکگوناگل، اونم فکر کرد حمله تروریستی شده.
من؟ داشتم میدویدم.
خوب، راستش بیشتر میلغزیدم.
هر چند ثانیه داد میزدم:
- من دوست گیاهام!
فقط میخواستم بهت شخصیت بدم!
کاکتوس؟ سکوت، ولی داشت دنبال من میدوید. صدای ذهنش رو میشنیدم.
- بیا دماغتو بگیر و برو...
تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که اگه زنده بمونم قول میدم دیگه هیچوقت تو خاک کاکتوس، هویج نکارم. ولی خب… من خیلی وقتها به چیزایی فکر میکنم که هیچوقت انجامشون نمیدم. مثلاً یه بار فکر کردم خمیر دندون رو تو یخچال بذارم خنک شه، بعد اشتباهی با خامه قاطیش کردم، پدرم دراومد. ولی الان فرق داشت. این یه کاکتوس بود. یه کاکتوس با استایل کابوی وحشی و تیغهایی که انگار نسخهی زندهی تیر کمونه!!
رسیدم ته راهرو. روبهروم شومینهی سرسرا بود.
- ولی نه… اونجا نرم. آخر خطه...
پشتم کاکتوس بود. صدای قدمهاش رو میشنیدم. تق... تق... تق... صدای ذهنش هم همچنان پخش بود، با اکوی تهدیدآمیز:
- بیا دماغتو بگیر و برو... یا با تیغ پرتقالت میکنم.
هیچی نداشتم. نه جادوی درستدرمون، نه دکمهی یخی (اونو تو دهان یه کوالا گذاشته بودم قبلاً، داستانش مفصله)، نه حتی یه تیکه نون کپکزده.
اما...
اما من بم بودم.
بم، پادشاه بیتاج و تخت آدمبرفیها.
بم، دشمن ابدی آتیش.
و البته بم، دارندهی مدرک رسمی فحشدادن به زبان برفیایی. (بیادبم خودتی.
)
یاد یه ضربالمثل افتادم.
—«وقتی ذوب شدی، دیگه فرقی نمیکنه با قاشق جمعت کنن یا با سطل!»—
با ناامیدی، فکرکردم حداقل اونجوری با دل شاد سوسیس میشم، پس یکدفعه، وسط ترس و دلهره، فریاد زدم:
-شومینهزادهی ذوبخوار! بخاربانِ پشمینهپوش!
- (تکرار میکنم، اینا رو یاد نگیرین، زشته.
)
هوا یخ کرد. از اون مدل هایی که حتی منم می ترسوند.
کاکتوس ایستاد.
یه لرزه تو دیوار افتاد.
حتی کرموفیز دست از لیسزدن فریزر برداشت.
و بعد...
پوف!
از سقف، یه چیز افتاد. کوچیک. سفید. پشمالو. و بسیار پر از انرژی شیطانی.
- کِرخــــــــک!
نه، نه اون نوع کَک.
این یه «کک برفی» بود.
موجودی افسانهای از کوههای یخزدهی توندرا.
کوچیکتر از یه دونه مویز، سریعتر از نور، و گرسنهتر از نینجایی که یخچالش خالیه.
کک برفی با یه جیغ بلند پرید...
و مستقیم افتاد روی کاکتوس.
- کِرخــــــــک! ملچ ملچ ملچ
کاکتوس که تا پنج ثانیه پیش داشت مثل جادوگرای خفن راه میرفت، الان شده بود یه پفیلا در حال انفجار. تیغهاش یکییکی خورده میشد و همزمان داد میزد.
من؟ وایساده بودم و انگشتم تو هوا مونده بود، با حالت خیلی خفن، طوری که انگار همهچی رو از قبل برنامهریزی کرده بودم.
ولی… اشتباه نکنید. کک برفی اشتباهی به وجود اومده بود.
اون فحش به زبان مادریم، ظاهراً یه ورد برفی بود، در واقع، یه ورد احضار خیلی قدیمی که یادگار ننهجونمه، و اونقدر قدیمی بود که فراموشش کرده بودم. (یکی و نصفی زمستون.)
فقط، مطمئنم اون هیچوقت نگفت بعد از بلعیدن دشمن، کک برفی گرسنهتر میشه.
و خب...
اون بعد از کاکتوس، نگاهش افتاد به من.
- کِرکخــــــــک؟
- اُه... نه، وای... کرموفیز؟ کرموفیز بیا نجاتم بده! اصلا تو یه کپک اصیل نیستی، ببخشید، یه شوالیهی برفی هستی... یه منجمد خالص... یهـ—
کک پرید.
من دهنمو بستم و دویدم.
کرموفیز؟ دوباره برگشته بود به فریزر.
- (صدای لیسزدن)
من جیغ میزدم:
- منو نخور! من بافت گوشتی ندارم! من فقط یه مشت برفم با شخصیتم!
ولی فایده نداشت. کک پشت سرم بود. سرعت: نور؛ هدف: من.
و من؟ یه آدمبرفی بدشانس با آیندهای مشکوک!
---
پ.ن.
از اون روز به بعد، تصمیم گرفتم به هیچ گیاهی شخصیت ندم.
و هر وقت کرموفیز فریزر لیس میزنه، یه اشک یخی از چشمم میچکه.
شاید هنوزم یه کک برفی، تو سایهها، دنبال یه وعدهی دیگه باشه.
پروفسور اسپراوت نوشت:
میتونی همین داستانو دوباره بفرستی و انتهاش رو تکمیل کنی یا یه داستان جدید بنویسی، ولی ازت میخوام جزئیات بیشتری از چگونگی رهایی از دست کاکتوس بدی. منتظر برگشتت هستم مامان جان.
نقل قول:
بم:
آخرشو تغییر دادم و سعی کردم بهتر بشه، خوب شد؟![]()
داستان از وقتی شروع شد که تصمیم گرفتم کاکتوس رو «آرایش زمستونی» کنم.
آره، شاید نباید براش دکمهی ذغالی می چسبوندم.
شاید هم نباید شالگردن آبی کرموفیز رو بهش قرض میدادم.
و حتماً نباید دماغ هویجی که خودم داشتم (زاپاس، هویج درجه دو!) رو تو خاکش میکاشتم با شعار ~به گیاهت شخصیت بده!~
ولی من که هیچوقت از «شخصیت دادن» نمیترسم.

ولی اگه یه چیزی باشه که ازش میترسم، اون یه کاکتوس عصبانیه که مثل گاو وحشی تیغ پرت میکنه.

- کرموفیز؟ کمک!

- (صدای لیس زدن فریزر)
- یخمغز! الان وقت لیسزدن فریزر بود آخه؟!
- پاف!
- کرموفیز، تو یه کپکبرفی اصیل به تمام معنایی.
- (نکته: از من یاد نگیرین، فحش دادن کار زشتیه، حتی وقتی توسط یه کاکتوس دارین به گرما میرین و دوستتون داره فریزر لیس میزنه.
)اولین تیغ رو پرت کرد، تیغهاش از کنار گوشم رد شد و یکیش خورد به دیوار.
دومیش خورد به کلاه پروفسور مکگوناگل، اونم فکر کرد حمله تروریستی شده.

من؟ داشتم میدویدم.
خوب، راستش بیشتر میلغزیدم.هر چند ثانیه داد میزدم:
- من دوست گیاهام!
فقط میخواستم بهت شخصیت بدم!
کاکتوس؟ سکوت، ولی داشت دنبال من میدوید. صدای ذهنش رو میشنیدم.
- بیا دماغتو بگیر و برو...

تنها چیزی که بهش فکر میکردم این بود که اگه زنده بمونم قول میدم دیگه هیچوقت تو خاک کاکتوس، هویج نکارم. ولی خب… من خیلی وقتها به چیزایی فکر میکنم که هیچوقت انجامشون نمیدم. مثلاً یه بار فکر کردم خمیر دندون رو تو یخچال بذارم خنک شه، بعد اشتباهی با خامه قاطیش کردم، پدرم دراومد. ولی الان فرق داشت. این یه کاکتوس بود. یه کاکتوس با استایل کابوی وحشی و تیغهایی که انگار نسخهی زندهی تیر کمونه!!

رسیدم ته راهرو. روبهروم شومینهی سرسرا بود.
- ولی نه… اونجا نرم. آخر خطه...

پشتم کاکتوس بود. صدای قدمهاش رو میشنیدم. تق... تق... تق... صدای ذهنش هم همچنان پخش بود، با اکوی تهدیدآمیز:
- بیا دماغتو بگیر و برو... یا با تیغ پرتقالت میکنم.
هیچی نداشتم. نه جادوی درستدرمون، نه دکمهی یخی (اونو تو دهان یه کوالا گذاشته بودم قبلاً، داستانش مفصله)، نه حتی یه تیکه نون کپکزده.
اما...
اما من بم بودم.
بم، پادشاه بیتاج و تخت آدمبرفیها.
بم، دشمن ابدی آتیش.
و البته بم، دارندهی مدرک رسمی فحشدادن به زبان برفیایی. (بیادبم خودتی.
)یاد یه ضربالمثل افتادم.
—«وقتی ذوب شدی، دیگه فرقی نمیکنه با قاشق جمعت کنن یا با سطل!»—
با ناامیدی، فکرکردم حداقل اونجوری با دل شاد سوسیس میشم، پس یکدفعه، وسط ترس و دلهره، فریاد زدم:
-شومینهزادهی ذوبخوار! بخاربانِ پشمینهپوش!

- (تکرار میکنم، اینا رو یاد نگیرین، زشته.
)هوا یخ کرد. از اون مدل هایی که حتی منم می ترسوند.
کاکتوس ایستاد.
یه لرزه تو دیوار افتاد.
حتی کرموفیز دست از لیسزدن فریزر برداشت.
و بعد...
پوف!
از سقف، یه چیز افتاد. کوچیک. سفید. پشمالو. و بسیار پر از انرژی شیطانی.
- کِرخــــــــک!

نه، نه اون نوع کَک.
این یه «کک برفی» بود.
موجودی افسانهای از کوههای یخزدهی توندرا.
کوچیکتر از یه دونه مویز، سریعتر از نور، و گرسنهتر از نینجایی که یخچالش خالیه.
کک برفی با یه جیغ بلند پرید...
و مستقیم افتاد روی کاکتوس.
- کِرخــــــــک! ملچ ملچ ملچ

کاکتوس که تا پنج ثانیه پیش داشت مثل جادوگرای خفن راه میرفت، الان شده بود یه پفیلا در حال انفجار. تیغهاش یکییکی خورده میشد و همزمان داد میزد.
من؟ وایساده بودم و انگشتم تو هوا مونده بود، با حالت خیلی خفن، طوری که انگار همهچی رو از قبل برنامهریزی کرده بودم.
ولی… اشتباه نکنید. کک برفی اشتباهی به وجود اومده بود.
اون فحش به زبان مادریم، ظاهراً یه ورد برفی بود، در واقع، یه ورد احضار خیلی قدیمی که یادگار ننهجونمه، و اونقدر قدیمی بود که فراموشش کرده بودم. (یکی و نصفی زمستون.)
فقط، مطمئنم اون هیچوقت نگفت بعد از بلعیدن دشمن، کک برفی گرسنهتر میشه.
و خب...
اون بعد از کاکتوس، نگاهش افتاد به من.
- کِرکخــــــــک؟
- اُه... نه، وای... کرموفیز؟ کرموفیز بیا نجاتم بده! اصلا تو یه کپک اصیل نیستی، ببخشید، یه شوالیهی برفی هستی... یه منجمد خالص... یهـ—
کک پرید.
من دهنمو بستم و دویدم.

کرموفیز؟ دوباره برگشته بود به فریزر.
- (صدای لیسزدن)
من جیغ میزدم:
- منو نخور! من بافت گوشتی ندارم! من فقط یه مشت برفم با شخصیتم!
ولی فایده نداشت. کک پشت سرم بود. سرعت: نور؛ هدف: من.
و من؟ یه آدمبرفی بدشانس با آیندهای مشکوک!
---
پ.ن.
از اون روز به بعد، تصمیم گرفتم به هیچ گیاهی شخصیت ندم.
و هر وقت کرموفیز فریزر لیس میزنه، یه اشک یخی از چشمم میچکه.
شاید هنوزم یه کک برفی، تو سایهها، دنبال یه وعدهی دیگه باشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بم در 1404/3/21 1:03:07
ویرایش شده توسط بم در 1404/3/21 1:09:44
ویرایش شده توسط بم در 1404/3/21 1:09:44
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


