گلرت گریندل والد
از عقلت استفاده کن، لعنتی!
- آخرین ورود
- شنبه 23 اسفند 1393 16:12
- عضویت
- 1391/03/17
- پستها
- 513
ایگور دوباره به سمت یخچال میره ، در رو باز میکنه و آخرین حبه ی انگور رو هم میخوره،از پنجره نگاهی به بیرون میندازه که شاید بتونه اسنیپ رو ببینه،ناگهان سگش رو دید که داره با یک گروه به کلبه نزدیک میشه.
ایگور:اسنیپ چی فکر کرده؟اینکه من یه جاذبه ی توریستی ام؟
نزدیکتر که میشن،صدای زنی رو میشنوه که داره قربون صدقه میره:ای آلو سیاه،ای توت سیاه،ای بادمجان سیاه،ای شکلات،ای آبنبات،ای ماتادور،ای...
مرد نگاهی به زن انداخت و طلسم قفل زبان رو بر روی او اجرا کرد و گفت:مگه نمی فهمی که باید ساکت باشیم، بلا؟
ایگور وقتی اسم بلا رو شنید رنگ از چهرش پرید و فهمید که ماجرا چیه،ولدمورت به وسیله ی سگش او رو پیدا کرده و الان پشت در کلبه است.
ایگور پیش خودش فکر کرد که کجا پنهان بشه،یکدفعه با خود گفت کجا بهتر از پیش خدمتکار آهنینی که غذا ها رو براش خنک نگه میداره و هر وقت میره پیشش همه جا رو روشن میکنه و به سرعت به درون یخچال رفت و در رو بست.
لرد:إ... پس کجاست؟
داهوف گفت:"مثل اینکه باز هم از دستان پرتوان شما فرار کرده"ولی با نگاه غضبناک لرد یکدفعه ساکت شد
ایوان:ارباب،هوا تاریک شده اگه صلاح میدونید شب رو اینجا سپری کنیم
لرد:به من پیشنهاد استراحت میدی؟! بدم پدر پدر پدر پدرسوختت رو دربیارن؟ اینجا ما دستور میدیم و حالا هم میگیم که استراحت میکنیم.
در همین لحظه ایگور به یخچال میگفت:دوست عزیز بابت کمکی که میکنی ممنون ولی فکر نمیکنی یه کمی سرد شده؟
صبح روز بعد همه ی مرگخوارها از خواب بیدار شدند و با ناباوری به لرد که دستگیره ی در یخچال را در دست داشت خیره شدند.
لرد:چیه؟! تو ولایت شما آب خوردن هم جرمه؟!
لرد در یخچال رو باز کرد تا کمی آب بنوشد که چشمش به جسد یخزده ی ایگور افتاد و متفکرانه به ریش بزی یخرده ی او نگاه کرد
ایگور:اسنیپ چی فکر کرده؟اینکه من یه جاذبه ی توریستی ام؟

نزدیکتر که میشن،صدای زنی رو میشنوه که داره قربون صدقه میره:ای آلو سیاه،ای توت سیاه،ای بادمجان سیاه،ای شکلات،ای آبنبات،ای ماتادور،ای...

مرد نگاهی به زن انداخت و طلسم قفل زبان رو بر روی او اجرا کرد و گفت:مگه نمی فهمی که باید ساکت باشیم، بلا؟

ایگور وقتی اسم بلا رو شنید رنگ از چهرش پرید و فهمید که ماجرا چیه،ولدمورت به وسیله ی سگش او رو پیدا کرده و الان پشت در کلبه است.
ایگور پیش خودش فکر کرد که کجا پنهان بشه،یکدفعه با خود گفت کجا بهتر از پیش خدمتکار آهنینی که غذا ها رو براش خنک نگه میداره و هر وقت میره پیشش همه جا رو روشن میکنه و به سرعت به درون یخچال رفت و در رو بست.
لرد:إ... پس کجاست؟

داهوف گفت:"مثل اینکه باز هم از دستان پرتوان شما فرار کرده"ولی با نگاه غضبناک لرد یکدفعه ساکت شد

ایوان:ارباب،هوا تاریک شده اگه صلاح میدونید شب رو اینجا سپری کنیم

لرد:به من پیشنهاد استراحت میدی؟! بدم پدر پدر پدر پدرسوختت رو دربیارن؟ اینجا ما دستور میدیم و حالا هم میگیم که استراحت میکنیم.

در همین لحظه ایگور به یخچال میگفت:دوست عزیز بابت کمکی که میکنی ممنون ولی فکر نمیکنی یه کمی سرد شده؟

صبح روز بعد همه ی مرگخوارها از خواب بیدار شدند و با ناباوری به لرد که دستگیره ی در یخچال را در دست داشت خیره شدند.

لرد:چیه؟! تو ولایت شما آب خوردن هم جرمه؟!

لرد در یخچال رو باز کرد تا کمی آب بنوشد که چشمش به جسد یخزده ی ایگور افتاد و متفکرانه به ریش بزی یخرده ی او نگاه کرد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!





