جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: بردلی و دوستان
ارسال شده در: جمعه 25 اردیبهشت 1405 02:43
نمایش جزئیات
شغل
صــفـــحـــه چــهــارم

سانتوری به نام گورخر

لولا به لندن رسید و هاگرید () رفت استقبالش آوردش هاگوارتز. لولا در هاگوارتز گروهبندی شد و افتاد گریفیندور. عین هاگرید. طبیعتا غول ها کله خر هستن و شجاع، پس تعجبی نداره این قضیه.

فرداش، هاگرید لولا رو آورد تا جنگل ممنوعه رو نشونش بده. بردلی هم اومده بود و البته مراقب بود زیر دست و پای لولای پنج متری لِه نشه. هاگرید جلودار بود و لولا () در پشت سرش و بردلی هم در آخر میومد. همینجوری رفتن و رفتن تا اینکه یدفعه یه صدایی مثل شِیهه کشیدن اومد. هاگرید دوید سمت صدا و لولا و بردلی هم همینطور.

کمی که جلوتر رفتن، هاگرید یه بوته ای رو کنار زد و اون ها با صحنه عجیبی مواجه شدن. یه بشقاب خیلی گنده که پرواز میکرد رو هوا وایساده بود و داشت یه نوری به سمت پایین ساطع میکرد و از طریق اون نوره، یه موجودی شبیه گورخر داشت کشیده میشد بالا به سمت اون بشقابه.

هاگرید که خودشو نگهبان جنگل ممنوعه و محافظ موجودات اونجا میدونست، قاطی کرد و از لولا خواست چماقشو دربیاره و بزنه به بشقابه! لولا هم معطل نکرد و چماق رو درآورد و گامپی زد رو بشقابه و اون سقوط کرد و افتاد پایین.

کمی بعد که گرد و خاک و دود فرو نشست از تو بشقابه یه یارو که موهاش سیخ سیخ بود و عینک ته استکانی زده بود و دود و خاک روی سر و صورتش نشسته بود سرفه کنان اومد بیرون.

هاگرید مثل موش یارو رو، رو هوا بلند کرد و با تعجب گفت:
_ پرفسور بالتازار تو اینجا چیکار میکنی؟

پرفسور بالتازار:
_ دارم نمونه آزمایشگاهی جمع میکنم جناب هاگرید!

اینجا بود که یهو یه تیری از غیب اومد و صاف خورد به نشیمنگاه پرفسور بالتازار و اون از دست هاگرید افتاد پایین و در حالی که آخ اوخ میکرد و پشتشو میمالید فرار کرد و در دل جنگل ممنوعه ناپدید شد.

در همین حین اون گورخره پیتیکو پیتیکو کنان ظاهر شد، در حالی که تیر و کمانش در دستش بود و نیم تنه پایینی بدنش مانند اسب ها بود و بالا تنه اش مانند انسان ها.

هاگرید با تعجب:
_ یا زیرشلواری مرلین! تو سانتوری یا گورخر؟

اون موجوده:
_من سانتورم اما سانتور کمیاب! وقتی به دنیا اومدم رو بدنم راه راه سیاه سفید داشتم بخاطر همین بابام اسممو گذاشت گورخر!

اینجا بود که بردلی برای اینکه حداقل یه دیالوگ گفته باشه، در حالی که متفکرانه چونه شو میخاروند گفت:
_ سانتوری به نام گورخر!

افرادی که لایک کردند

هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو جمعه 25 اردیبهشت 1405 12:09
#16
اوه این قسمت دیگه خیلی طوفانی بود. عملا کلی شخصیتا با هم برخورد داشتن!
ولی فکر کن سانتور با اون ابهت بشه گورخر...
2

افرادی که لایک کردند

بردلی
بردلی جمعه 25 اردیبهشت 1405 13:50
#15
هلنا
مرسی از کامنتت
آره یهویی قر و قاطی شدن و از توش اون سانتوره (گورخره) دراومد
2

افرادی که لایک کردند

آستریکس
آستریکس شنبه 26 اردیبهشت 1405 18:59
#17
همه کله خرها شجاع هستن، اما همه شجاع‌ها کلشون خر نیست. شایدم گورخر باشه. شایدم کوسه‌ای. شایدم، شاخدار. بحرحال، لطفا دفه بعد همه جوانب رو بسنجید.
1

افرادی که لایک کردند

پاسخ: بردلی و دوستان
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 17:50
نمایش جزئیات
شغل
صــفـــحـــه ســـوم

بزن بریم ادامه معرفی شخصیت ها:
تولد لولا

"غول تَشَن"، فرزند "غوغولی غوغول" ملقب به "غول غولان"، کدخدای دهکده غولای بیابونی بود. اون الان پشت در اتاق زایمان زایشگاه "غول گُل" وایساده بود و دل تو دلش نبود. (بله غول ها هم دل دارن!)
در همین لحظه، ماماغول (ماده غول مسئول به دنیا آوردن بچه) پیداش شد و غول تشن پرید دامن اونو گرفت تو دستش و گفت:
_ دستم به دامنت! زنم سالمه؟

اینجا بود که ماماغول قاطی کرد و دامنشو از تو دست غول تشن درآورد و یکی زد تو گوشش و تندوره کشید:
_ مَــــــــرد! به خودت بیا!

پرانتز باز
در جامعه غول های بیابونی هر کس در هر مقامی، حتی کدخدای دهکده، اگه خطایی مرتکب بشه، شهروندان مجازن که بزنن تو گوشش! بهمین دلیل غولای بیابونی خودشونو جزو مترقی ترین جوامع از لحاظ پیاده سازی دموکراسی میدانند!
شایان ذکر است، غولای بیابونی شاخه ای از غولای غارنشین هستند که خود را متمدن تر میدانند. بعنوان مثال غول های غارنشین در غار میخوابند و غولای بیابونی در خانه های سنگی.
پرانتز بسته

غول تشن که جا خورده بود کمی گوششو مالید، سپس خودشو جمع و جور کرد، شَق و رَق ایستاد و این بار با حالتی جدی و نه از روی استیصال به ماماغول گفت:
_ زنم زنده س؟
_ معلومه که زنده س! بچه هم به دنیا اومده! سالم!
_ این که محشره! بگو که پسره! شیش متره! زشتم هست!
_ نخیر! دختره! چهار متره! خوشگلم هست!
_ چــــــــــــــــــی؟؟؟

ماماغول دوباره غول تشن رو تهدید کرد:
_ چی چیو چی؟؟ دوباره میزنما! خودتو جمع کن!

غول تشن کمی عقب رفت و سپس گفت:
_ باشه باشه! همین که بچه و مادرش سالمن خودش خیلی خوبه!
_ آفرین کدخدا! حالا اسمشو چی میخوای بذاری؟
_ مادرش گفت اگه دختر باشه خودش اسمشو میذاره: لولا

---

ده سال بعد

لولا حالا ماده غولی شایسته شده بود که پدر و مادرش بهش افتخار میکردند. او در ورزش اول غول ها یعنی "چماق تو دماغ" قهرمان شده بود و برای برگزاری مراسم اهدای مدال و نشان، آماده می شد.

پرانتز باز
"چماق تو دماغ" یعنی اینکه در این ورزش همه چیز مجازه. حتی اگه با چماق بزنی تو دماغ حریف. ابداع کننده این ورزش شخص "غوغولی غوغول"، بنیان گذار دهکده غول های بیابونیه. دلیل اصلی ابداع این ورزش، کنترل جمعیت غول هاس. زیرا غیر از خود غول ها و چماق های عظیمشان، هیچکس نمیتونه اونا رو بکشه. در هر دور از مسابقه، معمولا چند غول کشته میشن!
پرانتز بسته

همه غولای بیابونی در سالن دهکده جمع شده بودن و غول تشن بعنوان کدخدا و پدر لولا، بالای سالن ایستاده بود و یه چماق طلایی خیلی گنده دستش گرفته بود و مدال ها و نشان هارو اهدا میکرد. بالاخره نوبت به لولا رسید:
او به بالای سالن و جلوی پدرش رفت، سرش را پایین انداخت و زانو زد. پدرش که در پوست خودش نمیگنجید با شادی و شعف گفت:

دوشیزه "لولای غول زاده"، بدین وسیله تو را به نشان "شوالیه غول نشان" مفتخر میکنم. آن گاه چماقش را بلند کرد، یک بار چماق را به شانه راست لولا زد، سپس چماق را به شانه چپ او زد و در نهایت با چماق محکم زد تو وسط سر لولا!
و مراسم تمام شد! لولا که حالا هم خوشحال بود و هم داشت سرشو از درد میمالید از جایش برخاست و رفت دنبال زندگیش!

همان شب
غول تشن در گوشه ای مخفی از خانه:
_ پیست ... پــــیـــــســــت!

لولا با تعجب به سمت صدا رفت و پدرشو دید و گفت "چی شده؟"
غول تشن:
_ دختر! باید یه چیزی رو بهت بگم! یه راز مخفی! میخوام بفرستمت شهر درس بخونی!
_ چـــــــی؟ درس؟ شهر؟ مگه خودت نمیگفتی این چیزا برا آدم سوسولاس نه غول ها!
_ تو حالت کلی آره! ولی تو استثنایی! این یه رازه!
_ چه رازی؟!
_ تو وقتی به دنیا اومدی من یه چماق چوبی کوچیک دادم دستت که باهاش بازی کنی ولی تو تا بهش دست زدی چماق جرقه زد!
_ جرقه زد؟ یعنی چی؟
_ این فقط استعدادیه که جادوگرا دارن! اونا یه چیزی به اسم چوبدستی دستشون میگیرن و باهاش جادو میکنن! اولین نشونه ش هم اینه که برای اولین بار تا بهش دست میزنن جرقه میزنه!
_ یعنی من یه غول جادوگرم؟ چه لکه ننگی!
_ نه نه ننگ نیستی! من پدر روشنفکریم! تو استثنایی هستی! بخاطر همین باید بار و بندیلتو جمع کنی و تنهایی بری لندن، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز تا درس بخونی!
_ چی؟؟ ولی من که هیچکسو اونجا نمیشناسم! نمیدونم باید چیکار کنم!
_ نگران نباش! تا برسی لندن، هاگرید () میاد دنبالت! اون یه نیمه غوله که دوست منه! همه چیزو برات توضیح میده و راهنماییت میکنه.

اینطور شد که لولا بار و بندیلشو جمع کرد و با وسیله نقلیه غولای بیابونی یعنی ماموت موبیل، شبانه و تنهایی به سمت لندن حرکت کرد.

پرانتز باز
در مورد ماموت موبیل: غولای بیابونی، ماموت پرورش میدن! و از اون ها، هم برای حمل و نقل استفاده میکنن و هم برای صادرات و واردات.
پرانتز بسته
ویرایش شده توسط بردلی در 1405/2/16 22:40:20
هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 18:00
#12
روونایا این پرانتز باز و بسته‌ها چی بود اون وسط. یعنی ریونکلاوی بودنت در این توضیحات علمی می‌درخشید.
از بابای روشن‌فکر لولا بسیار خوشم اومد. زیادی از زمانه‌ی خودش جلو بوده.
در نهایت مشتاقم بدونم ماجرای غول جادوگر به کجا می‌رسه.
2

افرادی که لایک کردند

بردلی
بردلی چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 20:49
#11
هلنا چقدر ذوق کردم از خوندن کامنتت. خیلی ممنونم ازت. ادامه ماجرای غول جادوگر و باباش و پرانتز باز و بسته هارو حتما در آینده متوجه خواهیم شد.
1

افرادی که لایک کردند

آستریکس
آستریکس چهارشنبه 23 اردیبهشت 1405 02:59
#14
نتیجه میگریم هنوز بعضی از اشرف مخلوقات از غول‌های بیابونی هم عقب ترن که تا دخترکشون به سن حساب کتاب کردن دودوتا چهارتا میرسه میگن دختر درس میخواد چیکار، شوعرش بدین بره سر خونه زندگیش. هرچی زودتر هم مزدوج بشن بهتره. الکی خرج یونی هم میمونه تو جیبمون.
پدر لولا در مقابل اشرف مخلوقات:
1

افرادی که لایک کردند

بردلی
بردلی جمعه 25 اردیبهشت 1405 01:11
#13
جالب گفتی
1

افرادی که لایک کردند

پاسخ: بردلی و دوستان
ارسال شده در: یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 16:47
نمایش جزئیات
شغل
صــفـــحـــه دوم

بزن بریم ادامه معرفی شخصیت ها:
«تولد هاگرید»

وِی، حاصل پیوند یک جادوگر مرد با یک غول بیابونی زن پنج متری() از قبیله غول های بیابونی بود. آشناییشون اینطوری بود که باباش به کویر و بیابان نوردی علاقه داشت و یه بار که رفته بود اونجا یهو افتاد تو تور و تله غول های بیابونی و شانس آورد که مادر هاگرید پیداش کرد و عاشقش شد وگرنه هر کدوم دیگه از اعضای قبیله پیداش کرده بودن یه لقمه چپش کرده بودن.

پرانتز باز
از این نمونه ها باز هم در تاریخ موجود است. بعنوان مثال: ازدواج اژدها و خره در سرزمین شِرِک که حاصل پیوندشان سه کُرِه خر بالدار شد. (چون شکلک کره خر بالدار نداریم مجبور شدم زنبور بذارم )
پرانتز بسته

بعد از بارداری مادر هاگرید، بلافاصله اختلاف ها با پدرش شروع شد و طبیعیه که همیشه حرف مادرش به کُرسی میشست چون بمحض بالا گرفتن دعوا مادرش مانند غول های بیابونی تَندوره* میکشید و پدرش پشمامش میریخت و تسلیم میشد.

اولین اختلافشان بر سر خرید سیسمونی بود. پدرش میخواست سیسمونی معمولی بخره ولی مادرش اصرار داشت که سیسمونی هاگرید باید در شان و بزرگی غول های بیابونی باشه. بعنوان مثال: به جای گهواره واسه ش یه قایق چوبی خریدن! چون تنها چیزی بود که به سایز گهواره نوزادی غول های بیابونی میخورد.

خوبه بدونید که زمان استاندارد بارداری غولای بیابونی هجده ماهه و اواخر این دوران، شکم مادر هاگرید به اندازه یک کامیونت شده بود و نمیتونست درست حرکت کنه در نتیجه پدرش برای غذا دادن به مادرش یه نردبون میذاشت و میرفت بالا تا به دهن مادرش برسه و لقمه بذاره دهنش.

مدتی بعد، بالاخره زمان موعود فرا رسید و موقع وضع حمل مادر هاگرید رسید. و البته اون ها از قبل تدارکات لازم رو چیده بودن. بلافاصله ده بیست تا تسترال نگون بخت از جنگل ممنوعه اومدن و طی عملیات هِلی بُرن، مادر هاگرید رو به بیمارستان زنان و زایمان جادویی هاگزمید منتقل کردن.

از اونور بخش زایمان بیمارستان هم از قبل کُمپِلِت قُرُق کرده بودن و حالا فقط در اختیار مادر هاگرید بود.
زمان زایمان که رسید ده بیست تا دکتر و پرستار گردن کلفت اومدن و عین مسابقه طناب کشی محله! پاهای هاگرید رو گرفتن و هی میکشیدن تا از اون تو دربیاد و به دنیا بیاد! حالا هی اینا میکشیدن ولی هاگرید که درنمیومد اینقد گنده بود!

آخرش رفتن چند نفر دیگه هم آوردن کمک و شروع کردن با نهایت قدرت پاهای هاگریدو کشیدن که یهو هاگرید پرتاب شد بیرون و افتاد رو سر و کله چند تا دکتر و پرستار نگون بخت و خلاصه چند تا دست و پا شکست و تلفات داد!

اما! ... از اونجایی که مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز و بخصوص شخص مدیر، یعنی آلبوس دامبلدور ، اِسپانسِر زایمان هاگرید شده بودن، مادام پامفری که از طرف هاگوارتز اونجا حاضر بود سریع دکتر پرستارهارو دوا درمان کرد و خوب شدن.

منتها فردای آن روز... مادر هاگرید گذاشته بود و رفته بود! وِی، فقط از خودش یه یادداشت خطاب به بابای هاگرید به سبک غولای بیابونی باقی گذاشته بود:
نقل قول:

کار نداری؟ من رفتم. این بچه فسقلی هم مال خودت!


اینجا بود که شصت پای بابای هاگرید خبردار شد که چون جثه هاگرید نسبت به غول های بیابونی کوچیک بوده مادرش نتونسته این ننگ رو تحمل کنه و گذاشته رفته. شایان ذکر است: هاگرید در موقع به دنیا آمدن دو متر بود! اما سایز استاندارد غول های غارنشین مذکر در موقع به دنیا آمدن چهار متر است! همینطور با اینکه سراپا ریش و پشم بود هنوز هم از نوزادان غولای بیابونی کم مو تر بود!

اینجوری شد که پدر هاگرید دست تنها و به سختی این بچه نیمه غول رو بزرگ کرد. یعنی جوری بود که هاگرید که هنوز بچه بود... صبح ها که میخواستن صبحونه بخورن باید باباشو بغل میکرد میذاشت رو پیشخون آشپزخونه تا بتونه بهش لقمه صبحونه بده!

بعدها... هر وقت نام پدر هاگرید برده میشد، هاگرید بدین صورت از او یاد میکرد: "خدا بیامرز پدرم!".

---
* تَندوره: نعره وحشتناک غول بیابانی
هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 20:22
#10
وای خیلی پست سرگرم‌کننده و بانمکی بود. هرچی بگم کم گفتم. غول بودن مامان هاگرید خوب سوژه‌ساز شده.
2

افرادی که لایک کردند

بردلی
بردلی دوشنبه 14 اردیبهشت 1405 02:06
#9
هلنا چقدر خوشحال شدم که خوشت اومده ... و مادرش ...
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: بردلی و دوستان
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 16:29
نمایش جزئیات
شغل
صفحه اول

خب بریم یکی یکی با شخصیت ها آشنا بشیم:
تولد بردلی

_ اووووووووَع... اوووووووووَع

صدای گریه بردلی نوزاد در بیمارستان پیچیده بود و پدرش با انواع و اقسام روش ها سعی میکرد آرومش کنه. خنده... گریه... شکلک... بالا انداختن نوزاد! ... زوزه کشیدن! ... ماع مــــاع کردن ... میعو میعـــــو کردن... هاپ هاپ کردن! ... ولی هیچکدوم جواب نداد. در نهایت سر و کله پرستار پیدا شد و به بابای بردلی گفت:
_ مرد حسابی اُسکولی؟ خب بذارش بغل مادرش شیر بخوره!

خلاصه بردلی نوزاد رو گذاشتن شیر بخوره... اما! از اونا اصرار از بچه انکار! هر کاری کردن شیر نخورد! حتی فک و فامیل اتاق زایمان بغلی هم اومدن کمک کنن ولی نشد که نشد! در نهایت، خبر به گوش رییس بداخلاق و جدی بیمارستان رسید و اومد بالای سر بردلی. او کمی چانه اش را خاراند، فکر کرد و سپس... بدون مقدمه زد پس کله بچه و گفت:
_ دِ بخور دیگه لامصب! همه از خداشونه بخورن! تو چرا نمیخوری؟!

اینجا بود که بابای بردلی قاطی کرد و پرش زد روی مدیر بیمارستان و با مشت و لگد مشنگی با هم درگیر شدن و رو زمین به هم پیچیدن و گرد و خاک همه جا رو گرفت... در این اثنی، ناگهان از پنجره باز اتاق، یک گوی زرین زیبا در حالی که به سرعت تمام پرواز میکرد و ویراژ میداد اومد تو.
یه لحظه همه ساکت شدن ... حتی بابای بردلی و مدیر بیمارستان روی زمین! گوی زرین چیزی بود که جادوگرا تا میدیدن، حس رقابت طلبی درونشون شعله میکشید و حمله میکردن سمتش تا بگیرنش!

خلاصه همه شروع کردن بالا پایین پریدن تا گوی زرین رو بگیرن ولی گوی از دست همه جا خالی داد و صاف اومد تو بغل بردلی نوزاد آروم گرفت! و صدای گریه او هم بالاخره قطع شد!
اینجوری شد که این گوی زرین از بچگی تا بزرگسالی همیشه همراه بردلی ماند و او تبدیل به جستجوگر تیم کوییدیچ گروهش نیز شد.
هلنا ریونکلاو
هلنا ریونکلاو شنبه 12 اردیبهشت 1405 18:15
#1
واو پس این گوی زرین آواتار بردلی از اینجا اومده. چه دوستی طولانی‌مدتی!
با همدیگه حرف هم می‌زنین دیگه؟
2

افرادی که لایک کردند

بردلی
بردلی شنبه 12 اردیبهشت 1405 18:37
#2
زدی تو خال هلنا! چه قشنگ نکته شو گرفتی. دوستی طولانی مدت زیبا. و بله حرف هم میزنیم. هر روز.
2

افرادی که لایک کردند

لورا مدلی
لورا مدلی شنبه 12 اردیبهشت 1405 21:01
#3

احتمالا گوی زرینه از دست چند تا جادوگر نابلد در رفته بوده پناه اورده بوده به اغوش نوزادیتبعله

1

افرادی که لایک کردند

بردلی
بردلی شنبه 12 اردیبهشت 1405 21:32
#4
دیگه مجال پرداختن بهش نبود. در همین حد کافی بود تا برسیم به شخصیت های بعدی. وگرنه اگه میخواستم بیشتر بهش بپردازم چیزی که احتمالا در ذهنم میومد این بود که گوی زرین هم مثل چوبدستی جادویی، خودش دوستشو انتخاب میکنه. یعنی یه ارتباطی با بردلی داشته ناخوداگاه. و اتفاقا خیلی هم چابک و تیز و فِرز بوده. از یه مسابقه کوییدیچ که سه روز قبل برگزار شده بوده گریخته بوده و هنوز جستجوگرهای حرفه ای اون بازی نتونسته بودن بگیرنش تا بالاخره میرسه به بردلی.
1

افرادی که لایک کردند

لیلی لونا پاتر
لیلی لونا پاتر شنبه 12 اردیبهشت 1405 23:24
#5
پس فکر کنم به معنی واقعی کلمه بردلی از تو قنداق با اسنیچ بزرگ شده
1

افرادی که لایک کردند

گروگان استامپ
گروگان استامپ یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 12:06
#6
درخواست دارم پست بعدی پروفسور بالتازار رو معرفی کنی.
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بردلی
بردلی یکشنبه 13 اردیبهشت 1405 12:21
#7
لیلی
آره درسته. جزو شخصیت پردازیشه

استامپ
شرمنده م. الان کلیات شخصیت هاگرید تو ذهنمه و میخوام بنویسمش. بعد از هاگرید هم باید مکملش، لولا رو بگم. اما بعد از لولا، چشم. میریم سراغ بالتازار
1

افرادی که لایک کردند

آستریکس
آستریکس پنجشنبه 17 اردیبهشت 1405 23:43
#8
و درحالی که همزمان با اون لحظه، در جای دیگری که هاگوارتز نام داشت و تیم ریونکلاو با سختی مشقتی درحالی که از تیم حریف عقب بودند مشغول ویراژ با نیمبوس‌هاشون بودند ناگهان صدایی به هول و قوه مرلین از اسمان پخش شد و گفت: 100 point for ravenclaw!
و اینگونه شده که بازیکنان تیم حریف با شعار تلقب تلقب! به داور مسابقه و بازیکنان از همجا بی‌خبر ریونکلاوی یورش بردند و گردوخاکی دیگر در آن سوی جهان هستی به وقوع پیوست.
0

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بردلی و دوستان
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1405 17:23
نمایش جزئیات
شغل
آغاز

رون ویزلی در جمع عده ای از دانش آموزان هاگوارتز نشسته بود و طبق معمول با آب و تاب در حال تعریف مسابقه کوییدیچش بود که در جایی به جستجوگر تیم حریف اشاره کرد که نامش بردلی بود. این کل بیوگرافی موجود از شخصیت بردلی در کتاب های هفتگانه است.

اینجا میخواهیم با بردلی و دوستانش بیشتر آشنا شویم. چیزی که مشخصه: ریونکلاو و بچه هایش همیشه جزو علایق شماره یک بردلی هستند و خواهند بود اما در اینجا میخواهیم در کنار آن ها با گروهی دیگر از دوستان او نیز آشنا شویم:
هاگرید و لولا ، پرفسور بالتازار و برتی بات
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/21 0:03:59
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/28 11:53:17