یک روز آفتابی بود که با هگریت رفتیم توی اون کوچه که فک کنم اسمش ی همچین چیزی بود "دیاگون"آره فک کنم همین بود...
حالا بگذریم وقتی رسیدیم اونجا من چند ثانیه ای مات و مبهوت و خیره ماندم...
اون کوچه خیییلی جای عجیبی بود و اصلا شبیه کوچه های معمولی نبود،مثلا اون جا موجوداتی عجیب میدیدم که هگریت بعدا گفت اسم اونا گابلینه...خلاصه فرو رفته بودم تو فکر که یکهو هگریت صدام زد و از فضای خودم اومدم بیرون و رفتیم برای خرید...
من به هگریت گفتم که پولی ندارم ولی او نگفت که نترس و رفتیم وارد بانکی شدم که انگار پدر و مادرم برایم در انجا پول گذاشته بودند...
رفتیم و پول هایمان را برداشتیم تا بریم سراغ خرید وسائل...
ازون بانک که درومدیم چشمم خورد به یه مغازه عجیب ناخودآگاه رفتم سمتش تا ببینم اونجا چ خبره...پشت ویترین ی چیز بود ک خیییلی واسم جذاب بود؛اون ی کتاب سخنگو بود...اصلا باورم نمیشد که دارم با ی کلاه حرف میزنم.
از پشت شیشه بهش گفتم:سلام.حالت خوبه؟
اون با صدای بامزش گفت که:سلام.تو هری پاتری؟ممنونم.
بهش گفتم:تو من رو از کجا میشناسی؟
گفت:مگه میشه کسی تو رو نشناسه؟
گفتم:چطور مگه؟
گفت:مامان بابای تو توسط اسمشو نبر کشته شدن ولی تو نمردی و فقط پیشونیت زخم شد...
گفتم:جدی داری میگی؟یعنی مامان بابام اونطوری مردن؟یعنی زخم پیشونیم بخاطر اونه؟اصلا اسمشو نبر کیه؟
گفت:اوو شاید نباید میگفتم...یعنی واقعا نمیدونستی؟اسمشو نبر یه جادوگ....
هگریت در همین لحظه اومد و من رو کشید و گفت اصلا معلوم هست کجایی؟نگرانت شدم..
بهش گفتم:هگریت این کتاب چی میگه؟میگه مامان بابای منو یکی کشته که اسمش هم نگفت.مگه مامان بابای من تصادف نکردن؟؟و گفت خواست منو بکشه که نمردم و فقط پیشونیم زخم شده...
گفت:اینا زیاد مهم نیست...الان باید فقط سریع خریدات رو بکنی تا برسیم به قطار...
پس منم اعتنایی نکردم و رفتیم سراغ خرید ها...ولی ذهنم هنوز مشغولش بود.
اولین چیز رفتیم و کتاب هامو گرفتیم که زیاد چیز خاصی نبود و فقط از صاحب اونجا که یک پیرزن بود با حیوون خونگیش که یک گربه بود که بال داشت!
بعدش رفتیم سراغ خرید چوبدستی که اینجا هگریت منو ول کرد و رفت و گفت:وایسا و خریدت رو بکن من الان میام...
گفتم باشه.
به اون پیرمرد سلام کردم
گفت:(با لحن عصبانی)بگو چی میخوای؟
چون اون کتاب بهم گفته بود من معروفم و این اقا باهام بد برخورد کرد خواستم بهش بفهمونم که من کیم پس بهش گفتم:میدونی من کیم؟من هری پاتر هستم...
اولش گفت:هرکی میخوای باش...بگو ببینم چی میخوای.
اما کمی بعد یکهو دوهزاریش افتاد و گفت:ها؟هری پاتر؟(به من من کردن افتاد و گفت)سلام جناب هری پاتر...
ببخشید ک بد صحبت کردم..
بعدش گفتم:اشکال نداره اقا...ی چوبدستی میخوام.
گفت بله...چشم....حتما...
بعدش رفت و هی باخودش زمزمه میکرد ی چوبدستی عالی که اقای پاتر بتونه باهاش مثل پدر و مادرش شجاعانه جلوی جادوگرای بد وایسه و از ته اون راهروی تنگ بهم ریخته ی جعبه دراز و کوتاه اورد.
درش رو باز کردم و دیدم ی چوبه.اول فک کردم عادیه ولی بعدش که اقا هه گفت ی چیزی رو بگم فهمیدم نه اون عادی نیست و باهاش ی اتفاقاتی میفته...
اما اون گفت اون خوب نیست و رفت یکی دیگه اورد...
حدود ۳۰ تا چوبدستی امتحان کردم تا بالاخره اون چیزی که باید پیدا شد...
خلاصه من پول رو دادم و اومدم بیرون و دیدم هگریت با دوتا بستنی قیفی وایساده...
بهش گفتم:اینا چیه؟
گفت:بستنی قیفی با طعم برگ درخت بید کتک زن!
اون رو گرفتم و مزه کردم و فهمیدم خیییلی بد مزس ولی برای اینکه هگریت ناراحت نشه بزور تمومش کردم...
بعدش رفتیم و از بین چندین حیوان اعم از پلنگ روپایی زن،گربه قصاب،موش تعمیرکار،روباه نویسنده؛من ی جغد سفید انتخاب کردم...
و بعد از کوچه درومدیم و رفتیم سمت راه آهن و...
داستان کمی با تخلیص...
---
نمیدونم چرا خندهم گرفت که این یه کتاب بود که هری پاترو شناخت.

تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



