هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: عتیقه فروشی و فروشگاه لوازم جادوگری گل نیلی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰:۳۴ شنبه ۴ مرداد ۱۳۹۹
#1
- ارباب، این دیگه باید زبون باشه، نیست؟
- این که گرده هکتور، دو تا هم هستن!
-بسه، ما رو ببرین به زبونش تا آبروی چندین و چند ساله ی ما رو نریخته توی آبروی خودش.

پس از عبور از گردی های فراوان، عبور از میان اسید معده ی غیرفعال، کروشیو کردن غدد لنفاوی پوسیده و نبرد با گلبول های خیلی سفید بالاخره به یک غار رسیدند. دهانه ی غار گشاد بود و مناسب برای عبور هر سه نفر اما نوری که از دهانه ی آن به درون میتابید باعت نگرانیشان شد.

- ارباب، نکنه این منبع روشناییشون باشه؟ میخواید یه معجون بریزم تاریکش کنم؟
- خیر، یک بار دیگه از معجون صحبت کنی کاری میکنم هر شب خواب کلاس خصوصی با دامبلدور رو ببینی!

صدای غرش محیط را فرا گرفت، لرزه بر تن زمین یا هر آنچه به رویش ایستاده بودند افتاد و به ناگاه طوفانی سهمگین آن ها را به سوی دهانه ی غار پرتاب کرد. هر یک گوشه ای از دیواره را چنگ زدند تا زمانی که طوفان به پایان رسید.

- ارباب دیدین منبع روشناییش چطور داره مارو میخوره؟!
- این پیرمرد نهایتش یک بابابرقی تو خودش جاساز داشته باشه، منبع روشناییش کجا بود؟

دوباره غرش و دوباره لرزه، اما این بار این طوفان نبود که در راه بود. سیل!

- پوست گوجــــــــــــــــــــه!

***


- بلاتریکس، چرا دوباره برگشتیم به مغزش؟
- ارباب، اینم سرش با غارش پنالتی میزنه انگار، زبونش کجاشه پس؟
- ارباب، ارباب، یه در جدید!

و به دری خیره شدند که بالایش نوشته شده بود، "وژدان".


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۲:۱۹ سه شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۹
#2
Ain't no love in the heart of the city
Ain't no love in the heart of town
Ain't no love, and it's sure 'nuff a pity
Ain't no love, 'cause you ain't around


- عین الله ناهار نرسیده، عین الله...

دوربین مردی را نشون میده که با چوبی در دست گاومیش های خودشو میون خرابه های شهر میگردونه تا از زباله های شهری تغذیه کنند. زاخاریاس اسمیت که علاوه بر کاندیداتوری و مفسری اکنون شغل سوم خبرنگاری رو هم بر دوش میکشع به سوی صاحب گاومیش ها روانه میشه.
- سلام دوست عزیز، میشه وقت شما رو بگیرم؟
- وقت من ره بیگیری؟ بیگیر.
- ببخشید، میشه به مردم توضیح بدید که به چه دلیل مشغول گردوندن این گاومیش ها وسط خرابه ها هستید؟
- این گاومیشا تنها دارایی منه روستایین. من ره مردم وزیر کرده بودن، حقوق ملت ره که پرداخت کردیم این شهرنشینای زوپسی ما ره به زیر کردن.

دوربین برفکی میشه و بعد از اندکی قطعی حالا تصویر، یک خانوم با منوی مدیریت رو نشون میده که صاحب گاومیش ها رو مستقیم به جزایر بالاک میفرسته.
- زاخار، پاشو برو تو ستادت تا غیبت نکردم.
- آ... آستاکبار؟!

و دوربین خاموش میشه.

And now that you're gone
Oh, the sun don't shine
From the city hall to the county line, I said


روزنامه ای پاره پوره به تاریخ 32 بهمن 1457 از جلوی دوربین رد میشه، دوربین از میان خرابه ها رد میشه، از کنار خانه ی ریدل، از بغل گریمولد، از بارگاه ملکوتی، از انجمن مخفی بی ناموسیزم، از قصر مخفی حسن مصطفی و در نهایت به یک خونه ی ساده میرسه که سر درش تابلویی رنگ و رو رفته و خاک خورده نصب شده با متنی حاوی "حوزه!". دوربین به درون حوزه وارد میشه.

Ain't no love in the heart of the city
Ain't no love in the heart of town
Ain't no love, it sure is a pity
Ain't no love 'cause you ain't around
'Cause you ain't around


حاج تراورز بین مریدان خود نشسته و تسبیح به دست، ذکر های خودش رو روانه ی خاندان آستاکبار میکنه و مریدانش گونی به دست از جای خود بر میخزند تا نظآم جادوگری را از دستان آستاکبار نجات دهند. در این جاست که به علت نبود امکانات کافی برای فیلم بردای بیشتر خود تماشاچی با نبوغ خود متوجه میشه که عشقی که در موسیقی متن مستند از نبودش صحبت میشد، با آسلام وارد شهر میشه! مستند به اتمام میرسه و این کلمات بر صفحه نقش میبندند:

who's uncle sam? haj Travers needs you!


به تهیه کنندگی ستاد بی بودجه و مردمی دولت آسلامی، در پناه حاجی توپیا.


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸:۴۴ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
#3
- سوختم ننه!

چند خط قبل از این دیالوگ یا حتی چند رول، زمان مثل خط نیست:

- وینکی بزرگ شد! وینکی آقا شد!

هیبتی ناشی از انتگرال دوگانه ی وینکی روی کول مروپ روی کول رودولف در حالی که یک کت قهوه ای پوشیده، سیبیل چنگیزی بر لب زده و روزنامه ای با دو سوراخ وسطش در دست گرفته در میان صف خورندگان اربابشان ایستاده بودند.

- من که خودم سیبیل داشتم، چرا وینکی رو فرستادیم بالا؟ این جنه رو کسی ببینه بهش یه نون پنیر پیازم نمیده چه برسه آش ارباب؟
- وینکی مستر تیستر بود! وینکی پیج اینستاگرامی داشت!
- غلط میکنی عزیز مامانو مزه مزه کنیا! فقط حواسشون رو پرت کن تا من عزیز مامانو یکم بدمزه کنم.

***


- این دادا مستر فسفر رِ دیدی؟
- آره آره، به نظرت پول بش بدیم تبلیغ محصولات گلخونمون رو میکنه؟
- اینا یوخورده پولکین، پول رِ نداریم ما.

هاگرید و رون پلاکارد " گلخونه ی دادا هاگیزلی " را بر زمین نهاده و جیب های خود را گشتند که خب مسلما جز چند دانه اما شاه دانه چیزی در آن ها نبود.

- این دادا رِ بیگیریم، ایستوری کرد که کرد، نکرد آشش رِ میدیم بوخورن!

همون خط زمانی یکم این ور اون ورتر. درسته گفتم زمان مثل خط نیست ولی من فقط راویم، بهشون بگین حقوق بدن تا درست بنویسم:

- رودولف مامان رو بردن! خود مامان رو هم دارن میبرن! وینکی، این فلفله رو بریز تو عزیز مامان تا تو رو تو گونی...

همینطور که دو گونی حاوی مروپ و رودولف بر کول هاگرید در حال دور شدن بودند، وینکی مانده بود با جماعتی که دنبالش میدوییدند و عزیزی که باید بدمزه میشد. از بچگی بهش گفتند "باهوشی، وینکی جن باهوش. باهوشا تو زندگی دِوندَن، بُدو!" نمیخواست، ولی قبول کرد. میگفت " اگه قراره دوییدنه خو میدوئُم خوبُم میدوئُم." بابا نان داد، حفظ. میازار موری، حفظ. ریاضی، بیست. حقیقت ماجرا این بود که خود وینکی هنوز نمیدانست چرا هنگام فکر کردن لهجه ی بوشهری پیدا میکند یا اینکه میازار موری دقیقا چیست. ولی دویید، هی به خودش گفت بُدو! و در آخر رسید.

- سوختم ننه!


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰:۱۴ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹
#4
- بحران فعلی، سخت ترین بحرانیه که فعلا باهاش مقابله میکنیم همونطور که بحران های سابق، بحران هایی بودن که سابقا باهاشون مقابله میکردیم. جدا از صفات متفاوت بحران ها تمام اون ها زیر چای نا هستن! به زودی در دادگاه های سراسر دنیا رویداد مرگ بر چای نا و چشمای ژاپنی رو خواهیم داشت. وایتکس بزنید خوب بشید!

محفلیون که محو تماشای کنفرانس خبری رئیس جمهور وقت آمریکا برای اولین بار در زندگی خود بودند، بی اختیار در ذهن خود meme ها ساخته و ده ها آهنگ با lip sync وی را تصور کردند. با اتمام کنفرانس اما واقعیت زشت چهره خود را به آن ها نشان داد، روبیوس هاگرید! قصد توهین به هیچگونه شخص حقیقی یا حقوقی مطرح نیست ولی خب روبیوس هاگرید حتی در کتگوری خود هم زشت بود. جدای از تمام این بحث ها، دامبلدورشان را گم کرده بودند.

***


- وواعععیییی، یه دست تو ریشاش بکنی بانوی اول مملکت رو میکنی ایشون آقای رئیس جمهور وقت!

دامبدور که به صندلی بسته شده بود دیگر تحمل اهانت های بی شماری که نورممد های آمریکایی- لایت ممد- در مقابل رئیس جمهور مذکور میکردند را نداشت.
- ای بی خرد های بی روشنایی، برادر های لندنی ما هیچگاه اینگونه رفتاری با ریش با ریشه ی من نداشتند ای افراد رذل گریخته از سفیدی!
- جناب به نظرم ریش هاش واقعا ریشه دارن! با این حجم از روشنایی و سفیدی که ازش حرف میزنه حس میکنم خود جنسه، وایتکس خالص!

رئیس جمهور وقت ریش دامبلدور را در دست گرفت و به لایت ممد خیره شد.
- این پیرمرد درسته مخالف با برابری نژادی و حقوق رنگین پوست هاست ولی ریشش، خود داروئیه که لازم داریم! بلایند ممد ها رو بیارین، وقت تولید انبوه واکسنه!


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۲:۰۲:۲۶ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹
#5
- عبوژ، میدونین چرا بهش میگن عبوژ؟ یعنی عبوص لژوژ!

صدای خنده ای نبود، حضار از جوک های بی پایانش خسته شده بودند. هر روز همین طور بود، بیا جوک بگو، پولت را بگیر و بعد برو. چه رفتن های بیهوده ای دقیقا مانند طنزش، مانند رویاهای سرکوب شده اش زیر تیغ سانسور، زیر تیغ آسلام. هیچ وقت با این موضوع کنار نیامد که هیچ استعدادی در نوشتن نداشت و تنها طنز زندگیش را دیگران در جایی که از آن متولد شده بود میدیدند.

روز ها صرف نوشتن و روی صحنه رفتن میشد و شب ها نوبت چیز، این چیز لعنتی! دیگر یادش نمی امد که کیست، چیست و کجاست. رها شد.

***


- آرتوفیو! آرتوفیو! خیلی خفنه!!!!! وای با اینکه میدونم نباید بیشتر از یه علامت تعجب تایپ میکنم ولی میکنم دیگه!!!!!!!

سکوت.

- گیر نده بهم دیگه، واقعا بامزه بود این دیگه مئل عبوژ که گفتی اون روز.

سکوت. سنگ کنار دستش حرف نمیزد، همانطور که معمولا سنگ ها حرف نمیزنند. رون هنوز با اینکه پسر برگزیده نیست کنار نیامده بود، با دزدیده شدن عشق زندگیش توسط باسیهاگر کنار نیامده بود. سعی کرد بنویسد، انتقامش را از خالقش بگیرد و به او ثابت کند که با پنل مدیریت یا بدون آن، او پسر برگزیده است اما چیز، این چیز لعنتی!

- تو هم میدونی عبوژ چیه؟!

رون سرش را بالا گرفت. چهره ای زمخت، تیره و زخمی جلوی نور آفتاب را گرفته و به او زل زده بود. میان ساحل سنگی که با پنل برای خود ساخته بود، این فرد با گونی پاره و خاکی بر تن نمیگذاشت آفتاب به او برسد. تسبیحش را دور دستش گرداند و گفت:
- میدونی عبوژ چیه حاجی؟!
- تو از کجا میدونی چیه؟ مگه تو همون تراورزی نبودی که بلاکت کردم؟ شناسه هری رو دزدیده بودی پس نمیدادی؟
- نه، تو هم نمیدونی عبوژ چیه.
- قبل از اینکه نوبت من بشه، یه اینترو توی رول ظاهر شد، تویی که عبوژ رو ساختی؟ نگو همه ی اینا بعد از بلاک شدنت اتفاق افتاد!

آفتاب اندکی به سمت چپ متمایل شد تا نورش بر چهره رون بتابد و سپس سخن گفت:
- هنوز هم بی مزه ای، هنوز هم پسر برگزیده نیستی! فکر کردی با چهار خط دیالوگ مسخره در مورد یه یارویی به اسم تراورز رولت در حد رولای قدیم دخمه میشه؟

آفتاب دهان گشود، چشم بست و چرخید و چرخید. در میان چرخشش رون حقیقت را دید، باسیهاگر را.
- هیچوقت زنت نمیشم، عشق من باسیهاگره!
- دیگه حتی نمیتونم صدات کنم پسرم، باسیهاگر سوپ پیاز بهتری درست میکنه، اون فقیرتره، لباس کثیف تره، اون یه ویزلیه واقعیه!
- اگر یک باسیهاگر و ده رون ویزلی به من بدهید منچستر یونایتد را قهرمان جهان خواهم کرد.
- ! if basihager don't trust you i'm gon shoot you

و باسیهاگر رون را خورد، عبوژ از لوله های لندن گذر کرد و در پنل زیر دست حسن مصطفی رخنه کرد، جشنواره تئاتر را زیر سوال قرار داد و ریاضی فرد سابقا یا حاضرا آرسینوس حیگر را تقویت کرد تا این بار تیم درستی را قهرمان مسابقات اعلام کند. چیز، چیز لعنتی!


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
#6
ریونپاف


- جن خونگی؟ از کجا بیاریمش حاجی؟

تراورز مدتی فکر کرد و سپس لامپ مهتابی بر بالای سرش شروع به درخشیدن کرد اما از آن‌جا که همه ی بودجه ی دولت صرف شارژ کردن اینترنت آرسینوس جیگر برای دانلود بیشتر بازی شده بود، پولی نبود که با آن از نیروگاه های غنی کشوری به نام ایران برق وارد کنند. در نتیجه لامپ به همان سرعت که پدیدار شده بود، ناپدید شد.

- وینکی گزینه ی خوبیست.
- آره!

تراورز جلوی چشمانش را گرفت و در حالی که سعی می‌کرد حرکات موزون رز که در واقع زلزه بود را از ذهنش بیرون کند فریاد زد:
- استغفرالمرلین! این حرکات چیه؟ جلوی حاجی مملکت قر می‌دی؟!

رز که دید حرکاتش چندان هم مرلین پسندانه نیست دست از زلزه زدن برداشت ولی از آن‌جا که زلزه زدن جزوی از ذاتش بود، رز درونیش هنوز مشغول زلزله زدن بود. تراورز دستی به ریشش کشید و پس از تفکری عمیق گفت:
- فقط اول باید برم خونه ی ریدل و وینکی رو بیارم این‌جا.
- نفوذ به مرگخوارا!
- از فعل اول شخص استفاده کردم حاج خانوم. خونه ی ریدل فقط واسِ ما مرگخواراست.

رز با وجود ذهن هافلپافیش متوجه مفهوم حرف تراورز شد و جواب داد:
- خب من چی‌کار کنم پس؟
- ببین گروهای دیگه به کجا رسیدن، خودت رو بهشون بچسبون.
- جاسوسی!

تراورز رویش را برگرداند تا دوباره حرکات موزون رز را مشاهده نکند. سپس به سوی خانه ی ریدل راهی شد و رز را تنها گذاشت.


ویرایش شده توسط تراورز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۰ ۱۵:۵۴:۵۶

every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷ پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۹۵
#7
سلام علیکم و رحمت الله و برکاته!

با عرض ادب و احترام، من اومدم برای درس فلسفه و منطق. یه کلاس کاملا بی منطق که قراره بر مبنای اصول آسلام پیش بره.

محدودیت خاصی هم تو روز ندارم ولی من شنبه، یکشنبه و جمعه رو بیشتر می‌پسندم کلا.

جانشین ها: اگه فقط از ریون می‌شه میرتل گریان در غیر این‌صورت هاگرید. بنده خدا هاگرید رو نذاشتن استاد بمونه و از استعداداش برای قتل عام دانش آموزاری هاگوارتز استفاده کنه.


ویرایش شده توسط تراورز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۴ ۱۱:۱۶:۰۳

every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
#8
با عرض سلام و درود. یه مشکلی که دارم این هست که محل زندگی رو نمی‌شه تغییر داد. آخه محل زندگیم عوض شده می‌خوام نقل مکان کنم به یه جمله ی دیگه.


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
#9
نه قصد اعتراض دارم نه قصد حمایت از مدیر هاگوارتز، بی طرفم در این مورد.

ما همیشه هاگوارتزمون رو به این صورت برگزار می‌کردیم که قبلش یک سری فرد کاندید استادی می‌شدن و بعد بین اونا انتخاب می‌کردن. حالا شما فرض کن این دفعه هم همین‌طور باشه دوباره، و همین افرادی که الآن برای استادی انتخاب شدن هم کاندید می‌شدن. خب کسی که مدیر هاگوارتزه دوباره همینارو استاد می‌کرد.

هیچ‌وقت هم من ندیدم که مدیرا بگن به فلان دلیل و اینا، این فرد رو انتخاب کردیم. خلاصه که این دوره مستقیم ترش کردن انتخاب ها رو. کاری به درستی این کار یا غلط بودنش ندارم، فقط چیزی بود که احساس کردم.


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر اساتيد
پیام زده شده در: ۱۱:۱۸ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
#10
من اعتراض خاصی ندارم ولی تعداد کلاسا کمه به نظرم و اینکه حداقل 2 تا ظرفیت دیگه برای کلاسا بذارید که ملت بیان و برای این 2 تا کلاس ایده بدن و اساتید داوطلب هم مشخص بشن.

پ.ن: من کاملا داوطلبانه ایده ی زده شدن کلاس فلسفه و منطق و استادیش رو میدم. یه کلاس کاملا بی منطق و حوزه گونه.


ویرایش شده توسط تراورز در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱ ۱۴:۱۱:۴۷

every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.