احساس قدرت می کردم . فهمیده بودم ، نواده اسلیترین بزرگم ، مالک قدرت اونم ، وارث نام بزرگ اونم . یازده سال از زندگی ام رو در یتیم خانه ای بدون اطلاع از دنیای جادوگری گذرونده بودم . ولی حالا می تونستم برای خودم تصمیم بگیرم . تصور اینکه روزی جادوگر بزرگی می شم ، لحظه ای از ذهنم بیرون نمی رفت . اعتراف می کنم که هیچگاه مانند همسنهام آرزوهای بچه گانه نداشتم . از سن دوازده سالگی طالب قدرت بودم و به خاطر این موضوع به خود میبالیدم . با خود تصمیم گرفتم بخشی از پولی رو که خانوم مالفوی بهم داده بود ، صرف خرید کتابهایی در مورد جادوی سیاه پیشرفته کنم .
- ایستگاه لندن . آخرین ایستگاهه . مسافرا پیاده شن .
این صدای مامور قطار بود که برای من حکم نزدیک شدن به رویاهام رو داشت . بعد از رسیدن به لندن مستقیم به سمت کوچه دیاگون رفتم تا از اونجا خرید کنم . در کوچه دیاگون چیزهای جالبی دیدم . هم سن و سالهای خودم رو دیدم که چگونه برای شکلات و اسباب بازی به مادرشون التماس می کنن . برام خنده دار بود . چطور ممکن است نوجوانی دوازده ساله رویایش شکلات باشد ، چرا اونها مثل من طالب قدرت نیستن ؟
- خوب معلومه ، چون تو با اونا فرق داری . تو نواده سالازار کبیری .
به سمت صدا برگشتم . پیرزنی اونجا روی زمین نشسته بود . از ظاهرش معلوم بود فالگیره . ولی اون چطور ذهن من رو خونده بود و من رو می شناخت . با تعجب بهش گفتم :
- تو منو از کجا می شناسی ، ذهنمو چطوری خوندی !
- خوب شغل من اینه . من آگوستا تریانی ام . اگه اشتباه نکنم اسم تو تام ریدله . درست میگم ؟ می خوای آینده تو پیشگویی کنم ؟
باورم نمی شد به همین راحتی در برابر پیرزنی شکست خورده باشم و اون با یک نگاه فکر منو خونده باشه . قبول کردم فالم رو بگیره . پیرزن از من خواست بشینم . و بعد دو دستم رو گرفت و وردی خوند . کمی ترسیده بودم . احساس می کردم پیرزن در حال جستجو در ذهنمه . ناگهان چهره پیرزن تغییر کرد ، مثل اینکه اینبار او ترسیده بود و با صدای ترسناکی گفت :
- چطور ممکنه ! باورم نمیشه ! قلب سیاه... قدرت جادویی... آینده ای خونین ...
دستهام می لرزید و از کرده خودم پشیمون شدم . ناگهان پیرزن دستهام رو رها کرد و با نگرانی گفت :
- تو روزی بزرگترین جادوگر دوران میشی و صاحب قدرتی جاودانه ای که تو رو مالک جهان می کنه ، ولی برای رسیدن به هدفت خونهای زیادی رو می ریزی .
پیرزن این جمله رو گفت و تعظیم بلندبالایی کرد و به سرعت دور شد ، طوری تعظیم کرد که من احساس قدرت کردم . اون حتی دستمزد هم از من نگرفت .
بعد از پیشگویی پیرزن ، افکاری ذهنم رو مشغول کرد . یعنی اون چه چیزی دید که اینقدر ترسید... یعنی واقعا من جادوگر سیاهی میشم و دست به کشتار می زنم... این فکر به هیچ وجه ناراحتم نمی کرد بلکه خوشهالمم می کرد . از همون کودکی سعی داشتم مخالفام رو از سر راه بردارم . باید برای یاد گرفتن چیزهای جدید تلاش میکردم .
در حالی که ذهنم پر از فکرهای مختلف بود به سمت کتاب فروشی ای بزرگ حرکت کردم . ولی هنوز چند قدم جلو نرفته بودم که قرار گرفتن دستی رو بر روی شانه ام احساس کردم ....
------------------------------------------------------
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
پیام امروز
[[single]] دفترچه ریدل! (اسلیترین)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
Re: دفترچه ريدل !!
Re: دفترچه ريدل !!
Re: دفترچه ريدل !!
Re: دفترچه ريدل !!
Re: دفترچه ريدل !!
Re: دفترچه ريدل !!
Re: دفترچه ريدل !!
Re: دفترچه ريدل !!
Re: دفترچه ريدل !!
Re: دفترچه ريدل !!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

( شوخی کردم جدی نگیری ها
)
من کی هستم