صــفـــحـــه ســـومبزن بریم ادامه معرفی شخصیت ها:
تولد لولا 
"غول تَشَن"، فرزند "غوغولی غوغول" ملقب به "غول غولان"، کدخدای دهکده غولای بیابونی بود. اون الان پشت در اتاق زایمان زایشگاه "غول گُل" وایساده بود و دل تو دلش نبود. (بله غول ها هم دل دارن!)
در همین لحظه، ماماغول (ماده غول مسئول به دنیا آوردن بچه) پیداش شد و غول تشن پرید دامن اونو گرفت تو دستش و گفت:
_ دستم به دامنت! زنم سالمه؟

اینجا بود که ماماغول قاطی کرد و دامنشو از تو دست غول تشن درآورد و یکی زد تو گوشش و تندوره کشید:
_ مَــــــــرد! به خودت بیا!

پرانتز باز
در جامعه غول های بیابونی هر کس در هر مقامی، حتی کدخدای دهکده، اگه خطایی مرتکب بشه، شهروندان مجازن که بزنن تو گوشش! بهمین دلیل غولای بیابونی خودشونو جزو مترقی ترین جوامع از لحاظ پیاده سازی دموکراسی میدانند!
شایان ذکر است، غولای بیابونی شاخه ای از غولای غارنشین هستند که خود را متمدن تر میدانند. بعنوان مثال غول های غارنشین در غار میخوابند و غولای بیابونی در خانه های سنگی.
پرانتز بسته
غول تشن که جا خورده بود کمی گوششو مالید، سپس خودشو جمع و جور کرد، شَق و رَق ایستاد و این بار با حالتی جدی و نه از روی استیصال به ماماغول گفت:
_ زنم زنده س؟

_ معلومه که زنده س! بچه هم به دنیا اومده! سالم!
_ این که محشره! بگو که پسره! شیش متره! زشتم هست!

_ نخیر! دختره! چهار متره! خوشگلم هست!
_ چــــــــــــــــــی؟؟؟

ماماغول دوباره غول تشن رو تهدید کرد:
_ چی چیو چی؟؟ دوباره میزنما! خودتو جمع کن!
غول تشن کمی عقب رفت و سپس گفت:
_ باشه باشه! همین که بچه و مادرش سالمن خودش خیلی خوبه!
_ آفرین کدخدا! حالا اسمشو چی میخوای بذاری؟
_ مادرش گفت اگه دختر باشه خودش اسمشو میذاره: لولا
---
ده سال بعد
لولا حالا ماده غولی شایسته شده بود که پدر و مادرش بهش افتخار میکردند. او در ورزش اول غول ها یعنی "چماق تو دماغ" قهرمان شده بود و برای برگزاری مراسم اهدای مدال و نشان، آماده می شد.
پرانتز باز
"چماق تو دماغ" یعنی اینکه در این ورزش همه چیز مجازه. حتی اگه با چماق بزنی تو دماغ حریف. ابداع کننده این ورزش شخص "غوغولی غوغول"، بنیان گذار دهکده غول های بیابونیه. دلیل اصلی ابداع این ورزش، کنترل جمعیت غول هاس. زیرا غیر از خود غول ها و چماق های عظیمشان، هیچکس نمیتونه اونا رو بکشه. در هر دور از مسابقه، معمولا چند غول کشته میشن!
پرانتز بسته
همه غولای بیابونی در سالن دهکده جمع شده بودن و غول تشن بعنوان کدخدا و پدر لولا، بالای سالن ایستاده بود و یه چماق طلایی خیلی گنده دستش گرفته بود و مدال ها و نشان هارو اهدا میکرد. بالاخره نوبت به لولا رسید:
او به بالای سالن و جلوی پدرش رفت، سرش را پایین انداخت و زانو زد. پدرش که در پوست خودش نمیگنجید با شادی و شعف گفت:
دوشیزه "لولای غول زاده"، بدین وسیله تو را به نشان "شوالیه غول نشان" مفتخر میکنم. آن گاه چماقش را بلند کرد، یک بار چماق را به شانه راست لولا زد، سپس چماق را به شانه چپ او زد و در نهایت با چماق محکم زد تو وسط سر لولا!

و مراسم تمام شد! لولا که حالا هم خوشحال بود و هم داشت سرشو از درد میمالید از جایش برخاست و رفت دنبال زندگیش!
همان شب
غول تشن در گوشه ای مخفی از خانه:
_ پیست ... پــــیـــــســــت!

لولا با تعجب به سمت صدا رفت و پدرشو دید و گفت "چی شده؟"
غول تشن:
_ دختر! باید یه چیزی رو بهت بگم! یه راز مخفی! میخوام بفرستمت شهر درس بخونی!
_ چـــــــی؟ درس؟ شهر؟ مگه خودت نمیگفتی این چیزا برا آدم سوسولاس نه غول ها!
_ تو حالت کلی آره! ولی تو استثنایی! این یه رازه!
_ چه رازی؟!
_ تو وقتی به دنیا اومدی من یه چماق چوبی کوچیک دادم دستت که باهاش بازی کنی ولی تو تا بهش دست زدی چماق جرقه زد!
_ جرقه زد؟ یعنی چی؟
_ این فقط استعدادیه که جادوگرا دارن! اونا یه چیزی به اسم چوبدستی دستشون میگیرن و باهاش جادو میکنن! اولین نشونه ش هم اینه که برای اولین بار تا بهش دست میزنن جرقه میزنه!
_ یعنی من یه غول جادوگرم؟ چه لکه ننگی!

_ نه نه ننگ نیستی! من پدر روشنفکریم! تو استثنایی هستی! بخاطر همین باید بار و بندیلتو جمع کنی و تنهایی بری لندن، مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز تا درس بخونی!

_ چی؟؟ ولی من که هیچکسو اونجا نمیشناسم! نمیدونم باید چیکار کنم!
_ نگران نباش! تا برسی لندن، هاگرید (

) میاد دنبالت! اون یه نیمه غوله که دوست منه! همه چیزو برات توضیح میده و راهنماییت میکنه.
اینطور شد که لولا بار و بندیلشو جمع کرد و با وسیله نقلیه غولای بیابونی یعنی ماموت موبیل، شبانه و تنهایی به سمت لندن حرکت کرد.
پرانتز باز
در مورد ماموت موبیل: غولای بیابونی، ماموت پرورش میدن! و از اون ها، هم برای حمل و نقل استفاده میکنن و هم برای صادرات و واردات.
پرانتز بسته
ولی فکر کن سانتور با اون ابهت بشه گورخر...
افرادی که لایک کردند